http://saeedirad.blogfa.com
......................................................
این روزها در سالروز گرامیداشت هفته دفاع مقدس، در و دیوار شهر، عطر روزهای حماسه و یاران شهید را گرفتهاند. بچههای پایگاه بسیج هم شور و حال دیگری دارند و خود را برای برنامههای فرهنگی این هفته آماده میکنند.
دیروز عکس های شهدا را بیرون آوردیم و خاکشان را گرفتیم. دستمالی که به قاب عکس «ناصر مکارم» کشیدم لبخندی زد، طوری که تمام خستگی از تنم بیرون رفت. ناصر در روزهای اول جنگ گلولهای به کتفش خورد و همان باعث انفجار نارنجک از ضامن کشیدهای شد که در دست گرفته بود. در یک لحظه دستش قطع شد. رزمندهای در کمال بهت و حیرت دست قطع شده را از زمین بلند کرد و به طرف ناصر دراز کرد؛ اما او در جلوی چشمان همه، دست قطع شده را به سمت خاکریز عراقی ها پرت کرد و گفت: «چیزی را که در راه خدا دادهام پس نمیگیرم.»
عکس ناصر را با قاب کهنهاش، روی یکی از ستون های مسجد نصب میکنم. از جلوی عکس «غلامرضا زارعی» که رد میشوم، صدایم میکند. بر میگردم و با تعجب نگاهش میکنم. از درون قاب، قیافه حق به جانبی به خود میگیرد و میگوید: «بیمعرفت! همینطور پایینو نیگا میکنی و رد میشی؟ آخه یه سلامی یه علیکی ...»
زبانم بند میآید. به چشمانش خیره میشوم. انگار همین دیروز بود که با او آشنا شدم. همان روزی که با چند رزمنده دیگر، در محاصره افتاده بودند و بعد از سه روز تشنگی و گرسنگی به نیروهای خودی پیوستند. وقتی از او پرسیدم: «در آن سه روز چه گذشت؟»
به آرامی گفت: «مسئله مهمی نبود.»
همیشه از اینطور جواب دادنش حرصم می گرفت. آن روز هم در جبهه سوسنگرد، وقتی که تیری به نزدیکی قلبش اصابت کرد، در آخرین لحظه عمرش بریده، بریده، گفت: «چیز مهمی نیست،... شما عملیات را ادامه دهید!»
حالا همه بر و بچه های قدیمی جنگ، از درون قاب های رنگ و رو رفته شان بیرون آمده اند و دور هم جمع شده اند. آنها همان طور جوان مانده اند و ما پیر شده ایم...
http://saeedirad.blogfa.com
......................................................
این روزها در سالروز گرامیداشت هفته دفاع مقدس، در و دیوار شهر، عطر روزهای حماسه و یاران شهید را گرفتهاند. بچههای پایگاه بسیج هم شور و حال دیگری دارند و خود را برای برنامههای فرهنگی این هفته آماده میکنند.
دیروز عکس های شهدا را بیرون آوردیم و خاکشان را گرفتیم. دستمالی که به قاب عکس «ناصر مکارم» کشیدم لبخندی زد، طوری که تمام خستگی از تنم بیرون رفت. ناصر در روزهای اول جنگ گلولهای به کتفش خورد و همان باعث انفجار نارنجک از ضامن کشیدهای شد که در دست گرفته بود. در یک لحظه دستش قطع شد. رزمندهای در کمال بهت و حیرت دست قطع شده را از زمین بلند کرد و به طرف ناصر دراز کرد؛ اما او در جلوی چشمان همه، دست قطع شده را به سمت خاکریز عراقی ها پرت کرد و گفت: «چیزی را که در راه خدا دادهام پس نمیگیرم.»
عکس ناصر را با قاب کهنهاش، روی یکی از ستون های مسجد نصب میکنم. از جلوی عکس «غلامرضا زارعی» که رد میشوم، صدایم میکند. بر میگردم و با تعجب نگاهش میکنم. از درون قاب، قیافه حق به جانبی به خود میگیرد و میگوید: «بیمعرفت! همینطور پایینو نیگا میکنی و رد میشی؟ آخه یه سلامی یه علیکی ...»
زبانم بند میآید. به چشمانش خیره میشوم. انگار همین دیروز بود که با او آشنا شدم. همان روزی که با چند رزمنده دیگر، در محاصره افتاده بودند و بعد از سه روز تشنگی و گرسنگی به نیروهای خودی پیوستند. وقتی از او پرسیدم: «در آن سه روز چه گذشت؟»
به آرامی گفت: «مسئله مهمی نبود.»
همیشه از اینطور جواب دادنش حرصم می گرفت. آن روز هم در جبهه سوسنگرد، وقتی که تیری به نزدیکی قلبش اصابت کرد، در آخرین لحظه عمرش بریده، بریده، گفت: «چیز مهمی نیست،... شما عملیات را ادامه دهید!»
حالا همه بر و بچه های قدیمی جنگ، از درون قاب های رنگ و رو رفته شان بیرون آمده اند و دور هم جمع شده اند. آنها همان طور جوان مانده اند و ما پیر شده ایم...
http://saeedirad.blogfa.com