•
مرجعیت آینده چه اندازه با مرجعیت کنونی متفاوت خواهد بود؟
واقعیت این است که تاریخ آینده مرجعیت با تاریخ گذشته آن، چندان تفاوتی نخواهد داشت. اگر هم تفاوتی باشد بیش از همه به تغییراتی بازمیگردد که در موضوعات پدید خواهد آمد و مرجعیت را وادار خواهد کرد بر حسب آنها در برخی از فتاوی خود بازنگری کرده یا توسعهای در آن بدهد، اما ماهیت قضیه مرجعیت، چندان تفاوت و تغییری نخواهد کرد. دلیل آن نیز این است که چهارچوب دین یکسان باقی خواهد ماند و هر گونه تغییری در آن دشوار خواهد بود.
انقلابهایی که به طور معمول درباره تحولخواهی در بینشهای دینی رخ میدهد و سبب تغییر در بینش دینی جاری میشود، بیش از آن که مرجعیت دینی را تحت تأثیر قرار دهد، بخشی از بدنه جامعه را که آن تغییر رویه را پذیرفته، از مجموعه جدا میکند. بازگشت این بخش به بدنه چندان بعید نیست. نگاهی به گذشته مرجعیت تا وضعیت امروز آن، نشانگر یکنواختی آن در بستری است که تقریبا ادیان دیگر هم همان راه را پیموده و میپیمایند. دنیای جدید هرچند از سر نفرت از دین پدید آمد، اما با همه امکاناتش نتوانسته است تغییر عمدهای در ساختار کلیسای مسیحیت یا مسجد مسلمانی بدهد، زیرا همان گونه که میبینیم مرجعیت پاپ یکسره باقی مانده است.
روشن است که قدرت پاپ به دلیل تقویت جناحهای غیر دینی یا لائیک در غرب کاهش یافته، اما سیستم و نظم دستگاه واتیکان و بینشهای آن تفاوت چندانی نکرده است، این یعنی این که مرجعیت سنتی باز هم در همان راه ادامه خواهد داد.
• پس تفاوت میان مرجعیتها در برخی از ادوار گذشته چه توجیهی خواهد داشت؟
این تفاوتها در اصل به ویژگیهای شخصی برخی از مراجع از یک سو و نوع نگاه آن به دین که البته ظرفیت آن از یک حدی فراتر نخواهد رفت، باز میگردد. به طور معمول، باید هر دو مورد در یک مرجع دینی محقق شود تا انعکاسی در موضعگیری متفاوت او نسبت به دیگران پدید آید. از این دو، دومی مهمتر است، چون تنها در افراد بسیار معدودی یافت میشود؛ برای مثال، مرجعی مانند آیتالله بروجردی، نمونهای است که تا اندازه زیادی منحصر به فرد است. تقریبا همه چیز او منهای مرجعیت سنتی با همان چهارچوبههایش متفاوت با دیگران است. اگر بنا بود کسی راه مرجعیت را عوض کند، او بود.
اما آن تفاوت بینش هم چهارچوب را تغییر نمیدهد؛ یعنی نمیتواند تغییر بدهد، چون این تغییر بیش از حد شدنی نیست. به نظر من، ساختن یک مذهب تازه، گاه راحتتر از تغییر چهارچوبهاست. درواقع همین استواری چهارچوب است که برخی از تجدیدنظر طلبیها را به خلق مذهب و حتی دین میکشاند، چون احساس میکنند در بدنه مرجعیت نمیتوانند وارد شوند. البته راههای دیگری هم برای خلاصی از مرجعیت طراحی میشود؛ برای نمونه، رد نگاه شریعتگرایانه به دین و جایگزینی نگرشهای عارفانه و صوفیانه. این امر البته منحصر به جریانهای نوگرا نیست. برخی از مدافعان نگرههای صوفیانه و قطبگرایانه به مرجعیت با دید یک مانع مینگرند و آن را کنار میگذارند تا بتوانند تغییرات مورد نظر را پدید آورند. محور بحث من این قبیل تلاشها نیست، بلکه برای نشان دادن این نکته هست که مرجعیت دینی به سادگی قابل تحول نیست، چون مطلوب هم نیست.
• مرجعیت امام خمینی را با تفاوتهایی که در آن پدید آمد، چگونه با آنچه گفته شد، تحلیل میکنید؟
یک تفاوت مهم بین امام با مرجعیتی دینی ـ سنتی که از آغاز تاکنون بوده، وجود دارد. البته وضع ایشان تا اندازهای شبیه محقق کرکی است و این مطالب را تا اندازهای بر او هم میتوان صادق دانست. امام مرجعی است که به قدرت سیاسی دست یافت. این را اصلا نباید فراموش کرد، چرا که سبب میشود یک مرجع دینی با واقعیات موجود درگیر شود و مانند امام واقعبین باشد؛ نخست این که از صحنه کنار نرود و دوم آنکه بپذیرد که شرایط متفاوت است. این وضعیت را مراجع دیگر ما منهای آیتالله خامنهای که مشابه همان وضعیت را دارد، ندارند. ببینید این تجربه مهمی است. شما وقتی در درس و بحث شرکت میکنید، ایدهآل را در نظر میگیرید. مدینه فاضله ترسیم میکنید، اما وقتی در عمل و برابر واقعیات هستید، خیلی هنر کنید، همچنان بر مدینه فاضله و ایدهآلها تأکید میکنید، ولی از سوی دیگر به واقعیات تن میدهید و تحقق کامل آن ایدهآلها را به آینده حواله میکنید. مرجعیت امام از نوعی است که درگیر واقعیات شد. مراجع دیگر امکان چنین تجربهای را نداشتند و حتی تصور چنین صحنهای برای کسی که صرفا در مدرسه به مباحث تئوریک میپردازد، تا حدی دشوار است. این وضعیت، بسیار حساس و به گونهای است که تنها در درگیر شدن عملی با آن تصور میشود؛ بنابراین، وضعیت امام خمینی و مرجعیت ایشان را نمیتوان با سیر طبیعی مرجعیت سنتی تطبیق کرد. خود امام نیز تا آنجا که به مباحث فقهی و دینی مربوط میشد، همان چهارچوب سنتی را رعایت میکرد. ضمن آن که به دلیل درگیر شدن با واقعیات، بحث زمان و مکان را مطرح کردند، اما این امر چشمانداز گویایی در زمینه استنباط حوزوی دستکم تاکنون نداشته است. البته کسانی این راه را رفتهاند و برخی از فتاوی جدید هم دادند، اما مقبول بستر عمومی قرار نگرفت. شاید یکی از نزدیکترین افراد به این نوع استنباط آقای آیتالله جناتی بود. البته نوع دیگری از برداشتهای فقهی هم از سوی برخی مراجع مانند آیتالله صانعی مطرح شد که توهم همسویی گسترده با خط نوگرایانه داشت و به همین دلیل، آنها هم عمومی نشده و مقبول واقع نشد.
میماند تحقیقات فردی برخی از طلاب فاضل در زمینههای فقهی که چیزی بیش از قیل و قال مدرسهای نیست و این را که در آینده بتواند وضعیت عمومیتری به خود بگیرد، اکنون نمیشود پیشبینی کرد. به هر حال، همین که حکومت دست مرجعیت آمد، میتوان تصور کرد تفاوتهایی پدید آید. این یک امتیاز است، اما روشن است که اگر این امر جدیتر شود، راه مرجعیت دینی سنتی را از حکومت جدا میکند. به نظرم ما قدری به این محور نزدیک شدهایم و این البته چیز خوبی نیست. باید راهکاری برای آن یافت.
• چرا آیتالله بروجردی مورد کاملا متفاوتی است؛ آیا در آینده مانند آن خواهد بود؟
به نظرم اگر بگوییم شرایط موجود آن زمان، مرجعیت شیعه را وادار کرده بود تا مانند آیتالله بروجردی ظهور یابد، باید پس از انقلاب هم مرجعیت سنتی شیعه در حوزهها، همان گونه ظهور میکرد که تقریبا نکرد. اساسا رفتارهای متفاوت آیتالله بروجردی باید به ویژگیهای خود او مربوط باشد؛ هم از حیث رفتاری و هم از حیث علمی و نگاه فرهنگی. مثلا فتوایی که شیخ شلتوت داد، شگفت و در تاریخ شیعه و سنی بیسابقه است. باید آنها چیزی در آیتالله بروجردی دیده باشند که این گونه فتوایی داده باشند. در آن سالها البته نمونههای محدودی در سرزمینهای عربی مانند ایشان بود که آن هم باز به ویژگیها و فضای زندگی خاص آنان بازمیگشت؛ مثل سید محسن امین و مرحوم شرفالدین، اما اصولا ساختار عمومی حوزه نه در نجف و نه در قم بر پایه نوعی تغییر و دگردیسی در مفهوم مرجعیت بنیاد نشده بود. آیتالله بروجردی، نمونهای منحصر به فرد بود که ویژگیهای منحصر به فردش، اسباب تفاوت او با دیگران را فراهم آورده بود. به نظرم هماکنون در چهارچوب مرجعیت حوزهای ـ نه مرجعیت سیاسی ـ آن هم به نسبت زمانه که الزامات فراوانی برای فراخاندیشی دارد، وضع مطلوبی نداریم؛ این به معنای آن نیست که تعیین تکلیف میکنیم چون ما مقلدیم، بلکه در مقایسه میان ادوار گوناگون به این نتیجه میرسیم.
• بالاخره این تغییراتی که در عالم رخ داده، تأثیرش را خواهد گذاشت یا نه؟
این آرزویی بوده که پیرامون مشروطه وجود داشته، اما اتفاق نیفتاده است. این که یک آرزو مداوم بوده، دلیلش آن است که در حول و حوش مشروطه همه مترصد بودند همه چیز عوض شود. اصلا تغییر و عوض شدن اصل بود، اما این آروز محقق نشد، چون اولا همان گونه که گفتم، چهارچوب خیلی محکم است و دیگر این که بسیاری از این تغییرات، در ظاهر مهم و لازم مینماید، نه در الواقع. باز هم تأکید میکنم. هیچ امر تازهای رخ نمیدهد. تغییرات مختصری که دیده میشود، بنیادی نیست؛ یعنی نسبت به آن چهارچوبهای که مرجعیت ستونهایش بر آن است، بنیادی نیست.
برخی گمان میکنند چون کامپیوتر در حوزه آمده، مرجعیت متحول میشود. مگر قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ اشتباهی که میشود، این است که دین با ایدئولوژیهای جاری مقایسه میشود. اصطلاح تجدیدنظرطلبی که باب میل ایدئولوژیهاست، برای دین استفاده میشود، در حالی که این اتفاق از اساس افتادنی نیست. اگر دین به این روز بیفتد، اعتبارش به کلی از میان میرود، در حالی که در ایدئولوژیهای روز این اتفاق میمون و مبارک است و حتی اگر کل ایدئولوژی هم عوض شود، چیز مقدسی نبوده و نیست که نگرانی کسی را در پی داشته باشد. کسانی که دین را از تقدس میاندازند، امید دارند آن را در حد یک ایدئولوژی تنزل دهند تا بتوانند راحتتر تغییرش دهند. کسانی که مانع را «شریعت گرایی» میدانند، امید دارند با تردیدهای هرمنوتیکال یا تردید در نص وحی، راه را برای سست کردن ابزارهای مرجعیت که تمسک به نصوص دینی است، فراهم کنند.
این درست است که اگر پایههای شریعت سست شود، مرجعیت به طور بنیادی فلسفه وجودیاش را از دست میدهد، اما این تردید انجام شدنی نیست. این بحثها مدرسی خواهد ماند و به حوزه دینداری عمومی دست کم به این سادگی نخواهد رسید. دین در هر حال باید وضعیت ثابت داشته باشد تا حالت دین بودن آن حفظ شود. تمسک به این که برداشتها مختلف است، پس مفهوم دین متغییر است و به این ترتیب باید مثلا مرجعیت هم نظام جدیدی یابد با کارکرد جدید، یک مغالطه است. بنیاد دین یکی است، برای همین تغییر دادن آن هم کار آسانی نیست. این مغالطه مثل همان مغالطه بلاشر ـ قرآن شناس غربی ـ است که میگوید: چون اختلاف قرائات قرآنی هست، پس کتاب مسلمانان تحریف شدهترین آنهاست، در حالی که این استدلال نیست، مغالطه است. این قرائات بر سر اعراب کلمات است، نه تفاوتهای بنیادی که مثلا میان اناجیل هست.
• تغییراتی که در عرصه فتاوی جدید شاهد آن هستیم چیست؟ آیا اینها نشانگر آن نیست که روشها و متدهای متفاوتی وجود دارد و احتمال دارد که در آینده، زاویه این اختلافات و تفاوتها بیشتر شود؟
به نظرم باید پرسید: وظیفه مرجعیت چیست و انتظارات از آن تا کجاست؟ وظیفه مرجعیت بر پایه قاعده و پایه قانون تقلید، همان رجوع جاهل به عالم است که یک اصل عقلایی است. البته در دین به دلیل سازمان دینی که هم در مسیحیت و اسلام از هر دو نوع سنی و شیعه آن هست، نوعی حکومت محدود هم در این مرجعیت پیش بینی میشود، اما اساس اداره علمی مقلدان است. بخشی از این حکومت به مختصر پولی برمیگردد که به عنوان زکات، خمس یا موقوفات برای مصارف دینی میرسد و معمولا نمیتواند تغییر عمدهای در مناسبات اقتصادی جامعه پدید آورد؛ بنابراین نباید انتظار تغییر اساسی در مرجعیت در تعامل با نظام جاری داشت. این که گاهی تصور میشود مرجعیت در یک دوره با دوره دیگر متفاوت است، مبنایی دارد؛ به واقع چون اعتبار دین و مقدسات احکام آن به اندازهای است که حتی با تغییر یک فتوا چنین تصور میشود که گویی یک تفاوت مهمی رخ داده است. مثلا وقتی میشنوید که آیتالله بروجردی به مرحوم میرزا محمد تقی قمی که از طرف ایشان دارالتقریب مصر را گسترش داد، اجازه داده است که اگر در مجلسی دست ندادن با یک زن نامحرم، نوعی هتک حرمت تلقی شود، دست دادن ایرادی ندارد، (صرف نظر از این که این انتساب درست باشد یا نه و باید در این باره تحقیق کرد) مسأله آن قدر مهم میشود که صدای آن به همه جا میرسد و گویی، مرجعیت نگاهش را عوض کرده است. این در حالی است که امر میتواند یک مبنای فقهی معمولی داشته باشد، حال آن که در مجموعه فقه، این امر جای مهمی را اشغال نمیکند. در واقع با صدور چنین فتوایی حتی اگر درست باشد، اتفاق مهمی نخواهد افتاد. دلیلش آن است که ما در مقایسه با زمان مشروطه، همچنان همان دیدگاهها را داریم. شاید حتی برخی بگویند که شماری از علمای آن دوره، نگاه بازتری در مقایسه با علمای عصر ما داشتند. در اطراف مشروطه سخنان مهمی زده شد. شاگردان آخوند خراسانی که درگیر با مشروطه بود، نگاه بازتری داشتند، اما به نظر من، حتی کسی مانند آیتالله سیدابوالحسن اصفهانی که متعلق به این مکتب بود، همان خط مرجعیت سنتی را ادامه داد. دلیلش آن است که ما در یک مدار دور میزنیم و بیرون از آن که خط قرمز دین نامیده میشود، نخواهیم رفت. مرجعیت حصار این دایره است و برخی از تفاوتها نباید ما را به اشتباه بیندازد.
به همان تفاوت بینش برگردیم. دو جا تغییر و تفاوت را پذیرفتید؛ یکی در عرصه مرجعیتی که در سیاست دستی دارد و دیگری مرجعی که بینش بازتری مانند آیتالله بروجردی دارد. جز این به نظر شما تغییر مهمی رخ نخواهد داد؟
به این سادگی تغییری رخ نخواهد داد. یک رشته تحول و تفاوت به همان نگاه و بینشی بر میگردد که اشاره کردم، اما آن هم به این معنا نیست که ممتد و مستمر و رو به بالا باشد. اشاره کردم دایره نگاه آیتالله بروجردی در مقایسه با بسیاری از کسانی که پس از ایشان آمدند، بازتر بود. این تفاوت جدی هم بود، نه آن که تحمیلی یا برای نشان دادن باشد. ایشان دایره تشیع را باز میدیدند، نه آن که آن را به صورت فرقهای ببینند. روی وجه بیرونی تشیع، بیش از شعایر درونی آن توجه و تأکید داشتند. این در حالی است که هماکنون برخی دقیقا عکس این فکر را دارند.
آیتالله بروجردی به طور بنیادی و جدی چنین میاندیشید که تشیع باید در کنار مذاهب دیگر اسلامی، یک کل را تشکیل دهد. در عین حال، برای ترویج دانش اهل بیت و نام آنها فعالیت میکرد. دوستی دانشمند میگفت ایشان به یکی از علمای شیعه که در مصر بود میفرمود: لازم نیست کسی مثل مصطفی عقاد برای شما کتاب در موضوعات مذهبی مورد علاقه شما بنویسد، بلکه همین قدر که در داستانی که مثلا مینویسد، یک ضربالمثل به کار ببرد که نام علی و حسین در آن باشد، کفایت میکند. در این موارد هم باید به او کمک کنید تا همین قدر این ارزشها را وارد کتابهایش کند.
آقای بروجردی بدون تردید، تحت تأثیر استادانش در نجف یا حتی آن گونه که گفته میشود اصفهان بوده است. هماکنون آیتالله سیستانی بر پایه همین تجربه سیاسی که از ایشان سراغ داریم، به نظر میرسد همین بینش فراخ را دارد. ایشان خیلی مطالعه میکند و دقیقا جریانهای فکری را میشناسد. شما از هر کسی که با آیتالله سیستانی دیدار کرده بپرسید، خواهید شنید که ایشان فلان کتاب و فلان کتاب را خوانده است. متأسفانه، به تازگی دیدم خانمی گفته بود که چون کتاب من را خوانده، پس من را تأیید کرده است. در حالی که ایشان یکسره مطالعه میکند. نتیجهاش هم همین است که شرایط سیاسی عراق و سیاست جهانی را درست درک میکند و جایی را با جایی اشتباه نمیگیرد.
یک بار یکی از دوستان نجفی بنده میفرمود که فضای نجف و سنت فکری در آنجا، بسیار بازتر از فضای فکری قم بوده است. طبیعی است وقتی یک مرجع در چنین حوزهای تربیت شود، چنین نگاهی را خواهد داشت. فهم سختگیرانه از مذهب و تنگ کردن دایره آن دشواریهای خاص خود دارد که ما کم و بیش درگیر آن هستیم.
• به تردیدهایی که درباره مرجعیت صورت میگیرد، اشاره کردید و به ویژه روی خط صوفیانه تأکید کردید. گمان میکنید این وضعیت در آینده چه مسیری را پشت سر خواهد گذاشت؟
به نظرم من چند جریان از درون این نگاه برآمده است. نخستین آنها همان نزاع کهنه صوفیان و فقیهان است که در تاریخ وجود داشته است. صوفیان همیشه فقیهان را مانع عمده در راه خویش میدیده و آنان را به عنوان علمای قشری محکوم میکردند. متقابلا فقیهان نیز آنان را از دایره دین خارج یا روی مرز دانسته و حجیتی برای سخنان آنان قایل نبودند.
دوم جریان نوگرایی که اصل «اجرای شریعت» را که از شعارهای اصلی اسلامگرایان در پنجاه ـ شصت سال گذشته بود، قبول ندارد و با انگیزههای گوناگون از جمله مخالفت قاطع آن با برخی از اصول حقوق بشری غرب آن را نمیپذیرد. این جریان مرجعیت دینی را مبتنی بر نوعی نگرش انتظار حداکثری از دین میداند. تکیه روی اسلام عرفانی با این زاویه دید، ربطی به تقویت جریان صوفیانه قدیمی ندارد، بلکه از سر ارادت به نظام حقوق بشری جدید است که در تعارض آشکار با برخی از قوانین شریعت و نصوص قرآن دارد.
سالها پیش، آقای اکبر گنجی این بحث را مطرح کرد و اکنون هم کسانی راهکاری پیدا کردهاند که با انکار حجیت ظواهر کتاب در قالب یک بحث هرمنوتیکی میتوان آن مسیر را تقویت کرد.
سومین جریان، نه صوفیانه است و نه نوگرایانه، بلکه نوعی تلفیق قطبگرایانه و غیبگویانه است. کسانی هم که این طرز فکر را میپذیرند، راهی میان رمالی قدیم و قطبگرایی صوفیانه و شیخپروری را برگزیدهاند. گاهی هم این مطالب را با گفتمانی ویژه از مباحث مهدویت گره زده و مرجعیت را دور میزنند.
بابیتی که سیدعلی محمد باب در حوالی سال 1260 ق درست کرد، با انکار مرجعیت آغاز شد. وقتی سید محمدعلی باب، خود مستقیم با منبع شریعت ارتباط دارد، دیگر چه نیازی به مرجعیت است؟ این مطالب را نخست شیخ احمد احسایی، استاد سید کاظم رشتی باب کرد. حدیث که نقل میکرد، مستقیم از امام معصوم روایت میکرد و میگفت، نیازی به ذکر مشایخ اجازهاش ندارد، چون با مبدأ در تماس است. این نگره به بابیت منجر شد. ما همواره رشتههای ضعیفی از این ماجرا را به عنوان تهدیدی برای مرجعیت شیعه داشتهایم.
به هر حال، مجموعهای از این نگرشها برای آینده مرجعیت، خطرناک هستند و ممکن است مشکلاتی را به طور جدی ایجاد کنند. با این حال، باور من این است که مرجعیت سنتی امروز همانند گذشته نیرومند است، به ویژه مرجعیت سنتی که توانسته است رشته سیاست را در دست داشته باشد، پشتوانه استواری برای مرجعیت به شمار میرود.
به نظرم این درست است که امام اجازه دادند شرط اجتهاد برای رهبری کافی باشد، اما دست کم، باید این اجتهاد به اندازهای نیرومند باشد که مرجعیت سنتی را ولو در کنار دیگر مراجع همراه خود داشته باشد. این حلقه وصلی میان مرجعیت سنتی و مرجعیت سیاسی خواهد بود و این امتیاز جمهوری اسلامی است.
منبع: کتابخانه تاریخ ایران و اسلام
مرجعیت آینده چه اندازه با مرجعیت کنونی متفاوت خواهد بود؟واقعیت این است که تاریخ آینده مرجعیت با تاریخ گذشته آن، چندان تفاوتی نخواهد داشت. اگر هم تفاوتی باشد بیش از همه به تغییراتی بازمیگردد که در موضوعات پدید خواهد آمد و مرجعیت را وادار خواهد کرد بر حسب آنها در برخی از فتاوی خود بازنگری کرده یا توسعهای در آن بدهد، اما ماهیت قضیه مرجعیت، چندان تفاوت و تغییری نخواهد کرد. دلیل آن نیز این است که چهارچوب دین یکسان باقی خواهد ماند و هر گونه تغییری در آن دشوار خواهد بود.
انقلابهایی که به طور معمول درباره تحولخواهی در بینشهای دینی رخ میدهد و سبب تغییر در بینش دینی جاری میشود، بیش از آن که مرجعیت دینی را تحت تأثیر قرار دهد، بخشی از بدنه جامعه را که آن تغییر رویه را پذیرفته، از مجموعه جدا میکند. بازگشت این بخش به بدنه چندان بعید نیست. نگاهی به گذشته مرجعیت تا وضعیت امروز آن، نشانگر یکنواختی آن در بستری است که تقریبا ادیان دیگر هم همان راه را پیموده و میپیمایند. دنیای جدید هرچند از سر نفرت از دین پدید آمد، اما با همه امکاناتش نتوانسته است تغییر عمدهای در ساختار کلیسای مسیحیت یا مسجد مسلمانی بدهد، زیرا همان گونه که میبینیم مرجعیت پاپ یکسره باقی مانده است.
روشن است که قدرت پاپ به دلیل تقویت جناحهای غیر دینی یا لائیک در غرب کاهش یافته، اما سیستم و نظم دستگاه واتیکان و بینشهای آن تفاوت چندانی نکرده است، این یعنی این که مرجعیت سنتی باز هم در همان راه ادامه خواهد داد.
• پس تفاوت میان مرجعیتها در برخی از ادوار گذشته چه توجیهی خواهد داشت؟
این تفاوتها در اصل به ویژگیهای شخصی برخی از مراجع از یک سو و نوع نگاه آن به دین که البته ظرفیت آن از یک حدی فراتر نخواهد رفت، باز میگردد. به طور معمول، باید هر دو مورد در یک مرجع دینی محقق شود تا انعکاسی در موضعگیری متفاوت او نسبت به دیگران پدید آید. از این دو، دومی مهمتر است، چون تنها در افراد بسیار معدودی یافت میشود؛ برای مثال، مرجعی مانند آیتالله بروجردی، نمونهای است که تا اندازه زیادی منحصر به فرد است. تقریبا همه چیز او منهای مرجعیت سنتی با همان چهارچوبههایش متفاوت با دیگران است. اگر بنا بود کسی راه مرجعیت را عوض کند، او بود.
اما آن تفاوت بینش هم چهارچوب را تغییر نمیدهد؛ یعنی نمیتواند تغییر بدهد، چون این تغییر بیش از حد شدنی نیست. به نظر من، ساختن یک مذهب تازه، گاه راحتتر از تغییر چهارچوبهاست. درواقع همین استواری چهارچوب است که برخی از تجدیدنظر طلبیها را به خلق مذهب و حتی دین میکشاند، چون احساس میکنند در بدنه مرجعیت نمیتوانند وارد شوند. البته راههای دیگری هم برای خلاصی از مرجعیت طراحی میشود؛ برای نمونه، رد نگاه شریعتگرایانه به دین و جایگزینی نگرشهای عارفانه و صوفیانه. این امر البته منحصر به جریانهای نوگرا نیست. برخی از مدافعان نگرههای صوفیانه و قطبگرایانه به مرجعیت با دید یک مانع مینگرند و آن را کنار میگذارند تا بتوانند تغییرات مورد نظر را پدید آورند. محور بحث من این قبیل تلاشها نیست، بلکه برای نشان دادن این نکته هست که مرجعیت دینی به سادگی قابل تحول نیست، چون مطلوب هم نیست.
• مرجعیت امام خمینی را با تفاوتهایی که در آن پدید آمد، چگونه با آنچه گفته شد، تحلیل میکنید؟
یک تفاوت مهم بین امام با مرجعیتی دینی ـ سنتی که از آغاز تاکنون بوده، وجود دارد. البته وضع ایشان تا اندازهای شبیه محقق کرکی است و این مطالب را تا اندازهای بر او هم میتوان صادق دانست. امام مرجعی است که به قدرت سیاسی دست یافت. این را اصلا نباید فراموش کرد، چرا که سبب میشود یک مرجع دینی با واقعیات موجود درگیر شود و مانند امام واقعبین باشد؛ نخست این که از صحنه کنار نرود و دوم آنکه بپذیرد که شرایط متفاوت است. این وضعیت را مراجع دیگر ما منهای آیتالله خامنهای که مشابه همان وضعیت را دارد، ندارند. ببینید این تجربه مهمی است. شما وقتی در درس و بحث شرکت میکنید، ایدهآل را در نظر میگیرید. مدینه فاضله ترسیم میکنید، اما وقتی در عمل و برابر واقعیات هستید، خیلی هنر کنید، همچنان بر مدینه فاضله و ایدهآلها تأکید میکنید، ولی از سوی دیگر به واقعیات تن میدهید و تحقق کامل آن ایدهآلها را به آینده حواله میکنید. مرجعیت امام از نوعی است که درگیر واقعیات شد. مراجع دیگر امکان چنین تجربهای را نداشتند و حتی تصور چنین صحنهای برای کسی که صرفا در مدرسه به مباحث تئوریک میپردازد، تا حدی دشوار است. این وضعیت، بسیار حساس و به گونهای است که تنها در درگیر شدن عملی با آن تصور میشود؛ بنابراین، وضعیت امام خمینی و مرجعیت ایشان را نمیتوان با سیر طبیعی مرجعیت سنتی تطبیق کرد. خود امام نیز تا آنجا که به مباحث فقهی و دینی مربوط میشد، همان چهارچوب سنتی را رعایت میکرد. ضمن آن که به دلیل درگیر شدن با واقعیات، بحث زمان و مکان را مطرح کردند، اما این امر چشمانداز گویایی در زمینه استنباط حوزوی دستکم تاکنون نداشته است. البته کسانی این راه را رفتهاند و برخی از فتاوی جدید هم دادند، اما مقبول بستر عمومی قرار نگرفت. شاید یکی از نزدیکترین افراد به این نوع استنباط آقای آیتالله جناتی بود. البته نوع دیگری از برداشتهای فقهی هم از سوی برخی مراجع مانند آیتالله صانعی مطرح شد که توهم همسویی گسترده با خط نوگرایانه داشت و به همین دلیل، آنها هم عمومی نشده و مقبول واقع نشد.
میماند تحقیقات فردی برخی از طلاب فاضل در زمینههای فقهی که چیزی بیش از قیل و قال مدرسهای نیست و این را که در آینده بتواند وضعیت عمومیتری به خود بگیرد، اکنون نمیشود پیشبینی کرد. به هر حال، همین که حکومت دست مرجعیت آمد، میتوان تصور کرد تفاوتهایی پدید آید. این یک امتیاز است، اما روشن است که اگر این امر جدیتر شود، راه مرجعیت دینی سنتی را از حکومت جدا میکند. به نظرم ما قدری به این محور نزدیک شدهایم و این البته چیز خوبی نیست. باید راهکاری برای آن یافت.
• چرا آیتالله بروجردی مورد کاملا متفاوتی است؛ آیا در آینده مانند آن خواهد بود؟
به نظرم اگر بگوییم شرایط موجود آن زمان، مرجعیت شیعه را وادار کرده بود تا مانند آیتالله بروجردی ظهور یابد، باید پس از انقلاب هم مرجعیت سنتی شیعه در حوزهها، همان گونه ظهور میکرد که تقریبا نکرد. اساسا رفتارهای متفاوت آیتالله بروجردی باید به ویژگیهای خود او مربوط باشد؛ هم از حیث رفتاری و هم از حیث علمی و نگاه فرهنگی. مثلا فتوایی که شیخ شلتوت داد، شگفت و در تاریخ شیعه و سنی بیسابقه است. باید آنها چیزی در آیتالله بروجردی دیده باشند که این گونه فتوایی داده باشند. در آن سالها البته نمونههای محدودی در سرزمینهای عربی مانند ایشان بود که آن هم باز به ویژگیها و فضای زندگی خاص آنان بازمیگشت؛ مثل سید محسن امین و مرحوم شرفالدین، اما اصولا ساختار عمومی حوزه نه در نجف و نه در قم بر پایه نوعی تغییر و دگردیسی در مفهوم مرجعیت بنیاد نشده بود. آیتالله بروجردی، نمونهای منحصر به فرد بود که ویژگیهای منحصر به فردش، اسباب تفاوت او با دیگران را فراهم آورده بود. به نظرم هماکنون در چهارچوب مرجعیت حوزهای ـ نه مرجعیت سیاسی ـ آن هم به نسبت زمانه که الزامات فراوانی برای فراخاندیشی دارد، وضع مطلوبی نداریم؛ این به معنای آن نیست که تعیین تکلیف میکنیم چون ما مقلدیم، بلکه در مقایسه میان ادوار گوناگون به این نتیجه میرسیم.
• بالاخره این تغییراتی که در عالم رخ داده، تأثیرش را خواهد گذاشت یا نه؟
این آرزویی بوده که پیرامون مشروطه وجود داشته، اما اتفاق نیفتاده است. این که یک آرزو مداوم بوده، دلیلش آن است که در حول و حوش مشروطه همه مترصد بودند همه چیز عوض شود. اصلا تغییر و عوض شدن اصل بود، اما این آروز محقق نشد، چون اولا همان گونه که گفتم، چهارچوب خیلی محکم است و دیگر این که بسیاری از این تغییرات، در ظاهر مهم و لازم مینماید، نه در الواقع. باز هم تأکید میکنم. هیچ امر تازهای رخ نمیدهد. تغییرات مختصری که دیده میشود، بنیادی نیست؛ یعنی نسبت به آن چهارچوبهای که مرجعیت ستونهایش بر آن است، بنیادی نیست.
برخی گمان میکنند چون کامپیوتر در حوزه آمده، مرجعیت متحول میشود. مگر قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ اشتباهی که میشود، این است که دین با ایدئولوژیهای جاری مقایسه میشود. اصطلاح تجدیدنظرطلبی که باب میل ایدئولوژیهاست، برای دین استفاده میشود، در حالی که این اتفاق از اساس افتادنی نیست. اگر دین به این روز بیفتد، اعتبارش به کلی از میان میرود، در حالی که در ایدئولوژیهای روز این اتفاق میمون و مبارک است و حتی اگر کل ایدئولوژی هم عوض شود، چیز مقدسی نبوده و نیست که نگرانی کسی را در پی داشته باشد. کسانی که دین را از تقدس میاندازند، امید دارند آن را در حد یک ایدئولوژی تنزل دهند تا بتوانند راحتتر تغییرش دهند. کسانی که مانع را «شریعت گرایی» میدانند، امید دارند با تردیدهای هرمنوتیکال یا تردید در نص وحی، راه را برای سست کردن ابزارهای مرجعیت که تمسک به نصوص دینی است، فراهم کنند.
این درست است که اگر پایههای شریعت سست شود، مرجعیت به طور بنیادی فلسفه وجودیاش را از دست میدهد، اما این تردید انجام شدنی نیست. این بحثها مدرسی خواهد ماند و به حوزه دینداری عمومی دست کم به این سادگی نخواهد رسید. دین در هر حال باید وضعیت ثابت داشته باشد تا حالت دین بودن آن حفظ شود. تمسک به این که برداشتها مختلف است، پس مفهوم دین متغییر است و به این ترتیب باید مثلا مرجعیت هم نظام جدیدی یابد با کارکرد جدید، یک مغالطه است. بنیاد دین یکی است، برای همین تغییر دادن آن هم کار آسانی نیست. این مغالطه مثل همان مغالطه بلاشر ـ قرآن شناس غربی ـ است که میگوید: چون اختلاف قرائات قرآنی هست، پس کتاب مسلمانان تحریف شدهترین آنهاست، در حالی که این استدلال نیست، مغالطه است. این قرائات بر سر اعراب کلمات است، نه تفاوتهای بنیادی که مثلا میان اناجیل هست.
• تغییراتی که در عرصه فتاوی جدید شاهد آن هستیم چیست؟ آیا اینها نشانگر آن نیست که روشها و متدهای متفاوتی وجود دارد و احتمال دارد که در آینده، زاویه این اختلافات و تفاوتها بیشتر شود؟
به نظرم باید پرسید: وظیفه مرجعیت چیست و انتظارات از آن تا کجاست؟ وظیفه مرجعیت بر پایه قاعده و پایه قانون تقلید، همان رجوع جاهل به عالم است که یک اصل عقلایی است. البته در دین به دلیل سازمان دینی که هم در مسیحیت و اسلام از هر دو نوع سنی و شیعه آن هست، نوعی حکومت محدود هم در این مرجعیت پیش بینی میشود، اما اساس اداره علمی مقلدان است. بخشی از این حکومت به مختصر پولی برمیگردد که به عنوان زکات، خمس یا موقوفات برای مصارف دینی میرسد و معمولا نمیتواند تغییر عمدهای در مناسبات اقتصادی جامعه پدید آورد؛ بنابراین نباید انتظار تغییر اساسی در مرجعیت در تعامل با نظام جاری داشت. این که گاهی تصور میشود مرجعیت در یک دوره با دوره دیگر متفاوت است، مبنایی دارد؛ به واقع چون اعتبار دین و مقدسات احکام آن به اندازهای است که حتی با تغییر یک فتوا چنین تصور میشود که گویی یک تفاوت مهمی رخ داده است. مثلا وقتی میشنوید که آیتالله بروجردی به مرحوم میرزا محمد تقی قمی که از طرف ایشان دارالتقریب مصر را گسترش داد، اجازه داده است که اگر در مجلسی دست ندادن با یک زن نامحرم، نوعی هتک حرمت تلقی شود، دست دادن ایرادی ندارد، (صرف نظر از این که این انتساب درست باشد یا نه و باید در این باره تحقیق کرد) مسأله آن قدر مهم میشود که صدای آن به همه جا میرسد و گویی، مرجعیت نگاهش را عوض کرده است. این در حالی است که امر میتواند یک مبنای فقهی معمولی داشته باشد، حال آن که در مجموعه فقه، این امر جای مهمی را اشغال نمیکند. در واقع با صدور چنین فتوایی حتی اگر درست باشد، اتفاق مهمی نخواهد افتاد. دلیلش آن است که ما در مقایسه با زمان مشروطه، همچنان همان دیدگاهها را داریم. شاید حتی برخی بگویند که شماری از علمای آن دوره، نگاه بازتری در مقایسه با علمای عصر ما داشتند. در اطراف مشروطه سخنان مهمی زده شد. شاگردان آخوند خراسانی که درگیر با مشروطه بود، نگاه بازتری داشتند، اما به نظر من، حتی کسی مانند آیتالله سیدابوالحسن اصفهانی که متعلق به این مکتب بود، همان خط مرجعیت سنتی را ادامه داد. دلیلش آن است که ما در یک مدار دور میزنیم و بیرون از آن که خط قرمز دین نامیده میشود، نخواهیم رفت. مرجعیت حصار این دایره است و برخی از تفاوتها نباید ما را به اشتباه بیندازد.
به همان تفاوت بینش برگردیم. دو جا تغییر و تفاوت را پذیرفتید؛ یکی در عرصه مرجعیتی که در سیاست دستی دارد و دیگری مرجعی که بینش بازتری مانند آیتالله بروجردی دارد. جز این به نظر شما تغییر مهمی رخ نخواهد داد؟
به این سادگی تغییری رخ نخواهد داد. یک رشته تحول و تفاوت به همان نگاه و بینشی بر میگردد که اشاره کردم، اما آن هم به این معنا نیست که ممتد و مستمر و رو به بالا باشد. اشاره کردم دایره نگاه آیتالله بروجردی در مقایسه با بسیاری از کسانی که پس از ایشان آمدند، بازتر بود. این تفاوت جدی هم بود، نه آن که تحمیلی یا برای نشان دادن باشد. ایشان دایره تشیع را باز میدیدند، نه آن که آن را به صورت فرقهای ببینند. روی وجه بیرونی تشیع، بیش از شعایر درونی آن توجه و تأکید داشتند. این در حالی است که هماکنون برخی دقیقا عکس این فکر را دارند.
آیتالله بروجردی به طور بنیادی و جدی چنین میاندیشید که تشیع باید در کنار مذاهب دیگر اسلامی، یک کل را تشکیل دهد. در عین حال، برای ترویج دانش اهل بیت و نام آنها فعالیت میکرد. دوستی دانشمند میگفت ایشان به یکی از علمای شیعه که در مصر بود میفرمود: لازم نیست کسی مثل مصطفی عقاد برای شما کتاب در موضوعات مذهبی مورد علاقه شما بنویسد، بلکه همین قدر که در داستانی که مثلا مینویسد، یک ضربالمثل به کار ببرد که نام علی و حسین در آن باشد، کفایت میکند. در این موارد هم باید به او کمک کنید تا همین قدر این ارزشها را وارد کتابهایش کند.
آقای بروجردی بدون تردید، تحت تأثیر استادانش در نجف یا حتی آن گونه که گفته میشود اصفهان بوده است. هماکنون آیتالله سیستانی بر پایه همین تجربه سیاسی که از ایشان سراغ داریم، به نظر میرسد همین بینش فراخ را دارد. ایشان خیلی مطالعه میکند و دقیقا جریانهای فکری را میشناسد. شما از هر کسی که با آیتالله سیستانی دیدار کرده بپرسید، خواهید شنید که ایشان فلان کتاب و فلان کتاب را خوانده است. متأسفانه، به تازگی دیدم خانمی گفته بود که چون کتاب من را خوانده، پس من را تأیید کرده است. در حالی که ایشان یکسره مطالعه میکند. نتیجهاش هم همین است که شرایط سیاسی عراق و سیاست جهانی را درست درک میکند و جایی را با جایی اشتباه نمیگیرد.
یک بار یکی از دوستان نجفی بنده میفرمود که فضای نجف و سنت فکری در آنجا، بسیار بازتر از فضای فکری قم بوده است. طبیعی است وقتی یک مرجع در چنین حوزهای تربیت شود، چنین نگاهی را خواهد داشت. فهم سختگیرانه از مذهب و تنگ کردن دایره آن دشواریهای خاص خود دارد که ما کم و بیش درگیر آن هستیم.
• به تردیدهایی که درباره مرجعیت صورت میگیرد، اشاره کردید و به ویژه روی خط صوفیانه تأکید کردید. گمان میکنید این وضعیت در آینده چه مسیری را پشت سر خواهد گذاشت؟
به نظرم من چند جریان از درون این نگاه برآمده است. نخستین آنها همان نزاع کهنه صوفیان و فقیهان است که در تاریخ وجود داشته است. صوفیان همیشه فقیهان را مانع عمده در راه خویش میدیده و آنان را به عنوان علمای قشری محکوم میکردند. متقابلا فقیهان نیز آنان را از دایره دین خارج یا روی مرز دانسته و حجیتی برای سخنان آنان قایل نبودند.
دوم جریان نوگرایی که اصل «اجرای شریعت» را که از شعارهای اصلی اسلامگرایان در پنجاه ـ شصت سال گذشته بود، قبول ندارد و با انگیزههای گوناگون از جمله مخالفت قاطع آن با برخی از اصول حقوق بشری غرب آن را نمیپذیرد. این جریان مرجعیت دینی را مبتنی بر نوعی نگرش انتظار حداکثری از دین میداند. تکیه روی اسلام عرفانی با این زاویه دید، ربطی به تقویت جریان صوفیانه قدیمی ندارد، بلکه از سر ارادت به نظام حقوق بشری جدید است که در تعارض آشکار با برخی از قوانین شریعت و نصوص قرآن دارد.
سالها پیش، آقای اکبر گنجی این بحث را مطرح کرد و اکنون هم کسانی راهکاری پیدا کردهاند که با انکار حجیت ظواهر کتاب در قالب یک بحث هرمنوتیکی میتوان آن مسیر را تقویت کرد.
سومین جریان، نه صوفیانه است و نه نوگرایانه، بلکه نوعی تلفیق قطبگرایانه و غیبگویانه است. کسانی هم که این طرز فکر را میپذیرند، راهی میان رمالی قدیم و قطبگرایی صوفیانه و شیخپروری را برگزیدهاند. گاهی هم این مطالب را با گفتمانی ویژه از مباحث مهدویت گره زده و مرجعیت را دور میزنند.
بابیتی که سیدعلی محمد باب در حوالی سال 1260 ق درست کرد، با انکار مرجعیت آغاز شد. وقتی سید محمدعلی باب، خود مستقیم با منبع شریعت ارتباط دارد، دیگر چه نیازی به مرجعیت است؟ این مطالب را نخست شیخ احمد احسایی، استاد سید کاظم رشتی باب کرد. حدیث که نقل میکرد، مستقیم از امام معصوم روایت میکرد و میگفت، نیازی به ذکر مشایخ اجازهاش ندارد، چون با مبدأ در تماس است. این نگره به بابیت منجر شد. ما همواره رشتههای ضعیفی از این ماجرا را به عنوان تهدیدی برای مرجعیت شیعه داشتهایم.
به هر حال، مجموعهای از این نگرشها برای آینده مرجعیت، خطرناک هستند و ممکن است مشکلاتی را به طور جدی ایجاد کنند. با این حال، باور من این است که مرجعیت سنتی امروز همانند گذشته نیرومند است، به ویژه مرجعیت سنتی که توانسته است رشته سیاست را در دست داشته باشد، پشتوانه استواری برای مرجعیت به شمار میرود.
به نظرم این درست است که امام اجازه دادند شرط اجتهاد برای رهبری کافی باشد، اما دست کم، باید این اجتهاد به اندازهای نیرومند باشد که مرجعیت سنتی را ولو در کنار دیگر مراجع همراه خود داشته باشد. این حلقه وصلی میان مرجعیت سنتی و مرجعیت سیاسی خواهد بود و این امتیاز جمهوری اسلامی است.
منبع: کتابخانه تاریخ ایران و اسلام
