سوسیالیستهای اسپانیا در انتخابات پارلمانی 10 نوامبر اول شدند، اما از کسب اکثریت بازماندند و تشکیل دولتی ائتلافی ضروری است. تکرار انتخابات همچنین موجب قدرت گرفتن بیشتر راستهای افراطی شد و حزب بُکس را به سومین حزب بزرگ پارلمان اسپانیا تبدیل کرد.
با شمارش 99 درصدی آراء، حزب سوسیالیست به 120 کرسی رسید که سه کرسی کمتر از نتایج آن در انتخابات پارلمانی 28 آوریل است. حزب محافظهکار مردم 87 کرسی به دست آورد که نسبت به ۶۶ کرسی آنها در انتخابات ماه آوریل رشد نشان میدهد. اما گروه راست افراطی بُکس (Vox) رشد فوقالعادهای نشان داد و توانست کرسیهای خود را از 24 به 52 برساند و سومین حزب بزرگ در پارلمان اسپانیا شود.
این مورد تنها تازه ترین نمونه از رشد و قدرت گیری احزاب راست افراطی در کشورهای اروپایی و به ویژه اتحادیه اروپا است. موضوعی که منجر به دغدغه های فراوان بسیاری از تحلیلگران و سیاستمداران اروپا و حتی خارج از اروپا شده است.
لیز فِکِت، رئیس موسسه روابط نژادی است او کتابی نوشته است به نام «اشتباههای اروپا: نژادپرستی و ظهور راستگرایی». یورونیوز نظر وی را درباره تحولات اخیر در اروپا و بهرهبرداری احزاب راستگرا جویا شده است.
خانم فکت معتقد است احزاب راست افراطی اروپا از موج بیگانههراسی به طرزی آگاهانه و هوشمندانه بهرهمیبرند تا به اهداف خود دست یابند.
وی میگوید: «آنها در استفاده از آزادی بیان بسیار ماهرند و درواقع با بهرهبرداری تمامعیار از آن برنامه بیگانههراسانه و نژادپرستانه خود را پیش میبرند. احزاب راستگرای افراطی در این کار بسیار خوب عمل میکنند. حزب ای.اف.دی آلمان را ببینید. مسائلی نظیر انکار هولوکاست و اعلام علنی نژادپرست بودن به تابو تبدیل شده است و این حزب با به کارگیری نوعی ملیگرایی و ایجاد این باور که ملت و مردم آلمان قربانی هستند از آزادی بیان بهرهبرداری میکنند.»
این پژوهشگر روابط انسانی با تأکید براینکه احزاب راستگرای افراطی این کار را کاملا آگاهانه انجام میدهند میافزاید: « به سوی وضعیتی میرویم که رفتارهای غیرقانونی که انگیزه نژادپرستی هستند مجاز شمرده شده کمکم به هنجار تبدیل میشوند. ما و رسانهها باید نسبت به این امر هشیار باشیم. اگر رسانهها در چهارچوب مشخص خود بمانند و اگر در معرفی و ارائه راستگرایان افراطی خامدستانه عمل کنند آنگاه با رشد این حرکت همراه خواهند شد.»
آلمان، زخمخورده گذشته است و برلین مملو از یادبود قربانیان نازیهاست. آیا پیامی که میگفت «دیگر هرگز»، امروز هم آشکار و روشن است؟ لیز فکت معتقد است که پیام آنگلا مرکل در این زمینه بسیار گویا بوده است.
وی میگوید: «آنگلا مرکل اخیرا بیانیهای داد که به نظر من بسیار قوی بود. او گفت وقتی نسلی که هولوکاست را تجربه کرد کنار برود خواهیم دید سیاستمداران در مقابله با فاشیزم و اقتدارگرایی چقدر قدرتمندانه عمل خواهند کرد. اگر سیاستمداران واقعا متوجه نباشند که چه عواملی فاشیزم را تقویت میکند، اگر از تاریخ درس نگیرند، و اگر در آموزش جوانان ساختارها و جریانهایی در کار نباشد که عوامل قدرت گرفتن فاشیزم و اقتدارگرایی را نشان دهد آنگاه پیام روشن گذشته که میگوید «دیگر هرگز»، معنای خود را از دست خواهد داد.»
معرفی، پیشینه و علل
قدرتیابی گروههای راستگرا در برخی کشورهای اروپایی مانند آلمان، ایتالیا و اسپانیا در سالهای بین دو جنگ جهانی، از مهمترین عواملی بود که به شروع جنگ جهانی دوم دامن زد و خسارات جبران ناپذیری را بر کشورهای اروپایی وارد آورد. بنابراین، پس از پایان جنگ جهانی دوم، مردم به نوعی با دیده نفرت و انزجار به این گروهها مینگریستند. اگرچه پس از پایان جنگ، راستگرایان افراطی دیگر مانند گذشته فعالیت نداشتند؛ اما معدود گروههایی که در این زمینه فعال بودند، با عدم استقبال مردم و در برخی موارد پیگیری و مجازات از سوی دولتهای خود مواجه بودند.
حتی در برخی کشورها (مانند آلمان) فعالیت این گروهها و استفاده از نمادهای آنها غیرقانونی اعلام شد. از سوی دیگر، اروپا پس از جنگ جهانی دوم در مسیر همگرایی و اتحاد حرکت کرده است که با آمیزههای گروههای راستگرای افراطی مبنی ملیگرایی شدید و تاکید بر برتری نژادی در تضاد بود. بنابراین،این اتحادیه نیز همواره سعی کرده است از قدرتیابی مجدد این گروهها و بازگشت اروپا به گذشته جلوگیری کند. در طول دهه های پس از جنگ جهانی دوم تا کنون، همواره در بین مردم و دولتهای اروپایی این بیم و امید وجود داشته است که مبادا اروپا بار دیگر در دام گروههای راستگرای افراطی بیافتد.
حتی ارائه یک تعریف واحد از احزاب راست افراطی کار آسانی نیست؛ از اصطلاحات مختلفی مانند پوپولیست، نوملیگرا، راست افراطی و راست تندرو برای توصیف این احزاب در اروپا استفاده میشود. برخی از آنها به طور مستقیم تحت تاثیر روشنفکران فاشیست دهه 1930 قرار دارند، در حالیکه برخی دیگر هیچ نوع علقهای بر این پیشینه ندارند و حتی از نبود دموکراسی مستقیم در دموکراسیهای پارلمانی انتقاد میکنند. برخی از این احزاب، برنامههایی برای ارتقاء اقتصاد بازار آزاد دارند، در حالیکه برخی دیگر مخالف این دیدگاه به ویژه در حوزه تجارت بینالملل هستند دلیل نوملیگرا نامیدن برخی از این احزاب این است که خواستار ظهور مجدد ملیگرایی هستند و تحولات جهانی و فراملی اخیر در سطح اروپا را در قالب اتحادیه اروپا به چالش میکشند. از اصطلاح پوپولیسم نیز برای توصیف احزاب راست افراطی استفاده میشود زیرا راهبرد سیاسی آنها دسترسی به گروههای مرجع به عنوان نمایندگان مردم است.
از سوی دیگر، زمینه ها و روند تاریخی شکلگیری بعضی از این احزاب نیز متفاوت است. میراث راست افراطی در کشورهایی مانند ایتالیا و اتریش دارای بنیانهای ملیگرایانه است. به عنوان مثال، حزب آزادی اتریش در سال 1956 با ائتلاف ملیگرایان و لیبرالها تشکیل شد. در خصوص جبهه ملی فرانسه نیز میتوان این موضوع را مشاهده کرد؛ سازمان و شبکههایی این حزب را تشکیل دادند که بقایای ملیگرایان دوره استعمارزدایی بودند. در مقابل، برخی احزاب راست افراطی در کشورهایی مانند هلند، آلمان، بریتانیا و سوئد برپایه شبکههای کوچکی از گروههای تندرو استوار و ساخته شدهاند؛ گروههایی که آشکارا از نازیسم و فاشیسم حمایت میکنند.
به عنوان مثال، دموکراتهای سوئد که در سال 1988 در عرصه سیاسی سوئد ظهور کردند از جنبش سوئد را سوئدی نگه دارید متولد شد و بر برتری سقیدپوستان تکیه میکند سایر احزاب راست افراطی مانند حزب خلق دانمارک حزب پیشرفت نروژ و حزب خلق سوئیس ارتباطی به دیدگاههای فاشیستی و ملیگرایانه ندارند و تنها به عنوان حرکتهای اعتراضی و یا در نتیجه تحول در احزاب ظهور کردهاند. به عنوان مثال، در نروژ و دانمارک این احزاب ابتدا به عنوان احزاب معترض به مالیاتها رشد کردند. اما به مرور زمان و پس از دهه 1980 ،این احزاب بیشتر بر موضوعاتی مانند هویت ملی و مهاجرت تاکید دارند.
قدرتیابی احزاب راستگرای افراطی به افزایش پایگاه اجتماعی و قدرت سیاسی آنها محدود نمیشود؛ تشویق و تحریک شهروندان به اعمال خشونت یکی از موضوعاتی است که گرانین ها را در ارتباط با قدرتیابی گروههای راستگرا برانگیخته است. حملات صورت گرفته توسط آندرس برویک در تاریخ 22 جولای 2011 در کشور نروژ و کشف یک گروه نئونازی در سال 2011 در کشور آلمان که مسئول قتلهای بسیاری در این کشور بود، بار دیگر زنگهای هشدار را در خصوص ظهور مجدد گروههای راست افراطی برای کشورهای اروپایی به صدا درآورد. همچنین، اقدامات خشونتآم زی هواداران حزب طلوع طلایی در کشور یونان و نژادپرستی مفرط اعضای آن نگرانی بسیاری از شهروندان یونانی را برانگیخته است.
ضعف ساختاری اروپا
یکی از دلایل ظهور احزاب راست افراطی و قدرت گیری آنها در اروپا باز میگردد به موضوع ضعف های ساختاری این اتحادیه. بنا بود این اتحادیه پیش درآمدی باشد برای شکل گرفتن فدراسیون اروپا که در آن حکومتی مرکزی با پارلمان و خدمات حرفه ای کشوری بر اروپایی فدرال حکومت کند و حاکمیتهای ملی به امورات داخلی خود بپردازند و امور دفاعی و سیاست خارجی یکسره تحت مدیریت دولت فدرال قرار گیرد . هدف از این کار جلوگیری از جنگی جدید در اروپا با کمرنگ کردن نقش دولتهای ملی و ایجاد یکپارچگی اقتصادی بود .
در تئوری چنین فدراسیونی ایده ای جذاب محسوب میشد . اما در عمل بنیانهای اساسی هویتی برای ساخت این فدراسیون مهیانبودند . برای مثال ساخت این هویت مشترک نیاز به عناصری مانند زبان مشترک و پیشینه ی تاریخی دارد ، در مورد اول هیچ کدام از کشورهای عضو اتحادیه اروپا حاظر به پذیرش زبان دیگری به عنوان زبان مشترک نیست ، درمورد دوم تا پیش از 1945 این کشورها سابقه ی جنگ های خونینی با یکدیگر داشتند ، همچنین هر یک از این کشورهای اروپایی تفاوتهای فرهنگی و تاریخی اساسی با دیگری دارد.
برای سیاست دفاعی مشترک نیاز به ارتش اروپایی هست اما در همینجا پرسشهایی اساسی مطرح میشود . چه زبانی زبان مشترک این ارتش است ؟ ملیت افسرها و سربازها در این ارتش به چه شکل است ؟ و بسیاری پرسشهای دیگر. برای مثال اعلام هر یک از این زبانهای اروپایی به عنوان زبان مشترک این ارتش باعث اعتراض شدید بخشهای دیگری از اروپا خواهد شد ، یا در مورد پرسش دوم سربازان لهستانی یا هلندی هرگز زیر بار اطاعت از افسران آلمانی یا فرانسوی نخواهند رفت و برعکس .
درمورد سیاست خارجی هر یک از کشورهای اروپایی به واسطه موقعیت جغرافیایی خود منافع متفاوتی دارند و برخی از این منافع در تضاد با یکدیگر قرار دارند بنابراین تصور یک سیاست خارجی مشترک تقریبا غیرممکن است .
در مسائل اقتصادی این اتحادیه پول مشترک تعریف کرده است اما برخی از کشورهای اروپایی از پذیرش آن به عنوان پول ملی خود سر باز زده اند ، به طور نمونه کشورهایی مانند بریتانیا . قوانین اقتصادی وضع شده توسط بروکسل نیز به صورت دلبخواهی توسط دولتهای عضو اجرا میشوند به عنوان مثال فرانسهعلی رغم عضویت در حوزه ی یورو و اتحادیه اروپا هنوز سوبسیدهای کشاورزان فرانسوی را حذف نکرده و اجازه ی کنترل کسری بودجه خود را به بروکسل نداده است . ضعف دیگر اتحادیه اروپا ناتوانی در ارائه ی برنامه اقتصادی مشترک برای همه ی اعضای این اتحادیه است ، دلیل اصلی آن تعدد واقعیتهای ملی ، جغرافیایی ، سیاسی و اقتصادی در این اتحادیه بر میگردد . هر یک از کشورهای عضو روش متفاوتی برای برخورد با بحرانهای اقتصادی خود دارند ، گذشته از آنچه ذکر شد اشاره به ضعف یورو به عنوان پول مشترک الزامی است.
یکی از دلایلی که بریتانیا ، دانمارک و یا لهستان از بحران اقتصادی سال 2008 جان سالم به در بردند داشتن کنترل کامل بر پول ملی شان بود . اکنون تفکیک اقتصادی اساسی میان کشورهای اروپای جنوبی مانند ایتالیا و اسپانیا با کشورهایی مانند آلمان برقرار شده است . این کشورهای جنوبی اروپا عمدتا بدهی های بسیار سنگینی دارند که بخش قابل توجهی از آن غیرقابل پرداخت است ، به علاوه هنوز از بحران سال 2008 بیرون نیامده اند و همچنان در رکود به سر میبرند و بیکاری به خصوص بیکاری جوانان در این کشورها بیداد میکند . احزاب راست افراطی در این کشورها مانند حزب leganord در ایتالیا یا حزب vog در اسپانیا چاره را در خروج از اتحادیه اروپا می بینند مانند اتفاقی که در بریتانیا با برگزیت در حال رخ دادن است.
مهاجرت
ظهور احزاب راست در سالهای اخیر در کشورهای اروپایی تا حدودی نیز متاثر از حضور مهاجران بوده است. در واقع، که موج جدید ظهور احزاب راست افراطی واکنشی به پدیده مهاجرت گسترده به کشورهای اروپایی بوده است.
تاریخچه ی مهاجرت گسترده ی مسلمانان به دهه 1970 و 1980 باز میگردد . این موضوع همراه شد با استقلال تدریجی مستعمرات اروپائیان غربی و میانی . با توجه به این که این کشورها با کمبود نیروی کار روبرو بودند در قالب کارگر مهمان شروع به پذیرش مهاجرین از کشورهای عمدتا مسلمان کردند مانند مهاجران پاکستانی به انگلستان و یا مهاجران الجزایری به فرانسه و یا مهاجران ترک به آلمان . تصور اروپائیان این بود که پس از مدتی این کارگران به کشورهای خود بازمی گردند اما این تصور اشتباه بود . این مهاجرین باقی ماندند و شهروند کشورهای میزبان خود شدند ، حتی خانواده های خود را نیز همراه آوردند و در اروپا صاحب فرزند شدند و در این کشورها جاگیر شدند .
مشکلات اساسی از همین نقطه آغاز شد. مهاجران مسلمان همواره مناقشه برانگیزتر از سایر مناطق شمرده میشوند که این امر علل پیچیده ای دارد . در بعضی موارد این وضعیت صرفا نتیجه بیگانه هراسی ، نژادپرستی و تعصبات فرهنگی می باشد . برخی دیگر نیز نگرانند که تازه واردها خود را با جامعه میزبان تطبیق ندهند . مهاجران متهم میشوند که خودشان و فرزندانشان در نواحی مخصوص و بسته زندگی می کنند ، به صورتی که حتی پس از سالها اقامت زبان ملی کشور میزبان را نمیدانند که این اتهام تا حد بسیار زیادی به واقعیت نزدیک است. این اقلیت مسلمان نظام باورهایی دارد که با برخی ارزشهای جامعه اروپایی تضاد بنیادین دارد ، مانند حجاب که تفکیک جنسیتی مشخصی را باعث میشود که در این جوامع اروپایی به هیچ وجه پذیرفته نیست و این حجاب حتی به شکل و فرمهای رادیکالی مانند برقع درآمده که این مدل پوشش خشم جامعه ی میزبان اروپایی را برانگیخته .
این حساسیت و نفرت از مسلمانان پس از فاجعه ی 11 سپتامبر به مراتب عینی تر شد ، و بعد از آن مجموعه عملیات القاعده در لندن و مادرید این اضطراب را تشدید کرد . در بسیاری از کشورهای اروپایی اتفاقات مزبور به بحثهای تلخ درمورد هویت ملی دامن زد ، زیرا تروریستها اغلب از داخل جوامع اروپایی می آمدند . در پی ظهور داعش و بر اثر جنگ داخلی سوریه موج دیگری از خشونت در اروپا به راه افتاد . حادثه ی شارلی ابدو در ژانویه 2015 در پاریس ، حملات باتاکلان در سال 2016 که به مرگ 130 نفر انجامید ، بمب گذاری در فرودگاه بروکسل در مارس 2016 و حمله با کامیون به مردم پیاده در برلین ، لندن ، نیس و نیویورک از جمله این حوادث خشونت بار بودند . گروه کثیری از مسلمانان به خاطر جنگ سوریه و تبلیغات واعظان تندرو در اینترنت رادیکال شدند .
این حملات بار دیگر موضوع شهروندی و هویت ملی را در کانون توجه قرار داد ، زیرا بسیاری از مهاجمان شهروند همان کشورهای مورد حمله یا نسل دوم مهاجران بودند . بعدها معلوم شد بسیاری از کشورهای اروپایی مامن جمعیت کثیری از مهاجران خشمگینی هستند که در حد لازم در جوامع میزبان ادغام نشده اند و تعداد اندکی از آنها از ارزشهای مطلوب این جوامع متنفراند .
عامل دیگری که در این تفکیک و جدایی نقش مهمی دارد موقعیت جغرافیایی اروپاست و نزدیکی این قاره به خاورمیانه و شمال آفریقا . این نزدیکی جغرافیایی به طور غیر مستقیم باعث شده است که این جوامع مهاجر نه تنها هویت مذهبی بلکه حتی هویت ملی خود را نیز حفظ کنند در حالی که وقتی موقعیت جغرافیایی کشور میزبان بسیار از خاورمیانه و شمال آفریقا دور است مانند آمریکا ، استرالیا ، کانادا و نیوزیلند انطباق پذیری مهاجرین افزایش میابد برای مثال نسل دوم مسلمانانی که از خاورمیانه و شمال آفریقا به آمریکا و یا کانادا مهاجرت کرده اند تنها مذهب آن هم به شکلی لیبرال را به عنوان میراثی از نسل گذشته خود نگه داشته اند ولی هویت ملی آنها کاملا آمریکایی و یا کانادایی شده است.
پیشروی روسیه در شرق
از جمله دلایل دیگر در این خصوص موضوع روسیه است. روسیه در بخش شرقی اروپاست ، و در مواردی بسیار با دیگر بخشهای اروپا جنگیده است . جنگهای ناپلئون ، جنگهای جهانی اول و دوم و جنگ سرد همه بر سر وضعیت روسیه و ارتباطش با بقیه اروپا درگرفتند و هیچ یک از این جنگها گره این مشکل را نگشود ، زیرا که در پایان ، روسیه همچنان مستقل و یکپارچه باقی ماند و یا به پیروزی رسید . مشکل اینجاست که وجود روسیه ای یکپارچه همیشه خطری بالقوه بزرگ برای اروپا به شمار می آید .
روسیه پس از پایان جنگ سرد و سقوط اتحاد جماهیر شوروی از لحاظ ژئوپلیتیک در وضعیت بسیار بغرنجی قرار گرفت . سهم این کشور از دریای سیاه ناچیز شد ، کنترل کوه های قفقاز را از دست داد و با استقلال اوکراین ، بلاروس و کشورهای بالتیک منطقه ی حائل میان مرز این کشور تا مسکو پایتخت تقریبا از میان رفت . در درون خاک روسیه مناطق مسلمان نشین روسیه مانند چچن و داغستان بانگ استقلال طلبی سر دادند و روی به مبارزه ی مسلحانه با دولت مرکزی در مسکو آوردند . شرایط زمانی بدتر شد که تهدید اصلی امنیتی و جغرافیایی روسیه ، اعضای ناتو ، با حمایت آمریکا به دنبال جذب اوکراین و گرجستان در درون این پیمان رفتند.
با به قدرت رسیدن ولادیمیر پوتین در روسیه شورشهای چچن سرکوب شد ، نفوذ روسیه در گرجستان افزایش یافت . از پیوستن اوکراین و گرجستان به ناتو جلوگیری شد و افزایش قیمت نفت به روسیه کمک کرد تا اقتصاد خود را از آشوب تا حدودی خارج سازد . پوتین با افزایش نفوذ در شبه جزیره ی کریمه در اوکراین موفق شد شرایط برگزاری رفراندومی را فراهم کند که این شبه جزیره را از اوکراین جدا و به خاک روسیه ملحق میکند . همچنین این کشور وارد دو جنگ با گرجستان در آبخازیا و اوستیای جنوبی شد و این سرزمین ها را تصرف کرد.
روسیه تهدید استراتژیک بسیار نزدیکی برای اروپاست. روسیه تمایلی برای فتح اروپا ندارد . فقط می خواهد کنترل خود بر محدوده اتحاد شوروی پیشین را اعمال کند . از دیدگاه روسها، این کار هم کوششی منطقی برای برقرار کردن منطقه نفوذی محدود ، و هم اقدامی دفاعی به شمار میرود . این اقدام دفاعی زودتر از هر جای دیگری خطرش کشورهای کرانه بالتیک را تهدید میکند و این کشورها اکنون زیر پوشش نهادهای اروپایی قرار گرفته اند . اقدامات روسیه هر چند دفاعی هستند تهاجمی جلوه کرده اند که باعث واکنش شدید مردمان اروپای شرقی شده است . احزاب راست افراطی در اروپای شرقی مانند حزب قانون و عدالت لهستان با وعده ی جلوگیری از پیشروی روسیه در این کشورها به قدرت رسیده اند .
همچنین بسیاری از صاحبنظران معتقدند که بحران اقتصادی کنونی به ظهور و قدرتیابی بیشتر احزاب راست افراطی منجر خواهد شد. آنها به موفقیتهای حزب جبهه ملی در فرانسه و حزب طلوع طلایی در یونان اشاره میکنند. اگرچه موضوعاتی مانند مرزها و مهاجرت از دیرباز مورد توجه کشورهای اروپایی قرار داشته است، اما اثرات بحران اقتصادی و اتخاذ سیاستهای ریاضتی از سوی دولتهای اروپایی موجب شده است که اقبال بیشتری به برنامه ها و شعارهای احزاب راست افراطی بشود.
نگرانی در اروپا
بر اساس گزارشی که توسط موسسه نظرسنجی «YouGov» منتشر شده، 43 درصد از شهروندان هشت کشور اروپایی، رشد احزاب راست افراطی را به عنوان یک تهدید به شمار میآورند. این تحقیق با شرکت هشت هزار شهروند کشورهای آلمان، فرانسه، بلژیک، اسپانیا، ایتالیا، لهستان، سوئد و مجارستان صورت گرفته است.
شهروندان آلمان با 56 درصد بیشترین نگرانی را از رشد راست افراطی در کشورشان دارند. شهروندان کشورهای سوئد با 48 و اسپانیا با 45 درصد در ردههای بعدی قرار دارند.
از سوی دیگر وجود احزاب راست افراطی و قدرتیابی آنها میتواند چالشهای قابل توجهی را برای نظامهای سیاسی و اجتماعی در اروپا پدید بیاورد. هرچند حضور آنها ممکن است به بروز بحران دموکراتیک منجر نشود، اما موفقیت احزاب راست افراطی میتواند فضای سیاسی را در اروپا تغییر دهد و موجب افزایش عدم تساهل و تسامح در کشورهای اروپایی شود.
این امر از یک طرف میتواند موجب تضعیف انسجام اجتماعی و افزایش مهاجرستیزی شود و از سوی دیگر میتواند زمینه را برای رشد گرایشهای ملیگرایانه و تقویت اقدامات واگرایانه در اتحادیه اروپا فراهم نماید.
از سوی دیگر، با توجه به ماهیت ملیگرا و "دیگر" ستیز احزاب راستگرای افراطی و مخالفت آنها با روند همگرایی اروپایی، به هر میزان که این احزاب از قدرت و جایگاه برتری در عرصه سیاسی و اجتماعی اروپا برخوردار شوند، اتحادیه اروپا با چالشهای بیشتری مواجه خواهد شد. اگرچه تصور نمیشود که احزاب راستگرای افراطی مانند دهه 1930 بتوانند بر عرصه سیاسی اروپا تسلط پیدا کنند، اما قدرتیابی بیشتر این گروهها میتواند اثرات واگرایانهای برای اتحادیه اروپا داشته باشد.
با شمارش 99 درصدی آراء، حزب سوسیالیست به 120 کرسی رسید که سه کرسی کمتر از نتایج آن در انتخابات پارلمانی 28 آوریل است. حزب محافظهکار مردم 87 کرسی به دست آورد که نسبت به ۶۶ کرسی آنها در انتخابات ماه آوریل رشد نشان میدهد. اما گروه راست افراطی بُکس (Vox) رشد فوقالعادهای نشان داد و توانست کرسیهای خود را از 24 به 52 برساند و سومین حزب بزرگ در پارلمان اسپانیا شود.
این مورد تنها تازه ترین نمونه از رشد و قدرت گیری احزاب راست افراطی در کشورهای اروپایی و به ویژه اتحادیه اروپا است. موضوعی که منجر به دغدغه های فراوان بسیاری از تحلیلگران و سیاستمداران اروپا و حتی خارج از اروپا شده است.
لیز فِکِت، رئیس موسسه روابط نژادی است او کتابی نوشته است به نام «اشتباههای اروپا: نژادپرستی و ظهور راستگرایی». یورونیوز نظر وی را درباره تحولات اخیر در اروپا و بهرهبرداری احزاب راستگرا جویا شده است.
خانم فکت معتقد است احزاب راست افراطی اروپا از موج بیگانههراسی به طرزی آگاهانه و هوشمندانه بهرهمیبرند تا به اهداف خود دست یابند.
وی میگوید: «آنها در استفاده از آزادی بیان بسیار ماهرند و درواقع با بهرهبرداری تمامعیار از آن برنامه بیگانههراسانه و نژادپرستانه خود را پیش میبرند. احزاب راستگرای افراطی در این کار بسیار خوب عمل میکنند. حزب ای.اف.دی آلمان را ببینید. مسائلی نظیر انکار هولوکاست و اعلام علنی نژادپرست بودن به تابو تبدیل شده است و این حزب با به کارگیری نوعی ملیگرایی و ایجاد این باور که ملت و مردم آلمان قربانی هستند از آزادی بیان بهرهبرداری میکنند.»
این پژوهشگر روابط انسانی با تأکید براینکه احزاب راستگرای افراطی این کار را کاملا آگاهانه انجام میدهند میافزاید: « به سوی وضعیتی میرویم که رفتارهای غیرقانونی که انگیزه نژادپرستی هستند مجاز شمرده شده کمکم به هنجار تبدیل میشوند. ما و رسانهها باید نسبت به این امر هشیار باشیم. اگر رسانهها در چهارچوب مشخص خود بمانند و اگر در معرفی و ارائه راستگرایان افراطی خامدستانه عمل کنند آنگاه با رشد این حرکت همراه خواهند شد.»
آلمان، زخمخورده گذشته است و برلین مملو از یادبود قربانیان نازیهاست. آیا پیامی که میگفت «دیگر هرگز»، امروز هم آشکار و روشن است؟ لیز فکت معتقد است که پیام آنگلا مرکل در این زمینه بسیار گویا بوده است.
وی میگوید: «آنگلا مرکل اخیرا بیانیهای داد که به نظر من بسیار قوی بود. او گفت وقتی نسلی که هولوکاست را تجربه کرد کنار برود خواهیم دید سیاستمداران در مقابله با فاشیزم و اقتدارگرایی چقدر قدرتمندانه عمل خواهند کرد. اگر سیاستمداران واقعا متوجه نباشند که چه عواملی فاشیزم را تقویت میکند، اگر از تاریخ درس نگیرند، و اگر در آموزش جوانان ساختارها و جریانهایی در کار نباشد که عوامل قدرت گرفتن فاشیزم و اقتدارگرایی را نشان دهد آنگاه پیام روشن گذشته که میگوید «دیگر هرگز»، معنای خود را از دست خواهد داد.»
معرفی، پیشینه و علل
قدرتیابی گروههای راستگرا در برخی کشورهای اروپایی مانند آلمان، ایتالیا و اسپانیا در سالهای بین دو جنگ جهانی، از مهمترین عواملی بود که به شروع جنگ جهانی دوم دامن زد و خسارات جبران ناپذیری را بر کشورهای اروپایی وارد آورد. بنابراین، پس از پایان جنگ جهانی دوم، مردم به نوعی با دیده نفرت و انزجار به این گروهها مینگریستند. اگرچه پس از پایان جنگ، راستگرایان افراطی دیگر مانند گذشته فعالیت نداشتند؛ اما معدود گروههایی که در این زمینه فعال بودند، با عدم استقبال مردم و در برخی موارد پیگیری و مجازات از سوی دولتهای خود مواجه بودند.
حتی در برخی کشورها (مانند آلمان) فعالیت این گروهها و استفاده از نمادهای آنها غیرقانونی اعلام شد. از سوی دیگر، اروپا پس از جنگ جهانی دوم در مسیر همگرایی و اتحاد حرکت کرده است که با آمیزههای گروههای راستگرای افراطی مبنی ملیگرایی شدید و تاکید بر برتری نژادی در تضاد بود. بنابراین،این اتحادیه نیز همواره سعی کرده است از قدرتیابی مجدد این گروهها و بازگشت اروپا به گذشته جلوگیری کند. در طول دهه های پس از جنگ جهانی دوم تا کنون، همواره در بین مردم و دولتهای اروپایی این بیم و امید وجود داشته است که مبادا اروپا بار دیگر در دام گروههای راستگرای افراطی بیافتد.
حتی ارائه یک تعریف واحد از احزاب راست افراطی کار آسانی نیست؛ از اصطلاحات مختلفی مانند پوپولیست، نوملیگرا، راست افراطی و راست تندرو برای توصیف این احزاب در اروپا استفاده میشود. برخی از آنها به طور مستقیم تحت تاثیر روشنفکران فاشیست دهه 1930 قرار دارند، در حالیکه برخی دیگر هیچ نوع علقهای بر این پیشینه ندارند و حتی از نبود دموکراسی مستقیم در دموکراسیهای پارلمانی انتقاد میکنند. برخی از این احزاب، برنامههایی برای ارتقاء اقتصاد بازار آزاد دارند، در حالیکه برخی دیگر مخالف این دیدگاه به ویژه در حوزه تجارت بینالملل هستند دلیل نوملیگرا نامیدن برخی از این احزاب این است که خواستار ظهور مجدد ملیگرایی هستند و تحولات جهانی و فراملی اخیر در سطح اروپا را در قالب اتحادیه اروپا به چالش میکشند. از اصطلاح پوپولیسم نیز برای توصیف احزاب راست افراطی استفاده میشود زیرا راهبرد سیاسی آنها دسترسی به گروههای مرجع به عنوان نمایندگان مردم است.
از سوی دیگر، زمینه ها و روند تاریخی شکلگیری بعضی از این احزاب نیز متفاوت است. میراث راست افراطی در کشورهایی مانند ایتالیا و اتریش دارای بنیانهای ملیگرایانه است. به عنوان مثال، حزب آزادی اتریش در سال 1956 با ائتلاف ملیگرایان و لیبرالها تشکیل شد. در خصوص جبهه ملی فرانسه نیز میتوان این موضوع را مشاهده کرد؛ سازمان و شبکههایی این حزب را تشکیل دادند که بقایای ملیگرایان دوره استعمارزدایی بودند. در مقابل، برخی احزاب راست افراطی در کشورهایی مانند هلند، آلمان، بریتانیا و سوئد برپایه شبکههای کوچکی از گروههای تندرو استوار و ساخته شدهاند؛ گروههایی که آشکارا از نازیسم و فاشیسم حمایت میکنند.
به عنوان مثال، دموکراتهای سوئد که در سال 1988 در عرصه سیاسی سوئد ظهور کردند از جنبش سوئد را سوئدی نگه دارید متولد شد و بر برتری سقیدپوستان تکیه میکند سایر احزاب راست افراطی مانند حزب خلق دانمارک حزب پیشرفت نروژ و حزب خلق سوئیس ارتباطی به دیدگاههای فاشیستی و ملیگرایانه ندارند و تنها به عنوان حرکتهای اعتراضی و یا در نتیجه تحول در احزاب ظهور کردهاند. به عنوان مثال، در نروژ و دانمارک این احزاب ابتدا به عنوان احزاب معترض به مالیاتها رشد کردند. اما به مرور زمان و پس از دهه 1980 ،این احزاب بیشتر بر موضوعاتی مانند هویت ملی و مهاجرت تاکید دارند.
قدرتیابی احزاب راستگرای افراطی به افزایش پایگاه اجتماعی و قدرت سیاسی آنها محدود نمیشود؛ تشویق و تحریک شهروندان به اعمال خشونت یکی از موضوعاتی است که گرانین ها را در ارتباط با قدرتیابی گروههای راستگرا برانگیخته است. حملات صورت گرفته توسط آندرس برویک در تاریخ 22 جولای 2011 در کشور نروژ و کشف یک گروه نئونازی در سال 2011 در کشور آلمان که مسئول قتلهای بسیاری در این کشور بود، بار دیگر زنگهای هشدار را در خصوص ظهور مجدد گروههای راست افراطی برای کشورهای اروپایی به صدا درآورد. همچنین، اقدامات خشونتآم زی هواداران حزب طلوع طلایی در کشور یونان و نژادپرستی مفرط اعضای آن نگرانی بسیاری از شهروندان یونانی را برانگیخته است.
ضعف ساختاری اروپا
یکی از دلایل ظهور احزاب راست افراطی و قدرت گیری آنها در اروپا باز میگردد به موضوع ضعف های ساختاری این اتحادیه. بنا بود این اتحادیه پیش درآمدی باشد برای شکل گرفتن فدراسیون اروپا که در آن حکومتی مرکزی با پارلمان و خدمات حرفه ای کشوری بر اروپایی فدرال حکومت کند و حاکمیتهای ملی به امورات داخلی خود بپردازند و امور دفاعی و سیاست خارجی یکسره تحت مدیریت دولت فدرال قرار گیرد . هدف از این کار جلوگیری از جنگی جدید در اروپا با کمرنگ کردن نقش دولتهای ملی و ایجاد یکپارچگی اقتصادی بود .
در تئوری چنین فدراسیونی ایده ای جذاب محسوب میشد . اما در عمل بنیانهای اساسی هویتی برای ساخت این فدراسیون مهیانبودند . برای مثال ساخت این هویت مشترک نیاز به عناصری مانند زبان مشترک و پیشینه ی تاریخی دارد ، در مورد اول هیچ کدام از کشورهای عضو اتحادیه اروپا حاظر به پذیرش زبان دیگری به عنوان زبان مشترک نیست ، درمورد دوم تا پیش از 1945 این کشورها سابقه ی جنگ های خونینی با یکدیگر داشتند ، همچنین هر یک از این کشورهای اروپایی تفاوتهای فرهنگی و تاریخی اساسی با دیگری دارد.
برای سیاست دفاعی مشترک نیاز به ارتش اروپایی هست اما در همینجا پرسشهایی اساسی مطرح میشود . چه زبانی زبان مشترک این ارتش است ؟ ملیت افسرها و سربازها در این ارتش به چه شکل است ؟ و بسیاری پرسشهای دیگر. برای مثال اعلام هر یک از این زبانهای اروپایی به عنوان زبان مشترک این ارتش باعث اعتراض شدید بخشهای دیگری از اروپا خواهد شد ، یا در مورد پرسش دوم سربازان لهستانی یا هلندی هرگز زیر بار اطاعت از افسران آلمانی یا فرانسوی نخواهند رفت و برعکس .
درمورد سیاست خارجی هر یک از کشورهای اروپایی به واسطه موقعیت جغرافیایی خود منافع متفاوتی دارند و برخی از این منافع در تضاد با یکدیگر قرار دارند بنابراین تصور یک سیاست خارجی مشترک تقریبا غیرممکن است .
در مسائل اقتصادی این اتحادیه پول مشترک تعریف کرده است اما برخی از کشورهای اروپایی از پذیرش آن به عنوان پول ملی خود سر باز زده اند ، به طور نمونه کشورهایی مانند بریتانیا . قوانین اقتصادی وضع شده توسط بروکسل نیز به صورت دلبخواهی توسط دولتهای عضو اجرا میشوند به عنوان مثال فرانسهعلی رغم عضویت در حوزه ی یورو و اتحادیه اروپا هنوز سوبسیدهای کشاورزان فرانسوی را حذف نکرده و اجازه ی کنترل کسری بودجه خود را به بروکسل نداده است . ضعف دیگر اتحادیه اروپا ناتوانی در ارائه ی برنامه اقتصادی مشترک برای همه ی اعضای این اتحادیه است ، دلیل اصلی آن تعدد واقعیتهای ملی ، جغرافیایی ، سیاسی و اقتصادی در این اتحادیه بر میگردد . هر یک از کشورهای عضو روش متفاوتی برای برخورد با بحرانهای اقتصادی خود دارند ، گذشته از آنچه ذکر شد اشاره به ضعف یورو به عنوان پول مشترک الزامی است.
یکی از دلایلی که بریتانیا ، دانمارک و یا لهستان از بحران اقتصادی سال 2008 جان سالم به در بردند داشتن کنترل کامل بر پول ملی شان بود . اکنون تفکیک اقتصادی اساسی میان کشورهای اروپای جنوبی مانند ایتالیا و اسپانیا با کشورهایی مانند آلمان برقرار شده است . این کشورهای جنوبی اروپا عمدتا بدهی های بسیار سنگینی دارند که بخش قابل توجهی از آن غیرقابل پرداخت است ، به علاوه هنوز از بحران سال 2008 بیرون نیامده اند و همچنان در رکود به سر میبرند و بیکاری به خصوص بیکاری جوانان در این کشورها بیداد میکند . احزاب راست افراطی در این کشورها مانند حزب leganord در ایتالیا یا حزب vog در اسپانیا چاره را در خروج از اتحادیه اروپا می بینند مانند اتفاقی که در بریتانیا با برگزیت در حال رخ دادن است.
مهاجرت
ظهور احزاب راست در سالهای اخیر در کشورهای اروپایی تا حدودی نیز متاثر از حضور مهاجران بوده است. در واقع، که موج جدید ظهور احزاب راست افراطی واکنشی به پدیده مهاجرت گسترده به کشورهای اروپایی بوده است.
تاریخچه ی مهاجرت گسترده ی مسلمانان به دهه 1970 و 1980 باز میگردد . این موضوع همراه شد با استقلال تدریجی مستعمرات اروپائیان غربی و میانی . با توجه به این که این کشورها با کمبود نیروی کار روبرو بودند در قالب کارگر مهمان شروع به پذیرش مهاجرین از کشورهای عمدتا مسلمان کردند مانند مهاجران پاکستانی به انگلستان و یا مهاجران الجزایری به فرانسه و یا مهاجران ترک به آلمان . تصور اروپائیان این بود که پس از مدتی این کارگران به کشورهای خود بازمی گردند اما این تصور اشتباه بود . این مهاجرین باقی ماندند و شهروند کشورهای میزبان خود شدند ، حتی خانواده های خود را نیز همراه آوردند و در اروپا صاحب فرزند شدند و در این کشورها جاگیر شدند .
مشکلات اساسی از همین نقطه آغاز شد. مهاجران مسلمان همواره مناقشه برانگیزتر از سایر مناطق شمرده میشوند که این امر علل پیچیده ای دارد . در بعضی موارد این وضعیت صرفا نتیجه بیگانه هراسی ، نژادپرستی و تعصبات فرهنگی می باشد . برخی دیگر نیز نگرانند که تازه واردها خود را با جامعه میزبان تطبیق ندهند . مهاجران متهم میشوند که خودشان و فرزندانشان در نواحی مخصوص و بسته زندگی می کنند ، به صورتی که حتی پس از سالها اقامت زبان ملی کشور میزبان را نمیدانند که این اتهام تا حد بسیار زیادی به واقعیت نزدیک است. این اقلیت مسلمان نظام باورهایی دارد که با برخی ارزشهای جامعه اروپایی تضاد بنیادین دارد ، مانند حجاب که تفکیک جنسیتی مشخصی را باعث میشود که در این جوامع اروپایی به هیچ وجه پذیرفته نیست و این حجاب حتی به شکل و فرمهای رادیکالی مانند برقع درآمده که این مدل پوشش خشم جامعه ی میزبان اروپایی را برانگیخته .
این حساسیت و نفرت از مسلمانان پس از فاجعه ی 11 سپتامبر به مراتب عینی تر شد ، و بعد از آن مجموعه عملیات القاعده در لندن و مادرید این اضطراب را تشدید کرد . در بسیاری از کشورهای اروپایی اتفاقات مزبور به بحثهای تلخ درمورد هویت ملی دامن زد ، زیرا تروریستها اغلب از داخل جوامع اروپایی می آمدند . در پی ظهور داعش و بر اثر جنگ داخلی سوریه موج دیگری از خشونت در اروپا به راه افتاد . حادثه ی شارلی ابدو در ژانویه 2015 در پاریس ، حملات باتاکلان در سال 2016 که به مرگ 130 نفر انجامید ، بمب گذاری در فرودگاه بروکسل در مارس 2016 و حمله با کامیون به مردم پیاده در برلین ، لندن ، نیس و نیویورک از جمله این حوادث خشونت بار بودند . گروه کثیری از مسلمانان به خاطر جنگ سوریه و تبلیغات واعظان تندرو در اینترنت رادیکال شدند .
این حملات بار دیگر موضوع شهروندی و هویت ملی را در کانون توجه قرار داد ، زیرا بسیاری از مهاجمان شهروند همان کشورهای مورد حمله یا نسل دوم مهاجران بودند . بعدها معلوم شد بسیاری از کشورهای اروپایی مامن جمعیت کثیری از مهاجران خشمگینی هستند که در حد لازم در جوامع میزبان ادغام نشده اند و تعداد اندکی از آنها از ارزشهای مطلوب این جوامع متنفراند .
عامل دیگری که در این تفکیک و جدایی نقش مهمی دارد موقعیت جغرافیایی اروپاست و نزدیکی این قاره به خاورمیانه و شمال آفریقا . این نزدیکی جغرافیایی به طور غیر مستقیم باعث شده است که این جوامع مهاجر نه تنها هویت مذهبی بلکه حتی هویت ملی خود را نیز حفظ کنند در حالی که وقتی موقعیت جغرافیایی کشور میزبان بسیار از خاورمیانه و شمال آفریقا دور است مانند آمریکا ، استرالیا ، کانادا و نیوزیلند انطباق پذیری مهاجرین افزایش میابد برای مثال نسل دوم مسلمانانی که از خاورمیانه و شمال آفریقا به آمریکا و یا کانادا مهاجرت کرده اند تنها مذهب آن هم به شکلی لیبرال را به عنوان میراثی از نسل گذشته خود نگه داشته اند ولی هویت ملی آنها کاملا آمریکایی و یا کانادایی شده است.
پیشروی روسیه در شرق
از جمله دلایل دیگر در این خصوص موضوع روسیه است. روسیه در بخش شرقی اروپاست ، و در مواردی بسیار با دیگر بخشهای اروپا جنگیده است . جنگهای ناپلئون ، جنگهای جهانی اول و دوم و جنگ سرد همه بر سر وضعیت روسیه و ارتباطش با بقیه اروپا درگرفتند و هیچ یک از این جنگها گره این مشکل را نگشود ، زیرا که در پایان ، روسیه همچنان مستقل و یکپارچه باقی ماند و یا به پیروزی رسید . مشکل اینجاست که وجود روسیه ای یکپارچه همیشه خطری بالقوه بزرگ برای اروپا به شمار می آید .
روسیه پس از پایان جنگ سرد و سقوط اتحاد جماهیر شوروی از لحاظ ژئوپلیتیک در وضعیت بسیار بغرنجی قرار گرفت . سهم این کشور از دریای سیاه ناچیز شد ، کنترل کوه های قفقاز را از دست داد و با استقلال اوکراین ، بلاروس و کشورهای بالتیک منطقه ی حائل میان مرز این کشور تا مسکو پایتخت تقریبا از میان رفت . در درون خاک روسیه مناطق مسلمان نشین روسیه مانند چچن و داغستان بانگ استقلال طلبی سر دادند و روی به مبارزه ی مسلحانه با دولت مرکزی در مسکو آوردند . شرایط زمانی بدتر شد که تهدید اصلی امنیتی و جغرافیایی روسیه ، اعضای ناتو ، با حمایت آمریکا به دنبال جذب اوکراین و گرجستان در درون این پیمان رفتند.
با به قدرت رسیدن ولادیمیر پوتین در روسیه شورشهای چچن سرکوب شد ، نفوذ روسیه در گرجستان افزایش یافت . از پیوستن اوکراین و گرجستان به ناتو جلوگیری شد و افزایش قیمت نفت به روسیه کمک کرد تا اقتصاد خود را از آشوب تا حدودی خارج سازد . پوتین با افزایش نفوذ در شبه جزیره ی کریمه در اوکراین موفق شد شرایط برگزاری رفراندومی را فراهم کند که این شبه جزیره را از اوکراین جدا و به خاک روسیه ملحق میکند . همچنین این کشور وارد دو جنگ با گرجستان در آبخازیا و اوستیای جنوبی شد و این سرزمین ها را تصرف کرد.
روسیه تهدید استراتژیک بسیار نزدیکی برای اروپاست. روسیه تمایلی برای فتح اروپا ندارد . فقط می خواهد کنترل خود بر محدوده اتحاد شوروی پیشین را اعمال کند . از دیدگاه روسها، این کار هم کوششی منطقی برای برقرار کردن منطقه نفوذی محدود ، و هم اقدامی دفاعی به شمار میرود . این اقدام دفاعی زودتر از هر جای دیگری خطرش کشورهای کرانه بالتیک را تهدید میکند و این کشورها اکنون زیر پوشش نهادهای اروپایی قرار گرفته اند . اقدامات روسیه هر چند دفاعی هستند تهاجمی جلوه کرده اند که باعث واکنش شدید مردمان اروپای شرقی شده است . احزاب راست افراطی در اروپای شرقی مانند حزب قانون و عدالت لهستان با وعده ی جلوگیری از پیشروی روسیه در این کشورها به قدرت رسیده اند .
همچنین بسیاری از صاحبنظران معتقدند که بحران اقتصادی کنونی به ظهور و قدرتیابی بیشتر احزاب راست افراطی منجر خواهد شد. آنها به موفقیتهای حزب جبهه ملی در فرانسه و حزب طلوع طلایی در یونان اشاره میکنند. اگرچه موضوعاتی مانند مرزها و مهاجرت از دیرباز مورد توجه کشورهای اروپایی قرار داشته است، اما اثرات بحران اقتصادی و اتخاذ سیاستهای ریاضتی از سوی دولتهای اروپایی موجب شده است که اقبال بیشتری به برنامه ها و شعارهای احزاب راست افراطی بشود.
نگرانی در اروپا
بر اساس گزارشی که توسط موسسه نظرسنجی «YouGov» منتشر شده، 43 درصد از شهروندان هشت کشور اروپایی، رشد احزاب راست افراطی را به عنوان یک تهدید به شمار میآورند. این تحقیق با شرکت هشت هزار شهروند کشورهای آلمان، فرانسه، بلژیک، اسپانیا، ایتالیا، لهستان، سوئد و مجارستان صورت گرفته است.
شهروندان آلمان با 56 درصد بیشترین نگرانی را از رشد راست افراطی در کشورشان دارند. شهروندان کشورهای سوئد با 48 و اسپانیا با 45 درصد در ردههای بعدی قرار دارند.
از سوی دیگر وجود احزاب راست افراطی و قدرتیابی آنها میتواند چالشهای قابل توجهی را برای نظامهای سیاسی و اجتماعی در اروپا پدید بیاورد. هرچند حضور آنها ممکن است به بروز بحران دموکراتیک منجر نشود، اما موفقیت احزاب راست افراطی میتواند فضای سیاسی را در اروپا تغییر دهد و موجب افزایش عدم تساهل و تسامح در کشورهای اروپایی شود.
این امر از یک طرف میتواند موجب تضعیف انسجام اجتماعی و افزایش مهاجرستیزی شود و از سوی دیگر میتواند زمینه را برای رشد گرایشهای ملیگرایانه و تقویت اقدامات واگرایانه در اتحادیه اروپا فراهم نماید.
از سوی دیگر، با توجه به ماهیت ملیگرا و "دیگر" ستیز احزاب راستگرای افراطی و مخالفت آنها با روند همگرایی اروپایی، به هر میزان که این احزاب از قدرت و جایگاه برتری در عرصه سیاسی و اجتماعی اروپا برخوردار شوند، اتحادیه اروپا با چالشهای بیشتری مواجه خواهد شد. اگرچه تصور نمیشود که احزاب راستگرای افراطی مانند دهه 1930 بتوانند بر عرصه سیاسی اروپا تسلط پیدا کنند، اما قدرتیابی بیشتر این گروهها میتواند اثرات واگرایانهای برای اتحادیه اروپا داشته باشد.
