1-اشک‌های جلال یادت هست؟ ناگهان سیل آمد و گونه‌اش را خیس کرد. چشم‌هایش مهتابی شد. یادش آمد محبوبه‌اش مرده است. «دارایی»، در نظر او نازنین‌ترین تیم جهان بود. کجا بروم که «آقا محب» داشته باشد؟ کدام مرد دلپذیر، بوی عزت او را می‌دهد. وقتی دارایی منحل شد. دل بچه‌ها خون شد. «به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را؟»
به نوشته دنیای فوتبال، جلال تازه ازدواج کرده بود. دارایی تازه منحل شده بود. ترک‌های همسایه‌ دنبال ستاره می‌گشتند. چشم‌شان جلال و پرویز را گرفته بود. شاه گفته بود نمی‌گذارم ستاره‌هایمان به کشورهای دیگر بروند. عصر «لژیون‌» ها هنوز ایرانی‌ها را به اقتضائات دهکده جهانی فوتبال واقف نکرده بود. انگار ستاره، می‌خواست برود برای رختشویی یا مرده‌سوزی در کشور همسایه!
تیمسار گفت: جلال و پرویز نباید بروند ترکیه. ستاره‌ها رفتند دفتر رهنوردی. یک چک 120 هزار تومانی برای جلال و یک چک 105 هزاری برای پرویز آماده بود. توی کشوی میز رهنوردی بود. قرار شد نروند ترکیه. قرار شد بروند تاج. آبی‌ها ستاره باران می‌شدند. وقتی که رهنوردی دو تا برگه عضویت در باشگاه تاج را از کشوی میز المپیکی‌اش درآورد تا به امضای جلال و پرویز برساند یک‌دفعه جلال به گریه افتاد. هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد تاجی شود. هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد دارایی بمیرد.
هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد از «آقا محب» جدا شود. زمانه را ببین. امروز ستاره‌های حقیر برای عضویت در باشگاه سرخابی‌ها می‌میرند و به هر ذلتی تن می‌دهند اما جلال داشت می‌گریست. نه چک 120 هزار تومانی دلش را به شعله‌ای مهمان کرد و نه حقوق دو هزار تومانی که می‌شد با آن هر ماه یک آلونک خرید. شاه هنوز نمی‌دانست فوتبال، ابزاری مدرن برای پروژه جهانی‌سازی است. فکر می‌کرد «افت» دارد ستاره‌هایش بروند توی «شکر‌اسپورت» بجنگند. وقتی جلال قرارداد باشگاه آبی را امضا می‌کرد چشم‌هایش پر بود. پس دارایی نازنین من چه؟ پس آرمان‌شهر من کو؟
هنوز که هنوز است- پس از 42 سال- وقتی دارایی‌چی‌ها، سه‌شنبه‌های اول هر ماه جمع می‌شوند یاد آن روزها آتش می‌زند به جان پیرمردها. «آقا محب» کجایی؟
2-گفت شرم می‌کند از اینکه قیافه «جیغیل» بعضی از مربیان را می‌بیند از بس که در جوانی‌شان «جوانی» نکرده‌اند حالا در چلچلی یاد ژیگول بازی افتاده‌اند. پیرمرد سینه چاک فوتبال، روزی که مربی ملی را در شلوار تنگ جین دیده بود حالش از فوتبال به هم خورده بود. می‌گفت این است لباس مربی ملی؟ می‌گفت این است حیثیت معلم؟ که سرش را پر از ژل کند و به نمایش نمادهای زنانگی پناه ببرد؟ می‌گفت او کدام درس زندگی را می‌تواند به شاگردانش یاد دهد؟ می‌گفت معلوم است که شاگرد زیر دست این مربی، باید برود زیر ابرو بگیرد.
پیرمرد می‌گفت و می‌گفت و می‌گفت. یاد محمد آقا بیاتی افتاده بود که توی آمریکا بیمار است. داشت برایش دعا می‌کرد. غصه‌اش گرفته بود از ناخوش احوالی‌های مربی قدیمی‌ تیم‌ملی. شنیده بود 15 روز ممنوع‌الملاقات شده. دست‌هایش را قنوت کرده بود. می‌گفت یادت هست بازی «ایران- کره»؟ اوایل دهه پنجاه؟ می‌گفتم آره. می‌گفت یادت هست وسط بازی علی پروین مصدوم شد. می‌گفتم آره. می‌گفت یادت هست آقای بیاتی رفت بالای سرش؟ می‌گفتم «ها. خوب یادمه.» می‌گفت ممد آقا تا رسید بالای سرش. وسط یک بازی آن همه حساس و حیاتی،
به جای اینکه بپرسد علی چی شده، به جای اینکه بپرسد پایت شکست؟ به جای اینکه بپرسد می‌توانی بازی کنی؟ به جای اینکه وضعیت پایش را بپرسد یک دفعه عصبانی شد. همه هاج و واج ماندند. ممد آقا چی شده؟ چرا جوش آوردی؟ ممد آقا به جای اینکه پای شاگردش را ببیند چشمش به‌صورت علی خورد. جوش آورد. توی آن هنگامه، گیر داد به علی که چرا صورتت را اصلاح نکرده‌ای! علی جان چرا صورتت را اصلاح نکردی؟ قهرمان باید تمیز باشد علی آقا. چرا دو روز است صورتت را اصلاح نکرده‌ای؟
همه هاج و واج مانده بودند. علی قاطی کرده بود. نمی‌دانست غصه پایش را بخورد که چلاق شده بود یا به مربی‌اش جواب دهد.
پیرمرد یاد ممد آقا بیاتی افتاده است. دو دستش را قنوت کرده به سمت آسمان و می‌گوید خدایا ممد آقا را به ما برگردان. به حق اذان بلال، ممدآقا را به زندگی برگردان.

ما را دنبال کنید

به اشتراک گذاری این مطلب!
مطالب مرتبط

نظر شما

نظرهای حاوی توهین، افترا یا نوشته‌شده با حروف لاتین (فینگلیش) منتشر نمی‌شوند.

نظرسنجیآرشیو
نظرسنجی
آخرین اخبار
پربازدیدترین عناوین