ابتکار؛ پدرجون یادت هست؟ من تازه از تخم درآمده بودم. تازه، پشت لب هایم سبز شده بود. شب فرخنده زندگی مان فرا رسید. من رفته بودم سر تمرین. صحبت از اولین قراردادم بود. آقای مدیر، بیست هزار تومان «پیش قرارداد» پرداخت کرد. چشم هایم برق عجیبی می زد. توی دلم کارناوالی برپا بود که تمام شدنی نبود. هرگز در طول عمرم این همه پول را یکجا ندیده بودم. خود تو هم این همه پول را ندیده بودی. همیشه توی خانه ما صحبت از فقر و نداری بود. یادت هست؟
با اولین حقوقی که از فوتبال گرفتم برای مادرم یک دستکش پلاستیکی خریدم تا دست هایش هنگام ظرفشویی این همه تاول نزند. دست های مادرم مثل دست های مردانه تو شده بود; زمخت و دفرمه. انگاری خداوند مرا آفریده بود تا خانواده ام را از فقر نجات دهم. هرگز یادم نمی رود. بیست هزار تومان را که گرفتم از محل تمرین تا خانه مان را دویدم. رسیدم به خانه. دیدم تو تازه از سر کار برگشته ای.
طبق معمول عنق و بی حوصله بودی. هنوز بوی کله پاچه کز داده شده می دادی. این بو، یک عمر حال مرا خراب کرده. تو شب تا صبح توی زیرزمین مغازه پدری، کله پاچه گوسفند کز می دادی و صبح تا شب آنها را می پختی و می فروختی. من رسیدم به خانه. انگاری کره ماه و کهشکان ها را فتح کرده بودم.
دسته اسکناس ها را به طرف تو دراز کردم. حالت چشم های تو عوض شد. من فکر می کردم الان پا می شوی و مرا غرق بوسه می کنی اما دست های تو در هوا خشکید و دسته اسکناس ها از دست من زمین افتاد و روی فرش ولو شد. انگار زمان نمی گذشت. تو فتح الفتوح مرا با شعف پاسخ ندادی و احساسات کودکانه من خشکید. یک لحظه غضب را در چشم هایت خواندم. شکی ویرانگر در چشم های تو لانه کرده بود.
با عصبیتی عجیب پرسیدی این چیه؟ و من با دستپاچگی گفتم:پول! پرسیدی از کجا آوردی؟ و واژه ها در زبان من خشکید. یک لحظه جنونی تلخ به سراغت آمد. طوری نگاهم کرده ای که انگار دزدی کرده ام. پرسیدی این همه پول را از کجا آورده ای کره خر؟ گفتم فوتبال. گفتی مگر توی فوتبال هم به آدم پول می دهند؟ گفتم آره بابا. گفتی خر خودتی و سریع خیز برداشتی و شلوار چهار خانه ات را از روی رخت آویز گوشه اتاق به پایت کردی و گفتی«برویم.» گفتم کجا؟ گفتی بیا الان می فهمی. من نمی فهمیدم در کله تو چه می گذرد.
من فکر می کردم با دیدن این همه پول بغلم می کنی و می گویی بارک الله پسرم، دست مریزاد. بالاخره بزرگ شدی. بالاخره پشت و پناه پدرت شدی. اما نگفتی. مثل پاسبان ها نگاهم می کردی. انگار مچ یک سارق تازه کار را سر بزنگاه گرفته بودی. گفتی برویم. گفتم کجا؟ دستم را گرفتی و کشان کشان به طرف کوچه بردی. دهان من هنوز گس بود. طعم خوشبختی، خیلی زود جایش را به زردآلوی تلخ زندگی داده بود. دستم را گرفتی و پرسیدی؟ از کی این همه پول را گرفته ای؟ من اسم مربی ام را گفتم. تو پرسیدی خانه شان کجاست؟ من گفتم نمی دانم. گفتی نمی دانم، نمی شود.
اولش رفتیم سمت خانه همبازی ام. او را با پیژاما بیرون کشیدیم و نشانی خانه مربی را پرسیدی. دیر وقت بود که دم در خانه مربی پیاده شدیم. من گفتم بابا آبرویم را نبر. تو گفتی باید معلوم شود این همه پول را از کجا دزدیده ای. کوبه در مربی را زدیم. بیچاره هراسان آمد دم در. گفت چی شده؟ تو گفتی ما دزد نیستیم آقا و دسته اسکناس ها را به طرفش پرت کردی. بیچاره مربی هاج و واج مانده بود. به من چشمک زد که چی شده؟
من لب نازک کردم که نمی دانم. آخرش تو به حرف آمدی و گفتی آقاجان ما دزد نیستیم. بدبخت هم نیستیم. این همه پول بی زبان را داده ای به پسرم که چه بشود. نکند می خواهی قاچاقچی بارش بیاوری. نکند می خواهی دزد سرگردنه بشود. ما نان حرام از گلویمان پایین نمی رود. این جور پول ها از در خانه ما وارد نمی شود. آخه این همه پول، به چه حسابی؟ برای چه؟ یادت هست؟ مرداد زوال پذیر اوایل دهه چهل بود. بیچاره مربی مان همان دم در، کلی توضیح داد که این پول مال پیش قرارداد پسرت هست. تو پرسیدی مگر فوتبال هم شغل هست؟ مربی گفت آره که شغله.
با اولین حقوقی که از فوتبال گرفتم برای مادرم یک دستکش پلاستیکی خریدم تا دست هایش هنگام ظرفشویی این همه تاول نزند. دست های مادرم مثل دست های مردانه تو شده بود; زمخت و دفرمه. انگاری خداوند مرا آفریده بود تا خانواده ام را از فقر نجات دهم. هرگز یادم نمی رود. بیست هزار تومان را که گرفتم از محل تمرین تا خانه مان را دویدم. رسیدم به خانه. دیدم تو تازه از سر کار برگشته ای.
طبق معمول عنق و بی حوصله بودی. هنوز بوی کله پاچه کز داده شده می دادی. این بو، یک عمر حال مرا خراب کرده. تو شب تا صبح توی زیرزمین مغازه پدری، کله پاچه گوسفند کز می دادی و صبح تا شب آنها را می پختی و می فروختی. من رسیدم به خانه. انگاری کره ماه و کهشکان ها را فتح کرده بودم.
دسته اسکناس ها را به طرف تو دراز کردم. حالت چشم های تو عوض شد. من فکر می کردم الان پا می شوی و مرا غرق بوسه می کنی اما دست های تو در هوا خشکید و دسته اسکناس ها از دست من زمین افتاد و روی فرش ولو شد. انگار زمان نمی گذشت. تو فتح الفتوح مرا با شعف پاسخ ندادی و احساسات کودکانه من خشکید. یک لحظه غضب را در چشم هایت خواندم. شکی ویرانگر در چشم های تو لانه کرده بود.
با عصبیتی عجیب پرسیدی این چیه؟ و من با دستپاچگی گفتم:پول! پرسیدی از کجا آوردی؟ و واژه ها در زبان من خشکید. یک لحظه جنونی تلخ به سراغت آمد. طوری نگاهم کرده ای که انگار دزدی کرده ام. پرسیدی این همه پول را از کجا آورده ای کره خر؟ گفتم فوتبال. گفتی مگر توی فوتبال هم به آدم پول می دهند؟ گفتم آره بابا. گفتی خر خودتی و سریع خیز برداشتی و شلوار چهار خانه ات را از روی رخت آویز گوشه اتاق به پایت کردی و گفتی«برویم.» گفتم کجا؟ گفتی بیا الان می فهمی. من نمی فهمیدم در کله تو چه می گذرد.
من فکر می کردم با دیدن این همه پول بغلم می کنی و می گویی بارک الله پسرم، دست مریزاد. بالاخره بزرگ شدی. بالاخره پشت و پناه پدرت شدی. اما نگفتی. مثل پاسبان ها نگاهم می کردی. انگار مچ یک سارق تازه کار را سر بزنگاه گرفته بودی. گفتی برویم. گفتم کجا؟ دستم را گرفتی و کشان کشان به طرف کوچه بردی. دهان من هنوز گس بود. طعم خوشبختی، خیلی زود جایش را به زردآلوی تلخ زندگی داده بود. دستم را گرفتی و پرسیدی؟ از کی این همه پول را گرفته ای؟ من اسم مربی ام را گفتم. تو پرسیدی خانه شان کجاست؟ من گفتم نمی دانم. گفتی نمی دانم، نمی شود.
اولش رفتیم سمت خانه همبازی ام. او را با پیژاما بیرون کشیدیم و نشانی خانه مربی را پرسیدی. دیر وقت بود که دم در خانه مربی پیاده شدیم. من گفتم بابا آبرویم را نبر. تو گفتی باید معلوم شود این همه پول را از کجا دزدیده ای. کوبه در مربی را زدیم. بیچاره هراسان آمد دم در. گفت چی شده؟ تو گفتی ما دزد نیستیم آقا و دسته اسکناس ها را به طرفش پرت کردی. بیچاره مربی هاج و واج مانده بود. به من چشمک زد که چی شده؟
من لب نازک کردم که نمی دانم. آخرش تو به حرف آمدی و گفتی آقاجان ما دزد نیستیم. بدبخت هم نیستیم. این همه پول بی زبان را داده ای به پسرم که چه بشود. نکند می خواهی قاچاقچی بارش بیاوری. نکند می خواهی دزد سرگردنه بشود. ما نان حرام از گلویمان پایین نمی رود. این جور پول ها از در خانه ما وارد نمی شود. آخه این همه پول، به چه حسابی؟ برای چه؟ یادت هست؟ مرداد زوال پذیر اوایل دهه چهل بود. بیچاره مربی مان همان دم در، کلی توضیح داد که این پول مال پیش قرارداد پسرت هست. تو پرسیدی مگر فوتبال هم شغل هست؟ مربی گفت آره که شغله.