نه به خاطر نوستالژی داغ روزهای کودکی یا طعم شیرین بر جای مانده از بردن کارت های لوتارماتئوس بلکه به دلیل نوع رفتاری که اصلاً شبیه یک سابقاً فوتبالیست و فعلاً مربی نبود، کلینزمن را مربی بزرگی نمی دانیم. اخراج او از بایرن بعد خبری وسیعی داشت اما کمتر کسی به اتفاق بد پیامد این تصمیم فکر می کند. به نوشته اعتماد، گودیو بوخوالد، کلاوس اوگن تالر، آندریاس برمه و لوتار ماتئوس و یورگن کلینزمن، کدام یک از این اسامی به عنوان بازیکنانی بزرگ به یاد آورده می شوند؟ همه آنها. شاید حتی بتوان لقب اسطوره را برای برخی از این ستاره ها در نظر گرفت. حال سوال بعدی؛کدام یک از اسامی فوق در عرصه مربیگری دستاوردی درخور نام بزرگ خود رقم زدند؟ هیچ کدام. اجاق کور مادر مدرن فوتبال آلمان نتوانسته مربیان بزرگی به دنیا بیاورد. حداقل این موضوع درباره فوتبالیست های بزرگ اواخر دهه 80 و اوایل دهه 90 صدق می کند.
ماتئوس از پارتیزان بلگراد، تیم ملی مجارستان و حالا یک تیم باشگاهی اسرائیل هیچ خیری ندید و در عوض تا توانست «شر» رساند. این از سردسته تیم طلایی بکن باوئر. آندریاس برمه در تنها برهه موفق به عنوان سرمربی کایزرسلاترن تعداد پیروزی های متوالی تیم فقیر بوندس لیگا را دورقمی کرد هر چند از هفته دوازدهم فصل 2002- 2001 از برج عاج فرو افتاد. او هم اخراج شد. کلاوس اوگن تالر هم همان سال تنها کار مثبت (متوقف کردن لورکوزن و فراهم آوردن شرایط قهرمانی دورتموند) را انجام داد و هر چند باشگاه قدیمی را از خطر سقوط نجات داد اما بعدها در لورکوزن نایب قهرمان اروپا را با واژه شکست آشتی داد.
اگر دقیق تر به گوشه و کنار فوتبال منظم آلمان بنگرید نمونه های دیگری را هم می بینید. نمونه زیاد است و جواب سوال «چرا یکی از نسل های طلایی فوتبال ژرمن ها مربی موفقی نشدند» فعلاً موجود نیست. طبق تلقینات قدیمی به محض شنیدن واژه دیسیپلین، آلمان را به یاد می آوریم و بر این اساس آموزش باید رکن اساسی تمام شئون کشور اروپایی باشد اما در عمل کمتر شاهد عملی شدن آموزه های کلاس های مربیگری هستیم.
نسل جدید مربیان فوتبال آلمان (افرادی امثال کلینزمن) فرصت دارند بی تجربگی خود را در لایه های پیدای حمایت روسای قدرتمند پنهان کنند. «لو» در تیم ملی آلمان موفق نشد، مگر با حمایت یک تیم قوی مربیگری که پشت سر او، جایی دورتر از نیمکت مربیگری تیم را به جلو فرامی خواندند. کلینزمن هم که همواره نظر لطف فرانتس بکن باوئر را همراه خود داشته و دارد، با هزاران امید و آرزو سکان کشتی هالیوود آلمان (لقب بایرن) را به دست گرفت.
هر چند سران تیم سرخپوش جنوب در مقطع اخراج ماگات، گزینه های اندکی را فراروی خود می دیدند اما به نظر می رسید حداقل یکی از واپسین اهداف بکن باوئر از این انتصاب تصفیه حساب با لوتار ماتئوس دشمن دیرینه کلینزمن بود که به زعم قیصر لیاقت کوتاه کردن چمن آلیانس آرنا را هم نداشت، نه تنها کلینزمن بلکه سایر هم نسلان او نیز از بی صبری ناشی از الزام به تحول ضربه خورده اند.
وقتی تغییر در میدان دادن به مربیان جوان خلاصه می شود، تشخیص سره از ناسره مشکل می شود. همه جوانان را دعوت می کنند تا در این مراسم روشنفکری حضور یابند، بی آنکه استعداد شاگرد مورد آزمایش قرار بگیرد. یک دلیل دیگر عدم وجود کاریزما تلقی می شود. ماتئوس و کلینزمن در دوران بازی فاصله یی دست نیافتنی با مربی خود داشتند.
حالا فاصله اندک آنها با شاگردان شان (آنچه محصول همان بی صبری است) هوس معلق زدن و ابراز شادی های 10 ، 12 سال پیش را افزایش داده است، غافل از اینکه حل شدن در جریان بازی و ابراز شادی پا به پای بازیکنان مختصر حجاب موجود بین آنها و نسل جدید را از بین برد.
بخشی از فرآیند شکل گیری و تولد یک مربی بزرگ به قدرت کلام و استفاده از آنچه زبان بدن نامیده می شود، بستگی دارد. اگر شما مضطرب باشید، تیم تان دچار استرس می شود و اگر آرام روی نیمکت بنشینید با زبان بی زبانی فرمان بریدن سر با پنبه را صادر کرده اید. کلینزمن و ماتئوس این گونه نبودند.
---
تکرار تجربه بر قطعیت یک واقعیت اثبات نشده می افزاید. یک بار ماتئوس، یک بار بوخوالد، یک بار اوگن تالر، یک بار برمه و حتی یک بار آندریاس کوچک که در سمت مربی دروازه بانان آلمان هم روزهای خوبی را پشت سر نگذاشت. اینکه در روی همان پاشنه می چرخد یا نه، مهم نیست. امیدواریم بقایای تیم رویایی دهه 90 آلمان تن به آب مربیگری نزنند و ناکامانی مثل کلینزمن هم دیگر بیش از این نشکنند. آنها متعلق به آلبوم خاطرات ما هستند. باید همان جا بمانند، خاک بخورند و وقتی از سرطان حنجره مردند، دوباره برای مربیگری متولد شوند. حداقل آن زمان یاد می گیرند که فقط فریاد بزنند و ادا درنیاورند چون ممکن است سرطان برگردد.
