
رامین: آره، بنویس رامین در حالی که به شدت ناراحت بود و میگریست، به رغم همه تمایلات باطنی و قلبی خود و دولت، این روزنامه را تعطیل کرد.

دیگه حتما هیچ اتفاق بحرانی برای تهران نمیافته به ویژه با این قربونی که دادن.

کرانچار: آره علی جون، حسابی بیکار شدیم، موندم نون شب از کجا بیارم؟!
دایی: اشکال نداره، شمارهتو بده کاری چیزی پیدا کردم، بهت زنگ میزنم

الماسی: باور کنید خودم دیدم آقای معلم اینقدر صلاحیت داشت!

بابا بنده خدا چیکار کنه، تورم بیداد میکنه، پول از کجا بیاره هدیه بخره برا مردم.

اسب چپی به راستی: خانومی این بازیهای سیاسی رو ول کن بریم یه گوشه دنیا زندگی تشکیل بدیم، از این سیاست آبی واسه ما گرم نمیشه.

اگه عزرائیل این شکلی باشه، بعضیها آرزوی مرگ میکنند که!

البته بیمناسبت هم نیست!
