یک روز با ریو فردیناند؛
«این روزها به زنگ بیدارباش احتیاج ندارم چون سروصدای «تاته»ی پنج ماهه و لارنس دوساله کفاف پریدن من از تختخواب را می دهد.»
به نوشته اعتماد، ریو فردیناند مردشده؛ یک مرد واقعی که اگر تک تک سلول های بدنش را بکاوید، اثری از DNA شرارت دوران تجرد را نخواهید یافت. در این شرایط اصلاً عجیب نیست او توضیح درباره زندگی را به اظهارنظرهای مختلف پیرامون فوتبال ترجیح دهد؛ «ساعت هفت صبح بچه ها را از خواب بیدار می کنیم و پس از تماشای میکی ماوس آنها را به کودکستان می فرستیم.
معمولاً سه یا چهار روز در هفته، وظیفه رساندن بچه ها به مهدکودک بر عهده من خواهد بود. جالب تر از رد شدن موتورسوارها، به زبان آوردن برخی اصوات توسط فرزندانم است. وقتی آنها زبان می گشایند، لحظات برایم جادویی می شود. گاهی اوقات ناچارم به بچه ها توضیح دهم چرا اصرار دارم زودتر آماده شوند. دلیل واضح به نظر می رسد. امکان دارد به خاطر خانواده دیر به تمرین برسم. چقدر بد، صبحانه من از چای و نان تست تشکیل شده و پس از صرف غذا، 20 دقیقه روزنامه های زرد را مطالعه می کنم.
غالباً 40 دقیقه قبل از آغاز تمرین به کارینگتون می رسم و ساعت 10 صبح هم تیمی هایم را می بینم که در هجمه دوربین های تلویزیونی راهی کمپ شده اند. توپی در زمین فرود می آید و طبق دستور فرگوسن، دو بازیکن در میانه میدان مامور جلب توجه می شوند. ما به سمت صاحبان گوی چرمی می رویم و سعی می کنیم توپ را از آنها بگیریم. تمرین پس از یک بازی هشت نفره، ساعت 30/12 الی 13 پایان می یابد.
بیشتر اوقات، ویدیچ سوژه خنده پایان تمرین است. ما درباره نوع لباس پوشیدن، یکدیگر را به باد تمسخر می گیریم. برای صرف ناهار پاتوق خاصی دارم. پاستا و مرغ سوخاری اغذیه محبوب من هستند. کیک موزی را هم به عنوان دسر در نظر می گیرم. جمعه ها ساعت 14 به خانه می رسم و پس از کمی استراحت، لارنس را برای چرت عصرگاهی آماده می کنم. لارنس عاشق بازی های کامپیوتری است و درست مثل روزهای کودکی من، کنجکاوانه به اطراف می نگرد. او ساعت 16 از خواب برمی خیزد. آن زمان، وقت بازی از راه می رسد. فرزندانم معنای خاص به زندگی من بخشیده اند.
گاهی می گویم ای کاش زودتر پدر می شدم اما ندایی می شنوم که از یک اتفاق به موقع و سروقت پرده برمی دارد. امیدوارم سیر رشد بچه ها مانند خودم و برادرم آنتون باشد. مادرم معلم مهدکودک و پدرم کارگر بود. او غالباً ساعت 18 عصر از خانه بیرون می رفت و پس از به خواب رفتن من بازمی گشت. وقتی پا به توپ شدم، پدر را یک یار و یاور یافتم، هر چند در 12سالگی دیگر سایه او را بالای سرم ندیدم. دوری اجباری از وی نکته مثبتی در پی داشت، پدر را بهتر شناختم.
والدینم دوباره ازدواج کردند و من اکنون پنج خواهر و برادر ناتنی دارم. آنها در لندن زندگی می کنند. انتقال به منچستریونایتد اتفاق بزرگ زندگی من تلقی می شود و مهم تر از آن خانه قدیمی دوست داشتنی ما که در «آلدرلی» در همسایگی چند تن از دوستانم قرار داشت. به زمان حال بازگردیم. معمولاً ساعت 17 شام را صرف می کنم.
ابتدا غذای لارنس را می کشم و سپس خودم شروع به بلعیدن محتویات سفره می کنم. قارچ یکی از گزینه های من برای شام است البته برنج را هم از یاد نمی برم. ساعت 19 در حالی آماده رهسپار کردن بچه ها به تختخواب می شویم که بی تابی لارنس برنامه هایم را به هم می ریزد. فرزندان من عاشق لم دادن جلوی تلویزیون و تماشای سریال ها هستند.
ریکا ساعت 22 شب به خیر می گوید اما من تا پاسی از شب بیدار می مانم. بیسکویت و شکلات می خورم. ساعت 23 «تاته» را از خواب بیدار می کنم تا احتیاجاتش را برطرف سازم. سرانجام هنگامی که 20 دقیقه بعد چراغ ها را خاموش می کنم از خدا می خواهم این زندگی ایده آل مانند توپ فوتبال هرگز از اختیارم خارج نشود.

ما را دنبال کنید

به اشتراک گذاری این مطلب!
مطالب مرتبط

نظر شما

نظرهای حاوی توهین، افترا یا نوشته‌شده با حروف لاتین (فینگلیش) منتشر نمی‌شوند.

نظرسنجیآرشیو
نظرسنجی
آخرین اخبار
پربازدیدترین عناوین