یادداشتهای سفر حج ـ 4
gholamalirajaee@yahoo.com
در میان دوستانی که امسال به حج آمدهاند و با هم همکار هستیم، برخی از مسئولان سابق و لاحق مملکتی و نمایندگان مجلس هم دیده میشوند. در فرصتهایی که پیش میآید، سر صحبت را با آنان باز میکنم. آنان من را از مقالاتم در سایت «بازتاب» و روزنامه «اعتماد ملی» و به تازگی «تابناک» میشناسند. یکی از آنها با آقای هامانه، وزیر سابق نفت دولت کنونی دوست است. از او میپرسم: چرا هامانه، وزیر سابق نفت، مجبور به استعفا شد؟
و او از نحوه اداره جلسات دولت و از دخالتهایی که میگویند رئیسجمهور گاه تا نصب یا برکناری ردههای میانی وزارت در وزارتخانههای تحت امر وزرایش میکند، خندهای میکند و میگوید: هامانه به من گفت: احمدینژاد از من خواسته تا پانزده نفر از مدیران نفت را برکنار کنم و نیز من خدمت ایشان گفتم: این کار اصلا به مصلحت کشور و نفت نیست، چرا که اگر این کار بشود، صنعت نفت میخوابد و چون ایشان بر نظر خود پافشاری میکرد، من ناچار به استعفا شدم تا دستکم این کار به دست من انجام نشود.
دوست دیگری میگفت: در مواردی پیش آمده که طرف نمیخواسته استعفا بدهد، به سخنگو اعلام میشده برود استعفایش را اعلام کند. ظاهرا این درباره وزیر کشور کنونی جناب پورمحمدی صادق است تا ببینم پس از انتخابات کدام کفه سبکتر میشود!
یاد آقای دولابی در حرم خانه خدا
در مسجدالحرام نشستهام. ساعت یازده شب است. آقای معین شیرازی را میبینم از دوستان و حلقههای نزدیک عارف بزرگ مرحوم حاج میرزا اسماعیل دولابی. سر سخن را با این شوخی با او باز میکنم که تا آخر کار را میخواند. میپرسم: از لاکردار چه خبر؟! برمیگردد و میخندد؛ لاکردار لفظی بود که مرحوم دولابی گاه و بیگاه با تبسمهای شیرینش آن را به کار میبرد و چقدر هنرمندانه ورندانه و بجا. یاد دارم یک روز که مداح خوشصدایی در محضرش این شعر حافظ را میخواند و حاجی و همه گوش میکردند که:
نه گویمت همه ساله می پرستی کن
سه ماه میخور و نه ماه پارسا باش
چشمان حاجی برقی زد و رو کرد به جمع ما و با تبسمی زیبا گفت: لاکردار داره به سه ماه رجب، شعبان و رمضان اشاره میکند!. مرحوم پدرآقای معین با آقای دولابی انس بسیاری داشته و هر دو در خدمت عارف بینظیر مرحوم سید هاشم حداد، اوقات خوشی در سفرهایشان به عتبات داشتهاند.
از آقای معین که میگوید از پیش از انقلاب تا حالا اینقدر با حاجی مکه آمدهام که شمارش آنها از دستم در رفته است؛ از حالات حاجی در مکه میپرسم، میگوید: یک روز با حاجی همین جا روبهروی ناودان طلا نشسته بودیم. گفت: وقتی دیدم عدهای از مردم دارند خیلی قشنگ طواف میکنند و عدهای دیگر نماز و قرآن میخوانند، در دلم به خدا عرض کردم: خدایا من که نمیتوانم مثل اینها کارهای بزرگ بزرگ کنم. یک کار کوچکی به من بده تا این را گفتم، انگار بلافاصله کسی در گوشم گفت: از کی تا حالا در دستگاه خدا کار کوچک هم پیدا میشود؟ هرچی هست، کار بزرگ است! به این میگویند اتصال!
دوست دیگری میگفت: فردی که در یک سفر همراه حاجی مرحوم بوده، دیده که حاجی ناگهان از جا بلند شده و رو به جلو تند تند دویده و بلافاصله به کسی که ما نمیدیدیم اقتدا کرده و به رکوع رفت. ما هم هاج و واج مانده و به او نگاه میکردیم. چند دقیقه بعد که به حال خودمان برگشتیم، توی سرمان زدیم که چرا آن موقع نفهمیدیم حاجی به چه کسی اقتدا کرده است؛ به آن ناپیدای پیداتر از همه پیداها و به آن یوسف دلربا که یوسفهای عالم همه قرنهاست در صف غلامی خدمت به او ایستادهاند، اما اجازه خدمت و حضور نیافتهاند. خوشا به حال خورشید که هر روز بر چهره زیبای مهدی میتابد.
در یک نگاه که از صحن مسجدالحرام و در کنار خانه خدا به کعبه میانداختم، به حال خورشید که همه روزه و هر لحظه زایر چهره مبارک مولایمان مهدی است، غبطه میخوردم و به او رشک بردم.
آقای معین میگفت: آقای دولابی معمولا پشت مستجار ـ ضلع پشت در کعبه ـ مینشست. سرش را به زیر میانداخت و در خود فرو میرفت و هیچ نمیگفت. خدا کند نسل جوان ما دستکم به آثار باقی مانده از حاجی مانند مجموعه طوبای محبت و به ویژه اثری که دوست فاضل ارجمندم استاد مهدی طیب در نتیجه سالها مصاحبت با حاجی کتابی به نام «مصباحالمهدی» نوشته، آشناتر شود.
در میان دوستانی که امسال به حج آمدهاند و با هم همکار هستیم، برخی از مسئولان سابق و لاحق مملکتی و نمایندگان مجلس هم دیده میشوند. در فرصتهایی که پیش میآید، سر صحبت را با آنان باز میکنم. آنان من را از مقالاتم در سایت «بازتاب» و روزنامه «اعتماد ملی» و به تازگی «تابناک» میشناسند. یکی از آنها با آقای هامانه، وزیر سابق نفت دولت کنونی دوست است. از او میپرسم: چرا هامانه، وزیر سابق نفت، مجبور به استعفا شد؟
و او از نحوه اداره جلسات دولت و از دخالتهایی که میگویند رئیسجمهور گاه تا نصب یا برکناری ردههای میانی وزارت در وزارتخانههای تحت امر وزرایش میکند، خندهای میکند و میگوید: هامانه به من گفت: احمدینژاد از من خواسته تا پانزده نفر از مدیران نفت را برکنار کنم و نیز من خدمت ایشان گفتم: این کار اصلا به مصلحت کشور و نفت نیست، چرا که اگر این کار بشود، صنعت نفت میخوابد و چون ایشان بر نظر خود پافشاری میکرد، من ناچار به استعفا شدم تا دستکم این کار به دست من انجام نشود.
دوست دیگری میگفت: در مواردی پیش آمده که طرف نمیخواسته استعفا بدهد، به سخنگو اعلام میشده برود استعفایش را اعلام کند. ظاهرا این درباره وزیر کشور کنونی جناب پورمحمدی صادق است تا ببینم پس از انتخابات کدام کفه سبکتر میشود!
یاد آقای دولابی در حرم خانه خدا
در مسجدالحرام نشستهام. ساعت یازده شب است. آقای معین شیرازی را میبینم از دوستان و حلقههای نزدیک عارف بزرگ مرحوم حاج میرزا اسماعیل دولابی. سر سخن را با این شوخی با او باز میکنم که تا آخر کار را میخواند. میپرسم: از لاکردار چه خبر؟! برمیگردد و میخندد؛ لاکردار لفظی بود که مرحوم دولابی گاه و بیگاه با تبسمهای شیرینش آن را به کار میبرد و چقدر هنرمندانه ورندانه و بجا. یاد دارم یک روز که مداح خوشصدایی در محضرش این شعر حافظ را میخواند و حاجی و همه گوش میکردند که:
نه گویمت همه ساله می پرستی کن
سه ماه میخور و نه ماه پارسا باش
چشمان حاجی برقی زد و رو کرد به جمع ما و با تبسمی زیبا گفت: لاکردار داره به سه ماه رجب، شعبان و رمضان اشاره میکند!. مرحوم پدرآقای معین با آقای دولابی انس بسیاری داشته و هر دو در خدمت عارف بینظیر مرحوم سید هاشم حداد، اوقات خوشی در سفرهایشان به عتبات داشتهاند.
از آقای معین که میگوید از پیش از انقلاب تا حالا اینقدر با حاجی مکه آمدهام که شمارش آنها از دستم در رفته است؛ از حالات حاجی در مکه میپرسم، میگوید: یک روز با حاجی همین جا روبهروی ناودان طلا نشسته بودیم. گفت: وقتی دیدم عدهای از مردم دارند خیلی قشنگ طواف میکنند و عدهای دیگر نماز و قرآن میخوانند، در دلم به خدا عرض کردم: خدایا من که نمیتوانم مثل اینها کارهای بزرگ بزرگ کنم. یک کار کوچکی به من بده تا این را گفتم، انگار بلافاصله کسی در گوشم گفت: از کی تا حالا در دستگاه خدا کار کوچک هم پیدا میشود؟ هرچی هست، کار بزرگ است! به این میگویند اتصال!
دوست دیگری میگفت: فردی که در یک سفر همراه حاجی مرحوم بوده، دیده که حاجی ناگهان از جا بلند شده و رو به جلو تند تند دویده و بلافاصله به کسی که ما نمیدیدیم اقتدا کرده و به رکوع رفت. ما هم هاج و واج مانده و به او نگاه میکردیم. چند دقیقه بعد که به حال خودمان برگشتیم، توی سرمان زدیم که چرا آن موقع نفهمیدیم حاجی به چه کسی اقتدا کرده است؛ به آن ناپیدای پیداتر از همه پیداها و به آن یوسف دلربا که یوسفهای عالم همه قرنهاست در صف غلامی خدمت به او ایستادهاند، اما اجازه خدمت و حضور نیافتهاند. خوشا به حال خورشید که هر روز بر چهره زیبای مهدی میتابد.
در یک نگاه که از صحن مسجدالحرام و در کنار خانه خدا به کعبه میانداختم، به حال خورشید که همه روزه و هر لحظه زایر چهره مبارک مولایمان مهدی است، غبطه میخوردم و به او رشک بردم.
آقای معین میگفت: آقای دولابی معمولا پشت مستجار ـ ضلع پشت در کعبه ـ مینشست. سرش را به زیر میانداخت و در خود فرو میرفت و هیچ نمیگفت. خدا کند نسل جوان ما دستکم به آثار باقی مانده از حاجی مانند مجموعه طوبای محبت و به ویژه اثری که دوست فاضل ارجمندم استاد مهدی طیب در نتیجه سالها مصاحبت با حاجی کتابی به نام «مصباحالمهدی» نوشته، آشناتر شود.

استاد طیب روزی به من گفت: وقتی مرحوم حاجی مطالب کتاب مصباح را مطالعه کرد، از من پرسید: اینها همه سخنان من هستند؟ تا خدمتشان عرض کردم بله، به شوخی گفتند: من عجب حرفهای خوبی زدهام!
ملت ما چه گوهری را از دست داد و نشناخت و چه گوهرهایی را دارد و قدر نمیشناسد.
کسی برایم تعریف میکرد وقتی به آقای دولابی گفته شده بود خودت را آماده رفتن و ملاقات با خدا کن ـ که معلوم است از چه ناحیهای این خبر به او رسیده است ـ سر از پای نمیشناخت. میگفت، احساس کردم حاجی با شنیدن این خبر در پوست خود نمیگنجد و مگر موت، جز وصال یار و محبوب و لحظه وصل عاشق به معشوق است؟
رواج پول و ادبیات فارسی در عربستان
کمکم عربستان هم دارد همچون عراق میشود؛ دستفروشهای زن سودانی و فروشندگان دورهگرد آفریقایی هر کدام چند جمله فارسی یاد گرفتهاند و گلیمشان را از آب بیرون میکشند. واحد پول ایران هم برای آنان مثل عراق به جای هزار تومان، خمینی است؛ مثلا جنسی را که هشت ریال است، میگویند: «دو خمینی».
سردر بعضی مغازهها در مکه و بعدها در مدینه هم دیدنی بود؛ روبهروی بعثه در مدینه مغازهداری تابلویش را کاملا به فارسی نوشته بود: «پارچهفروشی تهران» و دیگری نوشته بود: «آغا جون بیا داخل ارزان است!».
فروشنده دیگری درشت روی شیشه مغازهاش نوشته بود: «مغازه خراسانی!»؛ یعنی که ایرانی است. وقتی از مسجد تنعیم محرم شدم و برمیگشتم تا عمره مفرده انجام دهم، نزدیک تقاطع خیابان حجون، منتهی به قبرستان ابیطالب، تابلو دوار بزرگی دیدم که به فارسی روی آن نوشته شده بود: «عید شما مبارک و حج شما قبول باشد» و تبلیغ یک کالایی را کرده بود. افسوس نتوانستم از این مناظر عکس بگیرم و بیاورم. گاه و بیگاه هم نامهای فارسی روی برخی اماکن مکه دیده میشود. یکجا نرسیده به مسجد رایه (پرچم) و پس از مسجد جن نوشته بود: مکتب (دفتر ـ مؤسسه) شاهین.
خوب است اگر این حساسیتها فرو بریزد. ملتی از ملت ما باظرفیتتر نیست؛ این همه لغت عربی در زبانش به کار میرود و هیچ تعصبی ندارد، ولی انگار خواب بعضیها بسیار سنگین است .به کمانم دیر یا زود این دیوارهای فرهنگی خودساخته بر پایه تعصبها فرو میریزد. آن گونه که شنیدهام نسل جوان سعودی به مسائل موجود فرهنگی جامعه خود بسیار معترض است و پرخاشگرانه میپرسند: یعنی چه که زن نتواند و نباید سوار ماشین شود و رانندگی کند و ...؟

طواف سیاسی
اینجا مسجدالحرام و صحن آن آکنده از طوافکننده است. در آنجا، جایی برای کسانی که میخواهند در صحن مسجدالحرام نماز بخوانند، وجود ندارد. خود را به دریای جمعیت میزنم و به سختی طواف میکنم. در شوط(دور) دوم است که هادی غفاری را میبینم؛ روحانی مبارزی که در دوران سختتر از سخت استبداد شاهنشاهی، نطقهایش لرزه بر اندام ساواک و ساواکیها میانداخت و در هر مجلس، چنان شجاعانه علیه رژیم سخن میگفت که جمعیت شنونده مات و مبهوت شجاعتش میشد. شگرد او این بود که پس از هر سخنرانی با لباس مبدل غیر روحانی یا با چادر زنانه از میان زنها فرار میکرد و مأموران ساواک را فرصت و توان دستگیری وی نبود.
شیخ هادی میگفت: در اهواز با همین شگرد از چنگ ساواکیها که مجلس او را احاطه کرده بودند، فرار کرده و هنگامی که با خانمش خیلی عادی با چادر زنانه در خیابان نادری راه میرفتند، دو جوان بیمبالات اهوازی به تصور اینکه او زن است، شروع به آزار و اذیت اوکرده و متلکهایی نثارش کرده بودند. شیخ میگفت: وقتی دیدم این دو جوان از من که با خانمم راه میرفتیم، دست بردار نیستند، از ترس اینکه مبادا به خانمم جسارتی بکنند، اندکی چادر را از سر و صورتم برداشتم و با نشان دادن ریش و سبیلم با عصبانیت به آنان گفتم: خجالت بکشید بیحیاها. میگفت: آنها در حالی که از دیدن چهره مردانه من بهتشان زده بود، به سرعت از آنجا دور شدند!
آقای غفاری از ناملایمات زمانه با خود میگفت که فرزندش در شرکتی دولتی کار میکند و با آنکه رئیس آن شرکت نسبت وی را با من میشناسد و از قضا، همسو با گرایشهای سیاسی من هم هست، اصلا به روی خود نمیآورد! و فرزندم هم ترجیح داده است نسبت خود را آشکار نکند تا از آسیبهای احتمالی و خط و خطبازیهای رایج در امان باشد! چه روزگاری شده است!
یک روز این هادی غفاری با نطقهای آتشین خود، لرزه بر اندام رژیم و مأموران ساواک میانداخت و دل مؤمنان را شاد میکرد و چقدر این مسئولان قبل و بعد به او و امثال او مدیونند، اما امروز فرزند وی از ترس اینکه اگر نسبت وی با پدرش آشکار شود، دچار بیمهری میشود و از اینکه خود را فرزند هادی غفاری بنامد، پرهیز میکند و حق هم با اوست!
آقای غفاری با تعجب از برخی روندهای رایج حاکم میگفت. وقتی از سوابق دستگیری و زندان و شکنجه حرف میزنم، برخی هملباسیهای من به من میگویند دادگاه ویژه شما را دستگیر کرده است. او میگفت، وقتی به آنان میگویم: کدام دادگاه دینی؟ من به دلیل مبارزه با رژیم شاه دستگیر و زندانی شدهام، میپرسند: مبارزه برای چی؟! وی دردمندانه میگفت: فلانی در زیر منبرهای من حتی یک هملباس من حضور نداشت.
کنج عافیت متری چند است؟! نمیدانم شاید سانتیمتری باشد! هرچه هست، باید از اهلش پرسید! تا به خود آمدیم، طواف ما داشت به پایان میرسید. با هادی خداحافظی کردم تا در آخر طواف را به حال خودم باشم به دور از این بحثهایی که جگرسوز است.
وعده شگفت سخنران بعثه
اینجا مناست. یکی از وعاظ شهیر که مهمان بعثه است و بخش عمدهای از سخنانش گریه است و این عجب که در کار قضا هم هست!، در پاسداشت روحانیون و مدیران کاروان که سالهای پیش در خدمت حجاج بوده و اکنون دستشان از دنیا کوتاه شده، صحبت میکند. آخر صحبتش سخن شگفتی میگوید که من را به تعجب وامیدارد. با اشاره به حضرت مهدی(عج) میگوید: سال گذشته، قول دادم امسال نکتهای را درباره ایشان بگویم که امسال هم مقدر نشد، بماند انشاءالله برای سال بعد! این وعده او برای سال بعد، در حالی بود که 98 درصد شنوندگان حاضر در پای سخنرانی او را زایران کاروانهایی تشکیل میدادند که شاید 100 درصد آنان به دلیل سهمیهبندی حج در سال بعد در مکه حضور نخواهد داشت! اینکه چرا یک واعظ باتجربه اینگونه سخن میگوید، نمیدانم. شاید ایشان همه را همچون خود دایمالحج میبیند که چنین وعدهای به آنان میدهد.
احرام با جوراب
اینجا مسجد تنعیم است. در مکه هر کس قصد عمره مفرده داشته باشد، باید به این مسجد که بیرون از حرم است، برود و در آنجا محرم شود و به قصد انجام اعمال به مسجدالحرام برود. پیرمردی را میبینم که محرم شده، ولی جورابهایش را درنیاورده است. قدری به پاهایش خیره میشوم تا ببینم اشتباه نکردهام، بعد که مطمئن شدم درست دیدهام به او یادآوری میکنم، اما سخن ناصحانه من را به هیچ میانگارد و میگوید: نه اشکالی ندارد. من پافشاری میکنم که حتما باید این جورابها را از پایت دربیاوری. این بار سری تکان میدهد و راهش را میگیرد که برود.
مشکل بیشتر ماها گاه ندانستن است و گاه نشنیدن و گاه گوش نکردن. برخی هر سه را با هم دارند! پیرمرد شانس میآورد. یکی از خدمههای کاروان را که مداح کاروان هم هست و از قضا در حوزه بازرسی من قرار دارد، میبینم و به او تذکر میدهم که بر این پیرمرد سخت گیرد که تسلیم شود و عمره خود را دچار مشکل نکند. میگوید: چشم و لحظهای بعد با لحن عصبانی به او تذکر میدهد و قضیه حل میشود.
علامت قبولی حج
در جلسهای پیش از حج در بعثه، یکی از این حجرفتههای مکرر، سخن قشنگی گفت و آن این که در دیداری، حضرت آیتالله العظمی بهجت از ایشان پرسیده بود: فلانی تا به حال چند سفر به حج رفتهای؟ و او گفته بود: اگر در حج آدم شده باشم، 25 بار، وگرنه هیچی!
در حدیثی از پیامبر اکرم(ص) میخواندم، علامت قبولی حج زایر این است که در مراجعت گناهانی را که پیش از رفتن به حج میکرده است، ترک کند و دیگر به گرد آنها نگردد و در غیر این صورت، حج او به خوداو برگردانده میشود! این برگرداندن اعمال هم چیز جالبی است مثل اینکه کسی برود کالایی را از فروشندهای بخرد و در راه خانه متوجه شود معیوب است و آن را پس دهد. در حدیث دیگر میخواندم که ملایکهای که نماز را به بالا میبرند، وقتی میبینند نمازگزار در آن نماز آداب قلبی و باطنی و معنوی نماز را رعایت نکرده و در نماز فکر او همهش دنبال دنیا و افکار و آرزوهای دیگری غیر از خداست، نماز او را به سرش میزنند و آن را شایسته اوج نمیدانند. ظریفی میگفت: پس از خواندن این حدیث، من هر وقت نمازم تمام شد، فوری از محل سجادهام فاصله میگیرم و جا خالی میدهم که فرشتگان نمازم را به سرم نزنند! بعضیها ذوقشان تا کجاها گل میکند! یک ماه فرصت بسیار خوبی است تا حاجی بتواند در محلهای بسیار مستعدی مانند مدینه و مکه از خصلتهای زشتی که داشته است، بیرون رود و مانند لباس کهنهای، آنها را از روح خود خارج کرده و برای همیشه از آنها دوری کند.
از یکی از عرفای عصر حاضر که خداوند بر طول عمر ایشان بیفزاید، حضرت آیتالله مجتبی تهرانی، از شاگردان برجسته حضرت امام درباره توبه، نکته جالبی شنیدهام که فرمودهاند: درست است که توبه فرد گناهکار آمرزیده میشود، ولی مثل صفحه سفیدی که خط سیاهی در آن نوشته و با پاککن پاک شده باشد، دیگر آن صفحه شفافیت اول را پیدا نمیکند که اشاره لطیف و ظریفی است به تأثیر وضعی گناه بر قلب انسان گنهکار.
تثبیت نسبی قیمتها در عربستان
از سال 62 که برای نخستین بار به مکه مشرف شدم تا امسال، بعضی قیمتها را در عربستان ثابت یافتهام؛ مثل کرایه اتوبوس که نزدیک به 25 سال است دو ریال باقی مانده است!
آقای حاج غلامحسین بنا که از کارگزاران قدیمی حج است و از زندانرفتههای بیپرونده برای امام، چندی پیش در عاشورای بیمانند دزفول و دزفولیها به من میگفت: سال 53 که به بازار مکه و مدینه برای خرید مایحتاج کاروان رفتم، قیمت یک جعبه نوشابه 24تایی نوزده ریال بوده است. حاج آقای بنا میگفت: دو سال پیش که به عمره رفتم و سری به بازار زدم، با کمال تعجب، دیدم هنوز قیمت همان نوزده ریال است!
و اما از همه عجیبتر آنکه پس از ملک فهد که برادرش عبدالله پادشاه حجاز شد، قیمت هر لیتر بنزین ماشین را از یک ریال سعودی به نیم ریال، یعنی از 250 تومان به 125 تومان کاهش دادهاند! از شوخیهای امسال برخی کسبه مکه و مدینه که مثل ما ایرانیها اهل بگو، بخند و طنز و مطایبه نیستند و اصولا عربها کمتر مثل ما اهل شوخی هستند، این بود که حاجی کارت سوختت را نمیفروشی؟!
وزیری که مدیر کاروان شده است!
گاه اندازه و ظرف آدمها در مسئولیتهایی که گرفته یا میگیرند و در حین کار و گاه هم پس از آن معلوم میشود. یکی از آنها همین وزیری است که در دولت فخیمه کنونی مدتی بر کرسی وزارت تکیه زد و مجلس به ادامه کار او رأی نداد. در لیست کاروانهایی که نگاه میکردم، نام او را که دیدم، بسیار تعجب کردم که جناب وزیر، چندی پیش، مدیر یک کاروان صدوپنجاه یا دویست نفره شده است! کار به بزرگی و کوچکی کار ندارم و اهمیت و ارزش خدمت به زایران خانه خدا هم بر من پوشیده نیست، اما... .
مرگومیرها در حج
از اخباری که هر روز سربازرسهای بعثه در جلسه روزانه گزارش میدهند، اخبار مرگ و میر زایران است. خبر میدهند یک زایر 99 ساله در مکه به رحمت حق رفته است و اضافه میکنند، وقتی پزشک مربوطه تشرف او را به حج به دلیل کهولت و سن بالا رد کرده، او گفته است: اگر به من اذن تشرف ندهید، میمیرم. اگر هم اجازه تشرف بدهید، میمیرم. پس چه بهتر که در مکه بمیرم! و پزشک هم تسلیم این استدلال شده بود. در جلسهای دیگر میگفتند پدر شهیدی با دو تن از همکاروانیهای خود به زمینهای اطراف کاروانش برای چیدن سنگ برای رمی جمرات در منا رفته و پس از برچیدن سنگ به هنگام گذر از خیابان به همراهانش گفته: ما از جایی سنگ چیدهایم که مالک داشته و شاید مالک زمین به این امر راضی نباشد. دوستانش به این شبهه وی اعتنایی نمیکنند، ولی او تصمیم میگیرد عرض خیابانی را که مسیر اتوبان طایف به مکه است، گذر کرده و سنگهایی را که چیده سر جایشان قرار دهد که در بازگشت به دلیل بیاحتیاطی عبور از مسیر خیابان، ماشینی که به سرعت از آنجا میگذشته، به شدت با وی برخورد میکند و در جا او را میکشد و چند متر هم جسد غرق خون او را با خود به جلو میکشاند؛ این صحنه را یکی از سربازرسان بعثه که خود شاهد این امر بوده و پس از تصادف به صحنه رسیده بود، برای ما تعریف کرد که همه را غمگین نمود. آن پدر شهید، جان بر سر یک شبهه شرعی تقدیم کرد. چقدر حج و روزهای حج و انجام اوامر شرع، روحها را لطیف میکند.
