تک درختهای نارون پیرامون در طوسی رنگ، تنها سایهای است برای جمعیت پراکنده اطراف آن.
هیچ کس از دیدنت پشت در طوسی رنگ تعجب نمیکند؛ اینجا همه به دیدن چهرههای غریبه عادت دارند.
در طوسی رنگ را که میزنی، سرباز با اخم، پنجره کوچکی را که در سمت چپ در است، با ابرو نشان میدهد و میگوید: «آنجا»
اعتنایی نمیکنی و برای فرار از گرمای آفتاب که همچون تیغ بر سر فرو میریزد، خودت را به سایه باریکی که در طوسی ایجاد کرده میکشانی، چند تماس کافی بود که سرباز جلوی در به دنبالت بیاید و تا ورودی در طوسی رنگ بدرقهات کند. بر سر در طوسی رنگ نوشته شده: «ندامتگاه خورین».
وارد که میشوی، کنجکاوانه دنبالت میکنند؛ چشمان سرباز جلوی در!
به هر چیزی شباهت دارد جز زندان! حیاط پر دار و درخت زندان برایت خیابانهای شهر را تداعی میکند.
اول از همه ساختمانهای اداری به چشمت میخورد که پشت سر هم قطار شدهاند. زن و مردی در حصار سیمهای در هم تنیده شده به یکدیگر زل زدهاند. این بچهها اینجا چه میکنند؟ این را من میگویم.
زن اینجا زندانی است، همسرش برای ملاقات با وی آمده است؛ این را سربازی میگوید که قرار است ما را تا اتاق رئیس زندان برساند.
باید تا ته خیابان بروی؛ دیوارهای بلند، سیمهای خارداری که تا دو متر روی دیوارها بالا رفته است؛ حتما اینها را گذاشتهاند تا هیچ زندانی جرأت فرار کردن نداشته باشد؛ این را با خودم گفتم.
مجوز حضور برای بازدید را که میگیری، تازه باید دوباره چند متری را برای رسیدن به جایی که به نظر آخر جاده خیابان است، پشت سر گذاری، اما راه دیگری در سمت راست دیوار هست که تو را به سمت زندان زنان میرساند.
روبهروی نمای سه طبقهای که لولههای رو کار آب آن را از ریخت انداختهاند؛ میایستم. سه بار زنگ پیاپی. زنی مسن را در پشت در جای میدهد. چهره تکیده و صورت چروک شدهاش، سنش را بالا نشان میدهد. کلید در دست اوست، اما چادر گلدارش نشان میدهد که او هم زندانی است.
درخت چنار بزرگی در وسط حیاط سایه انداخته است و هیچ گیاه و سبزه دیگری آنجا نیست.
با چادرهای رنگی گلدارشان، دایرهوار میان حیاط نشستهاند. نگاهم میکنند؛ نگاههایی که حتی لحظهای بر نقطهای ثابت نمیماند. از چشم برخی اضطراب میبارد؛ اضطرابی با کورسویی از امید. نگاه سنگینشان دنبالم میکند. جوانترها سعی میکنند بیاعتنا شوند، توپ دستشان میگیرند و شروع میکنند به والیبال بازی کردن، اما مسنها دور تا دور هم نشستهاند و سیگار دود میکنند؛ خسته و تکیده به دیوارهای سرخ رنگی تکیه دادهاند که حالا تنها در سایه آن میآسایند.
دفتر رئیس زندان چندان بزرگ نیست. (خبرنگارند، با رئیس زندان هماهنگ شده است)؛ این را مددکاری میگوید که پشت سر ما وارد اتاق مسئول بند زنان میشود.
روبهرو مینشینی تا از در توری اتاق مسئول رفتوآمد زندانیها از چشمت دور نباشد. پنجره کوچکی پشت سرت دقیقا روبهروی در توری است که از همانجا ملحفهای سفید با گلهای آبی، تختها نمایان است.
اگر بخواهی بیشتر کنجکاوی کنی و داخل بندها را ببینی، مجبوری وقتی مسئول برای ریختن چای به بیرون از بند میرود، سرت را نود درجه بچرخانی.
در بند زنان این زندان، پنجاه زندانی هستند که گاهی برخی از آنها به مرخصی میروند و تعداد آنها همیشه متغیر است؛ این را مسئول بخش زنان میگوید که زن مسنی است و 25 سال است که سابقه مدیریت در زندان را دارد.
• وضعیت نقل و انتقال زنان زندانی چگونه است؛ این را من میپرسم.
ـ بسته به میزان درخواست زندانیان و موافقت مسئولان زندان دارد.
خودش بدون آن که من پرسشی بپرسم، میگوید: زندانیها در روز، دو ساعت صبح و دو ساعت بعدازظهر استراحت دارند. البته در هفته هم میتوانند ملاقات حضوری، تلفنی یا ویژه داشته باشند.
خودش میگوید: اینجا زنها بیکار نیستند؛ برای جوانترها، کلاس هنری گلسازی، سوزن دوزی، قالیبافی داریم و مسنترها در کلاس نهضت سواد آموزی شرکت میکنند.
• زندانیها اصولا در چه سن و سالی هستند؟
ـ و او در پاسخ میگوید: اصلا مشخص نمیکند؛ از 58 ساله اینجا هستند تا دختر جوان هفده ساله.
گفتوگو با وی که پایان مییابد، با مددکار به حیاط میرویم. چند زن پشت کیوسک تلفن نصب شده ایستادهاند. مددکار خودش کنجکاویام را میفهمد و میگوید: ساعت هواخوری است. هر زندانی وقت دارد ده دقیقه مکالمه تلفنی داشته باشد. همه نگاههای خسته دوباره به سمتت هجوم میآورد و هر چقدر سعی میکنی از زیر بار نگاه سنگینشان فرار کنی، گریزی نیست. به ناچار خودت را به روی صندلی گوشه حیاط میکشانی تا شاید راهی برای گریز از چشمان آنها پیدا کنی.
زنی با موهای جوگندمی روی پلههای گوشه حیاط نشسته، سیگارش را با آتش سیگاری که حالا رو به تمام شدن است، دود میکند؛ دودی حلقهای جلوی صورتش دیوار میکشد.
چند صندوق بالای سر وی قرار گرفته شده که پل ارتباطی زندانیان با مسئول زندان، رئیس زندان و رئیس کل زندانهاست.
برای آن که از تیررس نگاهها در امان باشی، مجبور میشوی به اصرار زن جوانی که میخواهد همصحبتش باشی، تن در دهی.
چند ماهی است در زندانم. جرمم معاونت در قتل فرد مورد علاقهام است. چهارده سالم بود که ازدواج کردم اما همسرم معتاد بود و با آنکه یک پسر داشتم، مجبور شدم جدا شوم. آن موقع همدان بودیم، مجبور شدم به تهران بیایم و در خانهها کار کنم. همان موقع بود که با عباس آشنا شدم. خرجم را میداد و دوستم داشت. یک بار عباس به من گفت، با پدرم تماس بگیر و وی را به گاوداری در ورامین بکشان. آنجا قتل پدر عباس را طراحی کردند. این را حمیرا میگفت، اما مدام هم تذکر میداد، نمیدانستم قصد کشتن پدرش را دارد و همه چیز اتفاقی بود.
پریسا زندانی دیگری است؛ با روسری گلدار نزدیک میشود و میخواهد کمکش کنیم. سابقه اولش است، به شیشه و کراک معتاد است. طلاها را از دوستش برای خرید مواد دزدیده است. او دوست صمیمی نرگس است. با آنکه نرگس بیست سال از وی بزرگتر است، اما در این مدت با هم حسابی رفیق شدهاند؛ سه تا بچه دارم و به جرم خرید و فروش مواد مخدر دستگیر شدم. هفده گرم کراک داشتم و به یازده سال زندان محکوم شدم. خودم یازده سال به تریاک معتاد بودم، اما حالا ترک کردهام. از سرنوشت پسر کوچکم اطلاعی ندارم، او را برای چوپانی به بیابان فرستادهام.
با صدای زنگ از جا میپری؛ وقت هواخوری تمام شد، به سلولهایتان بروید؛ این را مددکاری میگوید که همراهیت میکند.
حالا به سمت دری میروند که قرار است تا چند دقیقه دیگر به روی آنها قفل شود. چند نفری غر میزنند، اما چارهای نیست، باید به درون سلول بروند.
زن مسنی که موهای سفید شدهاش از زیر روسری بیرون زده و تیپ مردانهای دارد، داد میزند: خانمها داخل. او حبس ابدی است، وکیل بند است، کمی جدی و بد اخلاق است، اما حضورش برای زندانیها بد نیست.
دیگ بزرگ سبزی پلو به داخل بند برده میشود. همه با کاسههای در دست دور آن جمع میشوند و برای کم و زیادی برنج چانه میزنند.
«خود کرده را تدبیر نیست، خودمان کردیم به جای آزادی باید در این چهار دیواری زندان منتظر غذا باشیم». بعضی از زندانیها که کسی را ندارند برایشان غذا بفرستد، اگر همین را هم نخورند از گرسنگی میمیرند؛ اینها را پریسا میگوید؛ دختر جوانی که سارق منزل است.
هر کس غذایش را میگیرد و به سمت تختش میرود. همه جا تمیز و شسته و رفته است و همه مشغول غذا خوردن هستند و هیچ کس تعارف نمیزند. بعضیها دور هم نشستهاند و تازهواردها با بیمیلی کنار تختهایشان به تنهایی غذا میخورند.
سکوت معنادار، دیوارهای سرد و طوسی رنگ و راهروهای کوچک و دلگیر، دایم این نکته را برایت یادآوری میکند که اینجا زندان است؛ زندان زنان.
حالا فرصت پیدا میکنی که به همه سلولها سرکی بکشی؛ ابتدا بند قرنطینه است. همه زندانیان تازه وارد سه روز مهمان این اتاقند. اگر معتاد باشند، مشخص میشود و ترکشان میدهند و اگر موادی بلعیده باشند، دفع میشود.
سرویس بهداشتی کنار آنجاست و تقریبا تمیز، با کف سرامیک. دو اتاق با دیوارهای طوسی رنگ با سه ردیف تخت در چهار گوشه آن برای با سابقههاست و تازهواردها.
مهمان اجباری سالن بزرگی هستند که بیش از پانزده ردیف تخت سه طبقه دارد. سهم هر اتاق یک تلویزیون و یک یخچال است. ملحفههای آبی گلدار روی تختها تمیز به نظر میآید و نگهبان بند میگوید هر دو روز یک بار به وسیله خود زندانیها شسته میشود.
در یکی از اتاقها، آیینه کوچکی آویزان شده و جز مهتابیهایی که پرک میزنند، چیز چشمگیری نیست.
عروسکهای بافتنی نشان میدهد که صاحب تخت انتهایی سالن، فرزند کوچکی دارد و چادری که به میلههای صندلی بسته تا برای بچهاش گهواره درست کند، حدست را به یقین بدل میکند. تنها غذا میخورد و روسریاش را از پشت زیر موهایش گره زده است. نامش نرگس است و میگوید: شش ماه است در زندانم، اما کودکم چهل روزه است و در زندان بچهام را به دنیا آوردم.
از نگاهش ناراحتی موج میزند. با یک دست چادر ننوی کودکش را نشان میدهد و با قاشقی که در دست دیگر داشت، مدام با غذایش بازی میکرد.
سه نفری دور پارچهای که حالا سفره شده است، نشستهاند؛ دو دختر هفده، هجده ساله و یک زن که بعدا فهمیدم مادرشان است. دستهای دختر نگاهت را میخکوب میکند؛ تیغزنیها جای سالم روی آن باقی نگذاشته است. مادر کیفقاپ است و دو دختر را آموزش داده است.
زیور مشکل اخلاقی داشته و ثریا قرعهکشی خانگی راه انداخته است و خودش میگوید، کلاهبرداری نکرده است، اما پنجاه شاکی دارد.
نگهبان از پرسشهای ما خسته شده است و با نگاههایش ما را به رفتن ترغیب میکند.
نگاهم روی تسبیحی که روی دست دخترک جوان میچرخد، میخکوب میشود. شاید برای آزادیاش نذر کرده باشد؛ این را با خودم میگویم.
او میگوید: از زندان بدم میآید و این را آنقد تکرار میکند که آهنگ صدایش تا مدتها در گوشم باقی است.
جای تیغ و چاقو روی دست خیرالنسا باقی است، شش بار به زندان افتاده است؛ نه دلی برای او میتپد و نه چشمی در انتظار اوست. از وضعش زیاد هم ناراحت نیست. یک سال و نیم را برای حمل چهار گرم کراک باید در زندان بگذراند؛ تازه شش ماه از حبسش گذشته است.
مسئول کلاس احکام میآید. او هم میگوید ما به مناسبتهای گوناگون اینجا برنامه داریم؛ در اعیاد جشن مولودی داریم و خیلیها اینجا نذر میکنند. بیشتر زنها اینجا با خدا خلوت میکنند و نماز میخوانند.
دور تا دور اتاق چهار زانو با چادرهای گلدار که حالا روی پاهایشان انداختهاند، نشستهاند، با چشمهای منتظر نگاهمان میکنند. نگاههایشان از غم و اندوه پر میشود. وقتی از در طوسی رنگ زندان بیرون میروی و نگاهت میکنند.
