سید حبیب حبیب‌پور

اول)
خدای مهربان من!
اینک آمده ام که گفتی بیا.
به نجوا نشسته ام که گفتی بخواه.
نامت را می برم که گفتی بگو.
می گریم که گفتی ببار.
امیدوارم که گفتی مایوس مباش.
ای پادشاه کشور استجب لکم!
ای آموزگار درس لَا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ!
ای گوینده ان الله یحب التوابین!
اینک پاسخم بده که به ندای ادعونی استجب لکم سرمستم.

تو آن قدر مهربانی که حساب ندارد و آنقدر کریمی که اندازه ای برای آن نمی یابم.
تو آنقدر با من " تا " کرده ای که تصور می کنم ندیده ای و آنقدر رسوایم نکرد ه ای که گمان می برم نشنیده ای.
تو آنقدر چشم پوشیده ای که بی حیا شده ام.

ای آنکه می توانستی رسوایم کنی و نکردی. ای دوستی که پیمان شکستم و تو نشکستی. تو را ناسپاسی کردم و تو به دل نگرفتی. با اغماضت شرمنده ام کردی و با بزرگواری ات از زشتی هایم درگذشتی.

دوم)
اینک به سویت آمدم. با چشمی که به اشک نشسته و جانی که شعله ور شرمساری است.
اگر دستم را رها کنی گم خواهم شد مثل قاصدکهایی که بادهای سخت آنها را در هوا آواره می کنند. می چرخند و می چرخند و هیچکس برایشان دلتنگ نمی شود.
دستم را رها مکن. می ترسم لحظه ای غفلت یک عمر حسرت را به دنبال داشته باشد.
ای صاحب تمام پیدا شدنها!
ای پروردگار همه پیوندها!
ای پژواک فراوان نزدیکی ها!
ای نزدیک مثل نفس!
ای آشنا مثل سلام!
اگر دستم را رها کنی، غریب می شوم و هیچکس به آشنایی ام نمی آید.
اگر رهایم کنی، تنها می شوم مثل درختی سوخته در برهوت. مثل مسافری که از قافله جدا شده است. مثل کودکی که مادر را گم کرده باشد.
ای امید مادر موسی عمران! ناامیدم بازمگردان.
ای پناه مریم تنها! از نخل سبز امید خرمای اجابتم ببخش.
ای شاهد شکنجه های آسیه! در بهشت آرامش، منزل و منزلتم ده.
ای مرهم زخم زبانهای بر خدیجه! عزت و بزرگی ام عطا کن.
دستم را رها مکن و گرنه گم می شوم. دستم را رها مکن حتی به قدر پلک زدنی...

سوم)
بارها بر من منت نهادی و از ظلمت به نورم راهنمایی کردی.
کور بودم بینایی ام بخشیدی.
تشنه بودم سیرابم ساختی.
خوار و کوچک بودم عزتم و بزرگی ام دادی.
تنها بودم انیسم شدی.
گمراه بودم هدایتم کردی.
تشنه که می شدم تو را به جرعه آبی می شناختم.
تنها که می شدم به مرهم آشنایی ات ایمان داشتم.
مایوس که می شدم به نور امید تو روشن می شدم.

الهی!
تو را به مهربانی می شناسم.
بر من منت نهادی و خدایم شدی تا بنده ات باشم و بندگی ات کنم اما شرمنده ام همانند مهمانی که از میزبانش سپاسگزار نباشد. همچون فرزندی که مادر را سپاس نگوید. مثل کویری که ممنون ابرهای باران آور نباشد.
شر منده ام که مرا ایمان بخشیدی و من اینهمه لطف را فراموش کردم.
بر من منت گذاشتی و ریزه خوار خوان سراسر هدایت و مهر رسولت کردی و من خویش را گم کردم.
در قلبم جوانه ارادت اولیایت را رویاندی و من از آنان پیروی نکردم.
ای آنکه بر من و همه اهل ایمان، منت خویش را به کمال رساندی، در این شبها و روزهایی که نسیم مهربانی ات همه جا را معطر کرده است بر منت بگذار و سایه هدایت را از سرم کم نکن.

چهارم)
در این شبهای زیبای رحمت، از تو چه کم خواهد شد اگر مرا هم به پناهگاه مهر خویش جای دهی؟
در این ساعت های سرشار از گذشت و آمرزش چه می شود که مانند همیشه بی خردی هایم را ببخشی و بدی هایم را نادیده بگیری؟
ای دوست صمیمی ام!
ای خدا!
از هرچه شر و بدی است به تو پناه آورده ام و چه بدی ای بالاتر از گناه که دارد تمام وجودم را تسخیر می کند؟
از هر منکر و زشتی گریخته ام و کدام منکر و زشتی، زشت تر از آنکه از تو دور افتاده باشم؟
اگر نگاهم کنی،از تو چیزی کاسته نمی شود و اگر عفوم نمایی، از بزرگی ات ذره ای کم نخواهد شد.
باز هم به امیدی به سویت آمده ام. آیا به آرزویم می رسانی؟...
این سرگشته جز پناهگاه آرام و امن تو جایی نمی داند پس پناهی!
... این بنده تو را جز به آمرزش نمی شناسد پس بنده نوازی کن...

ما را دنبال کنید

به اشتراک گذاری این مطلب!
مطالب مرتبط

نظر شما

نظرهای حاوی توهین، افترا یا نوشته‌شده با حروف لاتین (فینگلیش) منتشر نمی‌شوند.

نظرسنجیآرشیو
نظرسنجی
آخرین اخبار
پربازدیدترین عناوین