پسرک هر روز که از خواب بلند میشد، کمی به زلف و سر و روی خودش میرسید، موبایلش را برمیداشت، هنوز از خونه بیرون نرفته، اون را روشن میکرد و صدای بلند ِموزیکهای تندش، حتی کلاغهای روی تک درخت منزل را فراری میداد! پاسی از نیمه شب گذشته هم، کلید را توی قفل میچرخوند، در را به هم میزد و به اتاق خواب خودش میرفت.
تقریبا این کار هر روزه او بود. مادرش هم دیگه خیلی کاری به کارش نداشت، فقط گاهی که کارد به استخوانش میرسید، میگفت: پسرم، کاری نکن شیرم را حلالت نکنمها!
اما بعدش که پسر از خونه میزد بیرون، میرفت سجاده را پهن میکرد، دو رکعت نماز میخوند، بعد سرش را کج میکرد و آروم، آروم، اشک میریخت و دونههای تسبیح را رد میکرد. همین دیروز بود که سر سجادهاش خیلی خودمونی به خدا میگفت: خدایا این حرفا از روی عصبانیت و شوخیهها، نکنه حرفی را که بیاختیار از دهنم بیرون پریده، جدی بگیریها؟ شیرم حلال حلالش، ولی خودت دستش را بگیر، کمکش کن.
چند روز پیش که پسرک میخواست از در بره بیرون، مادر اومد سر راهش را گرفت و گفت: تو را خدا دست از این کارها بردار، آخه مگه همه دنیا فقط همین رفیقا و همین چیزاست که تو به اونا چسبیدی...؟ هنوز حرف مادر تموم نشده بود که پسرک بازوی مادرش را گرفت و خواست از سر راهش کنار بزنه. دست راست مادر محکم به کناره تخت خورد، رنگش مثل گچ سفید شد! خواست فریاد بزنه و بگه: آخ، اما نمیدونم چی شد که دندونهاش رو محکم به هم فشار داد و چیزی نگفت!
پسر جلو اومد، خواست وانمود کنه از این کار خودش ناراحته. دست مادر را گرفت و با خونسردی گفت: چیزیت که نشد؟ اگه چیزی شده تا زنگ بزنم بابا بیاد با هم برید دکتر؟ مادر گفت: نه پسرم چیزی نشده... .
و پسر ادامه داد: اصلا همهاش تقصیر خودته، آخه چرا نمیذاری راحت زندگی کنم؟ خودت از این سجاده و دعا چی گیرت اومده که میخواهی منو هم مثل خودت کنی؟ اگه راست میگی، اصلا چرا به قول خودتون من، ناخلف از آب دراومدم؟ چرا اون خدایی که از شب تا صبح صداش میکنی سراغ من نمیاد؟ چرا دعاهات را مستجاب نمیکنه...؟ تا حرفش به اینجا رسید، مادر یه گوشه نشست، خودش را زد به بیخیالی و شونههاش را جمع کرد سرش را میون اونها مخفی کرد و محکم گوشهاش را میون شونههاش مخفی کرد!
روزهای اول که پسر از این حرفها میزد، مادرش میگفت: پسرم این حرفا را نزن، اینها کفران نعمته، همین که خدا به تو سلامتی داده، عقل داده، همین که لطف کرده و تو را توی جامعه مسلمونا آفریده و اصلا همین که به تو نظر کرد و تو را آفرید و اجازه امتحان و انتخاب خوب و بد را داده، خودش خیلی نعمت بزرگیه... .
اما کم کم که دید پسرش با این حرفها، لجبازتر میشه و حرفهای بدتری در جواب میگه، دیگه دهن به دهنش نمیشد و از اتاق میزد بیرون.
هر وقت با همسرش خلوت میکرد، فقط میگفت و مینالید و میگفت، دیگه کاری که پسرمون انجام نداده باشه نیست. پدرش هم که از صبح علیالطلوع تا بعد از غروب، همه فکر و ذکرش شده بود کار و به قول خودش لقمه حلال درآوردن.
امروز هم مثل دیروز و روزهای دیگه پسر از خونه زد بیرون. مادر خواست بگه: دست کم صبر کن صبحونهات را بخور، ولی فقط ناامیدانه از پشت پنجره نگاهی به قد و بالاش کرد، آهی کشید و مطابق معمول تسبیح را به دستش گرفت، اما کنار سجاده نرفت!
امروز دلشوره مادر با روزهای دیگه خیلی فرق داشت، انگار از همه جا و همه چیز بریده بود و خودش را زده بود به بیخیالی.
همه دار و ندارش از زندگی همین یک پسر بود و مثلا فردا هم روز پدر بود و چه آرزوهایی که این پدر و مادر نداشتند!
شب که شد، بابا خسته و کوفته از راه رسید؛ زیر چشمی به کادویی که خوب میدونست همسرش برای روز پدر خریده و به خیال این که او نفهمیده، قرار است از طرف پسرش به او هدیه بده، نگاهی کرد و رفت دست و صورتش را شست، اما اون شب انگار هر دو منتظر بودن. اون شب با هم هیچ حرفی نزدند! انگار هر دو، یه جورایی میخواستند از هم دیگه عذرخواهی کنند.
صبح روز بعد، مادر مثل همیشه سری به اتاق پسر زد؛ آروم، آروم، در را باز کرد، اما خبری از او نبود! نگاهی به وسایل پسر انداخت، دید مثل شب قبل دست نخورده باقی مونده! دلش هوری ریخت پایین! فهمید دیشب اصلا پسرش خونه نیومده!
مضطرب و نگران اولین کاری که کرد، مثل همیشه خواست بره سر سجاده، اما دل تو دلش نبود؛ حرفهای پسرش که بارها گفته بود از این سجاده چی دیدی، انگار مثل پتکی بر قلبش نواخته شد! بین تعارضی عجیب از اعتقاداتش و حرفهای پسرش گیر کرده بود؛ سجاده را رها کرد و شماره پسر را گرفت: «تلفن مشترک مورد نظر خاموش است»؛ the mobile set is off
دوباره شماره را گرفت و برای بار سوم و...!
...خورشید روز سوم در حال غروب بود و مادر روی آستانه در افتاده بود و مرتب با آب قند، خودش را تسکین میداد و همچنان خبری از پسر نبود. ساعت دقیقا، 9 شب بود که تلفن منزل زنگ خورد:
مادر دستپاچه، به طرف تلفن دوید، وقتی برای بلند شدن از روی زمین دست راستش را حایل کرد، با صدای بلند فریاد زد: « آ آ آ خ» دوباره رنگش تغییر کرد و با دست چپ، محکم بازوی خود را گرفت؛ گوشی را برداشت:
ـ سلام مادر جان
ـ سلام تویی پسر؟
ـ اره مادر، چیه چرا این قدر دلواپسی؟! چرا صدات میلرزه؟!
ـ چرا دلواپسم؟ پسر، میدونی این سه روز با من و پدرت چکار کردی!؟ پدرت نصف جون شده، خودم تازه دو ساعته از اورژانس اومدم؛ می دونی چی کشیدیم؟ به خدا دیگه شیرم را حلالت. . .
ـ نه نه، مادر! صبر کن؛ ادامهاش را نگو؛ ببینم مگر نامه ای را که لای سجاده گذاشته بودم نخوندی؟!
ـ نامه؟ کدوم نامه؟ پسر تو کی میخواهی از این کارها دست برداری؟
ـ نه مادر جان، من کار بدی نکردم؛ ببین! ماشین را سوار بشین بیایید محله مسجد جامع، من اونجا هستم همه چیز را براتون توضیح میدم.
مادر گوشی را توی هوا رها کرد؛ پدر ماشین را استارت زد؛ مادر، وقتی میخواست از در بره بیرون سجاده را با دست پاچگی باز کرد؛ پاکتی را از لای اون بیرون کشید و نامهای را درآورد:
«پدر و مادر عزیزم سلام
دو سه روزی است که رفیقی تازه پیدا کردم. قرار است با هم به مسافرت برویم و هدیه روز پدر را از اونجا بیاورم. خداحافظی نکردم، چون راستش خیلی از رفتن به این سفر به خودم اطمینان نداشتم. نپرس کجا؛ چند شب دیگر خودم زنگ میزنم. مطمئن باشید جای بد و خیلی دوری نخواهم رفت. دلواپسم نباش. اگر مثل همیشه به من اطمینان نداری و خیلی نگرانم شدی، آدرس دوستم را پشت همین نامه نوشتم؛ میتونی سری به مادرش بزنی تا مطمئن شوی. ولی به امام علی(ع) قسمتون میدهم که دو سه روزی، صبر کنید و دنبالم نیایید؛ همین!
قربانتون؛ پسر ناخلفتان...
راستی تولد حضرت علی (ع) و روز پدر مبارک»
پس از نیم ساعت رانندگی، پدر زد روی ترمز! با همسرش از ماشین پیاده شدند، پسر از لابلای جمعیت فریاد زد: پدر جان، مادرجان من اینجااام...
هر دو به طرف پسرشان دویدند؛ چشمهای لرزان و اشکبارشان به پسر دوخته شد و به پلاکاردی که سر درب مسجد، با خطی زیبا روی آن نوشته شده بود: «معتکفان عزیز حجتان مقبول».