سید یونس ادیانی
سیاست‌های نانوشته
سیاست‌های نانوشته در جامعه بنیادین اَبَرسیاست‌ به شمار می‌روند که دیگر سیاست‌ها براساس آنها نوشته می‌شوند. این سیاست‌ها در واقعیت‌های اجتماعی، قانون‌اساسی دیگر سیاست‌هایند. در این سیاست‌ها هرچند تاکنون مرور فکری صورت نگرفته، ولی چندوچون جهانداری آن‌ها همواره برای انسان فکربرانگیز بوده است.
سیاست‌های نانوشته، سیاست‌های پنهانند. این سیاست‌ها با تدبیر پوشیده ماندند و فقط صاحبان خرد و تفکر راهی در آن می‌یابند. ذهن با کشف و فهم این سیاست‌ها دریچه‌ای به سوی آگاهی و گواهی می‌گشاید که رگه‌هایی از آن در کتاب‌های‹‹ تالار آگاهی و گواهی››،‹‹ اصول فکر انسانی›› و ‹‹ گشایشی در جهان تفکر››  تبیین شده است.
   سیاست‌های نانوشته، سیاست‌های آینده‌اند که در آینده و برای آینده نوشته خواهند شد.‌ رگه‌هایی از این سیاست‌ها با مدیریت ذهن خوانی از سیاستمداران برجسته مفهومی می‌شود. با این وجود کسی که به این ایده‌های بنیادین دست یافته باشد، بر جهان کنونی تدبیر و مدیریت خواهد کرد.
    سیاست‌های نانوشته با زبان مفاهمه و منطق و عقلانیت نوشته می‌شوند. اگر سیاستمداری در چهارسوی فکر مفاهمه‌ای قرار نگیرد، او از زبان و منطق مفاهمه‌ای چیزی نمی‌داند و در نتیجه از مفاهمه و گفتگو با جهان پیرامون دور خواهد ماند. او همواره از چیزی میگوید که به گفته ابن سینا در ‹‹ الهیات شفا›› آگاهی و گواهی مناسبی از آن ندارد و نادانستههای خود را دانسته نشان می‌دهد.
   سیاست‌های نانوشته، سیاست‌های مفاهمه‌ای‌اند. این سیاست‌ها در عین نانوشته بودن به زبان فکر خوانده می‌شوند. اگر کسی زبان فکر را نداند، چیزی از این سیاست‌ها نخواهد دانست. فهم این سیاست‌ها به انسان قدرت برقراری ارتباط و گفتگو می‌دهد تا امور انسانی را در جامعه انسانی حل‌و‌فصل کند.
   گفتگو در جامعه انسانی در امکان مفاهمه نهفته است و هرگونه مذاکره‌ای با این امکان ممکن می‌شود. با این وجود کسی که فاقد فکر مفا‌همه‌ای باشد، چگونه ممکن است به گفتگویی دست یابد که از فکر و عقلانیتی پیروی کند. در این صورت گفتگو کردن با دیکته کردن متفاوت است. زیرا کسی گفتگو می‌کند که مفاهمه و منطق مفاهمه را بداند و آن کس که زبان مفاهمه را نشناسد، سیاست‌ها بر او دیکته می‌شوند و او سیاست‌های دیکته شده را اعمال می‌کند.
   انسان امروز به گفتگوی عقلانی با جهان نیاز دارد تا با جهانی اندیشیدن، جهانی فکر کند. این گفتگو فقط از طریق مفاهمه و فهم‌پذیری ایده‌های همدیگر و باور به حقیقت انسانی ممکن می‌شود.
   گفتگوی بشری، رگه فکری و مفهومی دارد و ایده‌ها بجای انسان‌ها با هم مفاهمه می‌کنند و با درک یکدیگر برای هم قابل تحمل می‌شوند. اگر ایده‌ای سست بنیاد باشد، پیش از گفتگو از میان می‌رود و جای خود را به گفتگوی غیر نافع می‌دهد و گفتگوی نافع از دستور می‌افتد.
گفتگوی مفاهمه‌ای، گفتگویی نافع است. این گفتگو رگه فکری و علمی دارد و از منطق فکر پیروی می‌کند. در این گفتگو منافع انسانی دیده می‌شود و به حکمت درباره نعمت‌های جهان گفتگو می‌کند.
   شرایط گفتگو با شرایط دیکته نویسی متفاوت است. شرایط گفتگو را مفاهمه، منطق فکر و داشته‌های پایه تعیین می‌کند و شرایط دیکته نویسی را فقر مفاهمه و دوری از منطق فکر و نداشته‌ها و بیگانگی از داشته‌ها تعیین خواهند کرد. بنابراین در مذاکره کسی که فهم روشنی از تصورات و تصدیقات رقیب نداشته باشد، شرایط مذاکره بر او سنگینی کرده و در نتیجه دیکته خواهد شد.
   گفتگو در شرایط واقعی غیر از گفتگو کردن در شرایط تخیلی و توهمی است. گفتگوی نخست با سناریوی متفاوت و همسوی با واقعیت طراحی می‌شود و گفتگوی دوم در گرداب به هم فشرده توهمات و خیال‌انگیزی بیهوده گرفتار است. از سوی دیگر شرایط گفتگو را واقعیت‌های اجتماعی تعیین می‌کنند که در گذر زمان و بنا به نیاز و مناسبات انسانی دستخوش تغییرات اساسی خواهند شد.
   در مفاهمه باید توجه کرد که افکار رقیب چگونه شکل گرفت تا با ذهن خوانی دریافت که اکنون چگونه فکر می‌کند. در مفاهمه باید گذشته، حال و آینده را دید و با چشمان گشوده رو به پیش رفت. با این وجود در مفاهمه دشمن وجود ندارد و هرچه هست همه دوستی‌های دانسته و نادانسته است. اگر بی‌مهری به وجود می‌آید ناشی از ملاحظه نکردن جوانب مختلف موضوع است. اگر مفاهمه نباشد، همه دشمن خواهند بود و شرط هرگونه دوستی در گرو درک متقابل افراد و مفاهیم در چرخه مذاکره است.
   گفتگو به دنبال آینده انسانی است. اگر حیات انسانی فردا تأمین نشود، هر چیز ترجمه‌ای از دروغگویی است. از سوی دیگر منطق فکر چندوچون قدرت گفتگو را تعیین می‌کند. و بازی زبان بر کوره راه آن می‌افزاید و امکان اندیشیدن را از میان بر می‌دارد.
   ذهن با سیاست‌های نانوشته در سیاست‌های عمومی سرمشق‌گذاری می‌کند و امکان مشق‌‌نویسی را در فرایند سیاستگذاری به سیاستمداران می‌دهد. در این روند، سیاست‌ها نوبنیاد می‌شوند و دریچه‌ای به سمت آگاهی و توانایی می‌گشایند.
   در سیاست‌های نانوشته باید با چراغ خاموش حرکت کرد. این سیاست‌ها هم رگه فکری دارند و هم همه فکری‌ خواهند بود و پذیرش و رد آن‌ها در گرو فکرکردن است. بنابراین انسان بی‌فکر در سیاست‌های نانوشته جایگاهی ندارد و خموشی برای او برتر است.
   سیاست‌های نانوشته هرچند نادرند و امکان فهم آنها به دشواری میسر می‌شود، ولی اشراف بر آنها امکانی به انسان می‌دهد که جهان را دوباره ببیند و در آن بازخوانی مجددی صورت دهد. این سیاست‌ها به تعمیق گفتگو کمک می‌کنند و انسان را در مسیر تصمیم واقعی قرار می‌دهند. از سوی دیگر گفتگو با سیاست‌های سیاست‌گذاری شده ممکن می‌شود و جز این انباشتن بر میراث گفتگوی بیهوده است.
   یکی از این سیاست‌های بنیادین، کشف اروپای پیر و تحقیر شده است. اروپای کنونی در دوره کهن‌سالی به سر می‌برد و دچار فرسایش فکر و منطق اندیشه و فراموشی ذهن و زبان شده است. به طوری که در مردان این اتحادیه، بیماری از خودبیگانگی و دگربینی اوج گرفته و فرهنگ خود باوری در آنها از میان رفته است. اکنون آنها از چیزی می‌گویند که نیستند و چیزی را از دیگری می‌خواهند که در خود آنها وجود دارد. با این وجود از سویی مسئله از خودبیگانگی در جامعه اروپایی چشم‌انداز ویژه یافته و از سوی دیگر بازگشت به خویشتن در دستور تفکر نخبگان اروپایی قرار گرفته است.
   اتحادیه اروپایی مانند هر اتحادیه دیگری می‌میرد، هرچند که این مرگ را در لایه‌های هستی خود احساس نکند. اکنون این مرگ‌زدگی چنان فراخ و عمیق شده که تا جان استخوان‌های اروپایی‌ها را می‌سوزاند. این مرگ‌زدگی، چنان دامنه‌اش گسترده شده که احساس زندگی را از آنها گرفته و یأس و ناامیدی بر آنها چیره گردیده و امیدهای آنان به ناامیدی پیوسته است.
   اتحادیه اروپایی با سیاست‌ها و استراتژی‌های خود شناخته می‌شود. این اتحادیه با سه استراتژی ‹امنیت انسانی، اقتصادی و سیاسی› شکل گرفته است. این استراتژی‌ها براساس سیاست‌هایی به سامان شدند تا در جامعه سیاسیِ اروپایی اثرگذار باشند و نقش برجسته ایفا کنند.
   اروپا در این چند دهه در اعمال این سیاست‌ها تا حدودی توفیق داشته و هرچه که زمان گذشته، دستخوش تغییرات اساسی‌تر شده است. این تغییرات چند جانبه بوده، هرچند در حوزه عمومی به شکل چندجانبه قابل فهم نشده است.
   اساس اروپای متحد برقراری امنیت زندگی بود تا در گرداب به هم فشرده رقبا گرفتار نشود. این مفهوم از امنیت، سه سیاست پیش گفته را در خود جای داده تا اروپای متحد قدرت‌مند شود. اروپای متحد در سیاست‌های اقتصادی گام بزرگی برداشته و جهان کنونی را متوجه توان‌مندی خود کرده است. مشکل زمانی به وجود آمد که در سیاست‌های سیاسی و سیاستی با فقر فکری و در نتیجه کمبود سیاست‌سازی مواجه شده و ناخواسته شکست را پذیرفته است. این شکست به صورت طبیعی‌تر نوعی از شکست انسانی را به دنبال داشته که اروپا را عمیقانه در گرداب خود فرو برده است.
   با این وجود انسان امروزه دارای دو نقش متفاوت و همسو شده است. یکی نقش حیوانی و دیگر نقش انسانی است. با این وجود فراموشی یا تحقیر هر یک موجب ناکامی امنیت انسانی می‌شود. این دو نقش مربوط به دو نفس متفاوتند که در عین همگرایی تفاوت‌های اساسی با هم دارند.
   اروپای متحد در تقویت نفس حیوانی با توفیقی همراه بوده و شکست اصلی آن در فراموشی نفس انسانی است. اروپا به جای این که حقیقت انسانی را در مدار سیاست‌ها قرار دهد و حقیقت حیوانی را از لوازم آن بداند، ناخواسته در اصل موضوع جابجایی ایجاد کرده است. بر این اساس حقیقت انسانی در اروپای کنونی فراموش شده و در نتیجه اروپای متحد دستخوش حقارت مضاعف گردیده است.
   پرسش این است چرا اروپا تحقیر شده است؟ آیا دلیل حقارت، کهن‌سالی اروپاست یا فقر منطق و فکر در راهبردها و سیاست‌ها وجود دارد؟
   اروپا تحقیر نشده و خود به حقیر شدن خود کمک کرده است. با این وجود آنچه که اروپا را تحقیر کرد، ساخت خودش بوده است. البته آمریکایی‌ها، چینی‌ها، روس‌ها و تا حدودی ژاپنی‌ها نقش برجسته در تحقیر اروپای پیر ایفا کردند. در این میان نقش سیاستمداران هندی را نباید نادیده گرفت که مشت کوچک انگلیس‌ها را در مشت بزرگ خود خُرد کردند. بر این مبنا لازم است سیاستمداران ایرانی به چند نکته اساسی در سیاست‌های نانوشته توجه کنند تا شاید موجبات فکربرانگیزی آنان را در سیاستگذاری‌ها برانگیزد:
1-     امنیت انسانی باید با سیاست‌های انسانی همسویی داشته باشد. اگر انسان در مرکز توجه سیاست‌ها و سیاستگذاری‌ها قرار نگیرد و ارجمندی او دنبال نشود، هر توفیقی با بی‌توفیقی یکسان است. یعنی سیاست‌های اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی باید در چهارسوی انسان دیده شوند تا دانش، تکنولوژی و فناوری در خدمت انسان قرار گیرند و مانند وضعیت کنونی غرب بر او چیره نشوند. انسان ایرانی نخست باید به یک خودسازی سیاسی و سیاستی دست بزند و ارجمندی خود را در امنیت انسانی دنبال کند تا بر باورهای خود و بر باورمندی جهان بیفزاید و درباره جهان با مشاهدات جهانی حکم کند. زیرا ما نیز مانند مردم جهان به امنیت انسانی نیاز داریم تا ارجمندی و سعادت ما تأمین شود.
2-    اروپا در تأمین امنیت انسانی ناگزیر باید با سیاست‌های انسانی حرکت کند. از این رو لازم است که از حقارت ایدئولوژی‌ها بیرون آید تا از فکر خودبنیاد تغذیه کند. اکنون ایدئولوژی‌ها بر همه کشورهای اروپایی حاکمند و شهروندان از فرامین آنها پیروی می‌کنند. از سویی هر یک از ایدئولوژی‌های حاکم ادعای جهان‌شمولی دارند که با پراکندگی اروپا همه شهروندان اروپایی را به کام مرگ خواهند برد. در این ایدئولوژی‌ها فقر فکر، منطق و عقلانیت وجود دارد و این اتحادیه در روند کنونی ممکن است مانند اتحادیه عرب دستخوش جنگ داخلی شود.
3-    قرابت‌های اتحادیه اروپایی با اتحادیه عربی نکته‌ای حیرت‌برانگیز در دنیای جدید است. زیرا  هر دو اتحادیه، هم ایدئولوژی محورند، هم نفس حیوانی را بر نفس انسانی برتری‌ دادند و هم سیاست‌های سیاسی و سیاستی آنان رگه و منطق فکری ندارد. بنابراین آتشی که امروز اتحادیه عربی را در برگرفته، در کوتاه مدت ممکن است دامن اتحادیه اروپایی را بگیرد. از سوی دیگر مشکل اصلی در هر دو اتحادیه، امنیت انسانی است که با سیاست‌های انسانی دنبال نشده است. این اتفاق موجب شد که شهروندان عربی و اروپایی از دستور بیفتند و ناخواسته به جای چیرگی نفس انسانی، نفس حیوانی بر آنان فرمانروایی می‌کند.
4-    اتحادیه اروپایی مانند اتحادیه عربی مصرف شده و مانند گُلی است که سرما آن را سوزانده و کسی از آن سود می‌برد که گرمایی به آن ببخشد. اگر کسی بتواند به این دو اتحادیه سیاست‌های سیاستی، اقتصادی و انسانی تزریق کند، او بر این دو اتحادیه چیره شده و سایه حاکمیت فکری و سیاسی خود را بر سرای آنها گسترده است.
5-    آمریکایی‌ها، روس‌ها، چینی‌ها و تا حدودی ژاپنی‌ها به هوش‌مندی هرچه بیش‌تر متوجه فقر فکر و منطق اتحادیه اروپایی و عربی شدند. شگفت این که بر توسعه این فقر دامن زدند و در تحقیر این دو اتحادیه کوشیدند و قدرت نفس کشیدن را از مردمان این دو اتحادیه گرفتند. این کشورها هم متوجه پیری و حقارت این دو اتحادیه شدند و هم این دو اتحادیه را تحقیر کردند و هم با ظرافت بر حقارت آنها افزودند. حاصل این تلاش موجب شد که اروپای پیر و عرب کهن‌سال به دامن اندیشه‌های جوان پناهنده شوند و در تحت فرمان آمریکایی‌ها، روس‌ها، چینی‌ها، ژاپنی‌ها و تا حدودی هندی‌ها قرار گیرند و استعمار شوند. یعنی اتحادیه اروپایی و عربی ناخواسته مستعمره این کشورها شدند و نایی که هرچند وقت از آنان بیرون می‌آید، ناشی از حقارت استعماری است.
6-    ژاپن در دو و سه دهه اخیر این حقارت و فقر را در دو اتحادیه بیش‌تر احساس کرده و با سیاست‌هایی در این دو اتحادیه سایه افکنده و با سیاست‌های ‹‹سنگ و چوب›› جان این دو اتحادیه را مانند چینی‌ها به سنگ بسته است. اکنون هر دو اتحادیه پیر و زمین‌گیر شدند و نای برخاستن ندارند و به گفته لاسول در ‹‹ مروری بر سیاستگذاری عمومی›› کسی می‌برد که بر آنها سایه افکنده باشد.
7-    مردمان این دو اتحادیه افکاری متفاوت با سیاست‌مداران خود دارند. سیاست‌مداران به امور خود مشغولند و در پی بیرون کشیدن گلیم خود از سیل بنیان برافکن هستند و مردم به راه خود می‌روند. سیاستمداران این دو اتحادیه می‌دانند سونامی که آمده همه وجود این دو اتحادیه را به کام مرگ فرو  خواهد برد. اکنون مردم به فکر خود هستند و سیاست‌مداران حرفه‌ای در اندیشه دوشیدن آنانند و در این میان سیاستمدارانی در اندیشه نجات ملت خود هستند که کم‌تر مورد توجه قرار می‌گیرند. جالب این که مردم این واقعیت تلخ را می‌دانند. آنان می‌دانند که ناخواسته در خدمت ثروت‌مندان و سیاست‌مدارانند و به دنبال امید و نجات دهنده‌ای می‌گردند که امنیت انسانی آنان را تأمین کند و با جان و پوست و استخوان خود احساس کردند که امید بستن به سیاست‌مداران حرفه‌ای این دو اتحادیه و بر افکار استعماری آمریکایی، روسی، چینی و ژاپنی، امیدی بیهوده و ساده‌لوحانه است.
8-    پرسش این است ایران در کجای این جهان آشوب‌زده قرار دارد؟ آیا در جهان امروز می‌تواند امید‌آفرین باشد؟ داشته‌های ایران کدامند؟ مردم جهان تا چه اندازه به ایران باور دارند؟ ایرانی‌ها تا چه اندازه بر تقویت این باور افزودند؟ تاکنون برای این پرسش پایدار، چه پاسخی داده شده است؟
9-    ایران باید با سیاست هم‌گرایی و هم‌فکری به تقویت فکر جهانی کمک کند. زیرا بشر امروز نادانسته در راه جنگ می‌رود و بازگشت به صلح پایدار کاری انسانی است. تقویت این فکر با اعمال سیاست‌های انسانی موجب امید و خوشبختی انسان می‌شود و آدمی با امید از ‹‹ سیاست‌های ترس و لرز›› فاصله می‌گیرد و به جهان خوشی‌ها راه می‌یابد. اعمال این شیوه موجب باورپذیری ایرانیان از جانب مردم جهان می‌شود و در نتیجه نقش قابل قبولی در اداره جهان به آنان داده خواهد شد.
10-    ایران براساس تئوری امنیت انسانی و با تعمیق بخشیدن به امنیت اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی می‌تواند راه ورودی در این دو اتحادیه پیدا کند. ورود ایرانیان باید با امنیت نفس انسانی و ارتقای امنیت حیوانی همراه باشد و کارآیی این دو نفس را نادیده نگیرد و در جهت به سامان کردن آن حرکت کند. ایران باید با تئوری امنیت انسانی و تقویت فضیلت، خیر و سعادت با این دو اتحادیه مفاهمه کند و امکانی فراهم آورد تا برای همدیگر فهم‌پذیر شوند. اگر این امکان فراهم شود، ایران می‌تواند محور تعامل اتحادیه اروپایی و عربی قرار گیرد. بدیهی است که با زبان و منطق عمومی باید حضور خود را اعلام کند و در مرکز این دو اتحادیه قرار گیرد و آنها را به حیات انسانی در پرتو امنیت انسانی دعوت کند. زیرا چیزی که موجب حقارت این دو اتحادیه شد، فقر امنیت، سیاست و منطق انسانی بوده و ایران با تقویت توان‌مندی تاریخی و احساس درونی خود می‌تواند کمک مؤثری برای ارتقای فرهنگ انسانی این دو اتحادیه باشد. در عین حال باید با تدبیر و اعمال مدیریت ذهن‌خوانی در جهان سیاسی از دانش‌های بنیادین اتحادیه اروپایی و گنجینه مخازن انرژی جامعه عربی بهره‌مند شود.
11-    فهم این مبادی ایجاب می‌کند که ما نباید چنان سخن بگوییم که مورد علاقه ماست و چنان باید با مردم جهان حرف بزنیم که پسند دو جانبه را به همراه داشته باشد. اگر کسی فرض کند که حق مطلق است و همه ناحقند، دریچه‌ای گشوده نمی‌شود و امکان گفتگو و مفاهمه سیاسی و سیاستی و در نتیجه انسانی بسته خواهد شد. در عین حال مفاهمه درآمدی برای گفتگوست و فقر کنونی گفتگو در جهان ناشی از فقر مفاهمه، منطق، عقلانیت و نداشتن پیشینه اندیشه مفاهمه‌ای است.
12-    مفاهمه با دو اتحادیه عربی و اروپایی، دریچه‌ای برای هموار شدن گفتگوست. ما بیش از هر چیز به زبان و فهم مشترک نیاز داریم تا برای همدیگر قابلیت فهم‌پذیری پیدا کنیم. اگر این قابلیت به وجود آید، راه گفتگو هموار خواهد شد و چنانچه فهم و زبان مشترک نباشد، بیهوده مشت کوبیدن به موج دریاست. از سوی دیگر کسی که زبان سیاستی را نمی‌داند، سیاستی را هم نمی‌شناسد. زبان سیاست، زبان فکر سیاسی و سیاستی است که با آن تدبیر امور در سیاست‌ها صورت می‌گیرد. این زبان هرچند مغز سیاست به شمار نمی‌رود، ولی هرگونه سیاستی با آن گفته و نوشته می‌شود.
13-    مفاهمه با داشته‌ها و امکانات ممکن می‌شود. اگر امکانات و ظرفی برای مفاهمه نباشد، هر اتفاقی که رخ دهد مفاهمه نخواهد بود. البته مفاهمه ادبیات فکری و زبانی خود را دارد که در کتاب ‹‹ مفاهمه‌های هفتگانه فلسفی›› به تفصیل بیان شده است.
14-    حیات سیاسی و حکومتی هر کشور در گرو مفاهمه با مردم جهان است. با مفاهمه تعامل علمی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی به وجود می‌آید و چنانچه این اصل نباشد، اعتباریات به سرعت از میان خواهند رفت. از سوی دیگر تفاخر کردن به تاریخ فکری و علمی به تنهایی کافی نیست و داشته‌های تاریخی شرط لازمند و برخورداری از فکر و علم شرط مفید مفاهمه کردن به شمار می‌روند. ما به‹‹ پژوهش‌های فکر بنیادین›› بیش از ‹‹ پژوهش‌های دانش‌های بنیادین›› نیاز داریم که رگه‌هایی از آن در کتاب ‹‹منطق بنیادین فکر›› بیان شده است. این راهبرد به ما کمک می‌کند تا خودسازی فکری و علمی در کشور هموار شود. از سوی دیگر این ویژگی موجب باورپذیری مردم جهان خواهد شد و به امکانات و خودسازی ما توجه خواهند کرد و در نتیجه امکان مفاهمه با فرهنگ اروپایی و عربی عملیاتی خواهد شد.
15-    انسان ایرانی همواره از دو داشته برجسته بهره‌مند بوده است. یکی این که ایرانی‌ها همیشه یکتاپرست بودند که نشان از بلوغ آگاهی و گواهی برتر آنان است. دیگر به لحاظ علمی، فرهنگی، اقتصادی و نظامی کشوری ممتاز به شمار می‌آمدند و سرمشق دیگر کشورها بودند. هرچند بخش نخست با تزریق فرهنگ اسلامی تقویت شد، ولی در دوره معاصر در بخش دوم اتفاقی افتاده که همه را سرگردان کرده است. اکنون ما در یک جزیره سرگردان زندگی می‌کنیم که خود نیز دچار سرنوشت محتوم آن شده‌ایم.
   چه باید کرد؟
 نمی‌دانم چگونه این اصل برای سیاست‌مداران مفهومی خواهد شد که این دو اتحادیه به کلی ناامیدند و سایه مرگ بر سرای آنها سنگینی می‌کند. به نظر می‌رسد هر دو اتحادیه به دنبال ناجی می‌گردند که از دریچه رحمت، حکمت و نعمت با آنها سخن بگویند و مهری بر سر خشم آنها بپاشند و به جای ناامیدی، امید بیافریند. از این رو باید با هوش‌مندی تمام زبان سیاست و زندگی جامعه اروپایی و عربی را شناخت و با زبان ویژه آنان و با منطق فکری خود سخن گفت تا منطق ایرانی با منطق اروپایی و عربی تعامل و مفاهمه برقرار کند. از این رو ما به فهم و زبان مشترک با اتحادیه عربی و اروپایی نیاز داریم. ما با فهم یکدیگر به ظرفیت‌ها و امکانات هم آشنا خواهیم شد و در نتیجه احساس نیاز به روابط و تعامل با هم به وجود می‌آید. این فهم از طریق مفاهمه و با سازوکار کانون تفکر بنیادین به وجود می‌آید و راه دشوار و نفس‌گیر زندگی را در جهان کنونی هموار می‌کند.

ما را دنبال کنید

به اشتراک گذاری این مطلب!
مطالب مرتبط

نظر شما

نظرهای حاوی توهین، افترا یا نوشته‌شده با حروف لاتین (فینگلیش) منتشر نمی‌شوند.

نظرسنجیآرشیو
نظرسنجی
آخرین اخبار
پربازدیدترین عناوین