معتادان خیابانی و کارتن‌خواب‌ها را این روزها در بسیاری از محله‌های شهر می‌توان دید. همه آنها مثل کسانی که صاحب خانواده و زندگی آرام هستند، روزگاری این گونه بوده‌اند، اما به دلایل مختلف که عمده‌ترین آن رفاقت ناباب است به گوشه خیابان‌ها پرتاب شده‌اند.
 
به گزارش جوان، سرگذشت یکی از این افراد بدون اشاره به نام وی در ادامه می‌آید.
 
«هیچ وقت فکر نمی‌کردم، اینقدر راحت منو از پا بندازه و منو به خاک سیاه بنشونه، یادمه اوایل یکی از دوستانم که زیاد هم چهره موجهی در مدرسه نداشت، منو با اون آشنا کرد. روزهای اول خیلی کم همدیگر رو می‌دیدیم و کمتر از اون سراغ می‌گرفتم، اما طولی نکشید که رابطه ما روز به روز بیشتر و بیشتر شد تا اونجایی که هر روز را با هم می‌گذراندیم و دیگه همیشه با هم بودیم و روزی نبود که اونو نبینم.
 
شاید اوایل، اون تو مشت من بود؛ ولی خیلی زود وابسته اون شدم و اون تونست منو مثل موم تو مشتش داشته باشه و همه جا منو با خودش بکشونه.
 
اوایل کسی از رابطه ما خبر نداشت، ولی به قول گفتنی که میگن، «رنگ رخساره خبر می‌دهد از سر درون»، موضوع ما هم آخرش لو رفت و تشت رسوایی من هم از بام به زمین افتاد و همه از رابطه ما خبردار شدند. اون هم جوری که دیگه روم نمی‌شد تو روی خانواده‌ام نگاه کنم، من کجا و اون کجا، خانواده‌ام این رابطه را رابطه‌ای شوم و نحس می‌دانستند و اوایل اصلاً باور نمی‌کردند و بعد هم که یکی دوباری ما رو با هم دیدند به شدت منو توبیخ کردند و ازم خواستند که دور اونو خط بکشم و دیگه سراغش نرم.
 
اما افسوس، کو گوش شنوا، کاش حرف خانواده‌ام رو قبول می‌کردم و دور این رابطه رو خط می‌کشیدم و اینقدر پی اونو نمی‌گرفتم.
 
کم‌کم رابطه ما علنی‌تر شد و همه از موضوع ما به نحوی با خبر شدند، دیگه به خاطر اون کمتر خونه می‌رفتم و بیشتر وقتمو با اون می‌گذروندم و هر روز بیشتر از روز قبل بهش وابسته‌تر می‌شدم.
 
امان از این وابستگی، آدمو به چه کارهایی که وادار نمی‌کنه، همین وابستگی‌ها باعث شده بود که دستم تو جیب پدر و‌ کیف مادرم بره و بعضی از وسایل خانه رو یواشکی بردارم و خرج این رابطه کنم.
 
مدتی بعد کارهای من و رابطه بیش از حد من با رفیق نا‌رفیقم باعث شد که خانواده‌ام مرا طرد کنند و دیگه به خونه رام ندن؛ البته خود من هم دیگه روی خونه رفتن نداشتم؛ چراکه دیگه کاری نبود که نکرده باشم.
 
رفیق ناباب من حالا دیگه به قول گفتنی منو از عرش به فرش رسانده بود و همه دار و ندارمو ازم گرفته بود و حالا دیگه نه خانواده‌ای، نه دوست و رفیقی، نه وجهه‌‌ای هیچی. هیچی دیگه برام نمونده بود.
 
این اواخر دیگه اون منو به دنبال خودش می‌کشید و هر جا که می‌خواست می‌برد و منو سکه یه پولم کرده بود. طولی نکشید که یکی دیگه از دوستاشو به من معرفی کرد و حالا ما سه نفر رفیقای هم شده بودیم. اون هم چه رفاقتی، من کجا این کجا، هیچ وقت فکر نمی‌کردم که یه روزی با یه همچین موجوداتی هم سفره شم، اما حماقت خودم در همین دنیا منو به اسفل السافلین رساند.
 
مدت‌ها می‌شد که از خانواده‌ام خبری نداشتم و اونا هم از من خبری نمی‌گرفتند و دیگه نه‌جایی داشتم و نه سامانی. ای کاش هیچ وقت دست دوستی با این مواد افیونی (تریاک و هروئین) را نمی‌دادم. حالا دیگه یه معتاد خیابونی و کارتن‌خواب شدم که هیچ کی منو آدم حساب نمی‌کنه.»
   

ما را دنبال کنید

به اشتراک گذاری این مطلب!
مطالب مرتبط

نظر شما

نظرهای حاوی توهین، افترا یا نوشته‌شده با حروف لاتین (فینگلیش) منتشر نمی‌شوند.

نظرسنجیآرشیو
نظرسنجی
آخرین اخبار
پربازدیدترین عناوین