دکتر غلامعلی رجایی
gholamalirajaee@yahoo.com
اطلاعات نادرست چینیها از ایران
چینیها اطلاعات خود و حتی بعضا اطلاعات و منابع پژوهشی درباره ایران را از منابع و مراکز غربی که اطلاعات آنها اطمینانآور نیستند، میگیرند و ما را از دریچه غرب میشناسند. تا حدودی این ضعف اطلاع از چین درباره ایران هم صادق است. سفیر ما، آقای دکتر جواد منصوری در اشاره جالب و بجایی به اعضای انجمن دوستی گفت: ما برای حل این مسأله، اجازه دادهایم رسانههای چینی در ایران آزادانه فعالیت کنند، دفتر بزنند و اخبار خود را از ما بدون واسطه رسانههای غربی به چین مخابره و ارسال کنند که مدتی هم از آغاز فعالیت دفاتر رسانههای شما در ایران میگذرد، اما این امر یک طرفه است و دولت چین، هنوز نظر موافق خود را با گشایش دفتر نمایندگی صداوسیما در پکن، اعلام نکرده است.
البته این از چین بعید است که با در پیش گرفتن سیاست درهای باز، بخواهد در برابر فعالیت نمایندگی یک رادیو تلویزیون مخالفت و ایستادگی کند. امیدواریم چینیها که خود از تولیدکنندگان وسایل پیشرفته ابزار رسانهای و آیتی در جهان هستند، بدانند در این زمینه دارند قرن هجدهمی عمل میکنند و این زیبنده آنها نیست.
نمونه دیگر، نبود هماهنگی و تناسب سطوح فعالیتهای اقتصادی و فرهنگی ما با چین است. بنا بر آمار، هماکنون حجم مبادلات اقتصادی و صادرات چین به ایران، بیست میلیارد دلار است که سفیر تازهوارد چین در ملاقاتی که با ما پیش از سفر داشت، گفت، آمده است این سطح را دو برابر کرده و به رقم چهل میلیارد دلار برساند. این سطح از فعالیتهای اقتصادی چین با ما در مقایسه با سطوح فرهنگی و تبلیغی بسیار نامناسب است. کشور اسلامی با سابقه هفت هزار سال تاریخ و تمدن، از داشتن یک نشریه در چین که در آن بتوانند دانشگاهیان، دانشجویان، متفکران، نخبگان، اساتید و دانشپژوهان زبان فارسی و دیگر مردم از طریق آن ایران را بشناسند، محروم است و فضای فعالیت فرهنگی بر دستاندرکاران فرهنگی ما در چین از گذشته تا حال چنان بسته است که شاید حتی تصور انتشار یک نشریه به دلیل سیاستهای حزب کمونیست چین، به ذهنشان راه نیافته باشد، اما آیا این امر به سود دو کشور است؟
مگر میشود کشوری که قرنها پیش جاده ابریشم بین آنها حکایت از تعامل گسترده ادبی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی دارد، همچنان در سیاستی اشتباه بر این روش پافشاری کند؟ در ملاقات متعددی که با مسئولان فرهنگی و پژوهشی چین داشتیم، ظواهر امر نشان میدهد این سیاست از طرف چینیها ادامه پیدا نخواهد کرد. گمان من بر این است که چینیها بیهوده از اندیشه دیگران و ما میترسند و مثل این است که میخواهند با تراکم هوا، راه را بر ورود آب ببندند!
اکنون که دنیا، دنیای ارتباطات مجازی است و سایتهای خبری و اطلاعرسانی و تبلیغی و... در هر خانه با مشترکان و مخاطبان خود مرتبطند و چینیها ابزار آن را برای همه فراهم میکنند ـ البته سودش را هم میبرند ـ خوب است خودشان از این قافله عقب نمانند و این ضربالمثل ایرانی را بشنوند که «چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است».
در هر حال، چین و ایران دو کشور قوی و قدرتمند در منطقه و جهان هستند که به فراخور توان، ظرفیت و موقعیت خود در جهان اسلام و خاورمیانه و دیگر کشورها، میتوانند ایفای نقش کنند و در این نقشپذیری خود از تلاش یکدیگر همچون دوران درخشان و تاریخی جاده ابریشم، بهرهمند شوند.
هماکنون طلیعههای این تعامل و واقع بینی در روابط دو کشور هرچند کم، دیده میشود. در دانشگاه بهشتی ما مرکزی تأسیس شده که زبان چینی را آموزش میدهد و در دانشگاهها پکن شانگهای لویانگ و رادیو تلویزیون پکن هم آموزشی زبان فارسی رایج است.
دانشگاههای پکن و تهران سالهاست با یکدیگر همکاری علمی دارند و به مبادله استاد و دانشجو پرداختهاند که در این مدت، بیش از دویست دانشجو و دانشپژوه چینی در رشته زبان و ادبیات فارسی آموزش دیدهاند.
تبلیغ فیلم ضدایرانی «300» در هتلهای چین
در اتاقهای هتل شهر «شنجن» و هتل پنج ستاره پکن که در آن مستقر بودیم، بروشور رنگی روی تلویزیونی که در اتاقهای ما بود، وجود داشت که به تبلیغ ساعات پخش فیلم «300» میپرداخت. خیلی دلم میخواست بدانم این بروشورهای ضدایرانی چگونه و از کجا به چین و این هتلها راه پیدا کردهاند تا جایی که میزبان ما هم متوجه این نکته نشده و دستکم سعی نکرده این بروشور را از اتاقهای هیأت ایرانی جمع کند. میشود حدس زد دامنه این تبلیغات ضدایرانی در دیگر هتلهای این کشور پهناور پرجمعیت و شاید به مراکز عمومی دیگر آن هم کشیده شده باشد. کاش به دوستان فرهنگی سفارت میگفتم در نامهای به وزارت فرهنگ چین، نسبت به این امر اعتراض جدی بکنند. حالا هم که این سفرنامه را میخوانند، برای این کار دیر نیست.
دیوارکشی مناطق فقیرنشین در چین
به رغم پیشرفتهای سریع چین در امور صنعت و ساختمانسازی و تکنولوژی و... که لایههای آشکار تحولات عمیق داخلی در چین هستند، هنوز میتوان نمادها و نمونههای فقر و تنگدستی را در چین و به ویژه در پایتخت آن پکن دید. چینیها خیلی از دوچرخه برای جابجایی خود استفاده میکنند. در میان آن همه کارمند و کارگر و دانشجوی چینی که با دوچرخه در خیابانهای دور و دراز پکن جابجا میشوند و دنبال کار خود میروند، گاه و بیگاه، دیدن صحنههای تأثرآوری نظیر رکاب زدن یک زن کهنسال که در اتاقکی دو مسافر را به زحمت با دوچرخهاش حمل میکند، با اعصاب آدم بازی میکند. پیرزن چیزی حدود 55 تا 60 سال سن داشت. در بعضی مناطق شهر پکن که مثل مناطق جنوب شهر تهران خودمان است، چینیها برای اینکه این مناظر زشت و تکاندهنده از دید و نظر توریستهای غیرچینی به دور باشد، با کشیدن دیوار درازی که در مجاورت پیادهروهای خیابانهاست، این مناظر ناپسند را پنهان میکنند.
نکته جالبی که در مسیر تکراری هر روز ما از هتل که نزدیک میدان معروف «تیان آن من» است، تا سفارت میدیدیم، بعضی از مدارس دخترانه و پسرانه ابتدایی و متوسط پکن بود. با اینکه در مدرسهها باز بود، ولی وقتی به داخل نگاه میکردی، حیاط مدرسه اصلا پیدا نبود، بلکه به رسم منازل قدیمی خودمان، دیواری با فاصله چند متری از در مدرسه به موازات در اصلی کشیده شده تا دید ناظر بیرون را از داخل مدرسه سد کند.
سه دقیقه اعلام سکوت برای درگذشتگان زلزله
هر روز که میگذرد، رسانههای چینی و به ویژه کانال یک رادیو تلویزیون سراسری چین، اخبار جدیدی از زلزله و خسارات و تلفات آن به مردم میدهند. دولت چین از روز دوشنبه، اول خرداد سه روز را در سراسر چین عزای عمومی اعلام کرده است. صبح که برای صرف صبحانه در سالن هتل جمع بودیم، پرچم هتل نیمهافراشته بود. هتل ما درست پشت به پشت شهر ممنوعه است. پس از صرف صبحانه اتفاق جالبی افتاد. صدای ممتد بوق همه ما را به پنجره اتاقها که کاملا مشرف به خیابان بود، کشاند. به خیابان نگریستم. هر کس در هر حالی که بود ثابت و بدون حرکت سر جای خودش ایستاده بود. پلیس هم در سر چهارراه به حالت احترام، کلاهش را از سرش برداشته و بدون حرکت ایستاده بود. رانندهها هم از ماشین پیاده شده و به حالت ایستاده، ساکت مانده بودند هیچکس با دیگری حرف نمیزد و حرکتی نمیکرد. تقریبا به جز چند نفر، همه کسانی که در پیادهروها راه میرفتند، سر جای خودشان ایستاده و حرکتی نداشتند. صحنه عجیبی بود، انگار آن خیابانهای عریض و پیادهروها و جمعیت حاضر در آنها یک ماکت مصنوعی بیشتر نیستند. سه دقیقه که تمام شد، همه چیز دوباره به حالت عادی خود برگشت. این را میشد از سوت پلیس که وضعیت عادی رفتوآمد ماشینهای متوقف شده در چهار طرف خیابان را اعلام نمود، متوجه شد.
شب، تلویزیون چین صحنههای زیبای دیگری از ادای احترام سه دقیقهای همه اقشار ورزشکارها، قصابها، نانواها، دانشگاهها کارگرها نشان میداد؛ همه و همه درست مثل یک ماکت بیحرکت ایستاده و گویی، به نقطهای خیره شده بودند. بعضی صحنهها خیلی دیدنی بود؛ مثلا قصابهایی که لاشههای گوشت را شقه شقه میکردند با کاردهای بلند کشیده به هوا مثل یک مجسمه بیحرکت ایستاده بودند.
اعتقاد به اصل برد ـ برد در سیاست چینیها
در ملاقاتی که با وزیر فرهنگ چین داشتیم. وی فارغ از آداب و عرف دیپلماتیک به احترام رئیس هیأت ایرانی و همراهان وی به هتل محل اقامت هیأت آمد و مراسم امضای قرارداد و تفاهمنامه فرهنگی را در سالن این هتل برگزار کرد. حین مذاکرات جمله جالبی از او شنیدم که گفت: ما چینیها در تعامل خود با دیگران به قاعده برد ـ برد اعتقاد داریم؛ یعنی مایلیم ارتباط دیگران با ما و ما با دیگران به سود دو طرف باشد و هر دو طرف از این رابطه و تعامل سود ببرند.
قاعده خوبی است، ولی چینیها دستکم در برخی از سطوح روابط خود با ما نشان دادهاند که به این قاعده پایبند نیستند که نمونه آن همچنان که گفته شد، مسکوت گذاشتن درخواست آغاز به کار دفتر صداوسیمای جمهوری اسلامی در پکن است. این در حالی است که نمایندگان رسانههای چینی در ایران، بدون هیچ محدودیتی در حال فعالیتند.
دیدار با مائوی مرده
امروز آخرین روزی است که در این سفر هشت روزه مهمان مردم چین هستیم. چند روز است به دوستان میزبان و رایزنی گفتهام حتما امروز ما را به بازدید جسد مائو ببرند. ساعت 9 صبح حرکت میکنیم و به میدان «تیان آن من» یا همان میدان «صلح آسمانی» میرسیم؛ میدانی که برای چینیهای قدیم، نام و یاد آن خیلی خاطره انگیز است. در جایی می خواندم در باور چینیهای قدیمی چین مرکز جهان بوده و نام قدیمی چین درست بر همین معنا «جوانگوا» نام دارد. چینیها درست بر همین باور بودند که دیگر کشورها را به تناسب قرار گرفتنشان در پیرامون کشور خود، کشورهای شرق یا غرب یا شمال چین می نامیدند. میدان «تیان آن من»، درست در مرکز پکن قرار گرفته است. وسعت این میدان بزرگ، بالغ بر 440هزار متر مربع، یعنی 63 برابر مساحت یک زمین فوتبال است که در همین میدان و نزدیک به دو دهه پیش یعنی در سال 1989میلادی، نزدیک به چهار هزار جوان دانشجوی تظاهر کننده چینی در زیر شنی تانکهای حکومت کمونیستی چین کشته شدند و خونشان سراسر میدان را رنگین کرد. مائو برای نخستین بار در اکتبر سال 1949 پیروزی و استقرار حزب کمونیست را در این میدان اعلام کرد.
در وسط میدان، بنای یادبود قهرمانان و سربازان گمنام چینی به چشم میخورد. میدان «تیان آن من» که چند برابر میدان آزادی خودمان وسعت دارد، شکل مستطیلی و یکی از بزرگترین میدانهای موجود در جهان است. از مراسم مورد علاقه چینیها، منظره برافراشتن یا پایین کشیدن پرچم چین در ساعت شش صبح یا غروب هر روز توسط چند سرباز در این میدان است که عده زیادی از ساعتها قبل برای دیدن آن جمع میشوند!
در جنوب میدان ساختمان بزرگ موزه مانندی وجود دارد که جسد مومیایی شده مائو در سالن بزرگ اصلی آن قرار دارد.
پس از تذکرات آن مأمور موزه مائوکه لباس شخصی بر تن دارد، صف جمعیت دوباره حرکت میکند. پلهها را که بالا میرویم، دوباره ما را نگه میدارند. این بار دختران جوانی که در دو طرف صفهای بازدید کنندگان ایستادهاند، جزوات کوچک رنگی را که عکسهای مائو را در بر دارد به قیمت یک یوآن (صدوسی تومان) به جمعیت میفروشند.
باز جمعیت حرکت میکند. وارد سالن که میشویم، مجسمه سفید رنگ بسیار بزرگ مائو در وسط سالن در حال نشسته خودنمایی میکند. مائو در این رسم و رسوم تابع بودا شده است و جالب اینکه با آن همه مخالفت با آیینهایی مانند بودیزم نتوانست کاری از پیش ببرد و سرانجام مجسمهای شد تا با چشمهایی سنگی و اندیشه ای مومیایی شده مانند جسد بیجانش به عواقب و لطمات کار خود در تاریخ چین بنگرد. در پای مجسمه و درست در روبهروی آن گلهای زیادی که معلوم است تدارک آنها کار خود دولت است، چیده شده است. انگار گلها تازه از چند گلفروشی تهیه و بر روی زمین روی هم انباشته شدهاند. تا به روبهروی مجسمه میرسیم، جمعیت را دو نصف میکنند تا از دو طرف وارد سالن اصلی نمایند.
از دوست دانشجویی که در این چند روزه متحمل زحمت ما شده و درس و بحث خود را در دانشگاه چین که در آن زبان چینی میخواند. به خاطر همراهی با ما رها کرده آهسته میپرسم کو جسد مائو؟ آهسته میگوید: ادامه بده. وارد سالن ساکت و نسبتا نیمه روشنی میشویم. جسد مائو درست روبهروی ما در محفظه ای شیشه ای قرار دارد. جسد مائو مانند جسد لنین که سال قبل در میدان سرخ مسکو دیدم تا سینه بیرون از یک پتو قرار دارد. جسد مائوی پیر چنان طبیعی نگه داشته شده که انگار همین امروز مرده است. قدمهایم را بسیار کوتاه برمیدارم و به جسد خیره میشوم و به تذکر نگهبان کنار جسد که با اشاره میگوید سریع رد شو اعتنایی نمیکنم، به نزدیکی سر مائو که میرسم، چند لحظه میایستم و باز به جسد خیره میشوم. کف سر مائو مو ندارد. احساس میکنم از پایین تنه او به پایین از بین رفته است. نمیدانم چرا روسها و چینیها این دو جسد را سرتا پا نشان نمیدهند. از سالن که خارج میشویم، در این فکر فرو میروم که در زمان این آدم که این گونه اسیر و مقهور فرشته مرگ و قضای الهی شده است و قدرت راندن یک مگس را از خود ندارد، چه انسانهایی را به جرم اعتقاد به مذهب کشتند و از بین بردند و این آدم چه انحرافی در مسیر تکامل و سیر معنوی مردم چین در این چند دهه تاکنون از خود به یادگار گذاشته است که معلوم نیست چگونه میخواهد در محضر عدل الهی، پاسخگوی انحراف و پسرفت معنوی میلیاردها انسان در این چند دهه در کشور چین باشد. مائو و یارانش هرچند با دین مبارزه کردند، اما به رغم این همه مخالفتها در چین خورشید دین طلوع خواهد کرد و جهان را به نور عقیده مؤمنان روشن و روشنتر خواهد ساخت. در چین جدید هرچند مذهب و مذاهب داخلی نسبتا آزادی اندکی یافتهاند، اما این تنها یک روی قضیه است. هنوز نام حزب حاکم بر کشور کمونیست است و الفبای مارکسیسم و کمونیزم مارکس و انگلس و مائو ضدیت و مبارزه با دین و مذهب و خدا و معنویت است.
کاش میشد پرده از چشم من و این همه سیل بازدید کننده از جسد مومیایی شده مائو به کنار میرفت تا همه به عیان میدیدند این بنده سرکش از قاموس خلقت و آفرینش که همچون مگس ضعیفی مقهور امواج مهیب طوفان مرگ شده است، در عالم برزخ خود چه مکافاتی را میکشد. چند عکس به رسم یادبود در محوطه میدان میگیریم تا به سمت معبد آسمانی که یکی از مهمترین معابد موجود در چین است، رهسپارشویم.
معبد آسمانی پکن
پس از بازدید از میدان «تیان آن من» و موزه جسد مائو به معبد آسمانی که محلی است که امپراتوران دورههای گوناگون چین در آن برای خدایان خود قربانی میکردهاند و هر کدام به تناسب نذر و نیازی که داشتهاند، چند روزی را در این معبد اتراق میکردهاند، میرسیم. این معبد پس از شهر ممنوعه، مهمترین معبدی است که در این چند روز اخیر دیده ام. پس از ورود با صحنه جالبی روبهرو میشوم؛ در دو طرف راهروهای مسقفی مردم زیادی ایستاده و یا نشسته اند که بیشتر آنها دارند ورق بازی میکنند. بعضی در گروههای دو سه نفره به رسم بعضی شهرهای اروپایی گیتار و یا سنتور و یا ساز دهنی میزنند و با دو سه نفر از تماشاچیان میرقصند.
قدری جلوتر فردی کور که ساز دهنی میزند و عده ای را به دور خود جمع کرده و گروه موسیقی چند نفره ای را اداره میکند. پیرزن بلندقد نزدیک سالی با شوق اشعاری را که از حفظ است با آهنگ او میخواند و هر جا گیر میکند، به صفحه آواز خواننده زنی که در کنار او ایستاده و از روی آن میخواند خیره شده، ادامه شعر را از روی آن میخواند. راهمان را ادامه میدهیم تا به معبد که بعدا معلوم میشود یک معبد نیست، بلکه معابد متعدد بسیار زیبایی در آن محوطه چند ده هکتاری پر از درخت و فضای سبز وجود دارد، میرسیم. پیش از رسیدن به پلههای فضای اول، جمعی از زنان نسبتا مسن چینی با چترهای سبزرنگ باز شده میان جمعیت حرکات موزونی را انجام میدهند! و دو نفر که در کنار آنها ایستادهاند، با تکان دادن دو نوار قرمز رنگ شبیه شالهای ما، شکلهای جالبی را پیرامون آنها درست میکنند؛ تقریبا همه شادند و میخندند. ترکیب رنگهای سبز و قرمز صحنه جالبی ایجاد کرده است.
از آنها میگذریم. در حالی که نمیدانم این چه سنتی است، همراه من که سالهاست در چین است مانند من برای نخستین بار است به این معبد آمده است. به سمت معبد ادامه حرکت میدهیم. پلههای زیادی را بالا میرویم و به معبد اصلی که بالاتر از معابد دیگر بوده و بر شهر پکن مسلط است، میرسیم. درهای معبد باز است ولی کسی اجازه ورود ندارد. چراغی در داخل معبد دیده میشود چند صد متر مربع فضای داخل معبد است. به درون آن خیره میشوم، جز چند چراغدان و چند پله و قفسههای چوبی شبیه منبر و کتابخانه که روی آنها نوشتههایی دیده میشود که نمیدانم چیست، چیز دیگری به چشم نمیآید. همراه من که سه سال است در چین است، مثل من کاملا ناوارد است و حتی این چند کلمه را هم نمیتواند بخواند. خیلی به من بر میخورد که این همه وقت صرف کرده و تا اینجا آمدهایم و از فهمیدن رمز و راز این معبد محروم هستیم. آهسته به گونهای که او بفهمد با خود میگویم، کور آمدم کور رفتم؛ یعنی که مذهبت را شکر، دستکم این چند کلمه را یاد میگرفتی. میگوید: خانم بچهها اینجا آمدهاند، ولی این چند سال من به دلیل کار زیاد نشده اینجا بیایم؛ توجیه بدی نیست! الحق والانصاف باید گفت، چینیها معابد و اماکن قدیمی خود را خیلی خوب نگه داشتهاند. ترکیب رنگهای سفالها و چوبهای سقف و دیوارهای معابد و اماکن تاریخی که زرد و آبی و قرمز و سبز و قهوه ای هستند، آدم را تا حد جنون به وجد میآورد؛ چه کرده است این ذوق بشری در چین.
معبد بودای ایستاده
دو روز به پایان سفر مانده است و امروز فرصتی پدید آمد تا به برخی اماکن که بعضی دوستان سالها مقیم چین به دیدن آنها سفارش کردهاند و از جمله معبد بودای ایستاده برویم.
فضای اطراف و داخل این معبد و معابد پیرامونی آن مثل جاهای دیگری نظیر شهر ممنوعه است. نقاشیها و معماریها و شکل معابد و هیکلهای طلایی و غیر طلایی بودا، درست همان است که در معابد دیگر هم دیده میشود. معبد به معبد که جلو میرویم، مجسمههای نشسته بودا درشت و درشتتر میشوند. همه هم سه تایی هستند در کنار یا وسط آنها هیکل یک زن هم به شکل و شمایل بودا دیده میشود. پای همه معابد گل و میوه و عود است که جمعیت بازدیدکننده نثار میکنند. در کنار این هیکلهای سه گانه، چند مانک (روحانی بودایی) بودایی با سرهایی تراشیده و ملبس به لباسهایی قهوهای با شالهای سبز یا قرمز به کمر بسته و تسبیحی در دست دیده میشوند. در این معابد هیچ کس با کسی صحبتی نمیکند و تا یکی از دوستان میخواهد از معبد عکس و فیلم بگیرد، یکی از این روحانیون بودایی جلو میآید و با اشاره دست به او میگوید: این کار ممنوع است، اما بلا تشبیه! معلوم است مثل خدام حرم حضرت رضا (ع) که نهیشان از عکسبرداری داخل حرم خیلی جدی نیست، اصراری هم بر این امر ندارد و راهش را میگیرد و میرود و فیلمبرداری ادامه مییابد.
دکتر آقاجری، رایزن فرهنگی ما در چین، حال و هوای عبادت و سکوت بازدیدکنندگان مؤمن به بودا را که میبیند، با خندهای معنیدار میگوید: آقای رجایی یعنی واقعا خدا این همه آدم را به جهنم میبرد و میسوزاند؟ با انگشت سبابهام به قلبش اشاره میکنم و محکم میگویم: نه، خدا در اینجای آنها نشسته و به قلب آنها کار دارد، ظاهرکاریها خیلی برای خدا مطرح نیست و شک ندارم اینها خدا را در باطن وجودشان پذیرفتهاند، والا کیست که در این عصر پیشرفت علم و تکنولوژی نداند از این مجسمههای زشت بدریخت فلزی و چوبی که قدرت راندن مورچه و پراندن مگسی را از خود نداشته و ندارند، کاری بر نیامده و نمیآید؟! به او میگویم اینها بیشترشان قاصرند و در شناخت حقیقت و در معرفت خدا و در به دست آوردن معرفت حضرت حق کوتاهی کردهاند و سرانجام، معامله خدا با آنها احتمالا در همین حد و اندازههاست و صد البته حساب عالمان و درس خواندههای آنها از عوامشان جداست.
چقدر در این معابد زیبا دیدن رفتار انسانهایی که در برابر این مجسمهها زانو زده و بر خاک افتادهاند دیدنی و در عین حال نگران کننده است. با خود میگویم قرن 21 است و این معابد و مجسمهها هنوز رونق دارند. کی این دوران به سر میآید، خدا میداند! کسی چه میداند شاید خیلی هم نزدیک چین و دیگر جاهایی که عرصه تاخت و تاز آیینهای غیر توحیدی هستند، در آینده ای نه چندان دور، به مشیت و فضل الهی کانون توحید و موحدین بشوند و خمس و زکات و مالیات این جمعیت میلیاردی در کره زمین چنان توزیع شود که فقر و تنگدستی باقی نگذارد. شک ندارم چنین خواهد شد هر چند ما و من نباشیم.
به معبد اصلی میرسیم بودا با قامتی هجده متری در مجسمه ای چوبی، ولی به رنگ طلایی ایستاده است که برای دیدن سر آن باید کلاه از سر بیفتد. سقف معبد خیلی بلند است، انگار در ساختمانی چند طبقه هستیم تمام هیکل بودا پر از شالهای رنگی درازی است که از سرتا پای او آویزان شدهاند. چه انگشتان پای قطوری دارد. برای دیدن کله و صورت بودا با آن خنده بی نمکش، باید کاملا سر را بلند کنی. در پای این مجسمه که تنها مجسمه ایستاده در پکن است و این معبد به همین جهت «معبد بودای ایستاده» نامیده شده، پر از میوهها و سیبهای درشتی است که به همراه عود به زمین نهاده شده است. اینجا دیگر برخلاف محوطه بیرون، عودها سوزانده نمیشوند، بلکه با احترام پیش پای بودا به زمین نهاده میشوند. اینجا هم عکسبرداری ممنوع است و فیلمبرداری هم همچنین، اما عکاس گروه کار خودش را میکند و پس از توقف کوتاهی که در نتیجه تذکر به اوست، دوباره کارش را ادامه میدهد. چقدر این آدم فیلم زده است و هی دوست دارد خودش و همه را فیلم کند!
gholamalirajaee@yahoo.com
اطلاعات نادرست چینیها از ایران
چینیها اطلاعات خود و حتی بعضا اطلاعات و منابع پژوهشی درباره ایران را از منابع و مراکز غربی که اطلاعات آنها اطمینانآور نیستند، میگیرند و ما را از دریچه غرب میشناسند. تا حدودی این ضعف اطلاع از چین درباره ایران هم صادق است. سفیر ما، آقای دکتر جواد منصوری در اشاره جالب و بجایی به اعضای انجمن دوستی گفت: ما برای حل این مسأله، اجازه دادهایم رسانههای چینی در ایران آزادانه فعالیت کنند، دفتر بزنند و اخبار خود را از ما بدون واسطه رسانههای غربی به چین مخابره و ارسال کنند که مدتی هم از آغاز فعالیت دفاتر رسانههای شما در ایران میگذرد، اما این امر یک طرفه است و دولت چین، هنوز نظر موافق خود را با گشایش دفتر نمایندگی صداوسیما در پکن، اعلام نکرده است.
البته این از چین بعید است که با در پیش گرفتن سیاست درهای باز، بخواهد در برابر فعالیت نمایندگی یک رادیو تلویزیون مخالفت و ایستادگی کند. امیدواریم چینیها که خود از تولیدکنندگان وسایل پیشرفته ابزار رسانهای و آیتی در جهان هستند، بدانند در این زمینه دارند قرن هجدهمی عمل میکنند و این زیبنده آنها نیست.
نمونه دیگر، نبود هماهنگی و تناسب سطوح فعالیتهای اقتصادی و فرهنگی ما با چین است. بنا بر آمار، هماکنون حجم مبادلات اقتصادی و صادرات چین به ایران، بیست میلیارد دلار است که سفیر تازهوارد چین در ملاقاتی که با ما پیش از سفر داشت، گفت، آمده است این سطح را دو برابر کرده و به رقم چهل میلیارد دلار برساند. این سطح از فعالیتهای اقتصادی چین با ما در مقایسه با سطوح فرهنگی و تبلیغی بسیار نامناسب است. کشور اسلامی با سابقه هفت هزار سال تاریخ و تمدن، از داشتن یک نشریه در چین که در آن بتوانند دانشگاهیان، دانشجویان، متفکران، نخبگان، اساتید و دانشپژوهان زبان فارسی و دیگر مردم از طریق آن ایران را بشناسند، محروم است و فضای فعالیت فرهنگی بر دستاندرکاران فرهنگی ما در چین از گذشته تا حال چنان بسته است که شاید حتی تصور انتشار یک نشریه به دلیل سیاستهای حزب کمونیست چین، به ذهنشان راه نیافته باشد، اما آیا این امر به سود دو کشور است؟
مگر میشود کشوری که قرنها پیش جاده ابریشم بین آنها حکایت از تعامل گسترده ادبی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی دارد، همچنان در سیاستی اشتباه بر این روش پافشاری کند؟ در ملاقات متعددی که با مسئولان فرهنگی و پژوهشی چین داشتیم، ظواهر امر نشان میدهد این سیاست از طرف چینیها ادامه پیدا نخواهد کرد. گمان من بر این است که چینیها بیهوده از اندیشه دیگران و ما میترسند و مثل این است که میخواهند با تراکم هوا، راه را بر ورود آب ببندند!
اکنون که دنیا، دنیای ارتباطات مجازی است و سایتهای خبری و اطلاعرسانی و تبلیغی و... در هر خانه با مشترکان و مخاطبان خود مرتبطند و چینیها ابزار آن را برای همه فراهم میکنند ـ البته سودش را هم میبرند ـ خوب است خودشان از این قافله عقب نمانند و این ضربالمثل ایرانی را بشنوند که «چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است».
در هر حال، چین و ایران دو کشور قوی و قدرتمند در منطقه و جهان هستند که به فراخور توان، ظرفیت و موقعیت خود در جهان اسلام و خاورمیانه و دیگر کشورها، میتوانند ایفای نقش کنند و در این نقشپذیری خود از تلاش یکدیگر همچون دوران درخشان و تاریخی جاده ابریشم، بهرهمند شوند.
هماکنون طلیعههای این تعامل و واقع بینی در روابط دو کشور هرچند کم، دیده میشود. در دانشگاه بهشتی ما مرکزی تأسیس شده که زبان چینی را آموزش میدهد و در دانشگاهها پکن شانگهای لویانگ و رادیو تلویزیون پکن هم آموزشی زبان فارسی رایج است.
دانشگاههای پکن و تهران سالهاست با یکدیگر همکاری علمی دارند و به مبادله استاد و دانشجو پرداختهاند که در این مدت، بیش از دویست دانشجو و دانشپژوه چینی در رشته زبان و ادبیات فارسی آموزش دیدهاند.
تبلیغ فیلم ضدایرانی «300» در هتلهای چین
در اتاقهای هتل شهر «شنجن» و هتل پنج ستاره پکن که در آن مستقر بودیم، بروشور رنگی روی تلویزیونی که در اتاقهای ما بود، وجود داشت که به تبلیغ ساعات پخش فیلم «300» میپرداخت. خیلی دلم میخواست بدانم این بروشورهای ضدایرانی چگونه و از کجا به چین و این هتلها راه پیدا کردهاند تا جایی که میزبان ما هم متوجه این نکته نشده و دستکم سعی نکرده این بروشور را از اتاقهای هیأت ایرانی جمع کند. میشود حدس زد دامنه این تبلیغات ضدایرانی در دیگر هتلهای این کشور پهناور پرجمعیت و شاید به مراکز عمومی دیگر آن هم کشیده شده باشد. کاش به دوستان فرهنگی سفارت میگفتم در نامهای به وزارت فرهنگ چین، نسبت به این امر اعتراض جدی بکنند. حالا هم که این سفرنامه را میخوانند، برای این کار دیر نیست.
دیوارکشی مناطق فقیرنشین در چین
به رغم پیشرفتهای سریع چین در امور صنعت و ساختمانسازی و تکنولوژی و... که لایههای آشکار تحولات عمیق داخلی در چین هستند، هنوز میتوان نمادها و نمونههای فقر و تنگدستی را در چین و به ویژه در پایتخت آن پکن دید. چینیها خیلی از دوچرخه برای جابجایی خود استفاده میکنند. در میان آن همه کارمند و کارگر و دانشجوی چینی که با دوچرخه در خیابانهای دور و دراز پکن جابجا میشوند و دنبال کار خود میروند، گاه و بیگاه، دیدن صحنههای تأثرآوری نظیر رکاب زدن یک زن کهنسال که در اتاقکی دو مسافر را به زحمت با دوچرخهاش حمل میکند، با اعصاب آدم بازی میکند. پیرزن چیزی حدود 55 تا 60 سال سن داشت. در بعضی مناطق شهر پکن که مثل مناطق جنوب شهر تهران خودمان است، چینیها برای اینکه این مناظر زشت و تکاندهنده از دید و نظر توریستهای غیرچینی به دور باشد، با کشیدن دیوار درازی که در مجاورت پیادهروهای خیابانهاست، این مناظر ناپسند را پنهان میکنند.
نکته جالبی که در مسیر تکراری هر روز ما از هتل که نزدیک میدان معروف «تیان آن من» است، تا سفارت میدیدیم، بعضی از مدارس دخترانه و پسرانه ابتدایی و متوسط پکن بود. با اینکه در مدرسهها باز بود، ولی وقتی به داخل نگاه میکردی، حیاط مدرسه اصلا پیدا نبود، بلکه به رسم منازل قدیمی خودمان، دیواری با فاصله چند متری از در مدرسه به موازات در اصلی کشیده شده تا دید ناظر بیرون را از داخل مدرسه سد کند.
سه دقیقه اعلام سکوت برای درگذشتگان زلزله
هر روز که میگذرد، رسانههای چینی و به ویژه کانال یک رادیو تلویزیون سراسری چین، اخبار جدیدی از زلزله و خسارات و تلفات آن به مردم میدهند. دولت چین از روز دوشنبه، اول خرداد سه روز را در سراسر چین عزای عمومی اعلام کرده است. صبح که برای صرف صبحانه در سالن هتل جمع بودیم، پرچم هتل نیمهافراشته بود. هتل ما درست پشت به پشت شهر ممنوعه است. پس از صرف صبحانه اتفاق جالبی افتاد. صدای ممتد بوق همه ما را به پنجره اتاقها که کاملا مشرف به خیابان بود، کشاند. به خیابان نگریستم. هر کس در هر حالی که بود ثابت و بدون حرکت سر جای خودش ایستاده بود. پلیس هم در سر چهارراه به حالت احترام، کلاهش را از سرش برداشته و بدون حرکت ایستاده بود. رانندهها هم از ماشین پیاده شده و به حالت ایستاده، ساکت مانده بودند هیچکس با دیگری حرف نمیزد و حرکتی نمیکرد. تقریبا به جز چند نفر، همه کسانی که در پیادهروها راه میرفتند، سر جای خودشان ایستاده و حرکتی نداشتند. صحنه عجیبی بود، انگار آن خیابانهای عریض و پیادهروها و جمعیت حاضر در آنها یک ماکت مصنوعی بیشتر نیستند. سه دقیقه که تمام شد، همه چیز دوباره به حالت عادی خود برگشت. این را میشد از سوت پلیس که وضعیت عادی رفتوآمد ماشینهای متوقف شده در چهار طرف خیابان را اعلام نمود، متوجه شد.
شب، تلویزیون چین صحنههای زیبای دیگری از ادای احترام سه دقیقهای همه اقشار ورزشکارها، قصابها، نانواها، دانشگاهها کارگرها نشان میداد؛ همه و همه درست مثل یک ماکت بیحرکت ایستاده و گویی، به نقطهای خیره شده بودند. بعضی صحنهها خیلی دیدنی بود؛ مثلا قصابهایی که لاشههای گوشت را شقه شقه میکردند با کاردهای بلند کشیده به هوا مثل یک مجسمه بیحرکت ایستاده بودند.
اعتقاد به اصل برد ـ برد در سیاست چینیها
در ملاقاتی که با وزیر فرهنگ چین داشتیم. وی فارغ از آداب و عرف دیپلماتیک به احترام رئیس هیأت ایرانی و همراهان وی به هتل محل اقامت هیأت آمد و مراسم امضای قرارداد و تفاهمنامه فرهنگی را در سالن این هتل برگزار کرد. حین مذاکرات جمله جالبی از او شنیدم که گفت: ما چینیها در تعامل خود با دیگران به قاعده برد ـ برد اعتقاد داریم؛ یعنی مایلیم ارتباط دیگران با ما و ما با دیگران به سود دو طرف باشد و هر دو طرف از این رابطه و تعامل سود ببرند.
قاعده خوبی است، ولی چینیها دستکم در برخی از سطوح روابط خود با ما نشان دادهاند که به این قاعده پایبند نیستند که نمونه آن همچنان که گفته شد، مسکوت گذاشتن درخواست آغاز به کار دفتر صداوسیمای جمهوری اسلامی در پکن است. این در حالی است که نمایندگان رسانههای چینی در ایران، بدون هیچ محدودیتی در حال فعالیتند.
دیدار با مائوی مرده
امروز آخرین روزی است که در این سفر هشت روزه مهمان مردم چین هستیم. چند روز است به دوستان میزبان و رایزنی گفتهام حتما امروز ما را به بازدید جسد مائو ببرند. ساعت 9 صبح حرکت میکنیم و به میدان «تیان آن من» یا همان میدان «صلح آسمانی» میرسیم؛ میدانی که برای چینیهای قدیم، نام و یاد آن خیلی خاطره انگیز است. در جایی می خواندم در باور چینیهای قدیمی چین مرکز جهان بوده و نام قدیمی چین درست بر همین معنا «جوانگوا» نام دارد. چینیها درست بر همین باور بودند که دیگر کشورها را به تناسب قرار گرفتنشان در پیرامون کشور خود، کشورهای شرق یا غرب یا شمال چین می نامیدند. میدان «تیان آن من»، درست در مرکز پکن قرار گرفته است. وسعت این میدان بزرگ، بالغ بر 440هزار متر مربع، یعنی 63 برابر مساحت یک زمین فوتبال است که در همین میدان و نزدیک به دو دهه پیش یعنی در سال 1989میلادی، نزدیک به چهار هزار جوان دانشجوی تظاهر کننده چینی در زیر شنی تانکهای حکومت کمونیستی چین کشته شدند و خونشان سراسر میدان را رنگین کرد. مائو برای نخستین بار در اکتبر سال 1949 پیروزی و استقرار حزب کمونیست را در این میدان اعلام کرد.
در وسط میدان، بنای یادبود قهرمانان و سربازان گمنام چینی به چشم میخورد. میدان «تیان آن من» که چند برابر میدان آزادی خودمان وسعت دارد، شکل مستطیلی و یکی از بزرگترین میدانهای موجود در جهان است. از مراسم مورد علاقه چینیها، منظره برافراشتن یا پایین کشیدن پرچم چین در ساعت شش صبح یا غروب هر روز توسط چند سرباز در این میدان است که عده زیادی از ساعتها قبل برای دیدن آن جمع میشوند!
در جنوب میدان ساختمان بزرگ موزه مانندی وجود دارد که جسد مومیایی شده مائو در سالن بزرگ اصلی آن قرار دارد.

پس از تذکرات آن مأمور موزه مائوکه لباس شخصی بر تن دارد، صف جمعیت دوباره حرکت میکند. پلهها را که بالا میرویم، دوباره ما را نگه میدارند. این بار دختران جوانی که در دو طرف صفهای بازدید کنندگان ایستادهاند، جزوات کوچک رنگی را که عکسهای مائو را در بر دارد به قیمت یک یوآن (صدوسی تومان) به جمعیت میفروشند.
باز جمعیت حرکت میکند. وارد سالن که میشویم، مجسمه سفید رنگ بسیار بزرگ مائو در وسط سالن در حال نشسته خودنمایی میکند. مائو در این رسم و رسوم تابع بودا شده است و جالب اینکه با آن همه مخالفت با آیینهایی مانند بودیزم نتوانست کاری از پیش ببرد و سرانجام مجسمهای شد تا با چشمهایی سنگی و اندیشه ای مومیایی شده مانند جسد بیجانش به عواقب و لطمات کار خود در تاریخ چین بنگرد. در پای مجسمه و درست در روبهروی آن گلهای زیادی که معلوم است تدارک آنها کار خود دولت است، چیده شده است. انگار گلها تازه از چند گلفروشی تهیه و بر روی زمین روی هم انباشته شدهاند. تا به روبهروی مجسمه میرسیم، جمعیت را دو نصف میکنند تا از دو طرف وارد سالن اصلی نمایند.
از دوست دانشجویی که در این چند روزه متحمل زحمت ما شده و درس و بحث خود را در دانشگاه چین که در آن زبان چینی میخواند. به خاطر همراهی با ما رها کرده آهسته میپرسم کو جسد مائو؟ آهسته میگوید: ادامه بده. وارد سالن ساکت و نسبتا نیمه روشنی میشویم. جسد مائو درست روبهروی ما در محفظه ای شیشه ای قرار دارد. جسد مائو مانند جسد لنین که سال قبل در میدان سرخ مسکو دیدم تا سینه بیرون از یک پتو قرار دارد. جسد مائوی پیر چنان طبیعی نگه داشته شده که انگار همین امروز مرده است. قدمهایم را بسیار کوتاه برمیدارم و به جسد خیره میشوم و به تذکر نگهبان کنار جسد که با اشاره میگوید سریع رد شو اعتنایی نمیکنم، به نزدیکی سر مائو که میرسم، چند لحظه میایستم و باز به جسد خیره میشوم. کف سر مائو مو ندارد. احساس میکنم از پایین تنه او به پایین از بین رفته است. نمیدانم چرا روسها و چینیها این دو جسد را سرتا پا نشان نمیدهند. از سالن که خارج میشویم، در این فکر فرو میروم که در زمان این آدم که این گونه اسیر و مقهور فرشته مرگ و قضای الهی شده است و قدرت راندن یک مگس را از خود ندارد، چه انسانهایی را به جرم اعتقاد به مذهب کشتند و از بین بردند و این آدم چه انحرافی در مسیر تکامل و سیر معنوی مردم چین در این چند دهه تاکنون از خود به یادگار گذاشته است که معلوم نیست چگونه میخواهد در محضر عدل الهی، پاسخگوی انحراف و پسرفت معنوی میلیاردها انسان در این چند دهه در کشور چین باشد. مائو و یارانش هرچند با دین مبارزه کردند، اما به رغم این همه مخالفتها در چین خورشید دین طلوع خواهد کرد و جهان را به نور عقیده مؤمنان روشن و روشنتر خواهد ساخت. در چین جدید هرچند مذهب و مذاهب داخلی نسبتا آزادی اندکی یافتهاند، اما این تنها یک روی قضیه است. هنوز نام حزب حاکم بر کشور کمونیست است و الفبای مارکسیسم و کمونیزم مارکس و انگلس و مائو ضدیت و مبارزه با دین و مذهب و خدا و معنویت است.
کاش میشد پرده از چشم من و این همه سیل بازدید کننده از جسد مومیایی شده مائو به کنار میرفت تا همه به عیان میدیدند این بنده سرکش از قاموس خلقت و آفرینش که همچون مگس ضعیفی مقهور امواج مهیب طوفان مرگ شده است، در عالم برزخ خود چه مکافاتی را میکشد. چند عکس به رسم یادبود در محوطه میدان میگیریم تا به سمت معبد آسمانی که یکی از مهمترین معابد موجود در چین است، رهسپارشویم.
معبد آسمانی پکن
پس از بازدید از میدان «تیان آن من» و موزه جسد مائو به معبد آسمانی که محلی است که امپراتوران دورههای گوناگون چین در آن برای خدایان خود قربانی میکردهاند و هر کدام به تناسب نذر و نیازی که داشتهاند، چند روزی را در این معبد اتراق میکردهاند، میرسیم. این معبد پس از شهر ممنوعه، مهمترین معبدی است که در این چند روز اخیر دیده ام. پس از ورود با صحنه جالبی روبهرو میشوم؛ در دو طرف راهروهای مسقفی مردم زیادی ایستاده و یا نشسته اند که بیشتر آنها دارند ورق بازی میکنند. بعضی در گروههای دو سه نفره به رسم بعضی شهرهای اروپایی گیتار و یا سنتور و یا ساز دهنی میزنند و با دو سه نفر از تماشاچیان میرقصند.
قدری جلوتر فردی کور که ساز دهنی میزند و عده ای را به دور خود جمع کرده و گروه موسیقی چند نفره ای را اداره میکند. پیرزن بلندقد نزدیک سالی با شوق اشعاری را که از حفظ است با آهنگ او میخواند و هر جا گیر میکند، به صفحه آواز خواننده زنی که در کنار او ایستاده و از روی آن میخواند خیره شده، ادامه شعر را از روی آن میخواند. راهمان را ادامه میدهیم تا به معبد که بعدا معلوم میشود یک معبد نیست، بلکه معابد متعدد بسیار زیبایی در آن محوطه چند ده هکتاری پر از درخت و فضای سبز وجود دارد، میرسیم. پیش از رسیدن به پلههای فضای اول، جمعی از زنان نسبتا مسن چینی با چترهای سبزرنگ باز شده میان جمعیت حرکات موزونی را انجام میدهند! و دو نفر که در کنار آنها ایستادهاند، با تکان دادن دو نوار قرمز رنگ شبیه شالهای ما، شکلهای جالبی را پیرامون آنها درست میکنند؛ تقریبا همه شادند و میخندند. ترکیب رنگهای سبز و قرمز صحنه جالبی ایجاد کرده است.
از آنها میگذریم. در حالی که نمیدانم این چه سنتی است، همراه من که سالهاست در چین است مانند من برای نخستین بار است به این معبد آمده است. به سمت معبد ادامه حرکت میدهیم. پلههای زیادی را بالا میرویم و به معبد اصلی که بالاتر از معابد دیگر بوده و بر شهر پکن مسلط است، میرسیم. درهای معبد باز است ولی کسی اجازه ورود ندارد. چراغی در داخل معبد دیده میشود چند صد متر مربع فضای داخل معبد است. به درون آن خیره میشوم، جز چند چراغدان و چند پله و قفسههای چوبی شبیه منبر و کتابخانه که روی آنها نوشتههایی دیده میشود که نمیدانم چیست، چیز دیگری به چشم نمیآید. همراه من که سه سال است در چین است، مثل من کاملا ناوارد است و حتی این چند کلمه را هم نمیتواند بخواند. خیلی به من بر میخورد که این همه وقت صرف کرده و تا اینجا آمدهایم و از فهمیدن رمز و راز این معبد محروم هستیم. آهسته به گونهای که او بفهمد با خود میگویم، کور آمدم کور رفتم؛ یعنی که مذهبت را شکر، دستکم این چند کلمه را یاد میگرفتی. میگوید: خانم بچهها اینجا آمدهاند، ولی این چند سال من به دلیل کار زیاد نشده اینجا بیایم؛ توجیه بدی نیست! الحق والانصاف باید گفت، چینیها معابد و اماکن قدیمی خود را خیلی خوب نگه داشتهاند. ترکیب رنگهای سفالها و چوبهای سقف و دیوارهای معابد و اماکن تاریخی که زرد و آبی و قرمز و سبز و قهوه ای هستند، آدم را تا حد جنون به وجد میآورد؛ چه کرده است این ذوق بشری در چین.
معبد بودای ایستاده
دو روز به پایان سفر مانده است و امروز فرصتی پدید آمد تا به برخی اماکن که بعضی دوستان سالها مقیم چین به دیدن آنها سفارش کردهاند و از جمله معبد بودای ایستاده برویم.
فضای اطراف و داخل این معبد و معابد پیرامونی آن مثل جاهای دیگری نظیر شهر ممنوعه است. نقاشیها و معماریها و شکل معابد و هیکلهای طلایی و غیر طلایی بودا، درست همان است که در معابد دیگر هم دیده میشود. معبد به معبد که جلو میرویم، مجسمههای نشسته بودا درشت و درشتتر میشوند. همه هم سه تایی هستند در کنار یا وسط آنها هیکل یک زن هم به شکل و شمایل بودا دیده میشود. پای همه معابد گل و میوه و عود است که جمعیت بازدیدکننده نثار میکنند. در کنار این هیکلهای سه گانه، چند مانک (روحانی بودایی) بودایی با سرهایی تراشیده و ملبس به لباسهایی قهوهای با شالهای سبز یا قرمز به کمر بسته و تسبیحی در دست دیده میشوند. در این معابد هیچ کس با کسی صحبتی نمیکند و تا یکی از دوستان میخواهد از معبد عکس و فیلم بگیرد، یکی از این روحانیون بودایی جلو میآید و با اشاره دست به او میگوید: این کار ممنوع است، اما بلا تشبیه! معلوم است مثل خدام حرم حضرت رضا (ع) که نهیشان از عکسبرداری داخل حرم خیلی جدی نیست، اصراری هم بر این امر ندارد و راهش را میگیرد و میرود و فیلمبرداری ادامه مییابد.
دکتر آقاجری، رایزن فرهنگی ما در چین، حال و هوای عبادت و سکوت بازدیدکنندگان مؤمن به بودا را که میبیند، با خندهای معنیدار میگوید: آقای رجایی یعنی واقعا خدا این همه آدم را به جهنم میبرد و میسوزاند؟ با انگشت سبابهام به قلبش اشاره میکنم و محکم میگویم: نه، خدا در اینجای آنها نشسته و به قلب آنها کار دارد، ظاهرکاریها خیلی برای خدا مطرح نیست و شک ندارم اینها خدا را در باطن وجودشان پذیرفتهاند، والا کیست که در این عصر پیشرفت علم و تکنولوژی نداند از این مجسمههای زشت بدریخت فلزی و چوبی که قدرت راندن مورچه و پراندن مگسی را از خود نداشته و ندارند، کاری بر نیامده و نمیآید؟! به او میگویم اینها بیشترشان قاصرند و در شناخت حقیقت و در معرفت خدا و در به دست آوردن معرفت حضرت حق کوتاهی کردهاند و سرانجام، معامله خدا با آنها احتمالا در همین حد و اندازههاست و صد البته حساب عالمان و درس خواندههای آنها از عوامشان جداست.
چقدر در این معابد زیبا دیدن رفتار انسانهایی که در برابر این مجسمهها زانو زده و بر خاک افتادهاند دیدنی و در عین حال نگران کننده است. با خود میگویم قرن 21 است و این معابد و مجسمهها هنوز رونق دارند. کی این دوران به سر میآید، خدا میداند! کسی چه میداند شاید خیلی هم نزدیک چین و دیگر جاهایی که عرصه تاخت و تاز آیینهای غیر توحیدی هستند، در آینده ای نه چندان دور، به مشیت و فضل الهی کانون توحید و موحدین بشوند و خمس و زکات و مالیات این جمعیت میلیاردی در کره زمین چنان توزیع شود که فقر و تنگدستی باقی نگذارد. شک ندارم چنین خواهد شد هر چند ما و من نباشیم.
به معبد اصلی میرسیم بودا با قامتی هجده متری در مجسمه ای چوبی، ولی به رنگ طلایی ایستاده است که برای دیدن سر آن باید کلاه از سر بیفتد. سقف معبد خیلی بلند است، انگار در ساختمانی چند طبقه هستیم تمام هیکل بودا پر از شالهای رنگی درازی است که از سرتا پای او آویزان شدهاند. چه انگشتان پای قطوری دارد. برای دیدن کله و صورت بودا با آن خنده بی نمکش، باید کاملا سر را بلند کنی. در پای این مجسمه که تنها مجسمه ایستاده در پکن است و این معبد به همین جهت «معبد بودای ایستاده» نامیده شده، پر از میوهها و سیبهای درشتی است که به همراه عود به زمین نهاده شده است. اینجا دیگر برخلاف محوطه بیرون، عودها سوزانده نمیشوند، بلکه با احترام پیش پای بودا به زمین نهاده میشوند. اینجا هم عکسبرداری ممنوع است و فیلمبرداری هم همچنین، اما عکاس گروه کار خودش را میکند و پس از توقف کوتاهی که در نتیجه تذکر به اوست، دوباره کارش را ادامه میدهد. چقدر این آدم فیلم زده است و هی دوست دارد خودش و همه را فیلم کند!
