من چه میخواهم بنویسم؟
روز قبل از آمدن
1
از آسمان و توی هواپیما روی تپههای سبز کردستان چیزهایی دیدم قرمزرنگ. اول فکر کردم زمین را شخم زدهاند و رنگ خاک است که از بالا این شکل دیده میشود. هواپیما پایینتر که آمد فهمیدیم خاک نیست، گل است، گل شقایق. آنقدر زیاد که یکباره وسط سبزیهای دشت و تپه قرمزی میزد به چشممان. شقایقها همه جا بودند. حتی وقتی پیاده شدیم، کنار خیابان، توی پیاده رو، هر جا که خاک باشد و آفتاب.
2
روز اول آمدن ما روز قبل از آمدن رهبر بود؛ دوشنبه. رفتم توی شهر و گشتی زدم. شهر شلوغ بود. در و دیوار پر بود از تابلو و پارچه و پلاکارد. بعضیهایش مال سازمانها و نهادها بود و تا اتحادیه طالبیفروشها را دربر میگرفت و بعضی هم دم دستیتر بود و کردی نوشتهشدهبود و مردمیتر. مردمیها بامزهتر بود. حتی توی کوچه و پسکوچه ورود رهبر و اولاد پیغمبر را تبریک گفتهبودند، ولابد به خودشان تبریک گفتهبودند چون حتما انتظار نداشتند رهبر و همراهانش از آن کوچه پسکوچهها رد بشوند. پارچهنوشتههایشان هم از ذوق خودشان بوده و پول خودشان و حتما به اندازه جیبشان خرج کردهاند. دولتیترها البته بیملاحظهترند و کمتر نگرانند.
3
میدان آزادی را بستهبودند و آمادهاش میکردند برای مراسم دیدار عمومی. آبمیوهفروشی و عکاسی و مبایل فروشی و بقیه مغازهها مشغول کار خودشان بودند و کارگرها هم مشغول بستن داربستهای مراسم. پیادهرو شلوغ بود. مردم بیآنکه به نظر بیاید کاری داشتهباشند، توی شهر قدم میزدند. رفتم سراغ یکی از کسبه سنندج که کمی بالاتر از میدان آزادی فروشگاه لوازم خانگی داشت. تلفنش را اتفاقی از یکی از دوستان گرفتم که با برادر این کاسب توی تهران همکار بود. عاقله مردی بود آقا بهمن که سنش از پدرم بیشتر بود. تا نشستم از مشکلات حضور رهبر گفت و از برخی محدودیتهای بهوجود آمده و فقر مردم و بیکاری جوانها و مسوولین غیربومی و تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل. برای اینکه ته حرفش را در بیاورم گفتم: یعنی از آمدن رهبر ناراحتید دیگه!
اول تعجب کرد و بعد جدی گفت: ناراحت؟ من کُردم، کرد از مهمان ناراحت نمیشَه، هر که میخواد باشَه. رهبر باشَه یا کس دیگه. چرا ناراحت باشم وقتی رهبر بیاد اینجا خیر و برکت میآد. من اصلا دوست دارم چند متر پارچهای که گرفتم خانمم لباس بدوزه، خوشآمد بنویسم روش بزنم بالای خانهم، فرشم را بندازم پا روی فرشم بذاره.
نزدیک غروب آفتاب بلند شدیم و با هم راه افتادیم به سمت محل اسکان ما و خانه ایشان که توی راه بود. خانم بهمن آقا توی راه به ما ملحق شد و همراه. وقتی فهمید خبرنگارم و حاشیهنویس گفت: ما کردها مردم شادی هستیم. مراسم استقبال را اگر میدادند به خودمان یک روز ویژه با همین جوانهایی که توی خیابان میبینی درست میکردیم.
خیابان را نگاه کردم که پر بود از مردم که بیشترشان جوان بودند. بهمن آقا و همسرش میگفتند در سنندج موقع غروب مردم توی خیابانند و قدم میزنند. بهمن آقا البته سعی میکرد این موضوع را ربط بدهد به بیکاری جوانها.
سر خیابانی که قرار بود از هم جدا شویم بهمن آقا گفت: البته یک چیزی باید گفت. این آقا مَرده. خیلی سال پیش معاون اول رییسجمهور میخواست بیاد اینجا برای افتتاح گازرسانی سنندج. شب قبلش چند تا تیر هوایی معلوم نشد کی زد و سفر را لغو کردند. اما رهبر با این اتفاقات چند روز پیش (حمله باقیمانده گروهک پژاک به چند نقطه کردستان) داره میآد.
خانم بهمن آقا هم اضافه کرد که: همین که از بین این همه استان کردستان را انتخاب کردند با اینکه خیلی جاها هنوز نرفتند جای خوشحالی داره.
بهمن آقا و همسرش اصرار زیادی کردند که شب مهمانشان باشم ولی باید برمیگشتم به محل استقرارمان و آماده میشدم برای برنامه فردا که احتمالا برنامه سختی بود.
ازشان جدا شدم . راه افتادم. فکر میکردم چه میخواهم بنویسم؟
وانت سواری و استقبال خبرنگارانه
از فرودگاه تا میدان جهاد
1
روز دوم سفر ما روز اول سفر رهبر است. توی تلویزیون و تبلیغات شهری قرار استقبال را ساعت 9 دوشنبه وصال اسم گذاشتهاند و قرار میدان آزادی ساعت 10. قرار بود من همراه وانت معروف عکاسها و فیلمبردارها باشم. صبح توی لابی محل استقرار کامران نجفزاده را دیدم که چند روز پیش تلفنی راجع به داستانک وسفرنامه برای همشهری داستان حرف زدهبودیم. سلام و علیکی کردیم و یادآوری کردم قرار مدار تلفنیمان را. من همیشه فکر میکردم این آدم چطور مردم را شکار میکند برای مصاحبههای کوتاهش.
بعد رفتیم بیرون که سوار وانت معروف شویم. یک وانت جیمز بزرگ دو کابین که پشتش را مثل زمینهای کشاورزی کوهپایه، پلهپله درست کردهاند تا لابد رفقای عکاس و فیلمبردار به تیپ و تاپ هم نزنند برای 2 تا فریم ناقابل! با خوشحالی داشتم میرفتم سوار شوم که یک آدم کت و شلواری آرام و باوقار (که حاج علی صدایش میزدند) جلو آمد و گفت: کجا؟ شما کی هستی؟
بعد بدون اینکه منتظر جواب من بماند ادامه داد: شما برو آنطرف بایست. و با دست جلوی در ساختمان را نشانم داد. آنقدر با ابهت، با اعتماد بهنفس و بدون استرس رفتار کرد که اصلا نچرخید توی دهانم بگویم کارت دارم و قرار است با این وانت بیایم.
یکی از دوستان وساطت کرد و معرفی و بعد از بازرسی بدنی رفتم روی وانت. حاج علی دیده بود بدون دوربین و دم و دستگاه هستم، فکر کرده بود میخواهم خودم را الکی قاطی ماجرا کنم. عکاسها و فیلمبردارها که هر کدام یکی دو دوربین را مثل بچههایشان بغل زدهبودند، سر اینکه کدامشان پله پایینتر باشد تا راحتتر عکس بگیرد چانه میزدند. بالای وانت مشتری نداشت. خودم را به زور از بینشان کشیدم بالا و رفتم پله آخر. خلوتتر بود و راحتتر. آدمهای روی وانت را شمردم، 26 یا 27 نفر بودند. آقای فتاحی که سنی را پشت سر گذاشته هم قرار بود با وانت باشد. حاج علی به وانت نگاه کرد و بعد آقای فتاحی را ورانداز کرد. آقای فتاحی گفت: من هم باید بروم این بالا؟
سوال را با استفهام انکاری پرسید! حاج علی گفت: نه شما بفرمایید توی وانت. و در کابین دوم وانت را باز کرد.
آقای فتاحی هماتاقم هم هست. او و یک آقازاده! آقازاده چمدانش را با ما فرستاده بود ولی خودش نیامدهبود. لابد روز سفر میآمد که مثل ما یک روز علاف نباشد. خلاصه آقای فتاحی که جای پدرم بود و آقازاده هم که اسمش رویش هست! اتاق دوتخته بود و ما دیشب را روی تختها خوابیدیم تا آقازاده روی زمین بخوابد! از خدا که پنهان نیست، یکی دو باری هم لگدی به چمدانش زدم!
آقای فتاحی با دفترچه کوچکش رفت جلوی وانت نشست و از سرمای صبح در امان ماند تا ما عقب وانت سگلرز بزنیم آن بالا. بقیه البته باتجربهتر بودند. کلاه آورده بودند و لباسی که سردشان نشود. کامران نجفزاده در آخرین لحظه آمد و چون نمیتوانست از ته وانت سوار شود با کمک دوستان خودش را از کنار وانت بالا کشید و یک پله پایینتر از ما ایستاد.
2
مجید از بچههای محافظ با نجفزاده شوخی میکرد. مدتهاست توی سفرهای رهبر به تور هم میخورند. رفتیم تا فرودگاه و مدتی منتظر آمدن رهبر شدیم. دو سه تا هواپیما آمد و نشست. نجفزاده یک گروه موسیقی دف زن را که ایستادهبودند کنار خیابان تا برنامه اجرا کنند برای رهبر، سرکار گذاشت و بندهخداها کمی زدند تا فیلمی گرفته شود. چند ماشین هم آمدند و رفتند که از همان بالای وانت آقای گلپایگانی رییس دفتر رهبر و آقای راشد یزدی را تشخیص دادم.
معلوم بود که دیگر آمدن رهبر نزدیک است. وانت راه افتاد و فهمیدیم ماشین اصلی آمد، چون قرار بود وانت 40-50 متر جلوتر از ماشین رهبر حرکت کند. دقت کردم و رهبر را که صندلی جلوی مینیبوس نشستهبود شناختم. مثل همان دو دیداری که از نزدیک با ایشان داشتیم بود فقط ریشهایش سفیدتر شدهبود. لبخند میزد. مردم از تغییر و تحول فهمیدند رهبر آمد. مینیبوس فرمان گرفت سمت مردم و رهبر برایشان دست تکان داد. مردم هنوز باور نکرده بودند.
موج کردی
مسیر استقبال تا محل دیدار عمومی
1
فرودگاه کمی بیرون سنندج است. خود شهر پر است از تپههای کوچک و بزرگ. یک طرف هم که کوه آبیدر است. بیرون شهر هم البته کوه و تپه زیاد است ولی جایی بین دو ارتفاع را صاف کردهاند و شده فرودگاه. تعداد مردم در این ابتدای مسیر زیاد نبود. بعضی مردها با شلوار توی خانه و بعضی زنها با چادر سفید آمدهبودند. توی همان میدان جهاد دو سه نفر گوسالهای را نگه داشتهبودند. آقا مجید که رسما روی سقف وانت ایستادهبود داد زد:اگر میخواهی قربانی کنی بکن که ما فیلم بگیریم. آنها هم چند نفری گوساله را زمین زدند و وقتی موفق شدند چاقو به گلویش برسانند، مینیبوس رهبر رسیدهبود بهشان. تعداد مردم توی مناطق بیرون شهر زیاد نبود، شاید به همین خاطر سرعت مینیبوس هم زیاد نبود و رهبر حتی به آدمهایی که تک و توک ایستاده بودند هم دست تکان میداد. آنقدر فرصت بود که حتی سربازهای کنار خیابان که قرار بود مواظب نظم جمعیت باشند احترام نظامی میگذاشتند.
زنی که حتی دورتر از پیادهرو با بچهاش میرفت وقتی هیبت وانت ما را دید و آن همه آدم رویش را ایستاد. بعد از ما مینیبوس را که دید جا خورد. محکم دست بچهاش را کشید تا اگر او هم حواسش نبوده، ببیند رهبر را از این نزدیکی. حساسیت عجیبی پیدا کردهام به فاصلهها. فاصله آن زن و بچهاش با رهبر 6-7 متر بود! این قسمت مسیر استقبال کاملا خانوادگی بود. یکی دو خانواده باهم کنار مسیر ایستاده بودند به انتظار. آقا مجید که تجربه بیشتری داشت و میدانست مردم حواسشان به وانت ما آدمهای نتراشیده و نخراشیدهاش جلب میشود، بلند میگفت: مینیبوس! مینیبوس! توی مینیبوسه. و با دست به مینیبوس اشاره میکرد. بچههای کوچکتر با ذوق خودشان از دشت شقایق چیده بودندو دسته گل درست کردهبودند وقتی مینیبوس رهبر نزدیک میشد دستهگل را پرت میکردند سمت ماشین و اگر دسته گل میخورد به شیشه جلوی مینیبوس گلبرگهای قرمز پخش میشد در هوا. دختر نوجوانی کار با مزهای کرد. دسته گل را نشان رهبر داد و کمی مانده که مینیبوس برسد به او دسته گل را جلوی چرخ ماشین گذاشت.
ماشینی که عقب مینیبوس حرکت میکرد، نامههای مردم را جمع میکرد. آقا بهمن پیشبینی کرده بود که مردم نامههای زیادی خواهند داشت، چون مشکلات زیادی دارند. مینیبوس رهبر با اینکه میتوانست از وسط خیابان یا منتهیالیه چپ برود ولی میآمد راست تا مردم و رهبر همدیگر را خوب ببینند.
مردم متعجب بودند و میشد این را از چشمهای گشادشان فهمید. مردی دوید دست کشید به شیشه مینیبوس، جایی که رهبر نشستهبود و همانجا جلوی رهبر دست خودش را بوسید. یک دفعه آقا مجید بلند گفت: دست انداز!
یک لحظه صدای چرق چرق دوربینهای عکاسها که با هم به همزیستی مسالمت آمیز رسیده بودند قطع شد و همه چسبیدند به دوربینها و میلههای وانت. وانت رفت بالا و تالاپ آمد پایین و خوب معلوم است نشیمنگاه آن کسی که بالاترین جای وانت نشستهباشد... اصلا چرا من بالای وانت نشستم؟ فاصلهام تا زمین 3 متر میشد!
مردی بچه کوچکش را گرفت سمت مینیبوس و بهدو میآمد. از جایم روی وانت بلند شدم و داد زدم: این مرد چه کار میکند! صدای دادم را توی آن بیداد فقط خودم شنیدم. یاد فاطمه افتادم که حالا دقیقا 7 ماه و دو روزش بود اگر شب به موقع خوابیدهباشد الان باید تازه از خواب بیدار شدهباشد. دلم برایش تنگ شد، همانجا بالای وانت، توی ارتفاع 3 متری. توی فکر فاطمه بودم که مرد بچهاش را (که میتوانست فاطمهاش باشد) بغل گرفت و از دویدن باز ایستاد. آن طرف خیابان دو سه تا پسر بچه ایستادهبودند. سوتی میزدند و مینیبوس را نشان میدادند و میگفتند: آمد، رهبر آمد!
2
دیگر جمعیت کنار خیابان زیادتر شدهبود. نگه داشتن مردم برای سربازها سخت شدهبود. از روی داربستهای کوتاهی که کنار خیابان بود میپریدند وسط خیابان و بیچاره سربازها کدامشان را باید میگرفتند! پسر زبلی دوید و نمیدانم از کجای اتوبوس گرفت و هرکس هم سعی کرد بگیردش موفق نشد. با کف دست میکوبید به شیشه مینیبوس و یکبند داد میزد: جانم فدای رهبر... جانم فدای رهبر. راننده سرعت مینیبوس را زیاد کرد تا پسر جوان مینیبوس را رها کند. پسر تا توانست دوام آورد و وقتی دیگر پاهایش تاب سرعت مینیبوس را نیاورد، آن را ول کرد. کم مانده بود جانش فدای رهبر شود همانجا کنار مینیبوس.
از کنار دانشگاه کردستان جمعیت دیگر حسابی زیاد شد. دانشجوها کنار خیابان تجمع کردهبودند و با صدای بلند شعار میدادند. پسرها ریختند وسط خیابان و همراه مینیبوس دویدند. دخترها ولی به بغض کردن و شعار دادن بعدتر به گریه کردن اکتفا کردند. سربازها زیر دست و پای دانشجوها و مردم میماندند و لابد خستگی از صبح زود سرپا ایستادنشان در میشد زیر دست و پای مردم. داربست دیگر حریف مردم نمیشد. راننده مینیبوس سعی میکرد سرعتش را طوری تنظیم کند که هم مردم رهبر را ببینند هم ازدحام نشود. رهبر هم حواسش بود به مردم خوب دست تکان بدهد، مخصوصا به آنهایی که بیشتر از خودشان هیجان نشان میدادند. وانت از کنار چند دختربچه که لباس مدرسه شبیه به هم داشتند ردشد و آنها متوجه کامران نجفزاده شدند. به هم نشانش دادند و داد زدند. کامران با انگشت مینیبوس را نشانشان داد. دخترها رهبر را که دیدند، جیغ کشیدند. یکیشان داد زد: به خدا خودشه... آقای خامنهای!
یکی از عکاسها پشت مینیبوس را نشان داد و گفت: آنجا را ببینید.
جمعیت مینیبوس که رد میشد از روی داربستها میآمدند وسط خیابان و موج میزدند روی هم؛ موج کردی. خیابان مثل سیلی شدهبود که پشت مینیبوس خروش میکرد جلو میآمد چنان که گویی مینی بوس را جمعیت هل میدهد. مفهوم سیل جمعیت را اینجا فهمیدم، بالای وانت جیمز. توی ارتفاع 3 متری. هیجانزده شدم از هیجان مردم و چشمهایم پر از اشک شد و قطرهای سُرید روی گونهام. (همان چیزی که به کامران نجفزاده گفتم روی جایگاه عکاسها و فیلمبردارها و او توی برنامه 20:30 پخش کرد. و من شکار او شدم بیآنکه بفهمم.)
3
نزدیک میدان آزادی (محل تجمع مردم) که شدیم، وانت کنار کشید و مینیبوس رهبر از کوچهای پیچید تا از پشت میدان برود سمت جایگاه سخنرانی. مردم مینیبوس را احاطه کردهبودند و هرکدام به فریاد چیزی میگفتند. مینیبوس به سختی و البته بدون ایستادن گذشت. ماشینهای پشت سر البته بین مردم گیر افتادند و با بوق و گاز زیاد راه خودشان را باز میکردند. جوانترها روی صندوق عقب ماشینها میپریدند یا پا روی سپرشان میگذاشتند تا راهشان راحتتر به جلو باز شود. چندتا از ماشینها که رد شدند، وانت با مکافات دنده عقب گرفت و بعد از چند دقیقه معطلی گازید به سمت جایگاه. آقا مجید گفت:مواظب درختها باشید.
وانت که دیگر دلیلی نداشت آرام برود، توی خیابان سربالایی با سرعت میرفت و میتکاندمان تا برسیم به برنامه قبل از اینکه شروع شود. به شاخههای درختهای خیابانهای سنندج که به عمرشان کله آدمی را به این نزدیکی ندیدهبودند جا خالی میدادم. برگشتم حال بقیه را ببینم. طبق معمول دوربینهایشان را بغل کردهبودند. باز برگشتم سمت مسیر. سر آقا مجید جلویم بود. یکدفعه سرش را کشید کنار من تا به خودم بیایم شاخه پر برگی خورد توی سرم و یک چیزی در سرم شروع کرد به ویراژ دادن. تا چند ثانیه همهجا سیاه و تیره و تار بود. فقط میله وانت را چسبیده بودم که نیفتم. نور که به چشمم برگشت، دستی به سرم کشیدم. دستم خونی بود. ترسیدم اگر خون زیاد باشد نگذارند بروم توی جایگاه که البته زیاد نبود. در راه رهبر اگر کسی آن روز خون داده باشد من هستم، درست در همان راهی که رهبر با ماشین آمد آن هم به اندازه یکی دو قطره!
وانت رسید به بنبست و ما مثل قرقی پیاده شدیم و دویدیم. مامورها جلویمان را گرفتند. حاج علی که رسید به تایید او وارد شدیم. یک لحظه متوجه شدم در 2 متری رهبر هستیم که دارد با مسوولان استان دست میدهد. فرمانده سپاه ولیامر (که قبلا توی میدان جهاد دیدهبودمش) به من اشاره کرد و گفت: این اینجا چه کار میکند.
خوب بقیه هرکدام یک چیزی دستشان بود؛ دوربین، سه پایه، میکروفن،... من ولی فقط یک قلم داشتم و کاغذی مچاله شده. فکر کردم چه جوابی بدهم که صدایی آرام گقت: این آقای قزلی است که قرار است حاشیههای سفر را بنویسد.
آقازاده بود، هماتاق شفیقی که دیشب نیامدهبود و صبح خودش را رساندهبود. فرمانده با بیسیم اشاره کرد بروم و من همراه بقیه رفتم. توی دلم از یکی دو لگدی که به چمدانش زدهبودم پشیمان شدم، چون اگر اونبود لااقل یکی دو روزی باید آب خنک میخوردم! رفتیم و از زیر سکویی که برای سخنرانی رهبر درست کردهبودند، رد شدیم و بالای جایگاه عکاسها و فیلمبردارها مستقر شدیم. میدان آزادی پر شدهبود جای سوزن انداختن نبود. خیابانهای منتهی به میدان هم پر بود. مردم در فشارهای خودشان موج میخوردند و بدون اینکه کسی بیفتد، اینطرف و آنطرف میشدند. بچههای ستاد استقبال نگران حضور مردم بودند، شاید به خاطر تبلیغات گسترده رسانههای بیگانه و ماهوارهای. حالا من هم نگران استقبال شدم آن بالا. توی ارتفاع 3 متری جایگاه عکاسها از زمین. میدان بیش از حد شلوغ بود. هر لحظه ممکن بود کسی زیر دست و پا بماند. سَرم و نشیمنگاهم و زانوهایم درد میکرد. مردم هنوز موج میزدند و آرام نمی گرفتند. دیگر وقتش بود. وقت آمدن رهبر روی سن جایگاه.
جیغ و سوت و کف و مشتِ گرهکرده و آمادهایم آماده!
میدان بزرگ آزادی
1
وقتی از جایگاه عکاسها و فیلمبردارها بالا میرفتم، محافظی بهم گیر داد که: کجا؟ تو که نمیخواهی عکس بگیری. همان پایین بنویس.
شلوغ پلوغ بودن دست و بال عکاسها و بیوسیله بودن من، همه محافظها را تحریک میکرد که گیر بدهند. به زور محافظ پایین میآمدم که آقای شعبانی از پایین اشاره کرد بروم بالا. محافظ اشاره آقای شعبانی را دید و رهایم کرد.از آن بالا پشت جایگاه اصلی معلوم بود. رهبر هنوز داشت با مسوولین استان دست میداد. پشت سر را نگاه کردم. مردم از سر و کول هم بالا میرفتند. بیشتر جمعیت جوان و میانسال بودند. اصلا اگر جوان نبودند دوام نمیآوردند توی فشار جمعیت. عدهای جوان زیر و اطراف یکی از کمانهای میدان ایستاده بودند.
دو سر کمان توی زمین بود و بالاترین نقطهاش 4-3 متر ارتفاع داشت. جوانکی خودش را انداخت توی شیب کمان و با زحمت آرام آرام رفت بالا. وقتی جوانک خودش را میسُراند بالا، بقیه تشویقش میکردند و وقتی رسید به بالاترین نقطه کمان سیمانی برایش کف زدند و هورا کشیدند. نفر دوم و سوم هم رفتند بالا. یکیشان با زحمت پرچمی از کسی توی جمعیت گرفت و بلند شد ایستاد. از زاویهای که ما بودیم، جوان پرچم به دست بین دو عکس بزرگ امام و رهبر قرار میگرفت که نصب کرده بودند روی ساختمان بزرگ آنطرف میدان آزادی. جوان شد سوژه عکاسها و فیلمبردارها.
یک نفر بالای جایگاه اصلی داشت با مردم شعار تمرین میکرد:« خامنهای رِهبَرَه- اولاد پیغمبَرَه»مردم هم جوابش را میدادند. البته معلوم بود جماعت مدت زیادیست ایستادهاند و حوصلهشان سر رفته. از طرفی تغییرو تحولات معلومشان کردهبود که رهبر دارد میآید. بهشان نمیآمد اگر شش روز دیگر هم تمرین شعار دادن کنند، بتوانند در موقع اصلی اجرا کنند.
جمعیت اطراف جایگاه اصلی به جنب و جوش افتاد. عکاسها به هم تنه میزدند تا جایشان را تثبیت کنند و لحظه ورود را از دست ندهند. چند لحظه بعد رهبر از پشت پرده بیرون آمد و صدای مردم بلند شد. تنها صدایی که میآمد غریزیترین صدای هیجان آدمی بود، جیغ و سوت و کف.یک دفعه حجم صدا از روی کله جمعیت بلند شد، مثل آتش انفجار و بعد حجم صدا منتشر شد به اطراف و رفت بالا، باز هم مثل آتش انفجار.
انگار که واقعا انفجاری رخ داده باشد. عدهای میخواستند شعار بدهند ولی تکانهای شدیدی که توی جمعیت افتاده بود و بینظمی که از روی هیجان ایجاد شدهبود نمیگذاشت. رهبر ایستاده بود و برای مردم دست تکان میداد. عکاسها به فیلمبرداری که روی جایگاه اصلی و پشت سر رهبر بود و از زاویه دید او تصویربرداری میکرد، بد و بیراه میگفتند که کادرهایشان را خراب کردهاست. بالاخره اولین شعاری که جمعیت توانستند بدهند طنینانداز شد توی میدان:«ای رهبر آزاده/ آمادهایم آماده» شعار به سرعت به همه سرایت کرد. از آن بالا که ما بودیم صحنه قشنگی بود. مردم دستشان را مشت کردهبودند و بالا گرفتهبودند و میگفتند:«ای رهبر آزاده/ آمادهایم آماده» حالا دیگر به جای آن همه سر و کله جورواجور، یک میدان مشت یک شکل میدیدم از آن بالا.
2
آقازاده هم آمده بود بالا تا از آنجا هم دیدی بزند میدان را. یکی از محافظین که همراه عکاسها و فیلمبردارها بود، به فیلمبرداری گفت: اینهایی که کاغذ و پارچه سردست گرفتهاند را بگیر ممکن است بعداً بهکارمون بیاد. دقت کردم به دستنوشتههای مردم که بالای سرشان گرفتهبودند.
«تقاضای ملاقات حضوری داریم. صنعتگران مجتمع طالقانی»
«ای رهبر عزیز کرمانشاه منتظر قدوم شماست.»
«جانم فدای رهبر» و ...
رهبر حرفهایش را شروع کرد. بعد از تشکر از مردم گفت:« کردستان سرزمین فداکاریهای بزرگ است.» هرکدام از این حرفها همراه بود با سوت و کف و جیغ مردم. البته خود مردم بعد از این سوت و کفها حس میکردند خیلی متناسب با فضا عکسالعمل نشان ندادهاند و بعدش صلوات میفرستادند یا تکبیر میگفتند.
دست راست جایگاه اصلی که رهبر از آنجا صحبت میکرد، چند ردیف کانکس گذاشتهبودند که راه پشت جایگاه سد بشود. چند جوان دوستشان را که یک پایش شکسته بود کمک کردند و فرستادند بالا. جوان با خوشحالی رفت و نشست. پشت سر او چند نفر دیگر خودشان را کشاندند بالا تا از ازدحام جمعیت فرار کنند.
آقازاده به من گفت: الان آنجا یک شر درست میشود. چند پاسدار که لباس فرم تنشان بود سریع رفتند بالا و مردم را راهنمایی کردند از کمی آنطرفتر بروند پایین. جوانی که پایش شکسته بود، به پایش اشاره کرد و پاسدار از او گذشت. جوان به رفقایش لبخند فاتحانهای زد و دوستانش هم تشویقش کردند. پاسدارها مردم را که فرستادند پایین برگشتند سروقت جوان پاشکسته. اول عصایش را پایین دادند و بعد خودش را آرام دادند دست رفقایش. رفقا به جوان پا شکسته میخندیدند و دمغ بود.
رهبر از کردستان حرف میزد و مردمش. اینطرف جوانها و مردم همه جور ژستی میگرفتند تا عکاسها بهشان التفاتی کنند. عکاسها هم البته نشانهگیریشان میکردند و چرق چرق عکسی میانداختند.
سر و صدایی از پایین سکوی عکاسها بلند شد. جوانی خودش را از داربست بالا کشیدهبود و با داد و بیداد حرف میزد. صدایش در صدای جمعیت و صدای رهبر که از بلندگوهای میدان پخش میشد، گم بود. ولی اطرافیانش برگشتهبودند و نگاهش میکردند. پاسدار جوانی خودش را رساند به او که دیگر صورتش سرخ شدهبود از فریاد زدن و رگهای گردنش بیرون زدهبود. پاسدار دستش را گذاشت روی دهان جوان کرد. جوان کُرد که دستهایش را گرفتهبود به داربست (و اگر ول میکرد میافتاد) سرش را تکان میداد تا بتواند حرفهایش را ادامه بدهد.
پاسدار جدیت بیشتری کرد و بالاخره جلوی دهان جوان کرد را گرفت. جمعیتی که نگاهشان میکردند دوباره برگشتند سمت رهبر. من اما حواسم هنوز به آنها بود. پاسدار سرش را نزدیک کرد به گوش جوان کرد و چیزی گفت. بعد دستش را از روی دهان او برداشت. جوان کرد با هیجان چیزهایی به پاسدار گفت. گپ و گفت پاسدار با جوان یک دقیقهای طول کشید. بعد جوان گردن پاسدار را گرفت و جلو کشید. یک لحظه ترس برم داشت.
جوان کرد پاسدار را بوسید، 6-5 بار و از دو طرف. نفسی کشیدم. جوان از داربست پایین رفت. پاسدار برای چند نفری از پاسدارها و محافظین که نگران این صحنه بودند آرام دستی تکان داد که یعنی چیزی نبود، حل شد. خیلی دوست داشتم بدانم جوان کرد چه چیزی را فریاد میزد که با گپ یک دقیقهای با یک پاسدار به خوبی و خوشی حل شد و با لبخند آن پایین ایستاد. به نظرم گوششنوا بخشی از دردهای مردم کردستان را دواست. خیلی از مشکلات آدمها با درددل حل میشود.
3
همیشه توی این برنامههای شلوغ در تهران دوست و آشنا پیدا میکنم ولی اینجا تهران نیست. از آن بالا گشتم ببینم آشنایی میبینم یا نه. یک نفر برایم دست تکان داد. آقای سردارزاده بود که شب قبل آمده بود محل اقامت و برایمان از وضعیت اقتصادی و اجتماعی و جغرافیایی و امنیتی کردستان گفتهبود. دستی هم من برایش تکان دادم. سردارزاده چهار انگشتش را گذاشت روی لبش و بوسید و دستش را گرفت سمت من! شانس آوردیم بیشتر از یک ساعت با هم آشنایی نداشتیم! والا میآمد آن بالا و ....
عکاسها کم حوصله شدهبودند. هر عکسی که می خواستند گرفته بودند و حالا میگشتند دنبال سوژه. یک نفر از مجسمه آزادی وسط میدان که 7-6 متر ارتفاع داشت رفتهبود بالا. چند عکس از او گرفتند. یک نفر هم خودش را چپانده بود توی شاخههای یک درخت و عکس رهبر را دست گرفتهبود. عکاسها ازش عکس گرفتند. بعد بهش اشاره میکردند چطور قرار بگیرد که عکس بهتری بگیرند. پسر هم خودش را لابهلای شاخههای انبوه درخت به سختی جابهجا میکرد. یکی از عکاسها با اشاره کارهای سختی درخواست میکرد، بعد ادای عکس گرفتن را درمیآورد و عکس نمیگرفت. آرام میگفت: تا تو باشی خودت را سوژه نکنی.
یکی دیگر از عکاسها مثل یک بازیگر پانتومیم برای نوجوانی ادا درمیآورد. نوجوان منظورش را نمیفهمید. عکاس کلافه شد و داد زد: بابا جان عکس را سروته گرفتی دستت.
نوجوان عکس رهبری که دستش بود را نگاه کرد تازه معنی ادا و اطوارهای عکاس را فهمید. اطرافیان نوجوان دلشان را گرفتهبودند و راست و دروغ ریسه میرفتند. نوجوان پوستر را برگرداند و عکاس عکس گرفت و هردو به هم لبخند زدند.
حاج علی آمد و به عکاسها گفت کاسه کوزهشان را جمع کنند. آنها دیگر آنجا کاری نداشتند. از من پرسید: تو مگه نمیآیی؟
گفتم: کار من با اینها فرق میکند، میمانم.
عکاسها و تصویربردارها رفتند و غیر از من یکی دو نفر ماندند آن بالا. دیگر میشد نشست و پایی دراز کرد. پاسدارها و مامورها مشغول جمع کردن نامههای مردمی بودند که از دادن آن به دست خود رهبر ناامید شدهبودند. نامهها را جمع میکردند توی کیسههای آبی بزرگی که زیر سکوی ما بود.
رهبر اواسط صحبتها به مساله شیعه و سنی اشاره کردند و از آنجا مردم دیگر سراپا گوش شدند. اواخر صحبتها هم به این موضوع پرداختند اما با لحنی جدید. ایشان دامن زدن به اختلاف شیعه و سنی را از طرف هرکس که باشد، چه شیعه چه سنی، حرام شرعی و قانونی دانستند. مردم هم اکثرشان سنی بودند تا حالا چنین حرفهای بدون تبعیضی را از کسی در این رده نشنیدهبودند، تکبیر بلند و هماهنگی فرستادند. رهبر هر چه به آخر صحبتهایش نزدیک میشد، مردم بهتر گوش میدادند. نزدیک ظهر دیگر رهبر شروع کردند به دعا کردن و مردم از جایشان بلند شدند. دعاها که تمام شد دوباره ولولهای توی جمعیت افتاد؛ سوت و جیغ و کف زدن. چند ثانیه که گذشت، همه منظم شدند، دستهایشان را بالا گرفته بودند که:«ای رهبر آزاده/ آمادهایم آماده»
تنظیم: مهدی قزلی
منبع: ویژه نامه سفر کردستان: khamenei.ir
