جنون آمیزترین آرایه کلامی که می توان در مورد داربی تهران شنید این است: «این بازی با بقیه بازیها هیچ تفاوتی ندارد!» و نمیدانیم کسانی که سعی می کنند ترس خود را پشت چنین جمله ای پنهان کنند، تابه حال چند بار به گوشه ای دویده اند تا مبادا لرزش ساق پای شان را کسی در داربی تهران نبیند! جنون آمیز است وقتی می شنویم بین مثلاً داربی شیراز و تهران که اولی را هزار نفر هم نمی بیند و دومی چنان جمعیت بیننده ای دارد که شمارش اش مقدور نیست، هیچ تفاوتی وجود ندارد!
به قدس؛ ترسوها قاعدتاً عادت دارند داربی را بی اهمیت جلوه دهند. این باور که پذیرش عمومی خاص بودن داربی همواره باری است روی شانه ها و وزنی است سنگین تر بر ساق، برای کسانی که نه جرأت ریسک کردن دارند، نه شهامت رؤیاپردازی، نه وجود برتری جویی های خاص در چنین روزی بزرگ، مادری می شود برای چنین فرزندانی ترسو!
نگاه کنید به آخرین به اصطلاح امروزی ها، داربی تهران... کسالت بار و سراسر بی حوصله! دست سازهای بی ارزش مردانی که فقط از مبادایی سرافکندگی مقابل هواداران و هواخواهان، برای نخزیدن چند روزه به خانه های شان، تمامی وحشت خود را به تیم و در زمین بازی خلاصه می کنند!
این حقیقتی است نوشته شده بر پیشانی داربی پایتخت! چیزی غیرقابل انکار که در واقع تمامی بخش ممیزی داربی با سایر بازیها و این هفته با تمام هفته های سال محسوب می شود.
داربی جاذبه ای ندارد، وقتی می بینیم سال هاست بیش از یک بار هواداران هیچ یک از دو تیم زمین را برای چند ثانیه به مقصد آسمان برای شادی گل ترک نکرده اند! داربی فقط در قدرت تخیل گروهی هوادار عامی که شب را با رؤیای پیروزی محبوب خود طی می کنند، تنها تا ساعاتهایی پیش از آغاز بازی جذاب می شود و بعد در تمامی طول بازی، این رؤیا مانند کوهی از یخ فرو می ریزد!
داربی را اگر ساخته و پرداخته ساق بازیکنانی که در زمین می دوند و پرورش یافته فکر مربیانی که آن را نقاشی کرده اند بدانیم، باز هم فاقد هرگونه طراوت و شادابی می شود. سازنده تمامی گرمای داربی، همین جماعتی هستند، که ترس را به وجود محبوبان خود می ریزند. مردانی که نیمه شب و بامداد جمعه، خانه را ترک و خانواده را رها می کنند، به سوی غرب تهران می روند و روی سکوی سیمانی ورزشگاهی پیر می نشینند که برای دیدن شان ثانیه شماری کرده است.
ورزشگاه پیر سالهاست آنها را با بازترین آغوش می پذیرد. ورزشگاه آزادی، این پیرمرد سیمانی، خود بخشی است از شکوه، عظمت و وحشتی که داربی به تو هدیه می دهد. وقتی روی زانوی این پیرمرد می نشینی و فریاد می کشی، از چند صدمتر دورتر، شنونده ای احساس می کند دیو سپید از چاه رستم بیرون آمده! این است تمام جاذبه داربی!
***
شاید باید یک بار برای همیشه دور وحشتی که از این هیجان از کوچه و برزن، از شهر و روستا و از همین سکوهای پیر آزادی به زمین بازی منتقل می شود را خط کشید.
تاریخ گویای حقایق است. اول بار آلن راجرز بود که چند ساعت قبل از بازی به تهران رسید و پس از استراحتی کوتاه سراغ بازیکنانش رفت. راجرز استاد روحیه بود... انگار جملاتش مثل میخی بودند که روی مغز بازیکنان حکاکی می کردند.
راجرز، پس از چند هفته دوری اجباری از تهران بازیکنان اش را غافلگیر کرد: «قرار است با تاج بازی کنیم. قاعدتاً ناراحت می شدم اگر پیش از یک بازی بزرگ کنارتان نبودم، ولی هر چقدر فکر می کنم دلیلی برای این نمی بینم! تاج تیمی نیست که نیازی به فکر کردن من داشته باشد. خودتان آنها را می برید!» و او چند ساعت بعد داشت برای رایکوف پیر به نشانه پیروزی تاریخی 6- صفر مشتش را نشان می داد!
چگونه می توان تاریخ را تکرار کرد؟ داربی، امروز تمام جاذبه اش برای ما، برای تمامی هواداران سرخابی، در همین جنگ روانی و کری خوانی و احساس برتری جویی که به زبان می آوریم، خلاصه می شود. داربی تهران بدون تک تک این فاکتورها، هیچ از داربی شیراز بیشتر ندارد! پس لذت ببر، کری بخوان و فریاد بکش، که چنین احساسی تا آغاز، بیشتر پایدار نمی ماند.
به قدس؛ ترسوها قاعدتاً عادت دارند داربی را بی اهمیت جلوه دهند. این باور که پذیرش عمومی خاص بودن داربی همواره باری است روی شانه ها و وزنی است سنگین تر بر ساق، برای کسانی که نه جرأت ریسک کردن دارند، نه شهامت رؤیاپردازی، نه وجود برتری جویی های خاص در چنین روزی بزرگ، مادری می شود برای چنین فرزندانی ترسو!
نگاه کنید به آخرین به اصطلاح امروزی ها، داربی تهران... کسالت بار و سراسر بی حوصله! دست سازهای بی ارزش مردانی که فقط از مبادایی سرافکندگی مقابل هواداران و هواخواهان، برای نخزیدن چند روزه به خانه های شان، تمامی وحشت خود را به تیم و در زمین بازی خلاصه می کنند!
این حقیقتی است نوشته شده بر پیشانی داربی پایتخت! چیزی غیرقابل انکار که در واقع تمامی بخش ممیزی داربی با سایر بازیها و این هفته با تمام هفته های سال محسوب می شود.
داربی جاذبه ای ندارد، وقتی می بینیم سال هاست بیش از یک بار هواداران هیچ یک از دو تیم زمین را برای چند ثانیه به مقصد آسمان برای شادی گل ترک نکرده اند! داربی فقط در قدرت تخیل گروهی هوادار عامی که شب را با رؤیای پیروزی محبوب خود طی می کنند، تنها تا ساعاتهایی پیش از آغاز بازی جذاب می شود و بعد در تمامی طول بازی، این رؤیا مانند کوهی از یخ فرو می ریزد!
داربی را اگر ساخته و پرداخته ساق بازیکنانی که در زمین می دوند و پرورش یافته فکر مربیانی که آن را نقاشی کرده اند بدانیم، باز هم فاقد هرگونه طراوت و شادابی می شود. سازنده تمامی گرمای داربی، همین جماعتی هستند، که ترس را به وجود محبوبان خود می ریزند. مردانی که نیمه شب و بامداد جمعه، خانه را ترک و خانواده را رها می کنند، به سوی غرب تهران می روند و روی سکوی سیمانی ورزشگاهی پیر می نشینند که برای دیدن شان ثانیه شماری کرده است.
ورزشگاه پیر سالهاست آنها را با بازترین آغوش می پذیرد. ورزشگاه آزادی، این پیرمرد سیمانی، خود بخشی است از شکوه، عظمت و وحشتی که داربی به تو هدیه می دهد. وقتی روی زانوی این پیرمرد می نشینی و فریاد می کشی، از چند صدمتر دورتر، شنونده ای احساس می کند دیو سپید از چاه رستم بیرون آمده! این است تمام جاذبه داربی!
***
شاید باید یک بار برای همیشه دور وحشتی که از این هیجان از کوچه و برزن، از شهر و روستا و از همین سکوهای پیر آزادی به زمین بازی منتقل می شود را خط کشید.
تاریخ گویای حقایق است. اول بار آلن راجرز بود که چند ساعت قبل از بازی به تهران رسید و پس از استراحتی کوتاه سراغ بازیکنانش رفت. راجرز استاد روحیه بود... انگار جملاتش مثل میخی بودند که روی مغز بازیکنان حکاکی می کردند.
راجرز، پس از چند هفته دوری اجباری از تهران بازیکنان اش را غافلگیر کرد: «قرار است با تاج بازی کنیم. قاعدتاً ناراحت می شدم اگر پیش از یک بازی بزرگ کنارتان نبودم، ولی هر چقدر فکر می کنم دلیلی برای این نمی بینم! تاج تیمی نیست که نیازی به فکر کردن من داشته باشد. خودتان آنها را می برید!» و او چند ساعت بعد داشت برای رایکوف پیر به نشانه پیروزی تاریخی 6- صفر مشتش را نشان می داد!
چگونه می توان تاریخ را تکرار کرد؟ داربی، امروز تمام جاذبه اش برای ما، برای تمامی هواداران سرخابی، در همین جنگ روانی و کری خوانی و احساس برتری جویی که به زبان می آوریم، خلاصه می شود. داربی تهران بدون تک تک این فاکتورها، هیچ از داربی شیراز بیشتر ندارد! پس لذت ببر، کری بخوان و فریاد بکش، که چنین احساسی تا آغاز، بیشتر پایدار نمی ماند.