به گزارش قرارگاه روابط عمومی راهیان نور در اهواز، متن حاشیه نگاری خبرنگار اعزامی بسیج از زیارتگاه هویزه به شرح زیر است:
هرکسی از نگاه خود، رویدادهای اطرافش را روایت می کند و مهدی از مشهد هم از این قاعده مستثنی نیست.
حوالی ظهر روز دوشنبه به اتفاق دوستانم راهی زیارتگاه شهدای هویزه شدیم، هوا هم خوب و مطبوع بود.
هر چه از جاده صاحب الزمان(عج) به سمت زیارتگاه شهدای هویزه پیش می رفتیم اتوبوس های پر از مسافر را که در سینه سبز دشت آزادگان در تردد بودند؛ می دیدیم.
سکوت خاصی با هم آوایی بادهای دشت به گوش می رسید و ما را مشتاق تر می کرد.
به هر حال، حال خوبی داشتیم و خورشید می درخشید.
جمعیت زیادی در اطراف زیارتگاه دیده می شد که در قالب کاروانهایی به سمت ورودی مزار شهدای هویزه می رفتند. ما هم جای پارکی پیدا کردیم و با جماعت همراه شدیم.
در بدو ورود به محوطه زیارتگاه، شاهد حضور زائران از جای جای ایران بودیم که پروانه وار بر گرد مزار شهدا حلقه می زدند.
ما هم مشغول زیارت شدیم و خیلی آرام در کنار مزار شهید سید حسین علم الهدی نشستیم.
دقایقی بعد، حضور چند کودک و نوجوان در اطراف مزار شهدا، توجه مرا به خود جلب کرد. بلند شدم و به سمتشان رفتم و کنارشان نشستم و سلام کردم. فهمیدم که کمی تعجب کردند که این آدم گنده با ما چه کاری داره.
خودم رو معرفی کردم و سر صحبت را باز کردم. گفتند ما به همراه پدر و مادرمان از شهر مشهد آمدیم.
اولین سوالی که از آن ها پرسیدم این بود که اسمتون چیه و چند ساله تونه ؟ یکی شون که بزرگتر از همه به نظر می رسید گفت: من مهدی جوانمرد هستم و 15 سالمه.
همین که مهدی خودشو معرفی کرد، بچه های دیگه که کمی خجالتی به نظر می رسیدند همه با هم شروع به معرفی اسم و فامیل و سن و بقیه چیزا کردند که من چیزی نفهمیدم.
یخ جمع ما آب شد!
محمد رضا 14 ساله به من گفت: اومدیم که از نزدیک یاد فداکاری ها و ایثار اونها را که شنیده بودیم از نزدیک ببینیم.
محمد حسین که 9 سالش بود گفت: من به خاطر امام رضا (ع) اومدم.
کوچکترین جمع ما مهدی 3 ساله، جوابی به من داد که حسابی جا خوردم و این بار من یخ زدم.
با اون لهجه کودکانه و 3 سالش به من گفت: "به خاطر شهدا اومدم و شهدا را 27 تا دوست دارم"