رشیدالدین میبدی، صاحب تفسیر کشف الاسرار
عید ایثار

ابراهیم هر وقت از شام به زیارت اسماعیل شدی به مکه و بازگشتی شبانگاه به شام. چون اسماعیل بزرگ شد، او را هنری روزافزون دید، همگی دل وی بگرفت. تا شبی که نمودند او را به خواب که: ان الله یأمرک بذبح ابنک. ابراهیم دانست که وحی خداوند است و فرمان وی، هاجر را گفت: «می‌خواهم که خدای را عز و جل قربانی کنم اندر آن وادی که گوسپندان ایستاده‌اند و می‌خواهم که اسماعیل را با خود ببرم، سرش بشوی و موی را شانه کن و گیسوانش بباف و او را نیکو بیارای تا خرّم شود و با خود ببرم.» آنگه گفت: «جان پدر! کارد و رسن بردار تا در آن شعب رویم و قربان کنیم.» چون آنجا رسیدند، ابراهیم گفت: «ای پسر، بسی محنت‌ها و بلاها که به ما رسید و همه به سر آمد و اکنون فرمانی رسیده از همه صعب‌تر می‌فرمایند مرا که: تو را قربان کنم، درنگر تا در دل خویش چه بینی و تو را درین فرمان چه رای است؟» اسماعیل گفت: «یا أبت افعل ما تُؤمرُ ستجدُنی إن شاء الله من الصابرین».

شیطان گفت: اگر امروز آل ابراهیم را به فتنه نیفکنم، پس هرگز نتوانم. در آن حال بر صورت مردی ناصح آمد پیش مادر اسماعیل، گفت: «هیچ دانی که ابراهیم پسر خود را کجا می‌برد؟» هاجر گفت: «او را می‌برد که گوسپند قربان کند.» گفت: «نه، که خود پسر را قربان می‌کند.» هاجر گفت: «این چه سخن است که تو می‌گویی؟ او بر وی از آن مهربان‌تر است و دوستر که این کند.» شیطان گفت: «خداش می‌فرماید که چنین کند.» هاجر گفت: «اگر خدای می‌فرماید، خدای را فرمان است و طاعت‌داشت وی واجب.»

از وی نومید گشت، به راه ایشان آمد، پسر را دید که بر اثر پدر می‌رفت، گفت: «ای پسر، دانی که پدرت کجا می‌برد؟» گفت: «می‌رویم تا گوسفند را قربان کنیم.» گفت: «نه، که تو را قربان خواهد کرد.» گفت: «از بهر چه فرزند را قربان کند؟» گفت: «الله او را چنین می‌فرماید.» گفت: «اگر الله می‌فرماید، فسمعاً و طاعه.» از وی نومید بازگشت، فرا پیش ابراهیم شد، گفت: «ایها الشیخ، کجا می‌روی؟» گفت: «مرا حاجتی است درین شعب. حاجت خویش را می‌روم.» گفت: «و الله که شیطان در خواب به تو نموده که این فرزند را قربان کن!» ابراهیم بدانست که او خود شیطان است، گفت: «دور شو از من ای دشمن خدا!»

ابراهیم آن ساعت از پیش شیطان تیز برفت و گرم تا بر او سابق شد. چون به جمره‌العقبه رسید، شیطان دیگر باره فرا پیش وی آمد، ابراهیم هفت سنگ به وی انداخت و همچنین در جمره‌الوسطی و جمره‌الکبری شیطان فرا پیش می‌آمد و ابراهیم بر وی سنگها می‌انداخت. رب‌العالمین آن تیزرفتن ابراهیم در آن موضع و آن سنگ انداختن سنتی گردانید بر امت احمد تا در مناسک حج به جای می‌آرند و ابراهیم را ثنا می‌گویند.

اسماعیل گفت: «ای پدر، مرا به تو سه حاجت است: یکی آنکه دست و پای من سخت ببندی؛ زیرا که چون نیش کارد به حلق من رسد، خرَد از من زایل گردد و در اضطراب آیم، آنگه قطرات خون بر جامه تو افتد و مرا بدین بی‌حرمتی گرفتاری بوَد و ثواب من ضایع شود. دیگر حاجت آن است که به وقت ذبح، مرا به روی افکنی تا در سجود باشم آن ساعت که جان تسلیم کنم، و نیز نباید که تو در روی من نگری رحمت آید تو را بر من و در فرمان الله سست شوی، و من در روی تو نگرم بر فراق تو جزع آرَم. سوم حاجت آن است که چون به نزدیک مادرم شوی و من با تو نباشم، او سوخته گردد که درد فراق فرزند سخت بوَد، با وی مدارا کن و او را پند ده و سلام من بدو رسان و پیراهن من بدو ده تا به بوی من می‌دارد. ای پدر و کارد تیز کن و زود به حلق فرود آر تا مرگ بر من آسان شود که مرگ دردی صعب است و کاری سخت!»

ابراهیم چون این سخن از وی بشنید، بگریست و روی سوی آسمان کرد گفت: «خداوندا، من آن ابراهیم‌ام که قوم من بت پرستیدند و من تو را یگانه پرستیدم. دشمن مرا به آتش افکند و تو به فضل خود مرا رهانیدی و از کید دشمن خلاص دادی. اکنون بلائی بدین عظیمی بر من نهادی. الهی، اگر بنده را می‌آزمایی، تو را رسد که خداوندی و من بنده.» پس کارد بر حلق نهاد تا فرمان به جای آرد، کارد همی‌کشید و حلق نمی‌برید. جبرئیل از سدره منتهی درپرید و کارد برگردانید. ندا آمد که: یا ابراهیم خواب که دیده‌ای راست کردی. اینجا سخن تمام شد. آنگه گفت: «انّا کذلک نجزی المُحسنین».

این مطلب نخستین بار در روزنامه اطلاعات منتشر شده است.

ما را دنبال کنید

به اشتراک گذاری این مطلب!
مطالب مرتبط

نظر شما

نظرهای حاوی توهین، افترا یا نوشته‌شده با حروف لاتین (فینگلیش) منتشر نمی‌شوند.

نظرسنجیآرشیو
نظرسنجی
آخرین اخبار
پربازدیدترین عناوین