محسن حدادی
ماه با لبخند، گوشه‌ای ایستاده و به کرشمه‌های خورشید نگاه می‌کند؛ ابرها بازیگوشی می‌کنند و نسیم سرخوش از یک روز رنگین‌کمانی در کوچه‌های مدینه چرخ می‌زند و قاصدک‌ها را به دیوارهای کاهگلی خانه‌ای پر رفت و آمد هدیه می‌دهد...آواز گنجشک‌ها از بین‌ نخل‌های گیسو پریشان ملودی دل نوازی شده است در این روشنایی صبح!
مدینه اگرچه دلتنگ نازنین آفریده هستی بود اما لحظه‌شماری می‌کرد برای صدای کودکی که بعدها غریو «عاشقانه ـ عارفانه‌ای» شد در سرسرای تاریخ و ماند برای همیشه!
پیامبر(ص) در سفر بود و ابوتراب در خنکای دلپذیر یک گوشه از کنج دنج نگاه فاطمه(س) ذکر می‌گفت...ذکر می‌گفت و به آسمان چشم دوخته بود...و فاطمه گوشه دیگری از موسیقی محبت هستی را در لعل دل خود می‌نواخت...هر دو منتظر مسافری بودند که قرار بود نقشه‌خوان سرود سرخ انسانیت در سبزترین سفر عالم باشد.
آسمان که ستاره‌باران شد و سبدسبد لبخند بر ناز چهره بانوی آب نازل کرد؛ آن هنگام که پنج‌تن آل عبا در دل‌انگیزترین خاطره جمادی‌الاول و در پنجمین روز از پنجمین ماه از پنجمین سال حیات انقلاب پیامبر اعظم(ص) عطر شکوفه شکیبایی در قلب تاریخ انسانیت را در جان خود حس کردند، دختری دیگر که تاریخ‌ را دوباره ورق خواهد زد، چشم‌هایش را به روی دنیا باز کرد ...و چقدر بوی سیب داشت این شمیم تولد یک بانو!
*
کمی آنطرف‌تر اما صدای اشک چاهی به گوش ابوتراب می‌رسید و انگار داشت با ضربان قلب علی‌(ع) نجوا می‌کرد که «پرستار زخم‌های زار زمین از داغ‌ترین داغ دنیا در کربلایی‌ترین جغرافیای عالم آمده تا غم‌ها و رنج‌ها را در خود بریزد؛ بی‌چاه، بی‌همراه!
*
آفتاب نگاهش را گره زده بود به ایوان آیینه‌کاری چشم‌های همیشه‌ مهربان فاطمه(س) و گویا داشت با دل درددانه رسول زمزمه‌ می‌کرد «ای مادر پدر! تو خود مادر پدری دیگر را به دنیا آوردی، اسطوره عقلانیت و حکمت، صبر و ظفر؛ خدیجه‌ای دیگر...خدیجه‌ای که او هم «اسلام» را در 61 سالگی از گردنه‌ای صعب، عبور خواهد داد، باز هم با کاروان، چونان خدیجه محمد(ص)...»
*
تفسیر بی‌بدیل شیدایی و شکیبایی در دستان پیامبر(ص) بود و پهنای صورت گندم‌گون ایشان را تبسمی شده بود به رنگ فاصله! جبرائیل کاسه‌نقلی پیش رسول‌الله(ص) گرفت و در چشم‌هایش سلام حضرت محبوب موج‌ در موج شده بود. بوسه‌ای بر نوزاد زد و گفت: این دختر «امینةالله» است و نامش زینب!
*
صدای بال فرشتگان در آسمان مدینه منتشر می‌شد و بار دیگر عدد «پنج» از افتخاری دیگر قند در دل آب می‌کرد!
راستی بانو جان! بانوی حماسه و غزل!
«تـمام هستـی من خاک پـایتان بانو!
و جان عالم هستی فدایتان بانو!»
منبع: خبر

ما را دنبال کنید

به اشتراک گذاری این مطلب!
مطالب مرتبط
نظرات
میثم -> 1389/01/31
پاسخ

بانویی به بزرگی کربلا

مشتی -> 1389/01/31
پاسخ

عالی بود محسن جان

کاربر مهمان -> 1389/02/01
پاسخ

با سلام متن بسیار قشنگی بود خیلی ممنون

کاربر مهمان -> 1389/02/01
پاسخ

بانوی حماسه و "غزل" . . .؟!؟

مجید -> 1389/02/01
پاسخ

آوردن عنوان" بانوی غزل" برای حضرت زینب مناسبت وموضوعیت ندارد، بهتر بود به این جنبه از جایگاه و شخصیت آن بانو توجه میشد که آن بزرگوار در خانواده وحی و زیر نظر والدینی معصوم رشد کرده و تربیت شده است

علی رضا -> 1389/02/01
پاسخ

سه بار خوندمش جز یک عیب ظاهری(درددانه) مملو از احساس بود و یک عالمه رنگ و تصویر زیبا.

نظر شما

نظرهای حاوی توهین، افترا یا نوشته‌شده با حروف لاتین (فینگلیش) منتشر نمی‌شوند.

نظرسنجیآرشیو
نظرسنجی
آخرین اخبار