غلامعلی رجایی
gholamalirajaee@yahoo.com
اینجا مسجدالحرام است. مسجد محترم، مسجد با احترام، حرام در عربی به معنای احترام است و حرمت از اینجا ناشی میشود و اگر عمل حرام زشت است به این دلیل است که چون انسان معصیتکار حرمتهایی را نادیده گرفته و حرمت حریم قانون و حرمت نهی امر حق را شکسته، انجام آن عمل حرام شده است، از ماهها چهار ماه حرام است؛ محرمالحرام، ذیحجه، ذیقعده و رجب و عجب این که فرزند و پاره تن رسول خدا را در ماه حرام ـ محرم ـ کشتند. چه جالب است که رمضان با آن همه شرافت ماه حرام نیست و در آن شبی است که از هزار ماه حرام برتر و بالاتر است و کسی چه میداند سرّ حرمت و این همه احترام این چهار ماه چیست!
زمین مسجدالحرام بنا به روایت تاریخی و به ویژه نهجالبلاغه، نخستین نقطهای است که در شکل گیری حیات در این کره خاکی از آب بیرون آمده و به خشکی تبدیل شده و بر همین مبنا بر خود بالیده و همین را فخر خود بر دیگر زمینهایی که پس از آن از آب بیرون آمدهاند دانسته است، اما این شرافت و افتخار با پدیدار شدن کربلا رنگ باخت، چه در آن خونی بر زمین ریخت که سجده بر آن انسان را به ملکوت میکشاند و در تربت آن خدا شفا نهاده است: شفا از هر درد بیدرمان و کجا خاک کعبه و خاک هر کجای دیگر زمین، این اثر را دارد؟ در شرافت مسجدالحرام، این بس که کعبه را چون نگینی در آغوش خود دارد؛ کعبهای که هرچند از سنگهای سخت و سیاه کوههای اطراف مکه است، اما چون نام خانه خدا بر آن نهاده شده، پیامبران الهی و در زمان ما امام زمان(عج) که قطب عالم امکان است و به برکت وجودی اوست که زمین اهل خود را بر پشت خود نگاه داشته و تحمل میکند و بر مبنای روایتی که هست اگر حجت خدا بر روی زمین نباشد، آنها را در خود فرو میبرد، باید به گرد آن طواف کنند. هرچند یکی از وجوه شرافت کعبه به نظر من این است که چنین ذوات مقدسی نظیر پیامبر اکرم که محبوبترین خلق خداست به دور آن طواف کردهاند، ما چه میدانیم سر شرافتهای ذاتی کعبه چیست.
مسلما اگر خدا جایی بهتر از کعبه در زمین داشت، آن را محل تولد مولای متقیان علی(ع) قرار میداد و جایی دیگر را به میقات سالانه میلیونها آدم موحد در حج تبدیل میکرد. این خانه برای مردم است؛ یعنی خدا خانه خود را برای مردم قرار داده است. «ان اول بیت وضع للناس للذی ببکة مبارکة». مکه را «بکه» هم گفتهاند و در روایات اشاره شده که علت «بکه» بودن مکه آن است که زن و مرد در آن هیچ حرمت شرعی در طواف خانه خدا ندارند و در هم میپیچند و به هم میخورند و از این جهت هیچ منع شرعی برای آنها نیست و همین اشاره ظریفی به این مطلب است که خدا لازم نیست طبق قوانین خود عمل نکند و حضرت حق مقید و محدود به قوانین خود نیست و نباید باشد و این مطلب مهمی است که طرح و بحث آن در این مقال نمیگنجد.
معناهای شگفت در دعاهای طواف
دعاهای طواف را بانک تجارت در پوشش زیبایی چاپ کرده و دم در ورودی فرودگاه مهرآباد آن را در یک ساک دستی کوچک به هر حاجی به شکل یک جزوه کوچک هدیه داده است. در دعای دور اول میخوانیم که: «اللهم انی اسئلک باسمک الذی اذا دعاک تهتز به عرشک و تهتز به اقدام ملائکتک» در خانه دل و فکر اگر کس است، همین یک جمله بس است که گمان میکنم بسیاری از ما حجرفتهها از باطن آن بیخبریم و کاش هدیه و بهره من در این حج این باشد که کسی به من بگوید این نام چیست که از آن چنین با اشاره ذکر شده است که خدایا از تو میخواهم به حرمت اسمی از تو که وقتی تو را با آن بخوانند، عرش تو به لرزه درمیآید و قدمهای ملایک تو میلرزد! عجب! معلوم میشود ملایک قدم هم دارند و اینقدر گامهای آنها استوار است که بردن چنین نامی آنها را میلرزاند.
نشانههای روشن در مسجدالحرام
اینجا مسجدالحرام است؛ مسجدی که درباره آن در قرآن آمده است: «فیه آیات بینات، مقام ابراهیم» در آن نشانههای روشنی است از جمله مقام (جای قدمهای) ابراهیم و جالب است که قرآن بقیه آیات و شانهها را نام نمیبرد و این یکی دیگر از مجهولات من است که به دنبال آن هستم. در مقام در این سنگ جای دو پای برهنه ابراهیم(ع) که حتی رد انگشتان وی روی آن به چشم میخورد، وجود دارد. انگار این پاها چند سانتیمتر در ماسههای نرم فرو رفته و ماندگار شدهاند. خدا با این هنرنمایی چه میخواهد بکند و چه میخواهد به بشریت نشان دهد؟ چرا در سنگ چرا جای کف دو پا؟ چرا وقتی سنگها را از فرزندش ابراهیم میگرفت تا دیوار کعبه را بالاتر ببرد اثر دستش روی یک سنگ ماندگار نشد؟ نمیدانم! در روایات است وقتی حضرت بر تخته سنگی محکم ایستاد تا سنگهایی را که فرزندش اسماعیل(ع) به او میداد، روی هم بگذارد، ناگهان جفت پایش در آن سنگ فرو رفت و اثر این فرورفتگی ماندگار شد!
رکن یمانی
این یک آیه که همه با حرص و ولع به آن مینگرند و رد میشوند! آیههای دیگر کدامند؟ در قرآن اشاره نشده، ولی من گمان میکنم شکافتن دیوار کعبه در رکن یمانی که به طرف یمن است، آیه دیگر موجود در مسجدالحرام است و عجب آن که پیامبر(ص) هم این سنگ و رکن را استلام میکرده و میبوسیده است.
پیش از حج که به خدمت یکی از بزرگان اهل دل رسیدم و از او توصیه و نصیحتی برای این سفر خواستم، نکتهای زیبا گفت. وی گفت: سالها پیش از قدیمیهای مکه شنیده که در یکی از مراحل تعمیر کعبه ـ که سالش را نگفت ـ وقتی به رکن یمانی رسیدند و خواستند حالتی را که اکنون در این ضلع از کعبه وجود دارد که از دو طرف سنگهای ریز و درشت به نشانه شکافته شدن دیوار کعبه در کنار هم چیده شده و گرد هم آمدهاند را از این حالت خارج کنند و این قسمت را با سنگهای صاف و یکدست مانند دیگر ضلعهای کعبه بپوشانند، هرچه سنگ صاف گذاشتند، سنگها در این رکن فرو میریخت و انگار کسی به آنها میگفت باید این بخشها همانند روزی باشد که مادر بزرگوار حضرت علی(ع) را از آن به درون کعبه راه دادند و چند سنگ فرو ریختند و دوباره پس از ورود علی و مادرش به هم برآمدند. آن بزرگ میگفتند در اثر این اتفاق شگفت که چند بار تکرار شد متولیان امر تعمیر کعبه ناچار شدند با چند تکه سنگ شکسته این رکن را بسازند و از آن بگذرند.
امسال پس از مدتی دیدم که چه عظمتی پیدا کرده این رکن و درست مانند رکن حجرالاسود مردم برای استلام و بوسیدن آن سر و دست میشکنند. خوش به حال آنها یی که در آن ازدحام به آن نزدیک میشدند آن را میبوسیدند. بادیدن این صحنهها به حالشان غبطه میخوردم و در دلم میگفتم: کاش، این مسلمانان غیرشیعی از قضیه حرمت این رکن آگاه بودند و میدانستند دارند جای پای مادر علی و محل ورود او را به داخل کعبه میبوسند و متبرک میشوند.
در این تولد حضرت علی(ع) در درون خانه خدا هم خیلی سخن برای گفتن است. فاصله بین رکن یمانی تا رکن حجرالاسود که درب کعبه نزدیک آن است، چیزی در حد ده، دوازده متر است که یک زن باردار در آستانه وضع حمل در عرض چند ثانیه میتوانسته خود را به در کعبه برساند و اگر قرار بوده این خانم مجلله که تربیت حضرت رسول (ص) را در کودکی پس از مرگ مادرش حضرت آمنه ـ که درود و سلام خدا تا ابد بر او و شوهرش عبدالله باد که چنین گوهر تابناکی را که دو عالم را به وجود خویش نورانی کرده به بشریت تقدیم کردهاند ـ بر عهده داشته و این از افتخارات اوست ـ که همزمان مادر علی(ع) و محمد(ص) بوده است ـ به درون کعبه برود، چرا او را از در آن وارد نکردهاند؟ تو گویی، خدا با این کار خارقالعاده میخواسته به بشریت تا قیامت حالی کند مقام و منزلت بندهاش علی(ع) که ولی مطلق او در عالم هستی است، در نزد وی چه ارج و مقامی داشته است.
اشکهای زیبا
مطاف دور خانه خدا بسیار شلوغ است و گاه صف طوافکنندگان به دیوارهایی میرسد که پس از آن رواقهای داخلی مسجدالحرام بنا شدهاند. در مطاف چه اشکهای قشنگی از بعضیها میبینم که تا عمر دارم فراموشم نمیشود. در نزدیک کنار رکن یمانی، انگار کسی من را متوجه سمت راستم کرد؛ زنی دیدم میانسال احتمالا شبهقارهای و شاید آفریقایی. به کعبه مینگریست. ساکت بود و طواف میکرد. از چشمش اشکی زلال به صورتش جاری میشد و چه زیبا با زبان دلش با کعبه سخن میگفت.
اینجا مسجدالحرام است و در مطاف هیاهوست. از اینجا چه زمزمههایی که به آسمان بلند نمیشود. هر کس به زبانی خدا را وصف میکند و دعایی دارد. از مطاف بیرون میروم و قصد هتل دارم چشم از کعبه نمیکنم. انگار نمیتوانم از حرم بیرون بروم. دهها هزار جمعیت دارند به گرد این خانه خدا و مردم طواف میکنند. به آسمانی خیره میشوم که بالای سر آنهاست و تاریکیاش مکه و حرم را فراگرفته. انگار دعاهایی را متراکم میبینم که از صحن مسجدالحرام به آسمان بالا میروند. همه اجابت شده و اگر دعا در کنار خانه خدا اجابت نشود، کجا به اجابت میرسد؟!
با خود اندیشیدم یکی از بهترین نشانههای توحید این است که خدا همزمان این همه فریاد و ناله و حسرت و دعا را چه به زبان دربیایند و چه در سینهها بمانند و چه در مغزها خطور کنند میداند و میبیند و میشنود و فراتر از آن چیزهایی است که گاه خود آدم نمیداند که آنها را باید از خدا بخواهد، ولی اگر متوجه باشد حتما در دعاهایش آنها را از خدا خواهد خواست و خدا آنها را هم اجابت میکند.! این چه عظمتی است که در کعبه نهفته است.
اسماعیل خود ابراهیم بود!
اینجا مسجدالحرام است و کلاس درس توحید از معلم توحید ابراهیم که مأمور شد فرزند جوان خود را برای اثبات عشقش به حق به مسلخ و قربانگاه عشق ببرد و قربانی کند. اسماعیل ابراهیم، خود او بود که خدا نمیخواست این خود، در خلیلش ابراهیم بماند و به قول عمان سامانی که در میدان فرستادن علی اکبر از قول امام حسین به او میگوید: رو که در یک دل نمیگنجد دو دوست! برای همین، فرمان ذبح او را داد تا ابراهیم در مدرسه عشق بیاموزد که در یک دل، دو دلبر نمیگنجد و هیچکس از خدا در عشق غیورتر نیست که تاب رقابت و مقارنت و همسنگی در عشق را از عاشق خود نسبت به معشوق دیگری نمیپسندد و برای همین، در عین ارحمالراحمینی خود، به ابراهیم دستور میدهد جگرگوشهاش را به قربانگاه منی ببرد و خودش را که در عشق به فرزند آشکار شده، قربانی کند و صداقت خود را در عشق به معبود و محبوب و معشوقش نشان دهد.
و ابراهیم سرفراز از این آزمون بزرگ بیرون آمد، آنچنان که قرنها بعد، فرزندش حسین(ع) در کربلا، جگرگوشهاش را به میدان خون فرستاد و صابرانه دست و پا زدن او را در خون به نظاره نشست. آزمون پدر و پسر اما در کربلا رنگ خون گرفت و علیاکبر قطعهقطعه شد تا حسین(ع) برای اوج فنای خود در گودال قتلگاه آمادهتر شود و همه او شود و به جایی برسد که هر کس پس از شهادت، قبر او را زیارت کند، انگار در عرش با خدا دست داده است و در روایتی دیگر که امکان ترجمه آن نیست، خدا با زایر حسین مخلوط میشود «خلطه الله بنفسه»؛ این چه سرّی است در زیارت حسین(ع)؟ معنای اختلاط خدا با زایر امام حسین یعنی چه؟ نمیدانم!
حجرالاسود
اینجا مسجدالحرام است. مطاف اینقدر شلوغ است که جرأت نمیکنم به در کعبه برسم و دعا کنم؛ بین رکن حجرالاسود و در کعبه ملتزم واقع شده است که در روایات آمده است هر کس به آنجا رسید هرچه دعا کند، اجابت میشود، ولی رسیدن به آنجا به خاطر ازدحام طوافکنندگان و کسانی که میخواهند حجر را استلام کنند، کار بسیار مشکلی است. در این بیست و چند روزه مکه، هر بار که طواف کردهام با حسرت از چند ده متری آنجا رد شدهام و به حال کسانی که به ملتزم چسبیدهاند غبطه خوردهام. دل را به دریا میزنم و از خدا میخواهم من را به ملتزم برساند. راه باز میشود و لحظاتی بعد من به ملتزم چسبیدهام. دعاهایم تمامی ندارد!، خسته میشوم و با خود میگویم من که تا دو سه قدمی حجر آمدهام به امتحانش میارزد به سمت حجر بروم و آن را استلام کنم. قدری موقعیت را برانداز میکنم. شرطهای که بالا ایستاده و مردم را از حجر دور میکند، به من مینگرد و با اشاره میپرسد: چه کار داری؟ میگویم: از فشار جمعیت خستهام. از پلهای که او بر آن ایستاده و من به آن تکیه دادهام خود را به کنار حجر میرسانم و پس از چند دقیقه، توسلم به درگاه خدا کارساز میشود. به حجر میرسم و سلام میکنم و آن را چند بار میبوسم و با آن بیعت میکنم و به سرعت از حلقه مردم خارج میشوم. غرق عرق هستم. انگار چند کیلومتر را یکنفس دویدهام. حالی که استلام حجر به همه دست میدهد، شنیدنی نیست؛ چشیدنی است؛ مثل حلوای «تن تنانی» میماند که تا نخوری ندانی!
حجرالاسود آیا نشانه دیگری است که از آن نام برده نشده؟ نمیدانم شاید، حجر سنگ سیاهی است که به نشانه بیعت مردم با خدا به دیوار کعبه نصب شده و در روایات است فرشتهای سفیدروی بوده که از بهشت به زمین آمده و در اثر کثرت تماس دست و استلام گناهکارانی مانند من در زمین سیاه شده است. پناه بر خدا که گناه ما گنهکاران با فرشته خدا چه کرده است! وقتی گناه با سنگی چنین میکند با دل خود گنهکار چه میکند!؟، خدا میداند!
در روایت آمده است این سنگ همه صداها را در اطراف خود میشنود و شهادتین مردم را ضبط میکند و در قیامت به نفع آنان در محضر حضرت حق گواهی میدهد. بر همین اساس، هر کس به حجر برسد، شهادتین خود را بگوید، تا او ثبت کند؛ آیا حجر هم آیهای از آیات موجود در مسجدالحرام است؟ فرشتهای در قالب و ظاهر سنگ؟ نمیدانم!
در اثر حوادثی که برای کعبه پیش آمده، حجر هم از آسیب به دور نمانده است. در تاریخ مکه خواندهام مدتها آن را دزدیده و از حجاز بیرون برده اند و در زمانی دیگر، در زاویه داخل خانه خدا نصب بوده و کسی به آن دسترسی نداشته است. حالا از آن سنگ که نمیدانم وزن آن در زمان رسول خدا که آن را با دست مبارکش پیش از بعثت در این زاویه نصب کرده چقدر بوده پنج، شش قطعه ـ هر یک به اندازه ناخن سر انگشت شست دست ـ بیشتر باقی نمانده است!
سنگی که پیامبر آن را ببوسد چه شرافتی دارد، خدا میداند!
بیابان شناخت!
اینجا بیابان عرفات است؛ بیابان شناختن و شناخته شدن! شهری که با چادرهای سفید بنا شده و با فرا رسیدن غروب عرفه چند ساعته از سکنه چند میلیونی خود خالی میشود. بیابانی که هر سال این افتخار را دارد که خیمه مولای ما مهدی(عج) در آن نصب شود و شاهد دیدار اوتاد و اولیای الهی با حضرت ایشان باشد.
مراسم دعای عرفه سیدالشهدا(ع) در محل بعثه رهبری به خوبی برگزار میشود. همه حال خوبی دارند. برخی چه اشکی میریزند! در خودم فرو میروم و میگویم این همه نزدیک شدن به حضرت در تمام عمر نصیب چه کسی میشود؟ شاید در شعاع دایرهای کمتر از سه چهار کیلومتر چادر حضرت نصب شده باشد، ولی چه باید کرد؟! چادر به به چادر گشتن بیفایده است. مرحوم حاج میرزا اسماعیل دولابی چه زیبا میگفت که: کوچک به دنبال بزرگ نباید بگردد. بزرگ به سراغ کوچکتر میآید؛ هادی گم گشته را باید پیدا کند. هیچگاه کوچکی نمیتواند بزرگی را نشان کند و بیاید. دلم را به این نکته خوش میکنم و میگویم: از کرم آقا بعید است از این همه شیعیان خود و جدش علی که دارند در فراقش ضجه میزنند، دیدنی نکند. هرچه هست، بهانه همه در عرفات طلب آمرزش الهی و دیدن گل روی فرزند نرجس ـ سلامالله علیها ـ است سطح کوتاه معرفت من به من القا میکند یک آدم عادی اگر بفهمد چند ده هزار نفر برای دیدنش به جایی آمدهاند، شتابان به سمتشان میرود و آنگاه مظهر رحمت و لطف الهی در روی زمین میشود. به این همه ناله و ندبه واستغاثه شیعیان خود توجهی نداشته باشد و در خیمه خود با بهترینها گرم گفت و شنود باشد؟ من گمان نمیکنم!
بزرگی چه زیبا میگفت که چون همه در طول روز امام زمانشان را ممکن است ببینند و میبینند و البته او را نمیشناسند، بهتر است هر وقت که به حمام میروند، یک غسل زیارت به نشانه زیارت احتمالی آقا امام زمان داشته باشند تا در دیدارشان و زیارتشان با آقا، پاک و مطهر باشند. که گفتهاند: پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز! چه معرفتی دارند بعضیها!
دعای عرفه تمام میشود. مداح خوشصدای بعثه جملهای میگوید که دل خیلیها را به درد میآورد. با سرزمین عرفات که ممکن است خیلیها از حاجیهای حاضر در عرفات تا آخر عمر آن را نبینند، خداحافظی میکند و با ناله به عرفات میگوید: اگر بار گران بودیم، رفتیم.
اشک امانم نمیدهد. نمیدانم شاید این آخرین عرفات من هم باشد. دعا تمام شده است. زیرانداز را کنار میزنم و روی ماسههای نرم و خوشرنگ عرفات کلماتی را مینویسم. لحظاتی بعد چادرها جمع میشوند و عازم مشعر میشویم. همه چیز تمام شد به این سادگی و به این سرعت به زمین عرفات نگاه میکنم که همه ساله چه زیبا بار گناه همه حاجیان را سخاوتمندانه در خود دفن میکند! از عرفات بیرون آمدیم، همه چیز را گذاشتیم تا به مشعر برسیم. در روایتی خواندم بزرگترین گناه در عرفات که از کسی بخشیده نمیشود، مال کسی است که فکر میکند روز عرفه را درک کرده، ولی خدا گناه او را نبخشیده است! البته حقالناس جای خود دارد.
پیاده از عرفات تا مشعرالحرام
غروب عرفات است؛ چادرها جمع شدهاند. عدهای خود را به جاده عرفات تا مشعر که حدود دوازده کیلومتر است، زدهاند و با بارهایی که به دست گرفته یا به روی سرشان گذاشتهاند، شتابان و مصمم به سوی مشعرالحرام در حرکتند، نام این صحرا هم حرام است تجربه سالهای قبلیام به ذهنم راه مییابد که گاه این راه کوتاه را شش، هفت ساعت متر به متر با ماشین میرفتم. مشکلی برای پیادهروی نداشتیم. سه نفر شدیم و خود را به سیل جمعیت زدیم و کمتر از دو ساعت به درون مشعرالحرام رسیدیم. بعدها از دوستان بازرسی که مانده بودند تا با ماشین به مشعر بیایند، شنیدم ساعت ده شب تازه از عرفات حرکت کرده و نزدیک به پنج ساعت در راه بودهاند.
نماز مغرب و عشا را در مسجد مشعرالحرام خواندیم. به سختی جا برای نماز پیدا میشد. عدهای که زودتر رسیده بودند، یا خوابیده و یا در حال نماز بودند. از مسجد که بیرون آمدیم، به فکر استراحت افتادیم. در مشعر برنامهای برای حاجی نیست و باید آنجا را با وقوف و اقامت چند ساعته شب تا اذان صبح درک کند و این جزو ارکان و واجبات حج اوست؛ درست مثل عرفات که از اذان ظهر تا اذان مغرب باید ساعاتی را در عرفات باشی و تا قبل از مغرب نباید عرفات را ترک کنی.
آقای خوش مهر که به من انگیزه پیاده رفتن را تا مشعر با حرکتش داد به طنز و مطایبه میگوید: یک فلسفه مشعر این است که همه ما را یک شب به عالم کارتنخوابی میکشاند! به دنبال کارتن خالی میافتیم تا روی آنها ساعاتی استراحت کنیم. کارتنخوابی مشعر هم برای خودش عالمی دارد. شک ندارم خدا این همه کارتنخواب را بخشیده است.
پیش از اذان صبح برمیخیزیم و آماده نماز شب میشویم تا کم کم خود را به بیابان مشعر و ابتدای بیابان منی که سرزمین آرزوهاست برسانیم. نماز صبح را میخوانیم و دوباره چند کیلومتر راه میرویم. صبح صادق طلوع میکند. دیدن این همه پاک و آمرزیده شده در سرزمینی محدود و در لباسهایی که کفن است، چه زیبا و وصفناشدنی است. انگار نفخه صور دمیده شده و خلایق کفنپوش به سمت حساب و کتاب خود در حرکتند. حیف که این همه حاجی غیر شیعه و بعضا شیعه، به درستی نمیدانند که در روز قیامت حساب و کتاب همه آنها و حتی همه امتها با علی است و مگر نه اینکه در زیارتنامهاش میخوانیم: «السلام علیک یا میزان الاعمال»؟
gholamalirajaee@yahoo.com
اینجا مسجدالحرام است. مسجد محترم، مسجد با احترام، حرام در عربی به معنای احترام است و حرمت از اینجا ناشی میشود و اگر عمل حرام زشت است به این دلیل است که چون انسان معصیتکار حرمتهایی را نادیده گرفته و حرمت حریم قانون و حرمت نهی امر حق را شکسته، انجام آن عمل حرام شده است، از ماهها چهار ماه حرام است؛ محرمالحرام، ذیحجه، ذیقعده و رجب و عجب این که فرزند و پاره تن رسول خدا را در ماه حرام ـ محرم ـ کشتند. چه جالب است که رمضان با آن همه شرافت ماه حرام نیست و در آن شبی است که از هزار ماه حرام برتر و بالاتر است و کسی چه میداند سرّ حرمت و این همه احترام این چهار ماه چیست!زمین مسجدالحرام بنا به روایت تاریخی و به ویژه نهجالبلاغه، نخستین نقطهای است که در شکل گیری حیات در این کره خاکی از آب بیرون آمده و به خشکی تبدیل شده و بر همین مبنا بر خود بالیده و همین را فخر خود بر دیگر زمینهایی که پس از آن از آب بیرون آمدهاند دانسته است، اما این شرافت و افتخار با پدیدار شدن کربلا رنگ باخت، چه در آن خونی بر زمین ریخت که سجده بر آن انسان را به ملکوت میکشاند و در تربت آن خدا شفا نهاده است: شفا از هر درد بیدرمان و کجا خاک کعبه و خاک هر کجای دیگر زمین، این اثر را دارد؟ در شرافت مسجدالحرام، این بس که کعبه را چون نگینی در آغوش خود دارد؛ کعبهای که هرچند از سنگهای سخت و سیاه کوههای اطراف مکه است، اما چون نام خانه خدا بر آن نهاده شده، پیامبران الهی و در زمان ما امام زمان(عج) که قطب عالم امکان است و به برکت وجودی اوست که زمین اهل خود را بر پشت خود نگاه داشته و تحمل میکند و بر مبنای روایتی که هست اگر حجت خدا بر روی زمین نباشد، آنها را در خود فرو میبرد، باید به گرد آن طواف کنند. هرچند یکی از وجوه شرافت کعبه به نظر من این است که چنین ذوات مقدسی نظیر پیامبر اکرم که محبوبترین خلق خداست به دور آن طواف کردهاند، ما چه میدانیم سر شرافتهای ذاتی کعبه چیست.
مسلما اگر خدا جایی بهتر از کعبه در زمین داشت، آن را محل تولد مولای متقیان علی(ع) قرار میداد و جایی دیگر را به میقات سالانه میلیونها آدم موحد در حج تبدیل میکرد. این خانه برای مردم است؛ یعنی خدا خانه خود را برای مردم قرار داده است. «ان اول بیت وضع للناس للذی ببکة مبارکة». مکه را «بکه» هم گفتهاند و در روایات اشاره شده که علت «بکه» بودن مکه آن است که زن و مرد در آن هیچ حرمت شرعی در طواف خانه خدا ندارند و در هم میپیچند و به هم میخورند و از این جهت هیچ منع شرعی برای آنها نیست و همین اشاره ظریفی به این مطلب است که خدا لازم نیست طبق قوانین خود عمل نکند و حضرت حق مقید و محدود به قوانین خود نیست و نباید باشد و این مطلب مهمی است که طرح و بحث آن در این مقال نمیگنجد.
معناهای شگفت در دعاهای طواف
دعاهای طواف را بانک تجارت در پوشش زیبایی چاپ کرده و دم در ورودی فرودگاه مهرآباد آن را در یک ساک دستی کوچک به هر حاجی به شکل یک جزوه کوچک هدیه داده است. در دعای دور اول میخوانیم که: «اللهم انی اسئلک باسمک الذی اذا دعاک تهتز به عرشک و تهتز به اقدام ملائکتک» در خانه دل و فکر اگر کس است، همین یک جمله بس است که گمان میکنم بسیاری از ما حجرفتهها از باطن آن بیخبریم و کاش هدیه و بهره من در این حج این باشد که کسی به من بگوید این نام چیست که از آن چنین با اشاره ذکر شده است که خدایا از تو میخواهم به حرمت اسمی از تو که وقتی تو را با آن بخوانند، عرش تو به لرزه درمیآید و قدمهای ملایک تو میلرزد! عجب! معلوم میشود ملایک قدم هم دارند و اینقدر گامهای آنها استوار است که بردن چنین نامی آنها را میلرزاند.
نشانههای روشن در مسجدالحرام
اینجا مسجدالحرام است؛ مسجدی که درباره آن در قرآن آمده است: «فیه آیات بینات، مقام ابراهیم» در آن نشانههای روشنی است از جمله مقام (جای قدمهای) ابراهیم و جالب است که قرآن بقیه آیات و شانهها را نام نمیبرد و این یکی دیگر از مجهولات من است که به دنبال آن هستم. در مقام در این سنگ جای دو پای برهنه ابراهیم(ع) که حتی رد انگشتان وی روی آن به چشم میخورد، وجود دارد. انگار این پاها چند سانتیمتر در ماسههای نرم فرو رفته و ماندگار شدهاند. خدا با این هنرنمایی چه میخواهد بکند و چه میخواهد به بشریت نشان دهد؟ چرا در سنگ چرا جای کف دو پا؟ چرا وقتی سنگها را از فرزندش ابراهیم میگرفت تا دیوار کعبه را بالاتر ببرد اثر دستش روی یک سنگ ماندگار نشد؟ نمیدانم! در روایات است وقتی حضرت بر تخته سنگی محکم ایستاد تا سنگهایی را که فرزندش اسماعیل(ع) به او میداد، روی هم بگذارد، ناگهان جفت پایش در آن سنگ فرو رفت و اثر این فرورفتگی ماندگار شد!
رکن یمانی
این یک آیه که همه با حرص و ولع به آن مینگرند و رد میشوند! آیههای دیگر کدامند؟ در قرآن اشاره نشده، ولی من گمان میکنم شکافتن دیوار کعبه در رکن یمانی که به طرف یمن است، آیه دیگر موجود در مسجدالحرام است و عجب آن که پیامبر(ص) هم این سنگ و رکن را استلام میکرده و میبوسیده است.
پیش از حج که به خدمت یکی از بزرگان اهل دل رسیدم و از او توصیه و نصیحتی برای این سفر خواستم، نکتهای زیبا گفت. وی گفت: سالها پیش از قدیمیهای مکه شنیده که در یکی از مراحل تعمیر کعبه ـ که سالش را نگفت ـ وقتی به رکن یمانی رسیدند و خواستند حالتی را که اکنون در این ضلع از کعبه وجود دارد که از دو طرف سنگهای ریز و درشت به نشانه شکافته شدن دیوار کعبه در کنار هم چیده شده و گرد هم آمدهاند را از این حالت خارج کنند و این قسمت را با سنگهای صاف و یکدست مانند دیگر ضلعهای کعبه بپوشانند، هرچه سنگ صاف گذاشتند، سنگها در این رکن فرو میریخت و انگار کسی به آنها میگفت باید این بخشها همانند روزی باشد که مادر بزرگوار حضرت علی(ع) را از آن به درون کعبه راه دادند و چند سنگ فرو ریختند و دوباره پس از ورود علی و مادرش به هم برآمدند. آن بزرگ میگفتند در اثر این اتفاق شگفت که چند بار تکرار شد متولیان امر تعمیر کعبه ناچار شدند با چند تکه سنگ شکسته این رکن را بسازند و از آن بگذرند.
امسال پس از مدتی دیدم که چه عظمتی پیدا کرده این رکن و درست مانند رکن حجرالاسود مردم برای استلام و بوسیدن آن سر و دست میشکنند. خوش به حال آنها یی که در آن ازدحام به آن نزدیک میشدند آن را میبوسیدند. بادیدن این صحنهها به حالشان غبطه میخوردم و در دلم میگفتم: کاش، این مسلمانان غیرشیعی از قضیه حرمت این رکن آگاه بودند و میدانستند دارند جای پای مادر علی و محل ورود او را به داخل کعبه میبوسند و متبرک میشوند.
در این تولد حضرت علی(ع) در درون خانه خدا هم خیلی سخن برای گفتن است. فاصله بین رکن یمانی تا رکن حجرالاسود که درب کعبه نزدیک آن است، چیزی در حد ده، دوازده متر است که یک زن باردار در آستانه وضع حمل در عرض چند ثانیه میتوانسته خود را به در کعبه برساند و اگر قرار بوده این خانم مجلله که تربیت حضرت رسول (ص) را در کودکی پس از مرگ مادرش حضرت آمنه ـ که درود و سلام خدا تا ابد بر او و شوهرش عبدالله باد که چنین گوهر تابناکی را که دو عالم را به وجود خویش نورانی کرده به بشریت تقدیم کردهاند ـ بر عهده داشته و این از افتخارات اوست ـ که همزمان مادر علی(ع) و محمد(ص) بوده است ـ به درون کعبه برود، چرا او را از در آن وارد نکردهاند؟ تو گویی، خدا با این کار خارقالعاده میخواسته به بشریت تا قیامت حالی کند مقام و منزلت بندهاش علی(ع) که ولی مطلق او در عالم هستی است، در نزد وی چه ارج و مقامی داشته است.
اشکهای زیبا
مطاف دور خانه خدا بسیار شلوغ است و گاه صف طوافکنندگان به دیوارهایی میرسد که پس از آن رواقهای داخلی مسجدالحرام بنا شدهاند. در مطاف چه اشکهای قشنگی از بعضیها میبینم که تا عمر دارم فراموشم نمیشود. در نزدیک کنار رکن یمانی، انگار کسی من را متوجه سمت راستم کرد؛ زنی دیدم میانسال احتمالا شبهقارهای و شاید آفریقایی. به کعبه مینگریست. ساکت بود و طواف میکرد. از چشمش اشکی زلال به صورتش جاری میشد و چه زیبا با زبان دلش با کعبه سخن میگفت.
اینجا مسجدالحرام است و در مطاف هیاهوست. از اینجا چه زمزمههایی که به آسمان بلند نمیشود. هر کس به زبانی خدا را وصف میکند و دعایی دارد. از مطاف بیرون میروم و قصد هتل دارم چشم از کعبه نمیکنم. انگار نمیتوانم از حرم بیرون بروم. دهها هزار جمعیت دارند به گرد این خانه خدا و مردم طواف میکنند. به آسمانی خیره میشوم که بالای سر آنهاست و تاریکیاش مکه و حرم را فراگرفته. انگار دعاهایی را متراکم میبینم که از صحن مسجدالحرام به آسمان بالا میروند. همه اجابت شده و اگر دعا در کنار خانه خدا اجابت نشود، کجا به اجابت میرسد؟!
با خود اندیشیدم یکی از بهترین نشانههای توحید این است که خدا همزمان این همه فریاد و ناله و حسرت و دعا را چه به زبان دربیایند و چه در سینهها بمانند و چه در مغزها خطور کنند میداند و میبیند و میشنود و فراتر از آن چیزهایی است که گاه خود آدم نمیداند که آنها را باید از خدا بخواهد، ولی اگر متوجه باشد حتما در دعاهایش آنها را از خدا خواهد خواست و خدا آنها را هم اجابت میکند.! این چه عظمتی است که در کعبه نهفته است.
اسماعیل خود ابراهیم بود!
اینجا مسجدالحرام است و کلاس درس توحید از معلم توحید ابراهیم که مأمور شد فرزند جوان خود را برای اثبات عشقش به حق به مسلخ و قربانگاه عشق ببرد و قربانی کند. اسماعیل ابراهیم، خود او بود که خدا نمیخواست این خود، در خلیلش ابراهیم بماند و به قول عمان سامانی که در میدان فرستادن علی اکبر از قول امام حسین به او میگوید: رو که در یک دل نمیگنجد دو دوست! برای همین، فرمان ذبح او را داد تا ابراهیم در مدرسه عشق بیاموزد که در یک دل، دو دلبر نمیگنجد و هیچکس از خدا در عشق غیورتر نیست که تاب رقابت و مقارنت و همسنگی در عشق را از عاشق خود نسبت به معشوق دیگری نمیپسندد و برای همین، در عین ارحمالراحمینی خود، به ابراهیم دستور میدهد جگرگوشهاش را به قربانگاه منی ببرد و خودش را که در عشق به فرزند آشکار شده، قربانی کند و صداقت خود را در عشق به معبود و محبوب و معشوقش نشان دهد.
و ابراهیم سرفراز از این آزمون بزرگ بیرون آمد، آنچنان که قرنها بعد، فرزندش حسین(ع) در کربلا، جگرگوشهاش را به میدان خون فرستاد و صابرانه دست و پا زدن او را در خون به نظاره نشست. آزمون پدر و پسر اما در کربلا رنگ خون گرفت و علیاکبر قطعهقطعه شد تا حسین(ع) برای اوج فنای خود در گودال قتلگاه آمادهتر شود و همه او شود و به جایی برسد که هر کس پس از شهادت، قبر او را زیارت کند، انگار در عرش با خدا دست داده است و در روایتی دیگر که امکان ترجمه آن نیست، خدا با زایر حسین مخلوط میشود «خلطه الله بنفسه»؛ این چه سرّی است در زیارت حسین(ع)؟ معنای اختلاط خدا با زایر امام حسین یعنی چه؟ نمیدانم!
حجرالاسود
اینجا مسجدالحرام است. مطاف اینقدر شلوغ است که جرأت نمیکنم به در کعبه برسم و دعا کنم؛ بین رکن حجرالاسود و در کعبه ملتزم واقع شده است که در روایات آمده است هر کس به آنجا رسید هرچه دعا کند، اجابت میشود، ولی رسیدن به آنجا به خاطر ازدحام طوافکنندگان و کسانی که میخواهند حجر را استلام کنند، کار بسیار مشکلی است. در این بیست و چند روزه مکه، هر بار که طواف کردهام با حسرت از چند ده متری آنجا رد شدهام و به حال کسانی که به ملتزم چسبیدهاند غبطه خوردهام. دل را به دریا میزنم و از خدا میخواهم من را به ملتزم برساند. راه باز میشود و لحظاتی بعد من به ملتزم چسبیدهام. دعاهایم تمامی ندارد!، خسته میشوم و با خود میگویم من که تا دو سه قدمی حجر آمدهام به امتحانش میارزد به سمت حجر بروم و آن را استلام کنم. قدری موقعیت را برانداز میکنم. شرطهای که بالا ایستاده و مردم را از حجر دور میکند، به من مینگرد و با اشاره میپرسد: چه کار داری؟ میگویم: از فشار جمعیت خستهام. از پلهای که او بر آن ایستاده و من به آن تکیه دادهام خود را به کنار حجر میرسانم و پس از چند دقیقه، توسلم به درگاه خدا کارساز میشود. به حجر میرسم و سلام میکنم و آن را چند بار میبوسم و با آن بیعت میکنم و به سرعت از حلقه مردم خارج میشوم. غرق عرق هستم. انگار چند کیلومتر را یکنفس دویدهام. حالی که استلام حجر به همه دست میدهد، شنیدنی نیست؛ چشیدنی است؛ مثل حلوای «تن تنانی» میماند که تا نخوری ندانی!
حجرالاسود آیا نشانه دیگری است که از آن نام برده نشده؟ نمیدانم شاید، حجر سنگ سیاهی است که به نشانه بیعت مردم با خدا به دیوار کعبه نصب شده و در روایات است فرشتهای سفیدروی بوده که از بهشت به زمین آمده و در اثر کثرت تماس دست و استلام گناهکارانی مانند من در زمین سیاه شده است. پناه بر خدا که گناه ما گنهکاران با فرشته خدا چه کرده است! وقتی گناه با سنگی چنین میکند با دل خود گنهکار چه میکند!؟، خدا میداند!
در روایت آمده است این سنگ همه صداها را در اطراف خود میشنود و شهادتین مردم را ضبط میکند و در قیامت به نفع آنان در محضر حضرت حق گواهی میدهد. بر همین اساس، هر کس به حجر برسد، شهادتین خود را بگوید، تا او ثبت کند؛ آیا حجر هم آیهای از آیات موجود در مسجدالحرام است؟ فرشتهای در قالب و ظاهر سنگ؟ نمیدانم!
در اثر حوادثی که برای کعبه پیش آمده، حجر هم از آسیب به دور نمانده است. در تاریخ مکه خواندهام مدتها آن را دزدیده و از حجاز بیرون برده اند و در زمانی دیگر، در زاویه داخل خانه خدا نصب بوده و کسی به آن دسترسی نداشته است. حالا از آن سنگ که نمیدانم وزن آن در زمان رسول خدا که آن را با دست مبارکش پیش از بعثت در این زاویه نصب کرده چقدر بوده پنج، شش قطعه ـ هر یک به اندازه ناخن سر انگشت شست دست ـ بیشتر باقی نمانده است!
سنگی که پیامبر آن را ببوسد چه شرافتی دارد، خدا میداند!
بیابان شناخت!
اینجا بیابان عرفات است؛ بیابان شناختن و شناخته شدن! شهری که با چادرهای سفید بنا شده و با فرا رسیدن غروب عرفه چند ساعته از سکنه چند میلیونی خود خالی میشود. بیابانی که هر سال این افتخار را دارد که خیمه مولای ما مهدی(عج) در آن نصب شود و شاهد دیدار اوتاد و اولیای الهی با حضرت ایشان باشد.
مراسم دعای عرفه سیدالشهدا(ع) در محل بعثه رهبری به خوبی برگزار میشود. همه حال خوبی دارند. برخی چه اشکی میریزند! در خودم فرو میروم و میگویم این همه نزدیک شدن به حضرت در تمام عمر نصیب چه کسی میشود؟ شاید در شعاع دایرهای کمتر از سه چهار کیلومتر چادر حضرت نصب شده باشد، ولی چه باید کرد؟! چادر به به چادر گشتن بیفایده است. مرحوم حاج میرزا اسماعیل دولابی چه زیبا میگفت که: کوچک به دنبال بزرگ نباید بگردد. بزرگ به سراغ کوچکتر میآید؛ هادی گم گشته را باید پیدا کند. هیچگاه کوچکی نمیتواند بزرگی را نشان کند و بیاید. دلم را به این نکته خوش میکنم و میگویم: از کرم آقا بعید است از این همه شیعیان خود و جدش علی که دارند در فراقش ضجه میزنند، دیدنی نکند. هرچه هست، بهانه همه در عرفات طلب آمرزش الهی و دیدن گل روی فرزند نرجس ـ سلامالله علیها ـ است سطح کوتاه معرفت من به من القا میکند یک آدم عادی اگر بفهمد چند ده هزار نفر برای دیدنش به جایی آمدهاند، شتابان به سمتشان میرود و آنگاه مظهر رحمت و لطف الهی در روی زمین میشود. به این همه ناله و ندبه واستغاثه شیعیان خود توجهی نداشته باشد و در خیمه خود با بهترینها گرم گفت و شنود باشد؟ من گمان نمیکنم!
بزرگی چه زیبا میگفت که چون همه در طول روز امام زمانشان را ممکن است ببینند و میبینند و البته او را نمیشناسند، بهتر است هر وقت که به حمام میروند، یک غسل زیارت به نشانه زیارت احتمالی آقا امام زمان داشته باشند تا در دیدارشان و زیارتشان با آقا، پاک و مطهر باشند. که گفتهاند: پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز! چه معرفتی دارند بعضیها!
دعای عرفه تمام میشود. مداح خوشصدای بعثه جملهای میگوید که دل خیلیها را به درد میآورد. با سرزمین عرفات که ممکن است خیلیها از حاجیهای حاضر در عرفات تا آخر عمر آن را نبینند، خداحافظی میکند و با ناله به عرفات میگوید: اگر بار گران بودیم، رفتیم.
اشک امانم نمیدهد. نمیدانم شاید این آخرین عرفات من هم باشد. دعا تمام شده است. زیرانداز را کنار میزنم و روی ماسههای نرم و خوشرنگ عرفات کلماتی را مینویسم. لحظاتی بعد چادرها جمع میشوند و عازم مشعر میشویم. همه چیز تمام شد به این سادگی و به این سرعت به زمین عرفات نگاه میکنم که همه ساله چه زیبا بار گناه همه حاجیان را سخاوتمندانه در خود دفن میکند! از عرفات بیرون آمدیم، همه چیز را گذاشتیم تا به مشعر برسیم. در روایتی خواندم بزرگترین گناه در عرفات که از کسی بخشیده نمیشود، مال کسی است که فکر میکند روز عرفه را درک کرده، ولی خدا گناه او را نبخشیده است! البته حقالناس جای خود دارد.
پیاده از عرفات تا مشعرالحرام
غروب عرفات است؛ چادرها جمع شدهاند. عدهای خود را به جاده عرفات تا مشعر که حدود دوازده کیلومتر است، زدهاند و با بارهایی که به دست گرفته یا به روی سرشان گذاشتهاند، شتابان و مصمم به سوی مشعرالحرام در حرکتند، نام این صحرا هم حرام است تجربه سالهای قبلیام به ذهنم راه مییابد که گاه این راه کوتاه را شش، هفت ساعت متر به متر با ماشین میرفتم. مشکلی برای پیادهروی نداشتیم. سه نفر شدیم و خود را به سیل جمعیت زدیم و کمتر از دو ساعت به درون مشعرالحرام رسیدیم. بعدها از دوستان بازرسی که مانده بودند تا با ماشین به مشعر بیایند، شنیدم ساعت ده شب تازه از عرفات حرکت کرده و نزدیک به پنج ساعت در راه بودهاند.
نماز مغرب و عشا را در مسجد مشعرالحرام خواندیم. به سختی جا برای نماز پیدا میشد. عدهای که زودتر رسیده بودند، یا خوابیده و یا در حال نماز بودند. از مسجد که بیرون آمدیم، به فکر استراحت افتادیم. در مشعر برنامهای برای حاجی نیست و باید آنجا را با وقوف و اقامت چند ساعته شب تا اذان صبح درک کند و این جزو ارکان و واجبات حج اوست؛ درست مثل عرفات که از اذان ظهر تا اذان مغرب باید ساعاتی را در عرفات باشی و تا قبل از مغرب نباید عرفات را ترک کنی.
آقای خوش مهر که به من انگیزه پیاده رفتن را تا مشعر با حرکتش داد به طنز و مطایبه میگوید: یک فلسفه مشعر این است که همه ما را یک شب به عالم کارتنخوابی میکشاند! به دنبال کارتن خالی میافتیم تا روی آنها ساعاتی استراحت کنیم. کارتنخوابی مشعر هم برای خودش عالمی دارد. شک ندارم خدا این همه کارتنخواب را بخشیده است.
پیش از اذان صبح برمیخیزیم و آماده نماز شب میشویم تا کم کم خود را به بیابان مشعر و ابتدای بیابان منی که سرزمین آرزوهاست برسانیم. نماز صبح را میخوانیم و دوباره چند کیلومتر راه میرویم. صبح صادق طلوع میکند. دیدن این همه پاک و آمرزیده شده در سرزمینی محدود و در لباسهایی که کفن است، چه زیبا و وصفناشدنی است. انگار نفخه صور دمیده شده و خلایق کفنپوش به سمت حساب و کتاب خود در حرکتند. حیف که این همه حاجی غیر شیعه و بعضا شیعه، به درستی نمیدانند که در روز قیامت حساب و کتاب همه آنها و حتی همه امتها با علی است و مگر نه اینکه در زیارتنامهاش میخوانیم: «السلام علیک یا میزان الاعمال»؟
