رفته ایم همین نزدیکی ها. جایی در قلب آسمان . آنجا که یادمان می رود از زمینیان. پیش دلاوران آسمانی. مردان خدا. آنها که جان شان آزاد از قید بندهای زمینی است و دلشان پر می کشد برای آن بالا.
کاش بودی و نفس می کشیدی در آن فضا.همه ایثار بودند و همه نور. آرام روی صندلی چرخدار نشسته بودند و لبخند می زدند به نشانه خوش آمد گویی. کاش بودی و از خجالت، چون من سرخ می شدی.خجالت از روی ماه و بی توقع شان. لبخندشان اتش می زد دلت را . ما کجاییم و انها کجا؟
حالت از هیاهوی بیرون به هم می خورد وقتی سکوتشان را بو می کشی. دلت از هرچی قهرمان پوشالی است پیچ می خورد وقتی به قامت قهرمان وارشان که حالا اسیر ویلچر است خیره می شوی. بی خیال ستاره های کاغذی. قهرمانان واقعی اینانند. شیرمردان دفاع مقدس.
******
به نوشته قدس؛ در آستانه سالروز تولد سالار شهیدان، امام حسین(ع) و بزرگ جانباز آسمانها حضرت ابالفضل العباس(ع) به میهمانی جانبازان دفاع مقدس رفته ایم. ماییم و موسفیدان ورزشی و البته مسؤولان تربیت بدنی. رفته ایم تا با ملاقات ستاره های زمین دل صفا دهیم.
ما را به سالن ورزشی جانبازان می برند. دو تا از قهرمانان قطع نخاعی دارند «بوچیا» تمرین می کنند. بوچیا مخصوص جانبازان دارای ضایعه نخاعی است. مخصوص آنها که بدنشان حرکتی ندارد اما روح شان آزاد است.
روی صندلی بی حرکت نشسته اند و یکی جسمی شیار مانند و بلند را جلوی گلوی شان نگهداشته تا آنها با حرکت عضلات گردن توپهای رنگی را به سمت توپ سفید روی زمین هدایت کنند. با چشمها هدفگیری می کنند و آرام توپ را از میان چانه و گلو رها می کنند تا توپ به نزدیکی توپ سفید برسد و امتیاز بگیرند.
فدای آن چشمهایی که توپ را با اراده ای آهنین تا مقصد دنبال می کند. فدای آن اراده ای که روی طلا و آهن را کم می کند. نام آوران مو سفید ورزش هاج و واج این اراده مانده اند و فقط تحسین می کنند. یکی می گوید دارند تمرین می کنند برای پارالمپیک. آخ که حسادت می کنم به این همه امید و ایمان. به این همه توکل و آزادگی.
از سالن که داریم خارج می شویم یکی از ستاره های نشسته بر ویلچر با ان چشمان درشت و لبخند ملیح می گوید التماس دعا. مجنونم می کند این التماس دعا. نگاه پر از شرمم میخ زمین می شود. چه می گفتم؟ چه داشتم که بگویم. کاش حداقل پیشانی پر مهرش را دم رفتن بوسیده بودم.
******
بیرون سالن اما باز داستان همین است. زیر سایه کاج ها و نارون ها جمعی دیگر از ستاره ها گرد هم آمده اند و با هم رقابت می کنند. روی ویلچر چنان آرش وار زه کمان را می کشند که تو گویی می خواهند دل تاریکی را نشانه روند.
با غیرت و سربلند، از افتخار آفرینی شان در رقابتهای برون مرزی می گویند. از اینکه پرچم سه رنگ ایران را باز به قله رسانده اند. که سرود وطن را در رقابتهای جهانی طنین انداز کرده اند. که روی سکو رفته اند و خاطرات قهرمانی هایشان در جبهه ها را دوباره زنده کرده اند.
در مقابل آن همه ایثار و جانبازی که به خرج داده اند، گلایه و توقعی ندارند. اصلا همین متانت و بزرگ منشی شان است که بی چاره ات می کند.
بیچاره آن روح بزرگشان می شوی، وقتی مدیرکل تربیت بدنی در شاهکاری تاریخی وعده تنها یک اسکوربود می دهد و انها میهمانت می کنند به نگاهی بی منت و لبخندی مهربان.
انگار که نه انگار هرچه که ما و مسؤولان داریم از عطر و برکت وجود آنهاست. از تعجب خشکت میزند وقتی می شنوی همین امکانات ساده ورزشی را هم خودشان با همت خودشان سروپا کرده اند. رییس هیات جانبازان و معلولین طعنه آمیزانه از مظلومیت این ورزشکاران گفت. او گفت که اینها با حداقل امکانات تمرین می کنند و به مسابقات می روند بدون هیچ چشم داشتی.
و تو احتمالا خوب می دانی که همین ستاره های بی ادعا هر ساله چند برابر ستاره های کاغذی و پر سر وصدا برای وطن مدال می آورند و افتخار افرینی می کنند. اینجاست که دلت می خواهد تمام قراردادهای مالی پرصفر محبوب های بزک کرده ات را پاره کنی و ......
******
در آسایشگاه ، مادری سالخورده بر سر فرزند خوابیده روی تختش دست نوازش می کشد و پسر بر دستان لرزان مادر بوسه می زند. اینجاست که بغض لعنتی بس که به دیواره های گلو می کوبد دیگر امانت را می برد. ورزشکاران و مسوولان که دور تختها حلقه می زنند وعیادتی می کنند و گل مریم هدیه می دهند من از دور محو قرانها و کتاب دعاهایی می شوم که کنار تختها چشم نوازی می کنند.
آنجا همه چیز پر از یاد خداست. آنجا جایی است که یادمان می آورد تربیت جسم بدون تربیت روح یعنی میخ کوبیدن بر سنگ. یعنی هبوط در کویر.
آخر مراسم همانطور که دور ایستاده ام می بینم مدیرکل تربیت بدنی با ورزشکاران جانباز خوش و بشی می کند و چیزهایی می گوید که من نمی فهمم. یعنی علاقه ای به شنیدنشان هم ندارم چون مطئنم حتی اگر چون گذشته امکاناتی هم برای این قهرمانان فراهم نشود آنها با عزم آهنین شان و ایمان راسخ شان باز بر سکوهای جهانی افتخار می درخشند . درست مثل همیشه.
کاش بودی و نفس می کشیدی در آن فضا.همه ایثار بودند و همه نور. آرام روی صندلی چرخدار نشسته بودند و لبخند می زدند به نشانه خوش آمد گویی. کاش بودی و از خجالت، چون من سرخ می شدی.خجالت از روی ماه و بی توقع شان. لبخندشان اتش می زد دلت را . ما کجاییم و انها کجا؟
حالت از هیاهوی بیرون به هم می خورد وقتی سکوتشان را بو می کشی. دلت از هرچی قهرمان پوشالی است پیچ می خورد وقتی به قامت قهرمان وارشان که حالا اسیر ویلچر است خیره می شوی. بی خیال ستاره های کاغذی. قهرمانان واقعی اینانند. شیرمردان دفاع مقدس.
******
به نوشته قدس؛ در آستانه سالروز تولد سالار شهیدان، امام حسین(ع) و بزرگ جانباز آسمانها حضرت ابالفضل العباس(ع) به میهمانی جانبازان دفاع مقدس رفته ایم. ماییم و موسفیدان ورزشی و البته مسؤولان تربیت بدنی. رفته ایم تا با ملاقات ستاره های زمین دل صفا دهیم.
ما را به سالن ورزشی جانبازان می برند. دو تا از قهرمانان قطع نخاعی دارند «بوچیا» تمرین می کنند. بوچیا مخصوص جانبازان دارای ضایعه نخاعی است. مخصوص آنها که بدنشان حرکتی ندارد اما روح شان آزاد است.
روی صندلی بی حرکت نشسته اند و یکی جسمی شیار مانند و بلند را جلوی گلوی شان نگهداشته تا آنها با حرکت عضلات گردن توپهای رنگی را به سمت توپ سفید روی زمین هدایت کنند. با چشمها هدفگیری می کنند و آرام توپ را از میان چانه و گلو رها می کنند تا توپ به نزدیکی توپ سفید برسد و امتیاز بگیرند.
فدای آن چشمهایی که توپ را با اراده ای آهنین تا مقصد دنبال می کند. فدای آن اراده ای که روی طلا و آهن را کم می کند. نام آوران مو سفید ورزش هاج و واج این اراده مانده اند و فقط تحسین می کنند. یکی می گوید دارند تمرین می کنند برای پارالمپیک. آخ که حسادت می کنم به این همه امید و ایمان. به این همه توکل و آزادگی.
از سالن که داریم خارج می شویم یکی از ستاره های نشسته بر ویلچر با ان چشمان درشت و لبخند ملیح می گوید التماس دعا. مجنونم می کند این التماس دعا. نگاه پر از شرمم میخ زمین می شود. چه می گفتم؟ چه داشتم که بگویم. کاش حداقل پیشانی پر مهرش را دم رفتن بوسیده بودم.
******
بیرون سالن اما باز داستان همین است. زیر سایه کاج ها و نارون ها جمعی دیگر از ستاره ها گرد هم آمده اند و با هم رقابت می کنند. روی ویلچر چنان آرش وار زه کمان را می کشند که تو گویی می خواهند دل تاریکی را نشانه روند.
با غیرت و سربلند، از افتخار آفرینی شان در رقابتهای برون مرزی می گویند. از اینکه پرچم سه رنگ ایران را باز به قله رسانده اند. که سرود وطن را در رقابتهای جهانی طنین انداز کرده اند. که روی سکو رفته اند و خاطرات قهرمانی هایشان در جبهه ها را دوباره زنده کرده اند.
در مقابل آن همه ایثار و جانبازی که به خرج داده اند، گلایه و توقعی ندارند. اصلا همین متانت و بزرگ منشی شان است که بی چاره ات می کند.
بیچاره آن روح بزرگشان می شوی، وقتی مدیرکل تربیت بدنی در شاهکاری تاریخی وعده تنها یک اسکوربود می دهد و انها میهمانت می کنند به نگاهی بی منت و لبخندی مهربان.
انگار که نه انگار هرچه که ما و مسؤولان داریم از عطر و برکت وجود آنهاست. از تعجب خشکت میزند وقتی می شنوی همین امکانات ساده ورزشی را هم خودشان با همت خودشان سروپا کرده اند. رییس هیات جانبازان و معلولین طعنه آمیزانه از مظلومیت این ورزشکاران گفت. او گفت که اینها با حداقل امکانات تمرین می کنند و به مسابقات می روند بدون هیچ چشم داشتی.
و تو احتمالا خوب می دانی که همین ستاره های بی ادعا هر ساله چند برابر ستاره های کاغذی و پر سر وصدا برای وطن مدال می آورند و افتخار افرینی می کنند. اینجاست که دلت می خواهد تمام قراردادهای مالی پرصفر محبوب های بزک کرده ات را پاره کنی و ......
******
در آسایشگاه ، مادری سالخورده بر سر فرزند خوابیده روی تختش دست نوازش می کشد و پسر بر دستان لرزان مادر بوسه می زند. اینجاست که بغض لعنتی بس که به دیواره های گلو می کوبد دیگر امانت را می برد. ورزشکاران و مسوولان که دور تختها حلقه می زنند وعیادتی می کنند و گل مریم هدیه می دهند من از دور محو قرانها و کتاب دعاهایی می شوم که کنار تختها چشم نوازی می کنند.
آنجا همه چیز پر از یاد خداست. آنجا جایی است که یادمان می آورد تربیت جسم بدون تربیت روح یعنی میخ کوبیدن بر سنگ. یعنی هبوط در کویر.
آخر مراسم همانطور که دور ایستاده ام می بینم مدیرکل تربیت بدنی با ورزشکاران جانباز خوش و بشی می کند و چیزهایی می گوید که من نمی فهمم. یعنی علاقه ای به شنیدنشان هم ندارم چون مطئنم حتی اگر چون گذشته امکاناتی هم برای این قهرمانان فراهم نشود آنها با عزم آهنین شان و ایمان راسخ شان باز بر سکوهای جهانی افتخار می درخشند . درست مثل همیشه.