بدون تعارف باید گفت اکثریت قریب به اتفاق ما عاشق نصیحت کردن و نسخه پیچیدن برای دیگرانیم. هر کدام از ما هنگامی که سخن دیگری است کلام دراز میکنیم و چون به خود میرسیم سکوت را پیشه کرده و اگر بیانی هم داریم برای توجیه است. نه به کلام آسمانی توجه میکنیم که چرا مردم را به کاری که خود انجام نمیدهید دعوت میکنید و نه به کلام زمینی رندی چون حافظ که از سر شناخت جامعه و فرهنگ و روحیات ما میگوید:
واعظان کین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
بیایید فکر کنیم که اگر خطاب نیمی از این انتقادات را به سمت خود کنیم و به اندازه نیمی از آنچه که انتظار داریم دیگران انجام دهند خود انجام دهیم چه جامعه خوبی خواهیم داشت. شما هیچگاه نشنیدهاید که دیگری را بشناس تا خدا را بشناسی بلکه همیشه گفته شده کسی که خود را شناخت خدا را شناخته است. فرهنگ ما مملو و انباشته است از سخنان و کلماتی که دعوت به شناخت خویشتن کرده و توصیه اکید نموده که گام اول برای اصلاح جامعه اصلاح و ساختن خود است. راستی هم مگر آدمی سرمایهای باارزشتر و گرانقدرتر از خود دارد؟ پس چرا آن را هزینه خود نکنیم و درحالی که خود در مسیرمعصیت گام میزنیم دیگران را پند دهیم که راه صواب و ثواب در پیش گیرند؟
آیا یکی از مصادیق حرام بودن چراغی که به خانه رواست برای مسجد همین امر نیست؟ آیا نباید ما چراغ پند و اندرز و حکمت را برای روشن کردن دل و جان خود بکار ببریم نه آنکه خود غرق در تاریکی راهنمای دیگران باشیم؟ قبول کنیم که وقتی رطب خورده منع رطب میکند کلام او بیتأثیر است و این است سر آنکه علیرغم این همه سخنرانی و استدلال باز هم در جامعه ما در بر همان پاشنه میچرخد.
آنچنان سرگرم بررسی عیوب دیگران شدهایم که از عیبهای خود غفلت کردهایم، آن چنان دیگران را نصیحت به ترک گناه میکنیم که فراموش میکنیم لختی به خود و اعمال خود بپردازیم. آنقدر دعوت به توبه دیگران وقت ما را میگیرد که اندیشه نمیکنیم شاید خود ما نیز جزو گناهکاران و چه بسا بدتر از آنها باشیم. آنقدر برای دیگران راه روشن ترسیم میکنیم که اندک اندک گمان میکنیم خود در روشنی کامل نشستهایم و این توهم اسباب آن میشود که ندانیم در چه کوره راهی قدم میگذاریم – آنچنان.
این حکایت در تمام سطوح جامعه ما قابل رویت است فقط اندکی دقت و ریزبینی میخواهد. شما چند تشکل، نهاد یا شخصیت را سراغ دارید که حتی برای یکبار هم شده بگوید فلان جا خطا کردم؟ آیا غیر از این بوده که همیشه برای توجیه رفتار خود تلاش کردهایم پای دیگران را وسط بکشیم و بجای ارزیابی اعمال خود شروع به نقد دیگران کنیم؟
اگر بزرگان ما معتقدند که خطا نکردهاند پس چرا فکر نمیکنند جامعه ای با این همه مدیران بدون خطا چنین وضعیتی دارد؟ و اگر قبول دارند که جاهایی خطا کردهاند پس کی اعتراف؟ آیا اعتراف به خطا جرم بزرگی است که مسئولان ما انجام نمیدهند؟ پس چرا دیگران را دعوت به توبه میکنند؟ آیا دعوت به توبه خود نوعی دعوت به اعتراف به خطا نیست؟ این حکایت همگانی ما است. در عرصه ورزش نیز چنین هستیم. نمونه میخواهید:
1ـ آقای سعیدلو به فدراسیون فوتبال میروند تا اگر اختلافی میان رئیس و نایب رئیس آن است رفع کنند چرا که میدانند صلاح ورزش در دوستیها و صمیمیتها و همکاریهاست اما در همان حال خود با آقای علیآبادی و کمیته ملی المپیک چنان میکنند که میدانید و میدانیم. آیا اینجا نباید صلح و صفا و دوستی باشد؟
2ـ آقای سعیدلو تأکید بر روحیه پهلوانی کرده و حتی آن را بالاتر از قهرمانی میدانند اما در عمل هنگامی که آقای علیآبادی قصد استعفا دارند تا کمیته المپیک را هم تحویل ایشان دهند مخالفت میکنند تا بعد ایشان را برکنار کنند و همین سبب موضعگیری مهندس علیآبادی میشود (البته این داستان تکرار داستان مهلت ندادن برای استعفای دکتر دادکان و برکناری او توسط آقای علیآبادی است.)
3ـ برخی مرتب از فوتبال پاک سخن میگوید و دیگران را دعوت میکند که چنین باشند و چنان، اما یک بار نمیگوید که آیا فقط اگر جلوی دلالها گرفته شد فوتبال پاک میشود یا آنکه برای پاکی فوتبال باید دروغگویان و تهمتزنندگان و جاعلان و کسانی که براساس روابط بر مصدر کار قرار گرفتهاند هم دستشان از فوتبال کوتاه شود.
نمونههای دیگر را خود پیدا کنید مانند بحث تبانیها که مثلاً چگونه از فساد در دیگر کشورها سخن میگوییم اما نمیگوییم که خود ما چه برخوردی با این قبیل مسائل داریم و... امید که روزی گوشهای از مناظره و مباحثههای ما تبدیل به نقد و محاکمه خود شود و پی ببریم که گاهی اعتراف به خطا ما را بزرگ میکند درست مانند هنگامی که میخواهیم به زیارت برویم و از دیگران حلالیت میطلبیم.
واعظان کین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
بیایید فکر کنیم که اگر خطاب نیمی از این انتقادات را به سمت خود کنیم و به اندازه نیمی از آنچه که انتظار داریم دیگران انجام دهند خود انجام دهیم چه جامعه خوبی خواهیم داشت. شما هیچگاه نشنیدهاید که دیگری را بشناس تا خدا را بشناسی بلکه همیشه گفته شده کسی که خود را شناخت خدا را شناخته است. فرهنگ ما مملو و انباشته است از سخنان و کلماتی که دعوت به شناخت خویشتن کرده و توصیه اکید نموده که گام اول برای اصلاح جامعه اصلاح و ساختن خود است. راستی هم مگر آدمی سرمایهای باارزشتر و گرانقدرتر از خود دارد؟ پس چرا آن را هزینه خود نکنیم و درحالی که خود در مسیرمعصیت گام میزنیم دیگران را پند دهیم که راه صواب و ثواب در پیش گیرند؟
آیا یکی از مصادیق حرام بودن چراغی که به خانه رواست برای مسجد همین امر نیست؟ آیا نباید ما چراغ پند و اندرز و حکمت را برای روشن کردن دل و جان خود بکار ببریم نه آنکه خود غرق در تاریکی راهنمای دیگران باشیم؟ قبول کنیم که وقتی رطب خورده منع رطب میکند کلام او بیتأثیر است و این است سر آنکه علیرغم این همه سخنرانی و استدلال باز هم در جامعه ما در بر همان پاشنه میچرخد.
آنچنان سرگرم بررسی عیوب دیگران شدهایم که از عیبهای خود غفلت کردهایم، آن چنان دیگران را نصیحت به ترک گناه میکنیم که فراموش میکنیم لختی به خود و اعمال خود بپردازیم. آنقدر دعوت به توبه دیگران وقت ما را میگیرد که اندیشه نمیکنیم شاید خود ما نیز جزو گناهکاران و چه بسا بدتر از آنها باشیم. آنقدر برای دیگران راه روشن ترسیم میکنیم که اندک اندک گمان میکنیم خود در روشنی کامل نشستهایم و این توهم اسباب آن میشود که ندانیم در چه کوره راهی قدم میگذاریم – آنچنان.
این حکایت در تمام سطوح جامعه ما قابل رویت است فقط اندکی دقت و ریزبینی میخواهد. شما چند تشکل، نهاد یا شخصیت را سراغ دارید که حتی برای یکبار هم شده بگوید فلان جا خطا کردم؟ آیا غیر از این بوده که همیشه برای توجیه رفتار خود تلاش کردهایم پای دیگران را وسط بکشیم و بجای ارزیابی اعمال خود شروع به نقد دیگران کنیم؟
اگر بزرگان ما معتقدند که خطا نکردهاند پس چرا فکر نمیکنند جامعه ای با این همه مدیران بدون خطا چنین وضعیتی دارد؟ و اگر قبول دارند که جاهایی خطا کردهاند پس کی اعتراف؟ آیا اعتراف به خطا جرم بزرگی است که مسئولان ما انجام نمیدهند؟ پس چرا دیگران را دعوت به توبه میکنند؟ آیا دعوت به توبه خود نوعی دعوت به اعتراف به خطا نیست؟ این حکایت همگانی ما است. در عرصه ورزش نیز چنین هستیم. نمونه میخواهید:
1ـ آقای سعیدلو به فدراسیون فوتبال میروند تا اگر اختلافی میان رئیس و نایب رئیس آن است رفع کنند چرا که میدانند صلاح ورزش در دوستیها و صمیمیتها و همکاریهاست اما در همان حال خود با آقای علیآبادی و کمیته ملی المپیک چنان میکنند که میدانید و میدانیم. آیا اینجا نباید صلح و صفا و دوستی باشد؟
2ـ آقای سعیدلو تأکید بر روحیه پهلوانی کرده و حتی آن را بالاتر از قهرمانی میدانند اما در عمل هنگامی که آقای علیآبادی قصد استعفا دارند تا کمیته المپیک را هم تحویل ایشان دهند مخالفت میکنند تا بعد ایشان را برکنار کنند و همین سبب موضعگیری مهندس علیآبادی میشود (البته این داستان تکرار داستان مهلت ندادن برای استعفای دکتر دادکان و برکناری او توسط آقای علیآبادی است.)
3ـ برخی مرتب از فوتبال پاک سخن میگوید و دیگران را دعوت میکند که چنین باشند و چنان، اما یک بار نمیگوید که آیا فقط اگر جلوی دلالها گرفته شد فوتبال پاک میشود یا آنکه برای پاکی فوتبال باید دروغگویان و تهمتزنندگان و جاعلان و کسانی که براساس روابط بر مصدر کار قرار گرفتهاند هم دستشان از فوتبال کوتاه شود.
نمونههای دیگر را خود پیدا کنید مانند بحث تبانیها که مثلاً چگونه از فساد در دیگر کشورها سخن میگوییم اما نمیگوییم که خود ما چه برخوردی با این قبیل مسائل داریم و... امید که روزی گوشهای از مناظره و مباحثههای ما تبدیل به نقد و محاکمه خود شود و پی ببریم که گاهی اعتراف به خطا ما را بزرگ میکند درست مانند هنگامی که میخواهیم به زیارت برویم و از دیگران حلالیت میطلبیم.
مدیرمسئول و سردبیر مجله دنیای ورزش