باقرخان، یک ضلع بیمارستان فرسوده‌ای که دیگر هزار تخت خوابش جای حیرت باقی نگذاشته است. خرچنگ‌های شوم هم آنقدر مهم بوده‌اند که دوسوی خیابان را قرق کرده‌اند. انستیتو کانسر ایران، سانترال مردان، سانترال زنان، بخش معراج و دیگر اسم‌های دردآلود همه از نابرکتی حضور قاتل شماره‌دار آدمی است. قاتل شماره چند؟ شماره‌ها پای نفس‌ها اهمیتی ندارند. اینجا شماره یعنی تو چندبار شیمی‌درمانی شده‌ای.
غربت قریب
بیمارستان که بنا شد در ورودی‌اش را در خیابان دکتر قریب نصب کردند. گلوگاه ورود به بیمارستان همینجاست اما از زمانی که سرطان مشتری‌های زیادی پیدا کرد، سر‌و‌کله ساختمان‌های وقفی حوالی بیمارستان هم پیدا شد. سرطانی‌ها نیاز به جراحی داشتند. همان روزها وقتی با خاطره جنگ و انبوه مجروحان از نو مرور شود «معراج» معنی آشناتری پیدا می‌کند. انبوه مجروحان جنگی که در بخش‌های جراحی بیماران سرطانی زندگی را تاب نمی‌آوردند، نام بخش‌های مرتبط با سرطان را به معراج تغییر دادند. کلینیک‌ها و بخش‌های جراحی در همان بیمارستان ماندگار شد اما اهالی شیمی‌درمانی شده در خیابان باقرخان مهمان کار خیر دو خواهر و برادری شدند که ساختمان خانه پدری را به بیمارستان بخشیدند و معراج به خیابان همسایه دکتر قریب هم کشیده شد. ساختمان عوض شد، جنگ تمام شد اما نام معراج همچنان وجود داشت. مانند قربانیان سرطان که هرکدام سنی دارند و جایی از بدن‌شان هوای سرطان کرده اما چهره‌های رنگ‌پریده و سرهای بی‌مو ویژگی مشترک تمام روزهای آنهاست.
سرطان نه؛ کانسر
دانستن همیشه خوب نیست. این موضوعی است که همراهان بیماران هنگام مراجعات خود به بخش‌های مختلف از پرستاران و پزشکان شنیده‌اند. پس وقتی پیرمرد سبزواری می‌گوید: «من کانسر معده دارم و حدود شش ماه است که در سانترال مردان بستری‌ام» نباید به آدرسی که آمده‌ای، شک کنی. عده‌ای از سرطانی‌ها نمی‌دانند که این صفت آزاردهنده و مرگ‌آور چه مدت بوده آنها را موصوف خود کرده است. 16 ساله است و می‌داند که در زانویش یک غده داشته که حالا عمل شده و البته زانویش به‌خاطر عفونت بعد از جراحی جایش را به یک نمونه مصنوعی پروتزی داده است. از سرطان اما چیزی نمی‌داند. او هم کانسر دارد و در سانترال، روزهای بهبودی را پشت پنجره دید می‌زند. سرپرستار می‌گوید: «سرطان و بخش معراج برای ما حقایق روزمره است و برای این بیماران سم مهلک. اگر آنها بدانند سرطان دارند و احتمال بهبودی‌شان بسیار اندک است، مسافت‌های طولانی را برای آمدن به اینجا به جان نمی‌خرند، پولی هم برای خرید دارو نمی‌پردازند و خلاصه لبخندی از سر امید به زندگی نمی‌زنند.» ساعت ملاقات که می‌شود، اوضاع کمی عجیب به نظر می‌رسد. برعکس تمام بیمارستان‌ها که در این ساعت بیماران و عیادت‌کنندگان به هر ترتیبی شده، دیداری تازه می‌کنند در سانترال مردان ساعت ملاقات ساعت خواب بسیاری از بیماران است. در واقع اکثر بیماران مایل نیستند با شمایل نازیبایشان در چشم ملاقات‌کنندگان نگاه کنند. اگر بخواهیم این لحظات را توصیف کنیم باید بگوییم ساعت ملاقات ساعت به خواب زدن بیماران است؛ ساعتی برای ندیدن دوستان و آشنایان که با مشاهده چهره رنجور یک سرطانی لب می‌گزند و دلسوزی می‌کنند. همراهان در بخش‌ها گلایه‌های مشترکی دارند. اکثر آنها دارو را کیمیای دست‌نیافتنی می‌دانند. بیماران سرطانی دفترچه‌های ویژه بیماران خاص دارند. داروهای این بیماران باید در مراکز خاص تایید نسخ دارویی تایید شود و تنها از چند داروخانه قابل دریافت است. جالب اینکه به‌‌رغم این همه مشکلات برای دسترسی به دارو مشکل اصلی در هزینه‌های دارو رخ‌نما می‌شود. داروهای ایرانی ارزان‌تر هستند و خارجی‌ها به دست همه نمی‌رسد.
ناگهان خرچنگ
«شست‌وشوی صحیح دست‌ها از پیدایش عفونت‌های سرطانی جلوگیری می‌کند.» این جمله را روی یک کاغذ بزرگ کنار دستشویی‌های بخش‌ها نوشته‌اند. جمله‌ای که با خواندنش می‌توان به سهل بودن گرفتاری در دام خرچنگ‌ها پی برد. سحر هفت ساله قرار بوده امسال با آغاز مهرماه ذوق مدرسه رفتن را در خاطرش ماندگار کند اما الان دو ماهی است که روی تخت دراز کشیده و لوازم‌التحریر نوی مدرسه را به جای مدرسه در طبقه دو سانترال استفاده می‌کند. یک تومور سرطانی در سر باعث شده تا در بیمارستان کودکان مفید جراحی شود و بعد هم راه بیمارستان امام خمینی را در پیش بگیرد. کنار او مادری دراز کشیده که به خاطر آلودگی تجهیزات یک دندانپزشک حالا با سرطان دست‌و‌پنجه نرم می‌کند: «چهار سال پیش یکی از دندان‌هایم را کشیدم و بعد از آن لثه و فکم عفونت کرد.» فکش را جراحی کرده‌اند و قرار است دندان‌هایش را در 25 سالگی بکشند و به جای آنها دندان مصنوعی برایش بکارند تا اندکی از عفونت‌های سرطانی لثه‌هایش کاسته شود. نمی‌داند باید به این شانس بخندد یا بگرید. یک دختر دو ساله حاصل پنج سال زندگی مشترکی است که چهار سالش را خرچنگی گذرانده است. سرپرستار می‌گوید: «سلول‌های سرطانی در بدن تمام آدم‌ها وجود دارد. موضوع این است که این سلول‌ها در بعضی بدن‌ها شرایط رشد می‌یابند و سرطان هدیه می‌کنند. گاهی ممکن است که زخم کوچک بهانه را برای راهپیمایی سلول‌های خرچنگی در بدن فراهم کند. به همین سادگی.» پزشکان سلول‌های سرطانی را به بچه‌پرروهایی تعبیر می‌کنند که می‌توانند یک زندگی را به آتش بکشند. نمونه‌اش خانمی است که بعد از برداشتن یک خال از روی پایش در یک کلینیک زیبایی خود را در آغوش سلول‌های خرچنگی دید. بچه‌پرروها بعد از جراحی خالی که در واقع یک توده سرطانی غیرفعال بوده به ملانو (بدترین نوع سرطان) بدل شده‌اند و زن بیچاره را گرفتار کرده‌اند.
زندگی در سانترال
مرگ از سر و روی بیماران و بخش هویداست. سرطان هنوز هم دست دانشمندان پزشکی را در پوست گردو گذاشته و همچنان به بی‌درمانی‌اش می‌نازد. با این اوصاف اما می‌توان سراغ زندگی را هم از بخش «معراج» گرفت. زندگی در معراج یعنی مادری که برای دلخوشی فرزندش دفترهای مشق او را ورق می‌زند و آفرین می‌گوید. مهم نیست که مادر روی تخت چقدر حسرت دیدن مدرسه‌رفتن‌ فرزندش را کشیده باشد. او حالا در ساعت ملاقات لبخند می‌زند و در ذهن روزهای سیاه شده زندگی‌اش را دوره می‌کند. زندگی یعنی دعای خیر مادری که فرزندش را با دعا از مرگ دور می‌کند و به او امید می‌بخشد. دعا یعنی نگاه کردن بازی‌های لیگ خلیج فارس در نمازخانه بخش و شرط‌بستن بعد از شیمی‌درمانی برای قهرمانی پرسپولیس. زندگی یعنی جمله پرستاری که می‌گوید: «من با حقوق 180 هزار تومانی اینجا خانه خریدم. این پول برکت دارد. دعای خیر بیماران و همراهان‌شان سرمایه ماست.» زندگی یعنی قاچ کردن لیموهای شیرین برای بیماری که به زحمت چند قطره آبمیوه را بعد از تزریق آن همه داروی شیمیایی تاب می‌آورد. زندگی شاید هم در دستان کودکی باشد که بدون خرس عروسکی‌اش به اتاق ایزوله نرفته... دوستی پیرمرد متولد 1328 با نوجوان متولد 1368 که تنها وجه اشتراک‌شان در سر بی‌مویشان است را هم زندگی در سانترال می‌نامند.
معراج رایگان
خدمات پزشکی دربیمارستان امام‌خمینی(ره) به صورت رایگان به بیماران سرطانی ارائه می‌شود. البته این خدمات جدا از خرید دارو و هزینه‌های جراحی این بیمارستان است اما باز هم برای آنهایی که چرخ زندگی‌شان تاب برداشته نعمت بزرگی است. پرستاران می‌‌گویند به دلیل کمبود امکانات بیش از سایر همکاران‌شان در معرض آلودگی شیمی‌درمانی قرار دارند. تهویه نامناسب اتاق شیمی‌درمانی باعث می‌شود آنها در درازمدت برای بچه‌دار شدن هم با مشکل مواجه شوند. موهایشان ریزش پیدا کند و خلاصه تاوان کار کردن برای قطع امیدکرده‌ها از زندگی را بپردازند. بیماران اما قدر این زحمات را خوب می‌دانند. رفاقت بیماران با پرستاران بخش شاید نمونه عینی این قدرشناسی باشد. آنها تمدید روزهای عمر را در دستان پرستاران بخش می‌جویند و پرسنل بخش هم دعای خیر را بهترین مزد خود می‌دانند. در معراج یک پای معادله زندگی، گذشت است؛ گذشت پرستاران برای کمک به بیماران ته‌خطی، گذشت از روزهای سبز سلامت و شاید گذشت از زندگی...
منبع: تهران امروز

ما را دنبال کنید

به اشتراک گذاری این مطلب!
مطالب مرتبط

نظر شما

نظرهای حاوی توهین، افترا یا نوشته‌شده با حروف لاتین (فینگلیش) منتشر نمی‌شوند.

نظرسنجیآرشیو
نظرسنجی
آخرین اخبار
پربازدیدترین عناوین