گفتاری از ادوارد سعید در نقد هانتینگتون
افسانه برخورد تمدن‌ها
این مطلب متن ویراسته سخنرانی نظریه‌پرداز و شرق‌شناس آمریکایی‌‌ ـ‌ فلسطینی، ادوارد سعید در دانشگاه ماساچوست، است که در نقد کتاب جنجال‌برانگیز «برخورد تمدن‌ها» اثر ساموئل‌ هانتینگتون ایراد شده بود. ادوارد سعید معتقد است هانتینگتون دیدگاه بسیار خصمانه‌ای نسبت به اسلام در مقایسه با دیگر تمدن‌ها دارد و در نقد هانتینگتون می‌گوید که او جهان غرب را در جایگاه و نقطه‌ای می داند که دیگر تمدن‌ها پیرامون آن در گردش‌اند.

 سعید معتقد است: جوهره بینش ‌هانتینگتون، تصوری از مفهوم درگیری و برخورد بی‌وقفه است، که به سهو دوست دارم سخنم را درباره کتابی آغاز کنم که آقای ساموئل هانتینگتون، تحت عنوان «برخورد تمدن‌ها و ظهور نظام جهان» نوشته است. جمله نخست کتاب گفته است که «سیاست جهان وارد مرحله جدیدی می‌شود.»
منظور‌ هانتینگتون از بیان اینکه در دنیای کنونی سیاست پا به عرصه جدیدی گذاشته، آن بوده که به رغم اینکه در روزگار اخیر، مناقشات دنیای معاصر غالبا میان مکاتب ایدئولوژیک صورت گرفته است، دسته‌بندی خطرآفرین دنیا به جهان اول، دوم و سوم، نوع جدیدی از سیاست است که به تشخیص او منجر به بروز مناقشه میان تمدن‌های مختلف و ظاهرا در حال تعارض خواهد شد.
 ‌هانتینگتون می‌گوید که «مسأله فرهنگی، موجب تعارض شدید میان انسان‌ها و نیز منشأ اصلی اختلافات خواهد بود و برخورد تمد‌ن‌هاست که بر سیاست جهانی تسلط خواهد داشت.» هانتینگتون، بیشتر وقتش را صرف انجام دو کار می‌کند: گفت‌وگو پیرامون اختلافات پنهانی یا آشکار و گفت‌وگو میان آن چیزی که از یک طرف جهان غرب و از سوی دیگر تمدن‌های اسلامی و کنفسیوسی می‌نامد. هانتینگتون، نگاه بسیارخصمانه‌ای نسبت به اسلام در مقایسه با دیگر تمدن‌ها دارد.
همچنانکه در کتاب خود می‌نویسد؛ از زمان پایان جنگ سرد، تلاش‌های متعدد خردمندانه و سیاسی به منظور ترسیم موقعیت جهان صورت گرفته است. در همین چارچوب است نظریه فرانسیس فوکویاما، که درباره پایان تاریخ ارائه شده است. پایان تاریخی که به واقع هیچکس درباره آن سخنی نگفت تا آنجا که حقیقتا به پایان کار فوکویاما تبدیل شد. اما جوهره بینش ‌هانتینگتون، تصوری از مفهوم درگیری و برخورد بی‌وقفه است، که به سهولت در فضای سیاسی فرو می‌رود. آن هم فضایی سیاسی که توسط جنگ بی‌وقفه عقاید و نیز ارزش‌های مجسم شده در جنگ سرد تهی شده است. بنابراین نادرست نیست که بگویم آنچه که هانتینگتون بر آن تاکید می‌کند گزارشی بازیابی شده از مفهوم جنگ سرد است.
جنگ سردی که به صورت ماهیتی ایدئولوژیک باقی خواهد ماند نه به صورت ماهیت اجتماعی و یا اقتصادی. از این‌رو، تعجبی ندارد که‌ هانتینگتون کتابش را با آنچه که جهان غرب باید برای نیرومند ماندن و ضعیف و جدا از هم نگاه داشتن مخالفانش انجام دهد به پایان رسانده است. او می‌نویسد: «جهان غرب باید از اختلافات و تعارضات میان کشورهای کنفسیوسی و اسلامی به منظور حمایت از دیگر گروه‌های تمدنی که علایق و ارزش‌های غربی را می‌پذیرند، سود ببرد و موقعیت‌های بین‌المللی که منافع و ارزش‌های غربی را مشروع نشان می‌دهد، استحکام بخشد و نیز از نقش کشورهای غیرغربی در آن موقعیت‌ها حمایت کند.
«این دیدگاه بسیار مداخله‌گرایانه و کاملا تعرض‌آمیز نسبت به دیگر تمدن‌ها و به منزله ترغیب آنها برای غربی شدن است. از دیدگاه ‌هانتینگتون، ایدئولوژی بر این است که جهان غرب در جایگاه و نقطه‌ای است که دیگر تمدن‌ها پیرامون آن در گردشند. حقیقتا در چنین وضعیتی است که جنگ سیاسی ادامه می‌یابد اما در همین زمان است که تعداد بسیار زیادی از ارزش‌های اساسی و مهم و نیز ادیانی نظیر اسلام برای استیلا بر جهان غرب مبارزه می‌کنند.
به عقیده هانتینگتون تمدن‌های دیگر به ناچار با جهان غرب تعارض دارند، و بنابراین پیشنهاد او این است که جهان غرب باید برای پیروزی،تجاوزی بی‌رحمانه و افراطی انجام دهد. از این رو خواننده کتاب هانتینگتون وادار به این نتیجه‌گیری می‌شود که نویسنده به جای اظهار عقایدی که احتمالا ما را در فهم عقاید و یا صحنه کنونی جهان (که در تلاش برای برقراری صلح میان فرهنگ‌هاست) یاری دهد، علاقه‌مند به ادامه و گسترش جنگ سرد با ابزاری دیگر است. بدین‌ترتیب با نظرگاه هانتینگتون نه تنها تعارض ادامه می‌یابد بلکه اختلاف میان تمدن‌ها، آخرین مرحله در گسترش اختلافات جهان کنونی است.
شاید به دلیل علاقه‌مندی وافر ‌هانتینگتون نسبت به رهنمودهای سیاسی در قیاس با تجزیه و تحلیل فرهنگ‌ها و یا تاریخ است که به عقیده من، ‌هانتینگتون در بیان و چگونگی تفهیم مسائل کاملا گمراه‌کننده عمل می‌کند. این درحالی است که بخش عمده استدلال او به عقاید دست دوم و سومی وابسته است که از پیشرفت‌های بسیاری در زمینه فهم واقعی و برداشت نظری از چگونگی کارکرد، تغییر، درک و فهم فرهنگ‌ها، می‌کاهد. نگاهی کوتاه به افراد و عقاید نقل شده توسط او، حاکی از آن است که منابع اصلی او، به جای اینکه نظریه و یا تحقیقی جدی باشند روزنامه‌نگاری و عوام‌فریبی رایج است. زمانی که از محققین و روزنامه نگاران متعصب کمک می‌گیریم به جای اینکه از فهم صحیح و همکاری میان افراد حمایت کنیم، مباحثه را با گرایش به اختلاف و مناقشه تحت تاثیر قرار می‌دهیم.
به نظرمن فقط عنوان کتاب ‌هانتینگتون - برخورد تمدن‌ها- حائز اهمیت است. عنوان «برخورد تمدن‌ها» سخن او نیست، بلکه اصطلاح برنارد لوئیس است. لوئیس در آخرین صفحه مقاله خویش که با نام «اساس شورش مسلمانان» در سپتامبر 1990 توسط ماهنامه آتلانتیک منتشر شده درباره مشکلات کنونی جهان اسلام سخن گفته و می‌نویسد: «تاکنون باید مشخص می‌شد که با فضا و جنبشی در اسلام مواجهیم که به مراتب فراتر از سطح موضوعات، سیاست‌ها، و دولت‌هایی است که به آنها می‌پردازیم، این همان برخورد تمدن‌هاست و مهم این است که نباید از واکنش‌های تاریخی به اندازه واکنش‌های نامعقول علیه رقیب، خشمگین شویم و یا به عبارت دیگر، نباید به اندازه آنها دیوانه باشیم.
 البته مجمع روابط خارجی، نقد کتاب نیویورکر و نظایر اینها، به حرف‌های لوئیس گوش می‌دهند اما امروزه تعداد کمی از مردم با هر هدفی مایلند تا برای چنین شخصیت‌پردازی جامعی داوطلب شوند؛همانگونه که پیشتر نیز، چنین موضوعی توسط لوئیس راجع به میلیاردها مسلمانی عنوان شد که در سراسر 5 قاره، با ده‌ها زبان، سنت و تاریخ ‌پراکنده شده‌اند. لوئیس راجع به مسلمانان می‌گوید: همه آنها در مورد تجدد غربی خشمگین هستند. اما چیزی که در وهله اول، بر آن دارم این است که هانتینگتون چگونه توانسته ژست قدیمی یک شرق‌شناس را از لوئیس اقتباس کند؟ نکته دیگر اینکه، طرز تلقی هانتینگتون از دوگانگی ثابت میان آمریکا وآنها چگونه است؟
به عبارت دیگر، به عقیده من ضروری است بر این نکته تاکید کنم که ‌هانتینگتون نیز همانند لوئیس با نثری بی‌طرفانه، توصیفی و عادی نمی‌نویسد، بلکه خود او فردی اهل مجادله است و فن بیانش نه تنها به شدت بر مباحثه قبلی درباره جنگ مبتنی است بلکه عملا آنها را تداوم می‌بخشد. ‌هانتینگتون نه تنها میانجی میان تمدن‌ها نیست بلکه احتمال می‌رود آنچه را که می‌گوید انجام دهد. ‌هانتینگتون حامی سرسخت تمدنی مافوق، بر دیگر تمدن‌هاست. ‌
هانتینگتون نیز همانند لوئیس از تمدن اسلامی با تقلیل سخن می‌گوید چنانکه گویی تصور می‌شود بیشتر موضوعات پیرامون اسلام، مساله ضد غربی است. منظور این است که هانتینگتون به این نکته اهمیت نمی‌دهد که مسلمانان به جای اینکه تصوری خصمانه نسبت به غرب داشته باشند، کارهای دیگری برای انجام دادن دارند و تنها تصورمی کند تمام چیزهایی که مسلمانان در موردش می‌اندیشند این است که چگونه جهان غرب را نابود و بمباران کنند. لوئیس به سهم خود، درصدد است تا برای توصیف خویش، دلایل بی‌شماری را همچون عدم مدرنیت اسلام، عدم جدایی دین از سیاست در دین اسلام و نیز ناتوانی اسلام در شناخت دیگر تمدن‌ها، ارائه دهد که همه اینها کذب محض است.
من اما در پاسخ می‌گویم که مسلما اعراب و مسلمانان، پیش از اروپاییان به شرق، آفریقا و اروپا مسافرت کرده‌اند و بزرگترین کاشفان تمدن‌های دیگر قبل از مارکوپلو و کریستف کلمب بوده‌اند. اما ‌هانتینگتون به هیچ یک از اینها اهمیتی نمی‌دهد. از دیدگاه او اسلام، کنفسیوس و 5 یا 6 تمدن دیگر یعنی هندو، ژاپنی، اسلاو، ارتدوکس، آمریکای لاتین و آفریقا که هنوز هم وجود دارند از یکدیگر جدا و متعاقبا به‌طور پنهانی در تعارضند و از این‌رو‌ هانتینگتون درصدد پیش بردن آن است نه اینکه به آن فیصله دهد.
بنابراین هانتینگتون به عنوان یک مدیر بحران می‌نویسند نه به عنوان محقق فرهنگ و تمدن و نه به عنوان برقرارکننده صلح. این همان مساله‌ای است که باعث شده نوشته‌های او اینچنین در میان سیاستگذاران پس از جنگ سرد تاثیرگذار باشد و این همان هدفی است که برای پیشبرد بحران در طول جنگ ویتنام مشاهده کردیم. همان هدفی که بسیاری از جزئیات غیر ضروری را تقلیل می‌دهد.
اما مهم‌ترین بخش از سخنانم راجع به سوالاتی چند است: آیا این مساله، بهترین طریق درک جهانی است که در آن زندگی می‌کنیم؟ آیا عاقلانه است که نقشه ساده‌ای از جهان را ایجاد کنیم و سپس آن را به عنوان رهنمودی برای درک نخستین و نیز عملیاتی در اختیار ژنرال‌ها و قانونگذاران کشوری قرار دهیم؟ آیا این مساله عملا اختلافات را طولانی و بیشتر نمی‌کند؟ چه کاری را باید برای به حداقل رساندن برخوردهای تمدنی انجام دهیم؟ آیا ما خواستار برخورد تمدن‌ها هستیم؟ آیا این قضیه عصبانیت ملی‌گرایان و در نتیجه خصومتشان را موجب نمی‌شود؟ نباید این سوال را بپرسیم که چرا فردی چنین کاری را مرتکب می‌شود؟ بفهمیم یا عمل کنیم؟ از احتمال چنین تعارضی بکاهیم و یا آن را تشدید کنیم؟
مایلم به بررسی بر این نکته بپردازم که برچسب‌هایی که مذاهب، نژادها و قوم‌های مشخصی را در ایدئولوژی‌ها مضمحل می‌کنند، بسیار ناخوشایندتر و ناراحت‌کننده‌تر از کاری است که گابینو و رنان 150، سال پیش مرتکب شدند. برای روشن شدن منظورم چند مثال می‌زنم: هنگامی که نقطه اوج رقابت بین‌المللی میان قدرت‌های بزرگ آمریکایی و اروپایی بر سر اراضی آسیا و آفریقایی بود، در کشاکش بر سر فضای خالی آفریقا یا به اصطلاح قاره سیاه، کشورهایی نظیر: فرانسه، بریتانیا، آلمان، بلژیک و پرتغال نه تنها به زور، بلکه به انبوهی از اصول و مفاهیم برای توجیه چپاولشان متوسل شدند.
 شاید یکی از مشهورترین شیوه‌ها، عقیده فرانسوی مبنی بر «ماموریت متمدن کردن» است. عقیده‌ای که زیربنای این تفکر را که «بعضی از نژادها و فرهنگ‌ها در مقایسه با دیگران اهداف والاتری را در زندگی دارند»، تشکیل می‌دهد. این عقیده به آن معناست که دولت‌های قدرتمندتر، توسعه‌یافته‌تر، متمدن تر حق مستعمره کردن دیگران را دارند، البته نه به خاطرچپاول و خشونت بی‌رحمانه‌شان بلکه به خاطر ایده‌آلی باشکوه.
برای پاسخ به چنین منطقی دو نکته را می‌توان یادآوری کرد. یکی رقابت حکومت‌های سرمایه‌داری است که نظریه مربوط به تقدیر فرهنگی را به منظور توجیه اعمالشان در ممالک بیگانه عنوان می‌کنند. بریتانیا، آلمان و بلژیک چنین نظریه‌ای داشتند و البته با توجه به مفهوم تقدیر،ایالات متحده نیز چنین فرضیه‌ای را داشت. چنین عقایدی، رقابت وتعارض را بزرگ جلوه می‌دهند. رقابت وتعارضی که هدف واقعی آن نفوذ، قدرت، استیلا، بها و مباهات بی‌حد و حصر به خود است.
 امروزه هر آنچه را که توسط اعضای گروه‌های اخلاقی، مذهبی، ملی ویا فرهنگی با نام «سیاست و یا ادبیات هویت» می‌خوانیم، از دوره رقابت سرمایه داری اواخر قرن گذشته ناشی می‌شود و همان گروه را در مرکز جهان قرار می‌دهد. چنین انگاره‌ای به کرات مفهوم «جهان در جنگ» را یادآوری می‌کند که در عمق مقاله هانتینگتون به آن پرداخته شده است.
دیگر اینکه عقیده مبتنی بر اینکه «هرجهانی محصور به خود است و حدود و قلمرو خاص خویش را دارد» مربوط به نقشه جهان، ساختار تمدن‌ها، و این باور می‌شود که هر نژادی تقدیر، خصوصیات روحی و ویژگی‌های خاص خود را دارد. به عنوان مثال رنان می‌گوید که تقدیرنژاد چینی کارکردن است، آنها افراد مطیعی هستند و باید کار کنند. نژاد سیاهپوست به دلیل اینکه به لحاظ فیزیکی قوی است و می‌تواند به شدت کار کند، باید خدمتکار و کارگر یکسری از انسان‌ها باشد. تقریبا تمامی این عقاید، بدون استثنا مبتنی بر توافق نیست بلکه مبتنی بر برخورد و تعارض است.
در حال حاضر می‌دانیم که مقاومت فعال در برابر سفیدپوستان زمانی شروع شد که سفید‌پوستان پایشان را در سرزمین‌هایی نظیر الجزایر، آفریقای شرقی، هند و هرجای دیگری گذاشتند. بعدها مقاومت نخستین، توسط مقاومت ثانوی به پیروزی دست یافت. جنبش‌های سیاسی- فرهنگی برآنند تا از سیطره حکومت سرمایه‌داری به استقلال و آزادی دست یابند. دقیقا همان زمان که در قرن نوزدهم مفهوم خود توجیهی فرهنگی در میان قدرت‌های آمریکایی و اروپایی گسترش یافت، مفهوم واکنش نیز در میان مستعمره‌نشینان گسترده شد.
به عنوان مثال در کشور هند، حزب کنگره در سال 1880 سازمان یافت و تا شروع قرن جدید، سرآمدان هند را متقاعد کرده بود که آزادی سیاسی تنها با حمایت از زبان، صنعت و تجارت هندی فرا می‌رسد. چنین منطق مشابهی را در دوره میجی، در ژاپن کنونی می‌یابیم. اغلب اوقات موضوعی نظیر مفهوم وابستگی، در عمق هر حرکت استقلال‌طلبانه و ملی‌گرایانه جای گرفته است.
هند، اندونزی، بسیاری از کشورهای غرب، هند و چین، الجزایر، کنیا و... از این دسته از کشورها هستند که گاهی اوقات در صحنه جهانی ظهوری صلح‌آمیز دارند و گاهی نیز به علت تاثیرات توسعه داخلی یا جنگ‌های استعماری مهیب و یا جنگ‌های آزادیخواهانه به گونه‌ای دیگر ظاهر می‌شوند. از این رو در هر دو قرارداد مستعمراتی و پس از مستعمراتی، به وضوح مفاهیم عمومی، فرهنگی، یا تمدنی وارد دو مسیر احتمالی می‌شوند.
نخست مسیر آرمان‌گرایانه است که بر طرح کلی ائتلاف و هماهنگی میان همه انسان‌ها پافشاری می‌کند. و دیگری، مسیری است که راجع به استثنایی و دفاعی بودن فرهنگ‌ها، و نیز درباره بی‌اعتنایی و جنگ علیه «دیگران» سخن می‌گوید. در بین مواردی که از خط مشی آرمانگرایانه حمایت می‌کند می‌توان به نهادهای سازمان ملل که پس از جنگ جهانی دوم تاسیس شدند، اشاره نمود. دومین مساله، نظریه و تجربه جنگ سرد و اخیرا نیز نظریه برخورد تمدن‌هاست که به نظر می‌رسد ضرورتی برای اکثر قسمت‌های جهان باشد. با توجه به این مطلب، فرهنگ و تمدن‌ها اساسا از یکدیگر جدایند و می‌توان گفت که اصل اسلام نیز می‌بایستی از هرچیز دیگری مجزا باشد. اصل جهان غرب نیز باید از همه چیزهای دیگر جدا شود.
هدف من برخورد ناعادلانه نیست، در جهان اسلام، جنبش‌ها و مفاهیمی وجود دارد که بر تقابل همیشگی میان اسلام و جهان غرب تاکید می‌کند. درست همانطوری که در آفریقا، اروپا، آسیا و سایر نقاط جهان جنبش‌هایی پدیدار شده‌اند که بر لزوم طرد و نابودی افراد خارجی به مثابه عناصر نامطلوب تاکید می‌کنند، نظیر آنچه در بوسنی نیز اتفاق افتاد. آپارتاید سفیدپوستان در آفریقای جنوبی مصداق چنین جنبشی بود، همانگونه که عقیده رژیم صهیونیستی بر این است که کشور فلسطین می‌بایستی تنها برای یهودیان باشد و مردم فلسطین با نام غیر یهودی، باید جایگاه پایین‌تری داشته باشند.
می‌دانیم که در نهادهای تمدن‌سازی نمایندگان رسمی آن فرهنگ وجود دارند که خودشان را به شکل سخنگوی آن تمدن ظاهر می‌سازند یعنی کسانی که برای خودشان این نقش را قائل می‌شوند تا خودشان را «ما» بنامند و یا اساس «دیگران» را تعیین کنند. از این‌رو، هرکس که درک مختصری از چگونگی کارکرد فرهنگ‌ها دارد، بر این نکته واقف است که در جوامع غیر دموکراتیک تعریف فرهنگ و بیان هر آنچه که مربوط به فرهنگ است، کشمکشی اساسی و یا حتی کشمکشی در حال تکوین است.
مقامات سلسله‌وار انتخاب می‌شوند، مرتبا زیر ذره‌بین قرار می‌گیرند، مورد انتقاد واقع می‌شوند و کنار گذاشته می‌شوند. عقاید خوب و بد، تعلق یا عدم تعلق و همچنین سلسله‌مراتبی از ارزش‌ها وجود دارند که می‌باید مشخص شده و مورد بحث و بررسی قرار گیرند. علاوه برآن، هر فرهنگی دشمنانش را یعنی هرچه که خارج از اوست و او را تهدید می‌کند، تعریف می‌کند. اما فرهنگ‌ها یکسان نیستند، انواع متفاوتی از فرهنگ‌ها از قبیل: فرهنگ رسمی، فرهنگ کشیشان، فرهنگ دانشگاهی و فرهنگ حکومتی وجود دارد. فرهنگ، تعاریفی مربوط به وطن‌پرستی، وفاداری، خطوط مرزی و هر آنچه که بر آن، نام متعلقات می‌نهیم را شامل می‌شود.
این فرهنگ رسمی است که زبان کل جامعه محسوب می‌شود. این مساله که علاوه بر روند کلی یا فرهنگ رسمی، شیوه‌هایی مخالف و جایگزین نیز هستند که نامتعارف و بدعت‌آمیز می‌باشند، صحیح است اما از بحث مربوط به برخورد تمدن‌ها در مقاله هانتینگتون کاملا کم شده است. این شیوه‌ها، مضامین ضد حکومتی بسیاری را دربردارند که با فرهنگ رسمی در تعارضند. چنین پدیده‌هایی را می‌توان فرهنگ‌ستیزی خواند، در واقع مجموعه‌ای از فعالیت‌هایی که به طیف وسیعی از بیگانگان، قشر ضعیف، مهاجران، هنرمندانی که درزندگی یاکارخود به رسم وقانون دیگران کاری ندارد، کارگران و شورشیان مربوط می‌شود.
این فرهنگ‌ستیزی است که منشأ نقد حکومت و حمله بر آنچه که رسمی و سنتی‌است، محسوب می‌شود. هیچ فرهنگی بدون داشتن چنین منشا‌ئی می‌قابل درک نیست. اگر در هر فرهنگی، مفاهیم مربوط به ناآرامی‌ها در جهان غرب، اسلام و جوامع کنفسیوس را نادیده بگیریم و فرض کنیم که میان فرهنگ و هویت رابطه کاملا همسان و همگونی وجود دارد، می‌توان به این نتیجه رسید که هرآنچه در فرهنگ حیاتی و سودمند است، را نادیده گرفته‌ایم.
دو سال پیش آرتور شل سینگر کتابی را با نام «جدایی آمریکا» نوشت. این کتاب راجع به روشی است که تاریخ آمریکا در آن به صورتی کاملا متفاوت ظاهر می‌شود. او می‌گوید که گروه‌های جدیدی در آمریکا خواستار نگارش تاریخ به منظور بازتاب کشور آمریکا می‌باشد. آن هم آمریکایی که در آن نه تنها توسط اشراف‌زادگان و زمینداران شناخته شده بلکه برده‌ها، خدمتکاران، کارگران و مهاجران مستمند، نقش مهمی را ایفا نموده‌اند. گزارش درباره چنین افرادی اما توسط خطابه‌های زیادی سرکوب شد.
چنین بحث مشابهی پیرامون جهان اسلام هم وجود دارد. در اغلب اعتراضات جنون‌آمیز راجع به تهدید اسلام و بنیادگرایی اسلامی غالبا دیدگاه کلی، از بین رفته است. مشابه با دیگر فرهنگ‌های مهم جهان، اسلام نیز در چارچوب خود، با انواع حیرت انگیزی از جریانات و ضد جریانات مواجه است. به این خاطر است که ‌هانتینگتون نمی‌تواند مشکلات برخورد فرهنگ‌ها و یا تعارض تمدن‌ها را کنترل کند از این‌رو به آنها دامن می‌زند. از دیدگاه نظریه‌پردازان این نوع اندیشه، هویت تمدن، مساله‌ای ثابت و بدون تغییر است. آنچه را که هانتینگتون به عنوان نوعی از حقیقت هستی‌شناختی در موجودیت سیاسی در نظر می‌گیرد، همان برخورد تمدن‌هاست.
امروزه بیشتر فرهنگ‌ها خواه ژاپنی، عرب، اروپایی، کره‌ای، چینی، هندی و. . . روابطی بسیار عمیق و فوق‌العاده ارزشمندی با دیگر فرهنگ‌ها داشته‌اند. در اینگونه تبادلات هیچگونه استثنایی وجود ندارد همانطور که بیشترین مصداق این مساله در حوزه ادبیات است. چراکه خوانندگان کتاب‌های نویسندگانی همچون گارسیا مارکز و نجیب محفوظ فراتر از مرزهای تحمیل شده توسط زبان و ملیت، زندگی می‌کنند. در حوزه تخصصی من که ادبیات تطبیقی است به رغم حاکم بودن یک ایدئولوژی محکم، تعهدی نسبت به روابط میان ادبیات‌ها، در رابطه با تطابق و تلفیقشان وجود دارد. این نوع کار گروهی مشترک همان چیزی است که یک فرد در بیانیه‌های مربوط به اختلافات ابدی، میان‌فرهنگ‌ها از دست می‌دهد.
در تمامی جوامع پیشین و کنونی، تعهدی دیرین در میان پژوهشگران، هنرمندان، موسیقیدانان، دوراندیشان و نیز پیامبران وجود دارد که برای دستیابی به واژگانی همچون «با دیگران»، «با دیگر جوامع» و یا «با دیگر فرهنگ‌ها» تلاش می‌کنند. واژگانی که در حال حاظر بسیار ناآشنا و مبهم به نظر می‌رسند. به عقیده من جدا از اینکه باید بر روحیه تعاون و تبادلات بشردوستانه تاکید کنیم، باید آنها را نیز به سر حد اعلی برسانیم.
 من در اینجا صرفا به طرفداری از مسایل غیر بومی، از سرور و شادی نسنجیده و یا هواخواهی ناشیانه سخن نمی‌گویم بلکه عمده سخنانم، راجع به نیروی انسانی و تعهد وجودی عمیق به خاطر دیگران است. تا زمانی که این کار را انجام ندهیم، برای حمایت از فرهنگ‌مان در مقابل همه «دیگران»، به طور ظاهری و گوش‌خراشانه بر طبلمان می‌کوبیم.
 همچنین در بررسی بسیار مهم دیگری که راجع به طریقه کارکرد فرهنگ‌هاست (در کتابی که با همکاری ترنس رنجر و اریک‌هابس بام نوشته و ویرایش شده است)، نیز متوجه می‌شویم که سنت‌ها نیز می‌توانند ساخته شوند. منظورم این است که عقیده مبتنی بر ثابت و پایدار بودن تمدن و فرهنگ نیز کاملا به وسیله مفهوم چگونگی ضرورت ساخت و تولید سنت‌ها، رد شده است.
بنابراین آنگونه که تصور می‌کردیم سنت‌ها حقیقتا مسائل بسیار پایداری نیستند، بلکه مفاهیم انتزاعی‌اند که به سادگی می‌توانند ایجاد و یا نابود شوند و یا اینکه مورد دخل و تصرف قرار گیرند. همانطور که پیشتر نوشته‌ام در اروپا و آمریکای کنونی آن چیزی که با نام «اسلام» تعریف می‌شود، به گفتمان شرق‌شناسی وابسته است، و در واقع نوعی تعبیر ساختگی به منظور برانگیختن احساسات خصمانه و نفرت‌انگیزی علیه بخشی از جهان است که به خاطر نفت، تهدید جانبی مسیحیت و تاریخ با شکوه رقابت و برابری با غرب دارای اهمیت استراتژیک است.
با این حال تفاوت بسیار زیادی میان اسلام موجود در اندونزی و اسلام موجود در مصر، وجود دارد و بر همین اساس، کشمکش ناپایدار کنونی بر سر معنا و مفهوم اسلام، بسیار مبرهن است. در مصر، قدرت‌های سکولار جامعه در کشمکش با اصلاح‌طلبان هستند. از این‌رو، ضعیف‌ترین بخش نظریه برخورد فرهنگ‌ها و تمدن‌ها جدایی انعطاف‌ناپذیری است که میان فرهنگ و تمدن، تصور شده است. یکی از مهم‌ترین بحران‌های تاثیرگذار بر کشورهایی نظیر فرانسه، بریتانیا و ایالات متحده آمریکا، گسترش این آگاهی فراگیر است که «هیچ فرهنگ و جامعه‌ای مطلقا یک چیز نیست».
هرگونه کوششی که توسط‌ هانتینگتون و عملکردهای او، به منظور جدا نمودن آنها به بخش‌های مجزا صورت گرفت، منجر به آسیب، تعدد، تمایز، پیچیدگی‌های مطلق عناصر فرهنگ و تمدن و نیز آمیختگی بنیادینشان می‌شود. هرچه بیشتر برجدایی و تفکیک فرهنگ‌ها، اصرار ورزیم، به همان نسبت نیز، نسبت به خود و دیگران با دقت کمتری برخورد خواهیم کرد. سوال واقعی این است که آیا تلاشمان بر آن است تا روی تمدن‌هایی مجزا کار کنیم و یا مسیری را در پیش بگیریم که از انسجام‌بخشی بیشتری برخوردار است و در عین حال دشوار می‌نماید؛ مسیری که در آن تلاش داریم شکاف عظیمی را نشان دهیم، شکافی که جنبه‌های دقیقش برای کسی قابل شناسایی نیست اما جنبه شهودی‌اش، درک، احساس و مطالعه را برایمان ممکن می‌سازد.
با توجه به واقعیات یأس‌آور پیرامونمان و نیز وجود تعارضات نژادی و فرهنگی، به نظر من به دور از واقعیت است که بگویم همه ما، در اروپا و آمریکا، باید تمدن خود را با سد راه دیگران شدن حفظ کنیم و نیز سیطره خود را با افزایش اختلاف میان انسان‌ها تداوم بخشیم. نگرش و یا هوشیاری جهان نوین بسیار ارزشمند و سازنده است چراکه متوجه خطراتی می‌شود که ما، از نقطه نظر تمامی نژادهای انسانی با آن مواجه می‌شویم.
این خطرات، فقر بسیاری از جمعیت‌های جهانی و نیز پیدایش عقاید مذهبی، قومی، ملی، و داخلی خصمانه را در بوسنی، روآندا، لبنان، چچن و هرجای دیگری در برمی‌گیرد. گرانبها‌ترین سرمایه مان در برابر چنین دگرگونی شدید تاریخ، پیدایش مفهوم تعارض نیست بلکه ظهور مفاهیمی همچون وحدت، تفاهم، توافق، و امید است که دقیقا در نقطه مقابل آن چیزی است که ‌هانتینگتون به آن دامن می‌زند. مایلم چند مصرع از شعرای بزرگی همچون مارتین کوئین و امی سیزار، نقل کنم که هرگز از نقل این مصراع‌ها خسته نمی‌شوم چرا که در اینجا به جانبداری از انسان سخن می‌گوید: «اما کار انسان تنها یک شروع است و به قوت خود باقی می‌ماند تا بر همه خشونت‌هایی غلبه کند که در زوایای امیالمان سکنی گزیده است.
هیچ نژادی حق استفاده انحصاری از جمال، ادراک و اقتدار را در اختیار ندارد و نیز مکانی برای همه میعادگاه‌های پیروزی و هرآنچه که آنها می‌گویند، وجود دارد. «همه این احساسات راهی را برای فروپاشی موانع فرهنگی فراهم می‌کنند، موانع فرهنگی که نه تنها همچون سدی میان فرهنگ‌هاست بلکه همچون نخوتی است که از وجود جهانی آرام جلوگیری می‌کند. جهانی که تاکنون در جنبش‌های محیطی، همکاری‌های علمی، جنبش‌های زنان و نگرانی درباره حقوق بشر، یافت شده است و در نهایت مفاهیم مربوط به اندیشه‌های جهانی که بر وحدت جنسیتی و یا طبقه‌ای تاکید می‌کنند.
به عقیده من تلاش‌هایی که به منظور ظهور مجدد جوامع متمدن به مرحله نخستین کشمکش‌های خودپسندانه صورت گرفته است، باید فهمیده شوند نه اینکه همچون توصیفی پیرامون چگونگی رفتار تمدن‌ها تلقی گردند. این تلقی‌ها باید همانند تحریکاتی در جهت کشمکش‌های افراطی و شووینیسم مشمئزکننده محاسبه شوند.
ترجمه: زهرا فیضی آزاد
منبع: اعتماد ملی

ما را دنبال کنید

به اشتراک گذاری این مطلب!
مطالب مرتبط
نظرات
کاربر مهمان -> 1388/04/20
پاسخ

فراموش نکنیم که خاتمی که الان توسط برخی در ردیف براندازها قلمداد می شود نقش مهمی در به حاشیه کشاندن این نظریه داشت!

کاربر مهمان -> 1388/04/22
پاسخ

اکثر تمدنها در فرهنگ قدرتمند غربی به ویژه فرهنگ آمریکایی استحاله شده و می شوند . اکثر مردم جهان در صدد زندگی بدون دردسر و رفاه نسبی هستند و بعضی نیز نیم نگاهی به ماورالطبیعه دارند. درگیریهای قومیتی و مذهبی که گاها رخ می دهد نمی تواند منکر این روند جهانی بشود.

کاربر مهمان -> 1388/04/23
پاسخ

اولا ادوارد سعید شرق شناس نیست و رشته اش نقد ادبی بود و ثانیا به همین دلیل نظراتش در کتاب جنجالی تر "شرق شناسی" به شدت نقد شده است و ایرادات بسیار فراوانی به کتابهایش در این زمینه وارد شده است.

نظر شما

نظرهای حاوی توهین، افترا یا نوشته‌شده با حروف لاتین (فینگلیش) منتشر نمی‌شوند.

نظرسنجیآرشیو
نظرسنجی
آخرین اخبار
پربازدیدترین عناوین