نقد فرهنگ سیاسی ایران
خودبزرگ پنداری
علوم سیاسی به چه کار می‌آید؟ این پرسش اصلی پیش‌همایش سالانه انجمن علوم سیاسی ایران با عنوان اصلی «آناتومی علوم سیاسی در ایران» بود که عصر روز دوشنبه سی‌ام بهمن‌ماه در تالار اجتماعات دانشکده اقتصاد و علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی برگزار شد. این نشست مقدمه‌ای بر اصل همایش این انجمن است که قرار است دهم اسفندماه برگزار شد. طبق برنامه اعلام شده بنا بود در این نشست چهار ساعته ده استاد شناخته‌شده علوم سیاسی سخنرانی کنند؛ جواد اطاعت، محمدرضا تاجیک، امیرمحمد حاجی‌یوسفی، محمد‌علی حسینی‌زاده، محمد‌باقر حشمت‌زاده، محمود سریع‌القلم، داود فیرحی، حاتم قادری، عباس منوچهری و منصور میراحمدی. البته از این میان محمدرضا تاجیک و داود فیرحی حضور نیافتند. از فحوای سخنان این استادان بر می‌آید که وضعیت علوم سیاسی در کنار سایر علوم انسانی و اجتماعی چندان مساعد نیست و پژوهشگران و فارغ‌التحصیلان این رشته انگیزه‌ای برای پرداختن به آن ندارند. آنچه در ادامه می‌خوانید، گزارشی از سخنرانی چهار تن از این استادان است.
 
خودبزرگ پنداری
 
محمود سریع‌القلم

نخست: سهم روشنفکران و دانشگاهیان
تا جایی که تاریخ اروپا را خوانده‌ام و به کشورهای مختلف دنیا سفر کرده‌ام، دریافته‌ام که دو گروه در تغییر بسیار تعیین‌کننده بودند: ۱- بازرگانان و صنعتگران و تجار و کسانی که در حوزه فناوری بودند. ۲- سیاستمداران: سیاستمدارانی چون گاندی، دوگل، فروغی، دکتر مصدق و امثالهم چه در شرق و چه در غرب کارهای بزرگی می‌توانند انجام بدهند. گاهی حتی یک نفر این اندازه تعیین‌کننده است.
نقش سیاستمداران و نخبگان اقتصادی را به‌طور تقریبی ۸۰ درصد می‌دانم. جایگاه روشنفکران در ۲۰ درصد باقیمانده است. البته عوامل دیگری نیز دخیل است. اما روشنفکران در این ۲۰ درصد نقش دارند. این میزان از کشوری به کشور دیگر فرق می‌کند. مثلا در جایی چون فرانسه این تقریب خیلی بالا است و در کشوری چون پاکستان و اردن کم است.
دوم: کار روشنفکران و تحصیلکردگان
به نظر من کار این گروه framing (فریمینگ) است. تعابیری چون «قالب‌بندی» و «چارچوب‌سازی» برای این تعبیر چندان دقیق نیست. در اوایل دهه ۱۳۷۰شمسی وقتی به دانشگاه شهید بهشتی آمدم، دیدم عموم دانشجویان وقتی می‌خواهند رساله بنویسند، کارشان قرائتی تاریخی از یک موضوع است. به عنوان کسی که تمام تحصیلاتم در امریکا بوده، متوجه شدم اینجا متدولوژی (روش‌شناسی) تقریبا تعطیل است. بنابراین اولین کارم نگارش یک کتاب روش تحقیق بود. هیچ عالم علوم انسانی بدون تسلط بر روش‌شناسی نمی‌تواند فریمینگ انجام دهد و در غیر این صورت به مجموعه‌ای از داده‌ها بدل می‌شود که به صورت مجمع الجزایر در یک متن علمی آمده است. تفاوت کارل مارکس و میلتون فریدمن در فریمینگ است. یکی معتقد است نقش دولت ۵ درصد و دیگری معتقد است نقش دولت ۹۵ درصد است. این فریمینگ شخص را از دیگری متمایز می‌کند.
سوم: وظایف دانش آموختگان علوم سیاسی
پاسخ این پرسش را در ۵ قسمت تسلسلی و انباشتی مطرح می‌کنم:
۱- واژه فکت (fact) را در این کشور مقدس کنیم و به آن اهمیت دهیم: نظام تصمیم‌سازی و اندیشه‌ورزی ما در این کشور خواه در حوزه عمومی و خواه در حوزه تصمیم‌سازی، بیش از ۷۰ درصد، در یک دایره بسته تصور و تخیل و توهم شکل گرفته است. مثلا معاون وزیر امور خارجه کشور ما چندی پیش در دانشگاه شهید بهشتی گفت: «متاسفانه امریکا بر اساس منافع ملی خود عمل می‌کند!» یا فردی در مجلس می‌گوید: «اگر امریکا صداقت داشت، موضوع برجام حل می‌شد» یا فردی در شهرستانی گفت: «آقای رامسفلد تقوا ندارد». اهمیت فکت در این است که فکر می‌کنم ۹۰ درصد آنچه گفته می‌شود، پراپگندا (propaganda یا تبلیغات سیاسی) است در حدی که تحصیلکردگان نیز آن را قبول می‌کنند و به زبان می‌آورند. وظیفه ما این است که فکت را از پراپگندا جدا کنیم. این نشان‌دهنده تفاوت میان تحقیق و واقعیت با تبلیغات سیاسی دستگاه دولتی است. فاصله میان اطلاعات غلط توسط ترامپ در امریکا و اعتراضات مردم کمتر از ۱۵ دقیقه است. سی‌ان‌ان منتظر است ببیند کدام جمله ترامپ اشتباه است و فکت‌ها را به رییس‌جمهور امریکا بگوید. در همین هفته گذشته شنیدیم که در کشور ما هواپیما و هلیکوپتر و جنگنده ساخته می‌شود، یا گفته شده که ما در ‌آی‌تی در خاورمیانه حرف اول را می‌زنیم. بنابراین ما در جامعه‌ای سرشار از تبلیغات سیاسی زندگی می‌کنیم و کسانی که تحقیق نمی‌کنند، فکر می‌کنند اینها حقایق است و عده‌ای با صداقت و خوش‌بینی آن را قبول می‌کنند. بنابراین اولین وظیفه ما این است که از طریق کلاس تدریس، مصاحبه، وب سایت و تلگرام و دنیای مجازی فکت‌ها را بگوییم.
۲- موضوع ما ایرانیان در تحقیق و نوشتن همچنان تعارضات با مدرنیته است: مساله اول و آخر ما این است که کجای مدرنیته ایستاده‌ایم؟ این فضیلت ابهام برای ما مضر و سم است. ما نمی‌توانیم بگوییم با دنیا ارتباط برقرار می‌کنیم و بعد بگوییم شما را به لحاظ فلسفی قبول نداریم. ما نمی‌توانیم به آنها بگوییم، ایرباس و بویینگ و نرم‌افزار سوییفت را می‌خواهیم، اما هیچ کدام از شما را قبول نداریم. معتقدم ما یک مساله اصلی بیشتر نداریم و آن میزان تعامل و تعارض مان با مدرنیته در ۱۷۰ سال گذشته است. این سوال کلیدی و مساله اساسی ما است. من تاکنون به ۱۱۴ کشور رفته‌ام و در ۶۱۴ کنفرانس بین‌المللی شرکت کرده‌ام و دریافته‌ام که ذهن ایرانی خیلی پخش است. ما ذهن‌های متمرکز بسیار کم داریم. من خیلی بیوگرافی می‌خوانم. اگر بخواهم کانون یادگیری‌ام را از بیوگرافی‌ها بگویم این است که یک هنرمند یا دانشمند یا سیاستمدار یا کارآفرین موفق کسی است که متمرکز باشد. بدون تمرکز نمی‌توان موفق بود. نمی‌توان انواع و اقسام کارها را داشت و موفق بود. کسی دانشگاهی است که تمام زندگی‌اش در دانشگاه است. ما می‌خواهیم تمام مسائل عالم بشریت را حل کنیم و نمی‌توانیم. بنابراین مساله ما فهم و حل تعارضات خودمان و مدرنیته است. اگر این چندهزار نفری که در علوم انسانی در ایران کار می‌کنند، می‌خواهند کاربردی باشند و گرهی از مسائل آن باز کنند و آن را به ریل بین‌المللی بازگردانند، باید این مساله را حل کنند. در سه بند باقیمانده به این می‌پردازم که چه باید کرد؟
۳- قرارداد اجتماعی: ما ایرانی‌ها هنوز قرارداد اجتماعی نکرده‌ایم. قرارداد اجتماعی اروپایی‌ها در سال ۱۷۶۲ توسط روسو نوشته شد. ما هنوز به یک چارچوب نظری فکری روشن که همه ما را حول یک محور و استوانه فکری جمع کند، گرد نیامده است. بنابراین دغدغه ما در علوم سیاسی و روابط بین‌الملل با این متون فوق‌العاده و جذاب و خواندنی که ذخیره بشری در اندیشه سیاسی و جامعه‌شناسی سیاسی و متون مقایسه است، این است که چگونه می‌توانیم به قرارداد اجتماعی برسیم؟ چگونه یک نفر می‌تواند بگوید من هم مسلمان هستم، هم ایرانی و هم یک شهروند بین‌المللی که قرابتی با خاورمیانه و جامعه مسلمانان دارم. هر حکومتی در ایران بخشی از جامعه را رها کرده و آنها را غیر خودی خوانده و گفته اگر دوست ندارید، از کشور بروید. این روش حل مساله نیست. دغدغه نظری ما ایرانیان نداشتن قرارداد اجتماعی است.
۴- مدنیت در کنار قرارداد اجتماعی: ما در نقطه صفر مدنیت هستیم. ما در کشوری زندگی می‌کنیم که به جایی نرسیده‌ایم که اگر یک شهروند حرف متفاوتی نسبت به یک موضوع سیاست خارجی در رابطه با مواضع رسمی کشور بگوید، لقب می‌یابد. ما باید زحمت بکشیم تا متفاوت بودن را به رسمیت بشناسیم. ۹۰ درصد مسائل ما داخلی است. اولین مساله در رشته علوم سیاسی نوشتن قرارداد اجتماعی و مساله دوم ایجاد مدنیت و یادگیری آداب معاشرت اجتماعی است.
۵- ایجاد ساختار: کل زندگی ساختار‌سازی است. من بارها به خلقیات ایرانیان اشاره و تاکید کرده‌ام که این ویژگی‌ها معلول است و ذاتی نیست. برای درست کردن این خلقیات نیازمند ساختارهای حقوقی، قانونی و مدنی برای اقتصاد، مدنیت، سیاست خارجی و حل فساد هستیم. بنابراین مسائل ما خیلی روشن است و فقط باید اینها را اجرا کنیم.
من معتقدم سرنوشت بشر توسط نخبگان (elites) رقم خورده است. این نخبگان اعم از دانشمندان، نخبگان، نویسندگان، خبرنگاران، تحصیلکردگان، ثروتمندان، صاحبان صنایع و... هستند. کسی که فکر می‌کند نخبه است. حکومتی که بر مبنای حرفه ای‌ها و بخش خصوصی نایستاده باشد، نمی‌تواند تصمیم‌سازی کند. با پوپولیسم نمی‌توان یک کشور را اداره کرد و فقط مسائل به عقب می‌افتد و منابع به هدر می‌رود. همچنین معتقدم که بسیاری از مسائل ما به شخصیت و کاراکتر ما برمی‌گردد. بسیاری از مشکلات ما ریشه در اندیشه‌های ما ندارد. در کشور ما لایه‌های تفکر دینی، تفکر لیبرال، تفکر ملی- مذهبی، تفکر چپ، تفکر جهانی شدن هست اما ما هنوز به این نقطه نرسیدیم که اینها را وارد دیالوگ کنیم. به نظر من کاراکتر ما اهل دیالوگ و یادگیری نیست. به نظر من خودبزرگ‌بینی و خودبزرگ‌پنداری بر استدلال و فکر ما غلبه دارد. بسیاری از مسائل سیاسی ما ریشه در حسد و نه اختلافات فکری دارد. بنابراین مشکل مسائل شخصی است. به عنوان کسی که ملت‌های زیادی را می‌شناسم، ملتی را در دنیا نمی‌شناسم که مانند ملت ایران توان طراحی تزیینات فلسفی برای اختلافات فکری‌اش داشته باشد. بعد از ما روس‌ها هستند. اگر دانش ما به همراه شخصیت ما رشد نیابد، تحصیلات برای ما مضر است.
 
توسعه، در گرو دانش سیاسی است

عباس منوچهری

امروزه نمی‌توان از علم سیاست سخن گفت، زیرا آنچه امر واقع هست علوم سیاسی است، یعنی علم‌های مختلفی که سیاسی هستند. همچنین بدون پرداختن به مفهوم «سیاسی» نمی‌توان از پرسش‌های معین دیگر در این حوزه سخن گفت، زیرا تعابیر متفاوتی از این مفهوم «سیاسی» شده است. بنابراین این مفهوم نقطه شروع و اولین مفهوم ابهام زا است. تجربه و مطالعات نشان داده که ما «سیاسی» (سیاست) را به معنای مدرن می‌فهمیم. اما اگر بخواهیم «سیاسی» را دال بر قدرت، مناسبات و بازی یا موضوع آن بدانیم و علم سیاست را دانش قدرت در نظر بگیریم، این معنای جدید و غالب این مفهوم است، خواه در کاربردش در حوزه آکادمیک یا در عرصه عمومی. در حالی که این یکی از ابهامات این مفهوم و مفاهیم دیگری چون دولت و اقتدار و... است. بنابراین می‌توان گفت دچار نوعی اغتشاش مفهومی هستیم. بر این اساس پاسخ به پرسش از «چیستی کارکرد علوم سیاسی» متناسب با معنایی که از مفهوم «سیاست» اتخاذ می‌کنیم، متفاوت است.

اگر بخواهیم روش‌هایی چون ریشه‌شناسی مفهومی یا تاریخ مفهومی را برای واکاوی مفهوم «سیاسی» به کار ببریم، درمی‌یابیم که به هر حال این مفهوم تاریخ داشته است و هیچ الزامی نداریم که به معنای رایج آن را بفهمیم و به کار ببریم. در ارتباط با تحولاتی که در علم سیاست رخ داده، الان چیزی به اسم علم اجتماع و علم سیاست فرونتیک مطرح شده است، البته منشا آن در دانمارک و یک عالم اجتماعی در حوزه برنامه‌ریزی شهری یعنی بنت فلیبرگ بوده است. اهمیت این بحث در آن است که دیگر سیاست معنای رایج را ندارد. در این تعبیر فرونتیک از فرونسیس (حکمت عملی) ارسطویی اخذ شده یعنی علم سیاست، علم عمل شهروند است. مفهوم پراکسیس نیز در همین رابطه معنا می‌یابد. بنابراین سیاست در این مفهوم به هیچ عنوان ضرورتا مربوط به حکمرانی، فرمانروایی، اقتدار را نمی‌دهد. از نظر ریشه‌شناسی نیز واژه politics به مفاهیمی شهر (پولیس) و شهروندی (پولیتس) بازمی‌گردد. البته اگرچه فلیبرگ از این تعبیر استفاده کرده است، اما در سنت اندیشه هانا آرنت نیز سیاست به همین معنا به کار رفته است و بعد از او هابرماس بر آن تاکید کرده است. بنابراین منظور از علم سیاست، علم مدنی است. فارابی نیز علم مدنی و فلسفه مدنی سخن می‌گوید و این کاربرد از سوی او بی‌حکمت نبوده است. بنابراین اگر بخواهیم این معنای از سیاست را در کنار معنای رایجی که در ابتدا بیان شد بگذاریم، آنگاه به پرسش «چیستی کارکرد علم سیاست» دو پاسخ می‌توان داد.

در مورد خود پرسش نیز فراتر از شغل و حرفه می‌توان وجهی دیگر را در نظر گرفت. یعنی مثل خود علم سیاست که در طول تاریخ در میان دانش‌های بشری منحصر به فرد است، می‌توان کاربرد آن را منحصر به فرد دانست. ارسطو سیاست را علم بنیادین می‌خواند. ما دانش دیگری با این ویژگی نداریم. وجه منحصر به فرد دیگر دانش سیاست این است که نه خودش یک حرفه است و نه خواندن و تحصیل و یاد گرفتن آن ضرورتا برای حرفه و شغل معینی است. البته این حرفه و شغل هست، اما به آن محدود نمی‌شود. دانش سیاست یا به تعبیر من دانش مدنی، هم از نظر شخصی مهم و مرتبط است و هم از حیث جمعی. همه افراد جامعه برای زندگی به این دانش مدنی نیازمند هستند. انسان‌ها خواسته یا ناخواسته به عنوان شهروند زندگی می‌کنند. ما بخواهیم یا نخواهیم، در شهر زندگی می‌کنیم. حتی اگر کسی از شهر به دلیل محدودیت‌هایش فاصله بگیرد و مهاجرت کند، باز هم در شهر خواهد بود. کسی که مهاجرت می‌کند، به دنبال شهروندی در جای دیگری است، نه اینکه بخواهد اصلا شهروند نباشد. بنابراین اگر شهروندی شیوه زیست انسان است و نمی‌توان شهروند نبود، برای زیستن خوب به عنوان شهروند، هیچ چیز همچون دانش مدنی یاری نمی‌رساند. بنابراین در پاسخ به سوال چیستی کارکرد علم سیاست، بد نیست که بپرسیم علم سیاست به چه کار من می‌آید؟ اینجا من را به عنوان شهروند می‌گیریم.

البته این بحث از جنس گفت‌وگویی است و آنچه می‌گوییم، پاسخ به یک پرسش است. بنابراین اگر نقطه عزیمت ما این باشد که دانش سیاست را محدود به مناسبات قدرت نکنیم، می‌توانیم آن را به عنوان دانشی مدنی برای زندگی شهروندی خوب در نظر بگیریم. البته یکی دیگر از ویژگی‌های دانش سیاسی این است که مرزبندی دقیقی نمی‌توان میان دانش سیاسی به مثابه یک حرفه و دانش سیاسی (مدنی) به عنوان امری شخصی در نظر گرفت. به این معنا که از یکسو من به عنوان شهروند نیازمند دانش مدنی هستم و از سوی دیگر به عنوان کسی که علوم سیاسی خوانده است، به حرفه‌ای نیاز دارم. در زمینه شخصی بحث اصلی دانش مدنی زیست خوب به عنوان شهروند است. اما در زمینه اجتماعی هم باید توجه کرد که موضوع علم سیاست خیر عمومی و استقرار خیر است، یعنی هر آنچه می‌توان انجام داد تا زندگی خوب برای عموم ایجاد شود یا تداوم یابد. بنابراین حرفه یا شغلی که از خواندن علم سیاست پدید می‌آید، متوجه خیر عمومی است. یعنی دانش سیاسی و مدنی در تمام سطوح به کار می‌آید. در یک جمع‌بندی کلی می‌توان سه پاسخ به سوال از کاربرد علم یا دانش سیاست در نظر گرفت. یعنی سیاست هم برای شخص شهروند، هم برای دانش‌آموخته دانش سیاسی و هم برای جامعه کاربرد دارد. با پرداختن به این سه مفهوم هر کس می‌تواند از دانش سیاسی بهره بگیرد. این سه مفهوم عبارتند از اول شهروندی که بارها عمیق‌تر از یک مفهوم عمومی است، شهروند بودن یعنی با دیگران بودن در شهر؛ دوم مفهوم خوشبختی است که یک تعبیر آن انطباق خیر شخصی با خیر عمومی است و به معنای خوب زندگی کردن است؛ سوم مفهوم توسعه و برنامه‌های توسعه است. مبحث توسعه سخت نیازمند علم مدنی و علم سیاست و اندیشه سیاسی و دانش سیاسی به معنای عام آن است. به همین خاطر اهل علم سیاست باید پویاتر و فعال‌تر وارد شوند و مدعی باشند زیرا دانش توسعه و برنامه توسعه سخت نیازمند دانش سیاسی است.

نیاز به شوالیه‌های اندیشه
حاتم قادری 

اگر بخواهیم علوم سیاسی را به عنوان حرفه‌ای مرتبط با دولت یا دانشگاه در نظر بگیریم، آینده روشنی ندارد. یعنی به دلایل مختلفی نتوانسته‌ایم به تعاملی انتقادی میان رشته علوم سیاسی و دولت یا هیات حاکمه برقرار کنیم. تاکید من بر تعبیر «تعامل انتقادی» بدین سبب است که نه تعامل یکسویه کارآمد است و نه انتقاد یکسویه. تعامل انتقادی نیاز به فضایی دارد که در جامعه ایران همچنان مفقود است. در دانشگاه نیز رشته علوم سیاسی جایگاه خوبی ندارد. علوم سیاسی رشته‌ای پر مخاطره است. یعنی اگر افراد این رشته بخواهند از مباحث رایج و سفارشی با وابستگی‌های خاص درون دانشگاه یا بیرون آن عبور کنند و مجادلات و پرسش‌های عمیق راجع به شالوده‌های زندگی ما و نحوه زیست ما و گزاره‌های معرفتی ما و تولید قدرت مطرح کنند، با شرایط مخاطره‌انگیزی مواجه می‌شوند. اما از سوی دیگر فرصت‌های بسیار ناب و فوق‌العاده‌ای برای اندیشه‌ورزی و پژوهش در علوم سیاسی ما وجود دارد. یعنی جامعه‌ای که مرتب در بحران زندگی می‌کند و آینده‌اش آبستن بحران‌های چند لایه و چندگونه است، طبعا مشکلات زیادی دارد و باید به مسائل زیادی پاسخ بدهد. به تعبیر فردوسی «ز گردِ سواران در آن پهن‌دشت/ زمین شش شد و آسمان گشت هشت» یعنی آنقدر گرد و خاک وجود دارد که یک لایه از زمین به آسمان رفته است. در این گرد و خاک اندیشیدن کار سخت و در عین حال جذابی است. یکی مشکلات و خطراتی که ما را تهدید می‌کند، شاکله تمامیت ارضی و ایرانی بودن ما است. در شرایط کنونی بعید است که تمامیت ارضی ایران قابلیت حفظ کردن را داشته باشد. برای توضیح این موضوع از تعبیر انگاره یا خیال استفاده می‌کنم. برای هر یک از فارغ‌التحصیلان رشته علوم سیاسی در ایران وضعیت ملت و ملیت و مردمی که در اینجا زندگی می‌کنند، اهمیت دارد. علت تاکید بر تعبیر انگاره متمایز کردن خودم از کسانی است که ناسیونالیسم را به عنوان حاق واقعیت ما می‌دانند و فکر می‌کنند ناسیونالیسم آخرین کلامی است که باید گفته شود و همه نیروها باید پیرامون آن بسیج شوند. در حالی که دانش‌آموختگان علوم سیاسی می‌دانند بسیاری از این تعابیر و مفاهیم خیالی و قراردادی محصول شرایط خاصی است و نمی‌توان برای آنها گوهر جاودانه‌ای در نظر گرفت. اما در شاکله کنونی یعنی در چارچوب وضعیت مردم آیا می‌توانیم انسجام را در بلندمدت و میان مدت حفظ کنیم؟ این پرسشی جدی است. رگه‌هایی در جامعه وجود دارد. بی‌قراری‌های اخیر نشان‌دهنده است. برخی شعارها، مبنی بر بازگشت حائز اهمیت است. در صد سال گذشته بعد از مشروطه کوشیده‌ایم راجع به ناسیونالیسم بحث کنیم و آن را به مفاهیمی چون آزادی و عدالت و وضعیت مدنی گره بزنیم. این کوشش‌ها در گروی شرایط متغیر است. یعنی ممکن است ما ناسیونالیسمی بخواهیم که برای ما امنیت ایجاد کند یا وضعیت اقتصادی را بهبود بخشد یا وضعیت جهانی ما را ارتقا دهد. به کرات شنیده‌ایم که کشوری با سابقه چند هزار سال نمی‌تواند با کشورهای دیگر ارتباط داشته باشد. اما رگه‌هایی از خوانش فاشیستی از ناسیونالیسم نیز مشهود است. این یکی از خطراتی است که ما را تهدید می‌کند، زیرا ما را به یک پدرسالاری آرمانی هدایت می‌کند. اینجاست که دانش سیاسی اهمیت می‌یابد و به این می‌پردازد که چگونه می‌توان انگاره‌هایی را در دل ایرانیان جمع کنیم که تعامل مناسبی با جهانیان داشته باشیم. البته ما نباید از شعارهای گذشته صرف نظر کنیم.

ما آزادی می‌خواهیم و آزادی باید تا حدی در این سرزمین نهادینه شود. همچنین به عدالت و کثرت‌گرایی و تساهل و تسامح نیاز داریم. چگونه می‌توان این مجموعه را در اندیشه‌ورزی خودمان حفظ کنیم و با وضعیت ملت و ملیت خودمان در پیوند قرار دهیم؟ این کار ساده‌ای نیست. یعنی با دانستن چند فرضیه مشکل حل نمی‌شود. راجع به این مفاهیم باید بسیار اندیشید و تامل کرد. آیا اصلا ما جامعه‌ای هستیم که بتواند مجموعه این خوب‌ها را در خود داشته باشد؟ خوشبختی بدون عناصری چون آزادی و عدالت و دموکراسی و... ناممکن است. پاسخ این پرسش نیز با یک یا دو متفکر امکان‌پذیر نیست و نیازمند سال‌ها تحقیق و کار در کلاس‌های درس و مجامع دانشگاهی است. بنابراین اگرچه از حیث مجامع رسمی وضعیت علوم سیاسی ناامید‌کننده است، اما از آنجا که فضای واقعی کاملا گردآلود است، نیازمند به وجود آمدن تدریجی شوالیه‌های اندیشه‌ای هستیم تا این مشکلات را ببینند. البته من امکان سیستم‌سازی‌های کلان را منتفی می‌دانم زیرا عصر آن نیز سپری شده است. اما در بحث ملت و ملیت مباحث گوناگونی قابل طرح است. مثلا بحث قومیت‌ها بسیار مهم است. ما همواره با خطر مرکزگریزی قومیت‌ها مواجه بوده‌ایم و بنابراین باید بیندیشیم که چگونه می‌توانیم شاکله‌ها را با قومیت خودمان پیوند بزنیم. بحث مهم دیگر جنسیت است. ما همچنان شاکله‌های معیوب، هم سنتی و هم بر آمده از مدرنیزاسیون را داریم و نتوانسته‌ایم پاسخ‌های مناسبی به وضعیت زن پس از مشروطه بدهیم. به این نکته نیز واقفم که حل بخشی از این مسائل در گرو پژوهش و اندیشه نیست. بخشی به وضعیت بیرونی و بستر موجود بازمی‌گردد. از سوی دیگر بحران قابل توجهی که توجه چند نسل را می‌طلبد، این است که ما هنوز نتوانسته‌ایم گذشته خود را بخوانیم.

ما به‌شدت نیازمند خوانش انتقادی و واکاوانه گذشته خودمان هستیم. ما نتوانسته‌ایم از کلیات و برخی کج‌نگری‌های کاملا مقطعی و موردی عبور کنیم و گذشته مان را در تمام ابعاد مورد نیاز بخوانیم. برای این کار باید چهره‌ها، حادثات، اتفاقات، رویدادها و... را از نو بخوانیم و آن میزان حب و بغضی که در تاریخ جاری شده و در ما سرایت کرده را از نو بخوانیم و ارزشگذاری خاص خودمان را پیدا کنیم تا بتوانیم دریابیم که مثلا مشروطه و دوران رضاشاه چه بود. بنابراین خوانش گذشته کاری عظیم و جانفرسا و در عین حال جذاب است، اگر بخواهیم از کلیشه‌ها و تاریخ‌های رسمی عبور کنیم و شخصیت‌ها و اندیشه‌ها و رویدادها و اتفاقات را در پرتو خوانش جدید ببینیم. بنابراین اگر بخواهیم به عنوان یک انگاره راجع به ایران و ایران‌اندیشی بیندیشیم، انگاره و خیالی که بر اساس آن بشود زندگی کرد، ابعادی چون آزادی، دموکراسی، اندکی سوسیالیسم و تکثرگرایی دارد. در افق چهار مشکل قومیتی، جنسیتی، نسلی و اقتصادی را داریم. به دل تاریخ هم برویم فضاهای بکر و دست نخورده زیاد است. اینها باید بازخوانی شود و بازخوانی آنها شجاعت می‌خواهد. در عین حال که شجاعانه رفتار می‌کنیم، بدانیم که فروتنانه است. اگر نتوانیم به این مسائل بیندیشیم، آینده‌ای مبهم و تیره و تار پیش رو داریم.

تاثیرگذاری علم سیاست در ایران
محمدجواد اطاعت

علم سیاست از قدیمی‌ترین علوم شناخته شده در جهان است. آثاری چون جمهور افلاطون و سیاست ارسطو در غرب و سیاست المدنیه و آراء اهل مدینه فاضله فارابی در جهان اسلام نشان می‌دهد که سیاست علمی قدیمی است. در ایران معاصر نیز مدرسه علوم سیاسی بعد از دارالفنون اولین مرکز آموزش عالی در ایران بوده است. البته در کنار آن مدرسه عالیه هم بوده است که دانشکده حقوق و علوم سیاسی بر بستر آنها تشکیل شده است.

با وجود این قدمت علوم سیاسی، سوال این است که چرا علم سیاست در ایران تاثیر چندانی نداشته و ندارد؟ ما اگر علم سیاست را با علوم طبیعی و علوم ریاضی مقایسه کنیم، مشکلات علم سیاست نمایان‌تر می‌شود. اولا علم سیاست مثل علوم ریاضی و طبیعی از قانونمندی خاصی تبعیت می‌کند. یعنی وضعیت کشورها را با شاخص‌های مشخصی سنجید، مثلا رشد اقتصادی، تورم، بیکاری و... در حوزه اقتصاد و قتل، سرقت، ضرب و جرح، تعداد پرونده‌های قضایی به نسبت جمعیت، اعتیاد، طلاق، خودکشی و... در حوزه آسیب‌های اجتماعی و شاخص‌های مشابهی در حوزه‌های سیاسی و فرهنگی. بنابراین با این شاخص‌ها می‌توان وضعیت سلامت یک کشور را مشخص کرد. با استفاده از همین امر می‌خواهم اشکالات علم سیاست در ایران را توضیح دهم.

اولا مرزهای دانش سیاست بسیار گسترده است. علم سیاست در چهارراه علوم انسانی واقع شده است و شاخه‌هایی چون اقتصاد سیاسی، جامعه‌شناسی سیاسی، فلسفه سیاسی، جغرافیای سیاسی، تاریخ تحولات سیاسی، حقوق سیاسی (عمومی) و... را دربرمی‌گیرد. بنابراین شناخت قانونمندی‌های این دانش نیازمند اشراف گسترده است. مشکل بعدی این است که سیاست تنها یک رشته علمی محض نیست، بلکه ترکیبی از علم و دانش و فن و هنر کشورداری نیز هست. البته مراد من از سیاست علم تدبیر امور و تدبیر منزل است. بر همین اساس ممکن است سیاستمداری که با علم سیاست آشنایی نداشته باشد، در برخی بحران‌ها بتواند تدابیر ارزشمندی به کار ببندد که یک دانش‌آموخته علم سیاست نتواند.

همچنین در تصمیمات سیاسی متغیرهای عدیده‌ای دخالت دارند که شناخت و احصای آنها بسیار سخت و دشوار است و بنابراین در اتخاذ یک تصمیم سیاسی دهه‌ها و بلکه صدها متغیر ارزشی، تاریخی، فرهنگی، اقتصادی، اعتقادی و... دخیل هستند. تبعات تصمیمات سیاسی نیز گسترده است و قابل مقایسه با سایر علوم نیست. برای مثال کشور عراق پتانسیل‌های سرزمینی بسیار قابل ملاحظه‌ای دارد، در حالی که مالزی در مقایسه چنین بهره‌مندی‌هایی ندارد. اما دیدیم که تصمیم‌گیری درست در عراق و در مالزی از سوی دیگر به چه نتایج متفاوت و شگفت‌انگیزی منجر شد. بنابراین تصمیمات خوب یا بد در عرصه سیاست تاثیرات عمیق و گسترده‌ای دارند. بازخورد تصمیمات سیاسی نیز نامشخص است و معلوم نیست که پیامد یک تصمیم مثبت یا منفی کی و چگونه بروز می‌یابد.

با توجه به این مشکلات، معضل اصلی این است که در علم سیاست باور علمی وجود ندارد، یعنی کسی به علمی بودن این دانش باور ندارد. البته در سایر علوم مثل پزشکی نیز در گذشته چنین بوده است، اما الان این باور به وجود آمده است. ما در سایر مسائل به متخصص علوم مثل پزشکان یا مهندسان رجوع می‌کنیم، در حالی که در مسائل جاری سیاسی، همه خود را صاحبنظر می‌پندارند. علت آن نیز ویژگی‌هایی است که بر شمردم. ضمن آنکه باور علمی مقوله‌ای فرهنگی است، یعنی بپذیریم که هر پدیده‌ای علت یا علت‌هایی دارد که از طریق داده‌های علمی می‌توانیم نسبت به آنها شناخت پیدا کنیم. بنابراین مساله مهم حاکمیت نگرش علمی بر باورهای فرهنگی جامعه است. یعنی بفهمیم که برای حل مشکلات سیاسی و اقتصادی ایران باید عالمان سیاست، اقتصاد، جامعه‌شناسی، فلسفه و تاریخ با یکدیگر گفت‌وگو و راه‌حل را پیشنهاد کنند.

جالب است که غیرمتخصصین در حوزه مسائل سیاسی ادعاهای بیشتری دارند و همه اقشار جامعه با وجود احترامی که برای آنها باید در نظر گرفت، بدون اینکه تخصصی داشته باشند، در حوزه مسائل تخصصی سیاست اظهارنظر می‌کنند. متاسفانه جامعه تخصصی شده نیست. نکته بعدی اینکه به دلیل حساسیت‌هایی که صاحبان قدرت در مورد موضوعات سیاسی دارند، عالمان سیاسی از ورود به بسیاری از مسائل کاربردی مورد نیاز کشور خودداری می‌کنند. اساتید دانشگاهی عموما در حوزه‌های سیاسی، اجتماعی ورود پیدا نمی‌کنند و خود را از آن منزه می‌دانند بلکه در شان خودشان نمی‌دانند که بخواهند راجع به مسائل سیاسی روز اظهارنظر کنند و حرف بزنند. ایراد بعدی که باز به اساتید علوم سیاسی بازمی‌گردد، این است که عموم تحقیقات عالمان علم سیاست در ایران در حوزه مسائل نظری است و کاربردی نیست. یعنی اگر حاکمان از اینها بخواهند که برای رفع یک مشکل اظهارنظر کنند، اساتید ما حرف کاربردی برای ارایه ندارند. البته متاسفانه این امر صرفا به حوزه علوم سیاسی اختصاص پیدا نمی‌کند بلکه با کمال تاسف عموم دانشگاه‌های ما با عرصه عمل ارتباط ندارند.

اما راهکارها چیست؟ نخست باید فرهنگ‌سازی کرد و دوم کاربردی کردن علم سیاست متناسب با نیازهای کشور است. راهکار بعدی ورود عالمان علم سیاست در عرصه فعالیت‌های اجرایی است. البته کسانی از فارغ‌التحصیلان علوم سیاسی هستند که به این عرصه‌ها ورود می‌کنند، اما متاسفانه عمومیت ندارد و متاسفانه جو علمی، فرهنگی به گونه‌ای است که اگر یک استاد وارد عرصه‌های عملی سیاسی شود، چندان مورد پسند نیست. در حالی که اگر ورود پیدا کنند، بسیار تاثیرگذار هستند .

گزارش از: محسن آزموده
 
این گزارش نخستین بار در روزنامه اعتماد منتشر شده است.

ما را دنبال کنید

به اشتراک گذاری این مطلب!
مطالب مرتبط

نظر شما

نظرهای حاوی توهین، افترا یا نوشته‌شده با حروف لاتین (فینگلیش) منتشر نمی‌شوند.

نظرسنجیآرشیو
نظرسنجی
آخرین اخبار
پربازدیدترین عناوین