1 - سکانس اول، یک «هوادار» پس از حذف پرسپولیس؛ سر راهش برای رسیدن به ایستگاه اتوبوس، یک بسته آرامبخش می خرد تا سردرد وحشتناکی را که در پایان بازی به سراغش آمده تسکین بدهد. توی اتوبوس به این نتیجه می رسد که حالش اصلاً خوش نیست، پس با خط اعتباری اش شماره صاحب کارش را می گیرد و با تحمل اوقات تلخی های طرف، برای فردا مرخصی رد می کند.
به نوشته قدس، خسته و نیمه جان به خانه می رسد. خانواده اش هم می دانند که این جور موقعها، نباید زیاد با او صحبت کنند. یک گوشه می نشیند، دستش را زیر چانه می زند، کز می کند وخیره می شود به تلویزیون، بدون آنکه چیزی بفهمد. نیم ساعت که گذشت یک استکان چای تلخ می ریزد توی حلقومش و تصمیم می گیرد مثل همیشه برای فراموشی بدبختی هایش، به خواب پناه ببرد. امشب اما، حالش خیلی بدتر از همیشه است.
بعد از لیگ، دلش را به جام حذفی خوش کرده بود که... روی تخت می رود، اما پلکش به هم نمی آید. «رگ غیرتش» درد دارد. به خودش می پیچد، اما ردی از خواب نیست. از بس که این رو و آن رو شده، پهلویش سوز می کشد. طلوع آفتاب را می بیند، اما نمی فهمد کی خوابش برده است...
2 - سکانس دوم، یک «ستاره» پس از حذف پرسپولیس؛ به سرعت برق به رختکن می رود. قوطی ژل را از توی ساکش بر می دارد و زیر دوش می رود. خودش را که خشک کرد، بدون فوت وقت تلفن همراهش را روشن می کند.
پیامکها یکی یکی می رسند. دو، سه تا را رد می کند و یکی، دو تا را با اشتیاق می خواند. در فاصله رسیدن به اتوبوس تیم، به خبرنگار معتمدش زنگ می زند و می سپارد که یک مصاحبه با پیاز داغ زیاد شامل آه و فغان در مورد ناکامی و حذف و این چیزها از قولش رد کند. این یکی را قطع نکرده، نفر بعدی را می گیرد «ببین عزیزم، بچه های تیم همه شاهدند. گفته بودم گل بزنم اسمت را نشان می دهم.
فدای سرت، فصل بعد، حالا بخند... به خاطر من...» به هتل که می رسند، وسایلش را جمع می کند، یک مقداری از آن یک میلیون تومانهایی را که صبح بین بچه ها توزیع شده بود، به یکی از لیدرها می دهد تا چند قلم سوغاتی برایش بخرد. توی سالن فرودگاه، به دو، سه تا از رفقایش زنگ می زند و برنامه شمال آخر هفته را که احتمال داشت به دلیل نیمه نهایی جام حذفی کنسل شود، دوباره ok می کند.
3 - سکانس سوم، یک «مدیر» پس از حذف پرسپولیس؛ توی یک همایش باشکوه صنعتی- اقتصادی نشسته که برایش پیام کوتاه می فرستند: «تیمتون حذف شد» بلافاصله گوشی اش را خاموش می کند تا مبادا کسی مزاحم شود و قرار به پاسخگویی باشد. دفتر و دستکش را جمع کرد، بیرون سالن برای چند دقیقه تلفن را روشن می کند تا با مافوقش حرف بزند.
«آقا حذف شدند اینها، چی دستور می فرمایید؟ سرمربی جدید؟ ایرانی یا خارجی؟ چند تا اسم مطرح کنیم؟ اعلام کنیم چند درصد از قراردادها به عنوان جریمه کم می شود؟ ... نه، حواسم هست. کم که نمی کنیم، فقط این طوری به مردم خبر می دهیم. راستی آقا، واسه فصل بعد ما رو برای اون برنامه که گفتم در نظر دارید دیگه ...؟! »
4 - سکانس چهارم، یک «دلال» پس از حذف پرسپولیس؛ بلافاصله بعد از بازی دست به کار می شود و تلفن زدنها را شروع می کند: «آقا خط میانی شما باید برای فصل بعد تقویت شود، فلانی و بهمانی هم هستند. قیمتها هم خوب است. دیر بجنبید، می پرند ها... اجرت شما هم محفوظ است. به هر حال باید هر چه سریعتر شروع کنیم که یک تیم قوی واسه فصل آینده ببندیم. راستی این یارو، مربیه می مونه...؟!
5 - سکانس پنجم، یک «بیت المال» پس از حذف پرسپولیس؛ خجالت می کشد، سرخ می شود، عرق شرم روی پیشانی اش می نشیند، احساس می کند، حقش این است که برود جنوب، برای بچه های بندر که از بس روی سنگ و کلوخ دویدند جای سالم روی بدنشان نمانده، یک زمین خاکی آبرومند احداث کند، احساس می کند باید سهم بچه های مسجد سلیمان باشد که روی دریای نفت و گاز، لوله کشی ندارند، احساس می کند حق معلم هایی است که از خروسخوان تا آواز سگ گچ تخته می خورند، اما درد معاش دارند یا سرباز وظیفه هایی که پول ایاب و ذهاب ندارند و گرسنه برای شرف این ملت پست می دهند.
احساس می کند باید بخشی از آبروی یک کارمند عیالوار، جلوی چشم سر و همسرش باشد یا قاشق نان خشک بچه محصل هایی که اگر سیر باشند، انیشتین توی جیب شان است. با این همه، خودش هم نمی داند چطور سر از چاه ویل شکم مشتی «سر بار» در آورده که هی می خورند و می برند و به جیب می زنند، اما همیشه دو قورت و نیم شان باقی است!
خودش هم نمی داند چرا ضبط و باند ماکسیمای فلان شازده پسر شد که اگر نبود نظر لطف پارتیهای آنچنانی، دزد هم دستش نمی دادند برساند کلانتری. خودش هم نمی داند چطور سهم الارث آدمهایی از این دنیا شد که غیرت و تعصب را قاطی چهار تا وسیله قدیمی دیگر، تحویل سمساری محل داده اند... حال «بیت المال» قصه ما، پس این حذفها هیچ خوب نیست، هیچ!
به نوشته قدس، خسته و نیمه جان به خانه می رسد. خانواده اش هم می دانند که این جور موقعها، نباید زیاد با او صحبت کنند. یک گوشه می نشیند، دستش را زیر چانه می زند، کز می کند وخیره می شود به تلویزیون، بدون آنکه چیزی بفهمد. نیم ساعت که گذشت یک استکان چای تلخ می ریزد توی حلقومش و تصمیم می گیرد مثل همیشه برای فراموشی بدبختی هایش، به خواب پناه ببرد. امشب اما، حالش خیلی بدتر از همیشه است.
بعد از لیگ، دلش را به جام حذفی خوش کرده بود که... روی تخت می رود، اما پلکش به هم نمی آید. «رگ غیرتش» درد دارد. به خودش می پیچد، اما ردی از خواب نیست. از بس که این رو و آن رو شده، پهلویش سوز می کشد. طلوع آفتاب را می بیند، اما نمی فهمد کی خوابش برده است...
2 - سکانس دوم، یک «ستاره» پس از حذف پرسپولیس؛ به سرعت برق به رختکن می رود. قوطی ژل را از توی ساکش بر می دارد و زیر دوش می رود. خودش را که خشک کرد، بدون فوت وقت تلفن همراهش را روشن می کند.
پیامکها یکی یکی می رسند. دو، سه تا را رد می کند و یکی، دو تا را با اشتیاق می خواند. در فاصله رسیدن به اتوبوس تیم، به خبرنگار معتمدش زنگ می زند و می سپارد که یک مصاحبه با پیاز داغ زیاد شامل آه و فغان در مورد ناکامی و حذف و این چیزها از قولش رد کند. این یکی را قطع نکرده، نفر بعدی را می گیرد «ببین عزیزم، بچه های تیم همه شاهدند. گفته بودم گل بزنم اسمت را نشان می دهم.
فدای سرت، فصل بعد، حالا بخند... به خاطر من...» به هتل که می رسند، وسایلش را جمع می کند، یک مقداری از آن یک میلیون تومانهایی را که صبح بین بچه ها توزیع شده بود، به یکی از لیدرها می دهد تا چند قلم سوغاتی برایش بخرد. توی سالن فرودگاه، به دو، سه تا از رفقایش زنگ می زند و برنامه شمال آخر هفته را که احتمال داشت به دلیل نیمه نهایی جام حذفی کنسل شود، دوباره ok می کند.
3 - سکانس سوم، یک «مدیر» پس از حذف پرسپولیس؛ توی یک همایش باشکوه صنعتی- اقتصادی نشسته که برایش پیام کوتاه می فرستند: «تیمتون حذف شد» بلافاصله گوشی اش را خاموش می کند تا مبادا کسی مزاحم شود و قرار به پاسخگویی باشد. دفتر و دستکش را جمع کرد، بیرون سالن برای چند دقیقه تلفن را روشن می کند تا با مافوقش حرف بزند.
«آقا حذف شدند اینها، چی دستور می فرمایید؟ سرمربی جدید؟ ایرانی یا خارجی؟ چند تا اسم مطرح کنیم؟ اعلام کنیم چند درصد از قراردادها به عنوان جریمه کم می شود؟ ... نه، حواسم هست. کم که نمی کنیم، فقط این طوری به مردم خبر می دهیم. راستی آقا، واسه فصل بعد ما رو برای اون برنامه که گفتم در نظر دارید دیگه ...؟! »
4 - سکانس چهارم، یک «دلال» پس از حذف پرسپولیس؛ بلافاصله بعد از بازی دست به کار می شود و تلفن زدنها را شروع می کند: «آقا خط میانی شما باید برای فصل بعد تقویت شود، فلانی و بهمانی هم هستند. قیمتها هم خوب است. دیر بجنبید، می پرند ها... اجرت شما هم محفوظ است. به هر حال باید هر چه سریعتر شروع کنیم که یک تیم قوی واسه فصل آینده ببندیم. راستی این یارو، مربیه می مونه...؟!
5 - سکانس پنجم، یک «بیت المال» پس از حذف پرسپولیس؛ خجالت می کشد، سرخ می شود، عرق شرم روی پیشانی اش می نشیند، احساس می کند، حقش این است که برود جنوب، برای بچه های بندر که از بس روی سنگ و کلوخ دویدند جای سالم روی بدنشان نمانده، یک زمین خاکی آبرومند احداث کند، احساس می کند باید سهم بچه های مسجد سلیمان باشد که روی دریای نفت و گاز، لوله کشی ندارند، احساس می کند حق معلم هایی است که از خروسخوان تا آواز سگ گچ تخته می خورند، اما درد معاش دارند یا سرباز وظیفه هایی که پول ایاب و ذهاب ندارند و گرسنه برای شرف این ملت پست می دهند.
احساس می کند باید بخشی از آبروی یک کارمند عیالوار، جلوی چشم سر و همسرش باشد یا قاشق نان خشک بچه محصل هایی که اگر سیر باشند، انیشتین توی جیب شان است. با این همه، خودش هم نمی داند چطور سر از چاه ویل شکم مشتی «سر بار» در آورده که هی می خورند و می برند و به جیب می زنند، اما همیشه دو قورت و نیم شان باقی است!
خودش هم نمی داند چرا ضبط و باند ماکسیمای فلان شازده پسر شد که اگر نبود نظر لطف پارتیهای آنچنانی، دزد هم دستش نمی دادند برساند کلانتری. خودش هم نمی داند چطور سهم الارث آدمهایی از این دنیا شد که غیرت و تعصب را قاطی چهار تا وسیله قدیمی دیگر، تحویل سمساری محل داده اند... حال «بیت المال» قصه ما، پس این حذفها هیچ خوب نیست، هیچ!