مگر میشود جزو جامعه فوتبال ایران بود و حجازی و پروین را نشناخت؟ مردانی اسطورهگونه که موهایشان را در اردوهای سرخابی، سفید کرده و تبدیل شدهاند به نمادهایی برای پرهوادارترین تیمهای ایران، استقلال و پرسپولیس! اما آیا این اسطورهگونهها واقعا به جایگاه عاطفی – اجتماعیشان، در جامعه ایران آگاهند؟
به نوشته گل، آیا آنها میدانند که درست به دلیل اینکه اسطورههای فوتبال کشورمان هستند، باید رفتاری خاص را در پیش گرفته و پیش از هر اقدامی، تمام پیامدها و تبعات کارهایشان را در نظر بگیرند؟
اگر چنین بود که بیشک ناصر حجازی در دوره گذشته انتخابات ریاست جمهوری خودش را کاندیدای این عنوان بزرگ نمیکرد تا صلاحیتش از سوی شورای نگهبان رد شده و فرصت عرض اندام در این رقابت سرنوشتساز را پیدا نکند! اسطورههای ما باید بدانند که حق ندارند خودشان را از بزرگی و عظمت بیندازند، چون تحقیر شدن آنها، تحقیر فوتبال ماست و به تبع آن تحقیر همه آنهایی که به جامعه فوتبال ایران وابستهاند!
... و حالا با فرا رسیدن مجدد دوران انتخابات، ناصرخان حجازی از حضور دوباره در این عرصه حرف زده و ادعا کرده که اگر به او اجازه ورود به انتخابات را میدادند، بیشتر از هرکس دیگری رای میآورد! او از خودش نمیپرسد که چرا فکر میکند میتواند بر کرسی ریاست جمهوری فرد مفید و موفقی باشد؟ اویی که در دورههای اخیر در اداره موفق تیمهای فوتبالی هم ناکام بوده، چگونه میخواهد مملکتی با این وسعت، عمق تاریخی و پیشینه فرهنگی را در این برهه حساس سیاسی اداره کند؟ آیا او میپندارد تحریمهای سیاسی و اقتصادی به اندازه یک شکست سه بر صفر تلخ بوده؟! یا تعیین افراد برای وزارتخانههای متعدد، در حد تعیین پنالتی زن تیم است؟!
ما ورزشیها از مردان سیاسی توقع داریم که فوتبال را ملعبه سیاست نکنند و پایشان را از وادی فوتبال بیرون بکشند، اما شاید اگر رسانهای عادل و بیطرف با سیاسیون مصاحبه میکرد و آن مقام سیاسی در قید و بند رعایت مسایل خاص و خطوط قرمز نبود، میدیدیم که سیاسیها هم از ورزشیها میخواهند که پایشان را به محدوده تخصصی آنها نگذاشته و در حیطه تخصص خودشان فعالیت کنند!
در وطنپرستی و ایراندوستی ناصرخان و افراد دیگری که با نیات خیر، سودای تکیه زدن بر کرسی ریاست جمهوری کشورمان را در سر دارند هیچ جای شکی نیست! اما بیچاره ایران بزرگ، بیچاره امپراتوری بیهمتایی که تاریخ، نظیرش را فقط در افسانهها دیده، بیچاره مام میهنمان که برای رسیدن به پیشرفت، ترقی، تمدن و حتی آنچه که در لفظ امروز دموکراسی و آزادی نام گرفته، هر لحظه شاهد ظهور مدعی تازهای است!هنوز نیشخندهای پرطعنه، مردم، در سناریوی آمریکایی مسخره «هخا» را از یاد نبردهایم که چگونه با لبخند از مردی که میخواست با 50 هواپیما به تهران بیاید و در میدان آزادی «برقصد»، حرف میزدند!
نکن ناصرخان! نکن عزیز من! نکن اسطوره ما! با آبروی فوتبال و اسطورههایی که از این پدیده به جامعه ایران معرفی شدهاند، بازی نکن! بزرگترها میگویند اگر هوس بود، یک دفعه بس بود! همان یک باری که دست به چنین کاری زدی کافی است! این بار، وقتی زمان ثبت نام کاندیداها رسید، خودت را زنجیر کن به تخت! اصلا شناسنامهات را بده به یک نفر آشنا برایت پنهانش کند که اگر خواستی هم نتوانی لغزش کنی و دوباره به سمت وزارت کشور بروی! اینطوری بهتر نیست؟!
به نوشته گل، آیا آنها میدانند که درست به دلیل اینکه اسطورههای فوتبال کشورمان هستند، باید رفتاری خاص را در پیش گرفته و پیش از هر اقدامی، تمام پیامدها و تبعات کارهایشان را در نظر بگیرند؟
اگر چنین بود که بیشک ناصر حجازی در دوره گذشته انتخابات ریاست جمهوری خودش را کاندیدای این عنوان بزرگ نمیکرد تا صلاحیتش از سوی شورای نگهبان رد شده و فرصت عرض اندام در این رقابت سرنوشتساز را پیدا نکند! اسطورههای ما باید بدانند که حق ندارند خودشان را از بزرگی و عظمت بیندازند، چون تحقیر شدن آنها، تحقیر فوتبال ماست و به تبع آن تحقیر همه آنهایی که به جامعه فوتبال ایران وابستهاند!
... و حالا با فرا رسیدن مجدد دوران انتخابات، ناصرخان حجازی از حضور دوباره در این عرصه حرف زده و ادعا کرده که اگر به او اجازه ورود به انتخابات را میدادند، بیشتر از هرکس دیگری رای میآورد! او از خودش نمیپرسد که چرا فکر میکند میتواند بر کرسی ریاست جمهوری فرد مفید و موفقی باشد؟ اویی که در دورههای اخیر در اداره موفق تیمهای فوتبالی هم ناکام بوده، چگونه میخواهد مملکتی با این وسعت، عمق تاریخی و پیشینه فرهنگی را در این برهه حساس سیاسی اداره کند؟ آیا او میپندارد تحریمهای سیاسی و اقتصادی به اندازه یک شکست سه بر صفر تلخ بوده؟! یا تعیین افراد برای وزارتخانههای متعدد، در حد تعیین پنالتی زن تیم است؟!
ما ورزشیها از مردان سیاسی توقع داریم که فوتبال را ملعبه سیاست نکنند و پایشان را از وادی فوتبال بیرون بکشند، اما شاید اگر رسانهای عادل و بیطرف با سیاسیون مصاحبه میکرد و آن مقام سیاسی در قید و بند رعایت مسایل خاص و خطوط قرمز نبود، میدیدیم که سیاسیها هم از ورزشیها میخواهند که پایشان را به محدوده تخصصی آنها نگذاشته و در حیطه تخصص خودشان فعالیت کنند!
در وطنپرستی و ایراندوستی ناصرخان و افراد دیگری که با نیات خیر، سودای تکیه زدن بر کرسی ریاست جمهوری کشورمان را در سر دارند هیچ جای شکی نیست! اما بیچاره ایران بزرگ، بیچاره امپراتوری بیهمتایی که تاریخ، نظیرش را فقط در افسانهها دیده، بیچاره مام میهنمان که برای رسیدن به پیشرفت، ترقی، تمدن و حتی آنچه که در لفظ امروز دموکراسی و آزادی نام گرفته، هر لحظه شاهد ظهور مدعی تازهای است!هنوز نیشخندهای پرطعنه، مردم، در سناریوی آمریکایی مسخره «هخا» را از یاد نبردهایم که چگونه با لبخند از مردی که میخواست با 50 هواپیما به تهران بیاید و در میدان آزادی «برقصد»، حرف میزدند!
نکن ناصرخان! نکن عزیز من! نکن اسطوره ما! با آبروی فوتبال و اسطورههایی که از این پدیده به جامعه ایران معرفی شدهاند، بازی نکن! بزرگترها میگویند اگر هوس بود، یک دفعه بس بود! همان یک باری که دست به چنین کاری زدی کافی است! این بار، وقتی زمان ثبت نام کاندیداها رسید، خودت را زنجیر کن به تخت! اصلا شناسنامهات را بده به یک نفر آشنا برایت پنهانش کند که اگر خواستی هم نتوانی لغزش کنی و دوباره به سمت وزارت کشور بروی! اینطوری بهتر نیست؟!