نه علی را می خواست، نه تو را؛
با هم رفته بودند در اتاق. مدیر از حال و احوال محسن پرسیده بود و از دلیلش برای آمدن به باشگاه... وقتی دیده بود جواب سرراستی نمی دهد گفته بود: «نکند می خواهی بگویی داشتی از کوچه بن بست باشگاه رد می شدی، چشم ات افتاده به ساختمان و آمدی تو! » محسن حرف داشت ولی نمی دانست بگوید یا نه!
رفته بود باشگاه که مدیر عامل را ببیند. اما همان جلو در گفتند: «بیخود زحمت نکش تا طبقه آخر نرو... حاجی هنوز نیامده! » اما اهمیتی نداد و تا پشت در اتاق مدیرعامل رفته بود. وقتی مطمئن شد امروز خبری از مدیرعامل نیست، راهی شده بود که برود. اما جلو در باشگاه چشم اش به یکی از اعضای هیأت مدیره افتاده بود. فکر می کرد قرار است مثل همیشه با یک سلام و احوالپرسی و فوق اش یک لبخند و دستی که به محکمی دست اش را بفشارد، از کنار هم عبور کنند، اما این بار آقای مدیر دستش را رها نکرد: خیلی عجله داری بروی؟ هنوز تا شروع تمرین خیلی وقت مانده...»
به نوشته قدس؛ محسن جا خورده بود. قاعدتاً طی یک سال گذشته هیچ وقت فرخ زادی را این قدر مشتاق حرف زدن و حرف شنیدن ندیده بود: «نه حاجی عجله ای که ندارم... می خواهم خدای نکرده مزاحم شما نباشم! »
و انگار این دفعه تعارفی در کار نبود. آقای مدیر می خواست هرچه زودتر مهاجم تیم اش را به اتاق خود ببرد و با او دیدار کند! محسن خلیلی آن قدر وقت داشت که حداقل یک چای تلخ را با مدیری که هرگز فرصت هم صحبتی با او را پیدا نکرده بود بگذراند.
با هم رفته بودند در اتاق. مدیر از حال و احوال محسن پرسیده بود و از دلیلش برای آمدن به باشگاه... وقتی دیده بود جواب سرراستی نمی دهد گفته بود: «نکند می خواهی بگویی داشتی از کوچه بن بست باشگاه رد می شدی، چشم ات افتاده به ساختمان و آمدی تو! » محسن حرف داشت ولی نمی دانست بگوید یا نه!
***
«آقا به خدا من اهل گلایه کردن نیستم... خودتان دیدید من همیشه چقدر عزت نفس دارم... حاضر نمی شوم جلو هرکس و ناکسی دستم را دراز کنم. ولی خدا وکیلی خود شما کلاهتان را قاضی کنید... به من بگویید این انصاف است که من برای گرفتن حق خودم پیش کسی گردن کج بکنم؟! به خدا نمی خواهم کسی به دردسر بیفتد.... دیدید که اهل بازارگرمی نیستم. اصلاً خوشم نمی آید به جای بازی در زمین، در روزنامه ها خودم را نشان بدهم. دیدی که اول قراردادم را بستم و هیچ ادعایی هم در مورد میزان قراردادم نکردم. ولی حاجی... به خدا من از این تیم طلب دارم... هنوز بدهکار مردم هستم! اگر شما راضی هستید که من جلو مردم گردنم کج شود من هم حرفی ندارم. شما که دیدید به خاطر هزینه های جراحی آلمان، حتی ماشینم را هم فروختم... ال؛ن هم با ماشین برادرم می آیم و می روم... حتی جلو خانواده هم شرمنده شدم! اگر می خواهید پولم را بدهید بگویید، اگر هم نمی دهند، بگویند که دلم را خوش نکنم! »
انگار داشت تمام عقده هایش را خالی می کرد. چند بار هم لابلای حرفهایش گفت: «آقا ببخشید... من اهل پشت سر کسی حرف زدن نیستم. فکر نکنید آمدم زیرآب حاج عباس را بزنم. به خدا این چیزها در مرام من نیست! »
***
دیگر از آن لبخند تلخ اول هم خبری نبود. کمی با استکان چایش بازی کرد و سرش را بالا آورد تا حرف بزند: «ببین محسن جان! خودت می دانی چقدر پیگیر کار علی کریمی بودم که بیاید ولی نشد. می دانی که من هم هیچ تقصیری نداشتم. تا ساعت 12 شب می دویدم. ولی خب... نشد! می خواهم چیزی را برایت بگویم که خودت هم می دانی. من موافق رفتن علی از باشگاه نبودم، ولی حاجی کاری کرد که همه ما ضرر کنیم. به هر حال اکنون هم می نشیند جلو ما و می گوید من به علی کریمی اعتقادی نداشتم و شاید هم حق داشته باشد! ولی... بگذریم. می خواهم بگویم قرار بود همین داستان در مورد تو هم تکرار شود. قرار نبود تو در پرسپولیس بمانی. اما نشد... دلیلش هم این بود که تو بیش از حد لجاجت کردی و از حق و حقوق خودت گذشتی. حاج عباس انصاری فرد به تو هم اعتقادی نداشت. می خواست آن قدر مثل علی کریمی تو را ببرد و بیاورد که دیگر سیر شوی و بروی... ما می دانستیم استقلال با تو حرف زده! خبر داشتیم سپاهان تو را می خواهد. حتی از مذاکراتت با استیل هم خبر داشتیم. همین دلیل بود که حاجی داشت امروز و فردا می کرد تا بی خیال پرسپولیس شوی. به هر حال گذشته ها گذشته. تا امروز که آقایی کردی و حرفی نزدی... کمی دندان روی جگر بگذار، به خاطر این مردم و هواداران تحمل کن، به امید خدا که درست می شود! »
***
همین! این یک داستان واقعی بود! همین!

ما را دنبال کنید

به اشتراک گذاری این مطلب!
مطالب مرتبط

نظر شما

نظرهای حاوی توهین، افترا یا نوشته‌شده با حروف لاتین (فینگلیش) منتشر نمی‌شوند.

نظرسنجیآرشیو
نظرسنجی
آخرین اخبار
پربازدیدترین عناوین