تابناک اجتماعی - قبلا کسی نوشته بود که خانه امیرکبیر در روستای هزاوه سالهاست مورد بیتوجهی است و حالا قرار است احیا شود با این حال همچنان زیر آسفالت مدفون است.
به نوشته تهران امروز، حالا حمید امامی این طورنوشته است:« برای یک روز از هیاهوی تهران، دود و ترافیک وحشتناک و آدمهای عصبی آن فرار کردیم. رفتیم به یک روستای زیبا در اراک، روستای هزاوه... زادگاه مردان بزرگی همچون امیرکبیر و قائم مقام فراهانی.
روستای هزاوه پر بود از مناظر بکر و طبیعی، آرامش عجیبی داشت و برای گروه ما که همیشه با استرس و فشار و نگرانی سر و کار داریم نعمتی بود، دیدن پیرمردهای روستا که کنار آتش جمع شده بودند و با واگویی خاطرات جوانی گل میگفتند و گل میشنیدند. حس خوبی داشت، از آنها سراغ خانه امیر را گرفتیم، نشانمان دادند و ما را به استکانی چای کنار هیزمی از آتش دعوت کردند، خستگی تمام مسیر فراموش شد، مهربان بودند و صمیمی...
میدانستند که روستای آنها محل تولد مرد بزرگی است اما وقتی میپرسیدیم که امیر برای مملکت چه کرد میگفتند ما سواد نداریم کارهای مهمی انجام داده است اما ما نمیدانیم... رفتیم به خانهای که میگفتند محل تولد امیرکبیر است و تا چهارسالگی در آن زندگی میکرده است.
پسر جوانی که آنجا بود، گفت: صاحب خانه در اراک است و من اینجا گوسفندهای او را نگهداری میکنم... دوباره دلم گرفت، به هر حال خانهای است که میگویند امیرکبیر در آن به دنیا آمده است آیا نمیشد فکر دیگری برای نگهداری آن کرد؟!
با خودم گفتم شاید پیرمردهای روستا حق داشتند که چیزی از اقدامات امیرکبیر ندانند، خانهای که میتوانست به موزه زیبایی تبدیل شود تا از آن صدای بخشی از تاریخ این مرز و بوم به گوش علاقهمندان برسد امروز از آن صدای گاو و گوسفند شنیده میشود!»
به نوشته تهران امروز، حالا حمید امامی این طورنوشته است:« برای یک روز از هیاهوی تهران، دود و ترافیک وحشتناک و آدمهای عصبی آن فرار کردیم. رفتیم به یک روستای زیبا در اراک، روستای هزاوه... زادگاه مردان بزرگی همچون امیرکبیر و قائم مقام فراهانی.
روستای هزاوه پر بود از مناظر بکر و طبیعی، آرامش عجیبی داشت و برای گروه ما که همیشه با استرس و فشار و نگرانی سر و کار داریم نعمتی بود، دیدن پیرمردهای روستا که کنار آتش جمع شده بودند و با واگویی خاطرات جوانی گل میگفتند و گل میشنیدند. حس خوبی داشت، از آنها سراغ خانه امیر را گرفتیم، نشانمان دادند و ما را به استکانی چای کنار هیزمی از آتش دعوت کردند، خستگی تمام مسیر فراموش شد، مهربان بودند و صمیمی...
میدانستند که روستای آنها محل تولد مرد بزرگی است اما وقتی میپرسیدیم که امیر برای مملکت چه کرد میگفتند ما سواد نداریم کارهای مهمی انجام داده است اما ما نمیدانیم... رفتیم به خانهای که میگفتند محل تولد امیرکبیر است و تا چهارسالگی در آن زندگی میکرده است.
پسر جوانی که آنجا بود، گفت: صاحب خانه در اراک است و من اینجا گوسفندهای او را نگهداری میکنم... دوباره دلم گرفت، به هر حال خانهای است که میگویند امیرکبیر در آن به دنیا آمده است آیا نمیشد فکر دیگری برای نگهداری آن کرد؟!
با خودم گفتم شاید پیرمردهای روستا حق داشتند که چیزی از اقدامات امیرکبیر ندانند، خانهای که میتوانست به موزه زیبایی تبدیل شود تا از آن صدای بخشی از تاریخ این مرز و بوم به گوش علاقهمندان برسد امروز از آن صدای گاو و گوسفند شنیده میشود!»