خاطرات طنز در دوران دفاع مقدس ـ 17
گردآوری: عبدالرحیم سعیدی راد
سرویس دفاع مقدس «تابناک» ـ در ادامه روایت خاطرات طنز در جبهه، بخش دیگری از این خاطرات را تقدیم می‌کنیم. ضمنا از خاطرات طنز شما برای درج در این بخش استقبال می‌کنیم. برای ارسال خاطرات خود می‌توانید در پایین همین صفحه از بخش نظرات کاربران استفاده کنید.


ترس در شب عملیات
به نسبتی که نیروها در منطقه‌ عملیاتی سابقه‌ حضور بیشتری داشتند، نیروی تازه ‌وارد و به اصطلاح صفرکیلومتر را نصیحت می‌کردند و دلداری می‌دادند و اگر نیاز به تهور و بی‌باکی بود، طبیعتاً دست به تشجیعشان می‌زدند. البته با اشاره و کنایه و لطیفه.
شب قبل از عملیات، وقتی برای حرکت آماده می‌شدیم، یکی از برادران بسیجی جوانی را پیدا کرده بود و داشت او را توجیه می‌کرد:
«هیچ نترسی‌ها! ببین هر اتفاقی بیفتد، از این سه حالت خارج نیست:
اگر شهید بشوی مستقیم پیش خدا می‌روی،
اگر اسیر بشوی به زیارت امام حسین(ع) می‌روی، و دیگر این‌قدر در محرم و عاشورا مجبور نیستی به سینه‌ات بزنی،
اگر هم زخمی بشوی ، که نور علی نور است. آغوش مامان جان در انتظار توست، دیگر چه می‌خواهی؟»

آپاراتی مزدوران عراقی
شوخی جا و مکان نداشت. مشغول آموزش شیمیایی (ش.م.ر) بودیم. طرز استفاده از ماسک‌های محافظ را توضیح می‌دادند که دوست بسیجی ما گفت: «برادر فلاح! برای تعویض و اضافه کردن فیلتر چه‌کار کنیم؟»
یکی از بچه‌های حاضر جواب، بهش گفت: «هیچ می‌بری یه خورده اونطرف خاکریز، یه تعویض روغنی هست که تابلو زده:‌ آپاراتی مزدوران عراقی»

دعای سفره نان و پنیر
جانمان را به لبمان می‌رساند، تا اجازه می‌داد یک لقمه نان بخوریم. کلی باید قبل و بعد از غذا، دعا و استغاثه و توبه می‌کردیم. وقتی او شهردار بود، ذره‌ای هم کوتاه نمی‌آمد، باید دعا را تا آخر کامل می‌خواندیم، حتی اگر بسیار گرسنه بودیم.
بچه‌ها به شوخی می‌گفتند: «برادر حالا اگر غذا چلومرغ یا کله‌پاچه بود، یک چیزی، اما نان و پنیر که دیگر دعای سفره ندارد!؟...»
رگبار با خمپاره
سال 1363 یکی از رزمندگان تازه به کردستان آمده بود و سابقه‌ای در جنگ نداشت. در عین حال خیلی هم سر و ساده بود. به او گفته بودند با خمپاره‌ی 60 ، گلوله بزن. او دو گلوله در خمپاره 60 انداخت!؟ تا این صحنه را دیدیم درازکش کردیم  گلوله دوم بیرون افتاد، اولی شلیک شد و خوشبختانه گلوله‌ای که بیرون افتاد منفجر نشد داد زدم سرش: «چرا این کار را کردی؟»
خیلی آرام گفت: «می‌خواستم رگباری بزنم.»
به یکباره عصبانیتم به خنده تبدیل شد.
من کاظم پول لازم
تلگراف صلواتی بود، توصیه می‌کردند مختصر و مفید نوشته شود، البته به ندرت کسی پیام ضروری تلگرافی داشت. اغلب دو تا سه تا برگه می‌گرفتند و همین طوری پر می‌کردند، مهم نبود چه بنویسند. مفت باشه خمپاره جفت جفت باشه! بعد می‌آمدند برای هم تعریف می‌کردند که به عنوان چند کلمه فوری، فوتی و ضروری چه نوشته‌اند.
دوستی داشتم که وقتی از او پرسیدم: «کاظم چی نوشتی؟»
گفت: «نوشتم بابا سلام. من کاظم پول لازم».
گفتم: «همین؟ عجب بلایی هستی تو!»

ما را دنبال کنید

به اشتراک گذاری این مطلب!
مطالب مرتبط
نظرات
کاربر مهمان -> 1389/08/24
پاسخ

یه بخش درست کنید بنام دفاع مقدس و این علاقمندیهاتوتنو تو اون بخش منعکس کنین.... . . این که خبر نیست... که میارین تو اخبار...!

کاربر مهمان -> 1389/08/24
پاسخ

و پدر جواب داد: من مریض، کرم نریز...

کاربر مهمان -> 1389/08/24
پاسخ

البته این من کاظم، پول لازم، در اصل یه جوک مشهدیه، مشدیه به باباش تلگراف می زنه، من کاظم پول لازم. باباش جواب میده: من مریض، کُخ نریز! در گویش خراسانی، کُخ به معنی حشره ی مزاحم است

کاربر مهمان -> 1389/08/24
پاسخ

من مریض قر نریز

کاربر مهمان -> 1389/08/24
پاسخ

همه خیلی خوب بودند.

کاربر مهمان -> 1389/08/24
پاسخ

فکر کنم سر دبیر محترم سایت تابناک این جزو اخبار نیست که شما دارید هزینه میکنید ووقت مراجعه کنندگان را بجای مطالب سودمند وبجار انکه وبینش سیاسی مردم الخصوس جوانان مارا نسبت به مسائل کشور ودنیا بالا ببرید اینگونه مطالبی مه عمدتا تاریخ مصرف ان گذشته و قابل این نسیت که در سایتی مثل تابناک درج گردد این از کج سلیقگی مسئولان الخصوص مسئول سایت میباشد بنده شرمنده ام از اینگونه مطالب بروید ببینید در دنیا چه میگذرد چه بلایی بر سر مسلمانان می اورنند ویا مطالبی درج کننید در مورد وهابیون که در حال حتضر در جنوب کشور وحوزه دریای خزر با ازدواج دختران شیعی که عمدتا هم مستضعف میباشند رو اوردند لطفا این انتقاد بنده را چاپ کنید

کاربر مهمان -> 1389/08/24
پاسخ
کاربر مهمان -> 1389-08-24 15:48:15

البته این من کاظم، پول لازم، در اصل یه جوک مشهدیه،...

حالا شما مشهدیش رو شنیدی دلیل نداره که مشهدی باشه داداش جون !

کاربر مهمان -> 1389/08/24
پاسخ

خیلی مطالب اقای سعیدی راد قشنگند مرسی از ایشون و تابناک

کاربر مهمان -> 1389/08/24
پاسخ

عالی بودن همشون. دست آقای عبدالرحیم سعیدی راد درد نکنه.

ایران دخت -> 1389/08/25
پاسخ

حالا وسط این همه مطلب با مزه و بی مزه و خبری و تفریحی یه صفحه هم از جنگ و آداماش و اون روزا بنویسن که طوری نمشه.چرا باید به روزی بیفتیم که اون 8 سال رو انکار کنیم؟ کاری به الان ندارم که به اسم شهید چه سوءاستفاده های میشه اما خداییش اگه این مردا نبودن الان چه وضعی داشتیم؟

کاربر مهمان -> 1389/08/25
پاسخ

شما دوست نداری مجبور نیستی بخونی... ولله

کاربر مهمان -> 1389/08/25
پاسخ

خیلی خوب است که از خاطرات وطنز های حبهه بنویسید برای شهدا وامام صلوات

یه ایرانی -> 1389/08/25
پاسخ
کاربر مهمان -> 1389-08-24 15:48:15

البته این من کاظم، پول لازم، در اصل یه جوک مشهدیه،...

برادر منتقد! ما مدیون خون شهداییم چه اشکالی داره گوشه ای از سایت تابناک به خاطرات این عزیزان تعلق بگیره و حالا هم که جنبه طنز خاطرات در نظر گرفته شده علاوه بر اینکه یه خنده کوچیکی گوشه لب ما می‌ شونه به یادمون میندازه که ما همیشه باید خودمون رو مدیون اونا بدونیم اگه دقت کنی خبرهای دیگه هم توی سایت هست شما فقط به این خبر گیر دادی؟ واقعا برات متاسفم

م -> 1400/10/03
پاسخ

من عالم جان سالم پول لازم

نظر شما

نظرهای حاوی توهین، افترا یا نوشته‌شده با حروف لاتین (فینگلیش) منتشر نمی‌شوند.

نظرسنجیآرشیو
نظرسنجی
آخرین اخبار
پربازدیدترین عناوین