عکسبرداری ممنوع!
سیب، سینی

منتجب‌نیا: هاشمی ریاست خبرگان را مدیون اعتماد ملی است.

خبرنگار: جناب منتجب‌نیا، ‌نظر شما درباره همین اظهارات جدیدتان چیست؟
منتجب‌نیا: برید کنار، کاری نکنید بگم رئیس‌جمهور شدن احمد‌ی‌نژاد هم کار اعتماد ملی بوده‌ها!


آقازاده با برادعی دیدار کرد.

ـ خدا خیرت بده، ورداشتی اینو گذاشتی اینجا؟ هر کی ببینه فکر می‌کنه کیک زرد برات آوردم.

بسته سیاستی بانک مرکزی با تغییر و تحول ابلاغ شد.

البته قراره که این کوچه باز بشه و تبدیل به اتوبان بشه.

علی‌آبادی: رضازاده دوپینگی نبود.

حسین: بذار ابوالفضل بزرگ بشه، می‌دم حال همتون رو بگیره.

روز پدر مبارک (ببخشید دیگه با تأخیره)

چه گل فرزندی باشه این هدیه‌دهنده! فکر کنم زبونم لال، این پدر گرامی برای یک سال بعد نمونه!

تصویری خاطره‌انگیز از آن دوران.

ای کاش تصویر صفحه چوپان دروغگو را هم داشتیم. جالب می‌شد؛ نه؟

ما را دنبال کنید

به اشتراک گذاری این مطلب!
مطالب مرتبط
نظرات
کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

البته چوپان های دروغگو!!!

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

با این عکس آخری اسم خودتو باید بذاری "تلخ اشک"

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

بابا اینا چقدر پرتند

کاربر مهمان -> 1387/05/06
پاسخ

این تصویر آخر برای من خیلی خاطره انگیزه یادمه من مبصر بودم و من بین بچه ها سیب پخش کردم

کاربر مهمان -> 1387/05/06
پاسخ

جالب بود مرسی

کاربر مهمان -> 1387/05/06
پاسخ

اخه کجای دنیا با سیب را در سینی می گذارند و پذیرایی می کنند؟

کاربر مهمان -> 1387/05/06
پاسخ

خوب الان که چوپان دروغگو داریم . نیازی نیست .

کاربر مهمان -> 1387/05/06
پاسخ

سلام برادر، فکر کنم تصویر نداشتی که اینها رو سرهم بندی کردی. توصیه می کنم با حاجی منتجب نیا در نیافت و الا...

کاربر مهمان -> 1387/05/06
پاسخ

سلام برادر، فکر کنم تصویر نداشتی که اینها رو سرهم بندی کردی. توصیه می کنم با حاجی منتجب نیا در نیافت و الا...

کاربر مهمان -> 1387/05/06
پاسخ

سلام با دیدن تصویر سیب و سینی اشک در چشمهایم جمع شد یاد همه معلمان عزیزم بخیر و دست همشان را از اینجا می بوسم

کاربر مهمان -> 1387/05/06
پاسخ

تصمیم کبری رو بذارید. عکسش حرفه ای تر بود!!

کاربر مهمان -> 1387/05/06
پاسخ

این تصویر آخری داغونم کرد داداش!

کاربر مهمان -> 1387/05/06
پاسخ

ای کاش واژه های تازی در این نوشته ها نبود ماننده (امین)

کاربر مهمان -> 1387/05/06
پاسخ

عکس آخر خیلی باحال بود. یاد کلاس اول و بمباران و مدارس تابستانی و لرزش شیشه ها

کاربر مهمان -> 1387/05/06
پاسخ

این که مال همین دورانه

کاربر مهمان -> 1387/05/06
پاسخ

وزارت نفت طی این 90 سال با کدام دانشگاه قراداد بسته که این دومیش باشه؟

کاربر مهمان -> 1387/05/06
پاسخ

خیلی جابل داره میشه این صحفه کمکم. داره بر میگرده به دوره ...تاب. موفق باشین.

کاربر مهمان -> 1387/05/06
پاسخ

بابت تصویر آخر خیلی مرسی چقدر عوض شدیم چه قدر صاف و صادق بودیم

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

شوخی شوخی مشتری دائم شما شدم ها

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

شوخی شوخی مشتری دائم شما شدم

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

آ میر زای شیرازی کجائی

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

سلام از اول تا آخر صفحه سیب راخواندم و مو بر بدنم سیخ شد توضیح جالب شما آنرا دو چندان کرد موفق باشید

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

تصویر کتاب اول دبستان جالب بود. سنت شکنی کردید! حتی بوی کتاب نوی آن زمانها تو دماغم پیچید!

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

تصویر خاطره انگیز قشنگی بود .یاد دوران پاکی و بی آلایشی خودم افتادم.ممنون

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

باز از این کارها بکنید و ما را به یاد دوران خوش کودکی ببرید دست شما درد نکند

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

آخرین تصویر... آره همین آخرین تصویر...

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

تصویر آخر خاطرات روزهای دبستان، سادگی و صفای آنروزها را برایم زنده کرد و هیجانی عجیب به من بخشید .متشکرم

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

البته ان کوچه نبوده یک بن بست، بن بست!!

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

از بابت تصویر آخر سپاسگزارم.خیلی خوب بود.

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

وای حالمون رو با این عکس گرفتین ، اشکمون رو در آوردین ، این چه کاری بود که کردین اصلا" این عکس رو واسه چی گذاشتین، من کتاب سال اول اون موقع ها رو الان خیلی دوست دارم اما اون موقع چون تنبل بودم بدم می‌اومد. خیلی دوست دارم یکی از این کتاب رو داشته باشم همه ورقاشو ببوسم و گریه کنم . چه دورانی بود و عمر گذشت و پیر شدیم و الان کتاب بچه هامون زیاد به نظر ما جالب به نظر نمی‌رسه(من خیلی احساساتی ام). اون موقع تنبل بودم اما الان واسه خودم کارشناس مهندسی شیمی موفقی هستم. یادش بخیر اون روزای اخراجی و روی یه پا وایسادن گوشه کلاس و مامانارو احضار کردن و توکلاس خرابکاری کردن

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

تصویر آخر خیلی باحال بود . عجیب رفتم به حال و هوای 25 سال پیش. دستتون درد نکنه صفحه عکسها بی نظیره امیدوارم همیشه موفق و پیروز باشید. یا علی

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

وقتی خود چوپان دروغگو رو داریم دیگه تصویرش رو می خوایم چیکار، هر روز چشم مون به جمالش روشن می شه دیگه!!!!

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

خودش را که داریم!

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

ما که از سیب سینی چیزی نفهمیدیم

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

دمت گرم این اخریه خیلی باحال بود ، دلمون گرفت یاد بچه گیا افتادیم - این سیب است این خاطره های شیرین است که می ماند !!!!!

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

تصوزیر آخر من را به حال و هوای قدیم برد.

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

این سیب است ! ممنون ، این آخری مارا سی واندی سال به عقب بر گرداند و یاد دوران خوش زندگیمان انداخت و اشکمان را در آورد . بازهم متشکرم .

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

بهتره بره مسکن رابینسون تو دبی کار کنه!!

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

خدا وکیلی این آخریه رو خوب اومدی...

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

بخدا از دیدن این عکس آخر اشک ریختم! چرا نسل ما اینقدر دلتنگ است و به گذشته اش قبطه می خورد؟

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

تصویر آخر اشک من رو در آورد و من رو برد تو سال 61 که کلاس اول بودم

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

تصویر کیک زرد و بانک مرکزی خیلی جالب بود. دست مریزاد.

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

سلام ..عکس کتاب دوران کودکی حس خوبی را در ادم زنده کرده..دست شما درد نکند ولی اگر صفحه سارا سبد در دست دارد.. را انتخاب می کردید بهتربود!!!

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

اگرسیبهای الان هم فیمت سیبهای اون دوران بود مردم کشورمان کمتر درفقر بسرمیبردند

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

امروز نام بردن از سیب در کتاب درسی دانش آموزان ظلم فاحشی به آنان است چرا که سیب با این گرانی را نمی بینند

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

من یادمه اون موقع بخاطر درست ننوشتن کلمه سیب روی تخته سیاه چه تنبیهی شدم که نگو. یادآقای عباسی معلم کلاس اولم بخیرکه موقعیت الانم رو مدیون تنبیهات اونموقع ایشونم.آقای عباسی دوستت دارم ودستتو هرجا که هستی میبوسم. (دانش آموز شمادرمدرسه ابتدایی شهید موسوی قلعه تل )

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

این تصویر آخر من را به یاد دوران دبستان و آقای حیدرخانی که انشاءالله هر کجا که هستند سالم و سلامت باشند انداخت همگی موفق باشید .

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

یاد معلم کلاس اول افتادم معلم مهربون و صبور بود با این که شنوایی ضعیف دارم،خیلی بهم کمک کرد یادش بخیر

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

ممنون. عکس آخر جالب بود.

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

عکس آخر جالب بود کاش دوباره برگردیم به اون دوران

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

تصویر آخر محشر بود- خوب است انسان هر از چند گاهی گذری بر گذشته داشته باشد.

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

یاد تصویر آخریه بخیر .

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

چوپان دروغگو هر روز مصور است، جایش دیگر خالی نیست.

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

ای کاش کتاب های درسی این دوره، جمع میشد و همون کتابهای درسی قدیمی 30 - 40 سال پیش توی کیف دانش آموزان قرار می گرفت. یاد باد آن روزگاران یاد باد.....

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

با دیدن تصویر آخر بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد... خیلی جالببود.. یاد همکلاسیهام افتادم دقیقا سال 1363

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

با دیدن تصویر آخر بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد... خیلی جالببود.. یاد همکلاسیهام افتادم دقیقا سال 1363

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

این عکس صفحه‌ی کلاس اول یک کار جدید و رومانتیک بود. خیلی حال کردم.دستتون درد نکنه

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

آیا فکر کردید بین این همه عکس های سیاسی چرا همه کاربران محترم که نظر داده اند راجع به عکس آخر مطلب نوشته اند ؟

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

یادش به خیر 34 سال قبل با همان سبک و روش خودش افسوس و صد افسوس

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

بااینکه مثل مطالب کلاس اول من نبود ولی خاطرات43 سال پیش را برایم زنده کرد حال وهوای کتاب کلاس اول من هم همینجوری بود هنوز دارمش ودوستش هم دارم.

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

عکس آخری یه سورپرایز واقعی بود خیلی باحال بود لطفاً حتماً بازم از این کارها بکنید

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم سلام دوباره این آقای منتجب نیا سخن گفت؟! آخه شما اگه طورتون می رسید هاشمی رو هم از زندگی ساقط می کردین.آقای کروبی هم می شد همه کاره ی دنیا. منتظرم... یا علی

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

تصویر آخر تکان دهنده بود.

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

ببخشید این درس کلاس اول مربوط به سالهای بعد از 60 است قبل از انقلاب ، دارا این کار را می کرد و پدر هم ... هیچی ولش کن !

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

سلام. باتشکر از سفری که مارو به خیلی سالهای دور برد با این تفاوت که بابای انروز بدون ریش بود و سیب هاشم خیلی خیلی ارزون. موفق باشید

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

دست شما درد نکند که با یک عکس صاف و ساده نشان دادید که چقدر دوران گذشته خوب و عالی بود

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

سلام برادر، چرا نظر مرا نشان ندادی؟

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

تصویر صنوق صدقه به همراه تابلوی بانک مرکزی و سطل زباله خیلی توهین آمیزه

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

درست است کاش تصویر چوپان دروغگو را هم داشتیم

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

سلام بابت عکس آخر ازتون تشکر میکنم بازم ازاین عکسا تو سایتتون بذارید

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

زیر رضا زاده بنویسید {همانطور که رابینسونی نبود}

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

سلام می خواستم بگم اون روزا خیلی از آدما برام بودند که الان نیستند و اینکه خیلی دلم براشون تنگ شده...

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

من این نظر را در بخش عکسهای بدرقه کاروان المپیک دادم ولی در سایت درج نگردید

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

سلام ، خیلی جالب بود. از همه بهتر همین تصویر آخر بود.خیلی دلم میخواد سادگی و معصومیت اون دوران را دوباره تو چهره آدمها ببینم . راستش اون موقع برای امتحان زندگی چندین باز از روی این کلمات ساده مینوشتیم . حالا چقدر حاضریم برای امتحان زندگی تمرین کنیم ، غلطهامونون درست کنیم و سعی کنیم دفعه بعد نمره 20 بگیریم ؟؟؟

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

و هیچکس عکس کردان و ... را ندید

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

در دوره ما درس دارا آذر بود اما همان موقع هم چوپان دروغگو برو بیائی داشت.یادش بخیر حالا تازه فهمیدیم آن درس ها را برای چه می دادند.

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

نمی دونم ذات انسان چه جوریه که وقتی بچه اس دوست داره زودتر بزرگ بشه و وقتی هم که بزرگ شد آرزو می کنه که برگرده به دوران کودکی. ای کاش می شد یک روز یا حتی یک ساعت برگشت به اون دوران و صفای بچگانه رو یکبار دیگه و به دور از غل و غش ، با تمام وجود حس کرد و آدمهای اطراف رو بدون هیچ حس منفعت طلبی و فقط به خاطر وجودشون دوست داشت.

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

من هرکاری کردم نتونستم متن داخل تصویر آخرو بخونم کسی می تونه کمکم کنه؟(دکتر حمید)

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

وقتی داشتم به آخرین عکس نگاه میکردم اشک در چشمانم حلقه زد.

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

افسوس که دوران جوانی طی شد وآن تازه بهارزندگانی دی شد

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

تمامی نظرات را درمورد تصویر آخر خواندم ای کاش به جای این همه احساسات کمی فکر میکردیم که اگر به جای اینکه در کتابهای درسی از ابتدا نان بابا سیب برادر و.... را در ذهنمان نمی کردند وفرهنگ کار را با اصطلاحات کودکانه در ذهنمان جایگزین میشد شاید با این همه منابع خدادای خوشبختی را حس می کردیم

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

باید در کتابهای جدید جای امین و بابا عوض بشود دیگه باباها برای بچه ها باید سیب تعارف بکنند تا بلکه چیزی بخورد و دلمان هم خوش باشد که پدر هستیم. الان دوره بچه سالاری است.

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

باید در کتابهای جدید جای امین و بابا عوض بشود دیگه باباها برای بچه ها باید سیب تعارف بکنند تا بلکه چیزی بخورد و دلمان هم خوش باشد که پدر هستیم. الان دوره بچه سالاری است.

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

من سیب می خوام!

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

عکس آخر، مشق نوشتن تو خاموشی های جنگ ، بمباران، آژیر قرمز، کلاسهای درس تلویزیونی،... چه زود بزرگ شدیم! چه زود فراموش کردیم!

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

از این همه اظهار نظر در مورد اون عکس آخری فهمیدم که تمام مطالعه کنندگان بسیار جوان هستند و هم سن و سال. برای من که دوران دبستان مان از این باباهای ریش دار نبود : آنمرد در باران با اسب آمد و ....

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

من فکر می کنم شما خودتان بخش نظرات رو هم می نویسید. چون اولا من تا به حال صدها بار نظر داده ام و دریغ از یک بار چاپ آن، و دوم اینکه در هر مورد تنها به یک مورد گیر می دهید برای مثال امروز فقط به عکس آخر گیر داده اید. این رسمش نیست.

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

میشه لطفا بگین وجه تشابه وزارت نفت با جامعه الصادق چیه؟ من که چیزی به عقام نمیرسه شما چطور - البت امیدوارم اینو چاپ کنید-

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

میدونی چر هممون گریممون میگیره یا چرا من بیشتر از شما ؟ چونکه هممون یاد اسونی و خوشیها میافتیم یکی میگفت یک موقع کار خوب کردن ارزش حساب میشد اما الان اگه کار بد نکنی ارزش حساب میشه. تازه این تصویر کتاب بعد از انقلابه

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

خیلی عالی بود از جمله تصویر آخر که مارو یاد بچگی هامون می اندازه یاد خانم معلم خوبم خانم نوبخت ....

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

اولا اینکه اون 2 نفر نباید پشت سر اقای کنی حرف بزنند.نه اقای کنی نه کسی دیگه.... دوما این قدر زود قضاوت نکن چون سیب توی سینی است و سینی در دست پسر پس دروغی در کار نیست...

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

27 سال از اون دوران میگذره! آب، بابا، سیب، سینی؛ ته دلم خالی شد و بعد ....بغضم ترکید!

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

27 سال از اون دوران میگذره! آب، بابا، سیب، سینی؛ ته دلم خالی شد و بعد ....بغضم ترکید!

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

قابل توجه کارشناسان و مسولان محترم دفتر تحقیق ئ تالیف کتب درسی . کتاب باید این گونه تاثیر روانی داشته باشد تا بچه های زرنگ و تنبل بعد از مدت ها که اونو می بینند خاطرات خوب و بد همه خوب به نظرشان بیاید نه آن که کتاب را با لگد تو زباله دان بیندازند.کار روانشناسی شده این گونه تاثیر دارد.

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

اگر نتونستید متن آخرو بخونید ؛ یا باید برگردید همون سالها و از کلاس اول شروع کنید و یا از روی دهقان فداکار 100 مرتبه بنویسد تصمیم کبرا بود که ریزعلی لباسش را برای راه آهن آتش زد .

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

سلام با دیدن تصویر آخرتون دلم برای همه خوبیهای کشورمون تنگ شد. 23 سال از اون روزها برای من گذشته و شما امروز برای من همشونو دوباره زنده کردید. ممنونم

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

یاد باد ان روزگاران یاد باد.

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

عکس آخر محشر بود. ممنون

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

یاد دبستان افتادم سال 63 و همکلاسی های اول دیستان شهید حسن جعفربان اقای مژده رئیس مدرسه با همکلاسی هامون ایمان دهقان محمدرضا دباغیان و محمدرضا دهشید و خانم کعلم صفی خانی و ... لطفا چاپ کنید.

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

یاد دفتر 100 برگم افتادم که با کاغذ رنگی سبز رنگ جلد گرفته بودم و اولین مشقی که تو این دفتر نوشتم اگه اشتباه نکنم این درس بود چون بالای صفحه عکس سیب رو هم کشیده بودم.

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

یاد بابا آب داد و یاد بابا نان داد گرامی باد اما امروز بسیاری از بابا ها نه نان دارند و نه اب .... سیب و سینی بجاش ---- بخاطر این انتخاب که اشک من و همه دوستان را در آورد متشکرم

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

برای دکتر حمید: این سیب است. این سینی است. در این سینی سیب است. امین سینی در دست دارد. بابا سیب بر می‌دارد.

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

برو ای نوک بزن که بتونی بخونی

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

یادش به خیر تو یه روستای دورافتاده که نه برق داشتیم نه آب آشامیدنی. تو تک اطاق خونه مون با فانوس مشق می نوشتیم ... حال هم که دکتری می خونم اشکم در اومد...

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

سلام لطفا از این تصاویر اخری باز هم داشته باشید

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

دمتون گرم که ما را به یاد دبستان و یار دیستانی انداختید. ممنون از سلیقه خوبتان

کاربر مهمان -> 1387/05/09
پاسخ

اون موقع نه معدل برام مهم بود نه کنکور.فقط حواسم بود که بیستم ، 5/19 نشه.کجایی که یادت به خیر...

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

سلام تصویر آخر عالی بود عالی ولی قبول کنیم هیچکدوممون به زیبایی گذشته با صداقت نمی تونیم از روش بخونیم ( ممنون)

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

چه قدر کلمات قشنگی یاد می گرفتیم ، انسان خوب متولد می شود ولی جامعه او را خراب می کند ، نگذاریم جامعه مارا بد کند . ... من همیشه مثل سیب وسینی خواهم ماند

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

آن سیب بود در آن سینی سیب بود صمیمیت بود امین صداقت داشت و امین بود بابا از نداشتن سیب خجالت نمی کشید

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

عکس اخری خیلی جالب بود اما انگار کسی متوجه نکته زیر عکس نشده

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

با دیدن تصویر آخری یاد معلم کلاس اولم خانم همت پرست و همکلاسیهام افتادم .ان شا ا... همشون سالم و تندرست باشند کارشناس ارشد ریاضی-بابل

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

خیلی کار خوبی کردید که تصویر اخر را گذاشتید. یاد جوونی یا بچگیمون افتادیم!!

کاربر مهمان -> 1387/05/07
پاسخ

صفحه چوپان دروغگو رو ÷یدا نکردین هم نکردیم هر روز تو .... !!!!

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

اکثر کاربران برای تصویر آخر نظر دادند زیرا این تصویر خیلی شخصی و درونی است.

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

تصویر آخری خیلی با حال بود 25 سال به عقب برگشتم و تمام خاطرات اول دبستان معلم مهربان و بچه های روستایی اول دبستان برام زنده شد یادش بخیر ، واقعا دستتون درد نکنه.

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

خدا وکیلی این قسمت عکس بانک مرکزی خیلی گویا است با این سیاستهایی که پیش گرفتیم به بن بست خواهیم رسید و تنها چاره صندوق صدقات خواهد بود .

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

سلام، تصویر آخری شما من رو یاد معلم کلاس اول دبستانم انداخت سرکار خانم مهین نژاد ( دبستان ایمان، محله نظام آباد سال 1361) که خیلی دوستشون داشتم امیدوارم هرکجا هستند سلامت و موفق باشند

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

واقعاً دلم گرفت. یاد او دوران افتادم و وقتی نظر دیگران رو خوندم بیشتر دگرگون شدم. حس اون موقع کلاس اول بخدا اومد تو تنم . یادش بخیر . آدم چقدر عجیبه . با دیدن یه عکس اینقدر متحول میشه. متشکرم.

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

یاد دارا و سارا هم بخیر

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

با سلام یاد معلم کلاس اول خانم غفرانی بخیر انشا ا.. هر جا هست سالم باشد دبستان خورشید (نارمک)1353

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

به خاطر تصویر آخر و حس و حال خوبی که امروز اول صبح بهم دادید ممنونم.

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

اشکی بر صفحه زندگیم جاری شد و مرا چه کودکانه و پرحسرت به روزگار کودکی رهسپار کرد.. که نه مرا سوز سینه بود نه دلم جای کینه بود... روزگار کودکی برنگردد دریغا. ممنون از شما

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

tasvire akharet kheili bahal bood ghame ajibi delamo gereft

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

* این عکس آخری مو های تنم را سیخ کرد. چقدر عمر سریع می گذرد.

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

* این عکس آخری مو های تنم را سیخ کرد. چقدر عمر سریع می گذرد.

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

واقعا که عکس رضا زاده رو که میبینیم باید گفت که صد رحمت به فلان حیوون ماشالله از همه چی فقط زورش رو دارن اشون البته وجهه ایشون هم برا همه روشن شد

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

این تصویر آخر خیلی جالب بود , یاد آقای حاجی غنی بخیر, هر جا که هست خدا خیرش بده ( مدرسه ابتدایی امام ره , قرچک ورامین) موفقیت امروز ما مدیون تلاش این عزیزان است که چقدر بی ریا برای ماها که شاید اوا موقع درک درستی از محیط نداشتیم مایه گذاشتند.

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

دفتر و میز و کلاس و بچه ها یادش بخیر ... تصویر آخر فوق العاده بود ...

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

از عکس آخریتون ممنون،من از محل کارم هر روز چند دقیقهای سری به سایت شما میزنم،الآن نیم ساعته همینطوری پشت میزم خشکم زده،از همین جا دست آقای خادم معلم سال اولم و میبوسم همون دست مهربانی که آخرین روز اسفند 59 صورتم رو محکم نوازش کردو ومن گریه کردم تا که یاد بگیرم کسی و به خاطر اشتباهش مسخره نکنم.

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

خیلی باحاله کاش تصمیم کبری رو هم میذاشتین!

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

البته ما که سال 1353 این تصویر را نداشتیم چون در تصویر ریش دارد

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

تصویر آخر یعنی صداقت ،درستی ،محبت،مهربانی ،احترام،بی تکبری،سادگی،راستی،نوازش ، مهر ویعنی همه خوبی‌ها شما به رنگ قرمز این سیب نگاه بکنید چه لذتی دارد این یعنی شادی وبخشندگی و خوبی

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

یاد اون موقع ها به خیر .من کلاس اول اینقدر اضطراب داشتم که هر روز صبح به خاطر حال تهوع بر میگشتم منزل

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

عکس آخر شوک غریبی بود یاد دوران مالامال از صداقت یاد استاد نیرزاده که کلاس درسش همیشه زمزمه محبت و صفا و آمورش انسانیت بود بخیر او که تنها نوشته سنگ مزارش این جمله است "بچه ها خانه استاد اینجاست".والاترین مزیت خوش ذوقی شما رجعت دادن ما به زلال پاکی ها بود.

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

این عکس آخر حالم و گرفت -اشکم دراومد-واقعا اون دارن چقدر خوشبخت بودم-بدون هیچ غصه ای- یاد باد آن روزگاران یادباد

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

ده دقیقه است که عکس آخر را نگاه میکنم، اشک در چشمانم حلقه زده. یاد آن صفا و معصومیت بخیر. یاد معلم کلاس اولم آقای رستنده بخیر. یاد آن بوی کتاب نو بخیر. چه زود دیر میشود.

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

زمانه ای که چوپان دروغگو زیاد شد داستانشو از تو کتابا ور داشتن خدا کنه روزی نرسه که دیگه نشه تو سینی سیب گذاشت...

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

تصویر آخر خیلی جالب بود می دونید چرا؟ چون همه کسانی که ملاحظه کردند همگی یاد معلم دبستانشون افتادند ممنون

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

عکس آخر باحال بود کاش اون روزها بر می گشت. بازم اگر این عکس ها دارید چاپ کنید گاهی وقت ها خیلی حال میده.

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

با اون کتابها و اون معلم هامهندس عمران شدیم .یاد دوستان شهیدمان بخیر.یاد معلم کلاس اولمان (که همزمان با آغاز انقلاب بود)خانم سلطانی وخانم کاشانی وخانم مقدم بخیر.مدرسه ایمان -13آبان-خ ش رجایی-شهرری

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

تصویر آخری عالی بود

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

یاد اون موقع ها به خیر .من کلاس اول اینقدر اضطراب داشتم که هر روز صبح به خاطر حال تهوع بر میگشتم منزل

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

چرا شما هر چی نظره بی خطر رو میزنین بابا خبری نیست نترسین

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

43 سال پیش این کتابها چقدر دردآور بود,و امروز چقدر اشک آور.دبستان وهاجی خیابان شهباز خدایا تمامی معلمان را در پناه خودت حفظ فرما. چقدر زود دیر شد.

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

یاد معلم فقیدم مرحوم سراج مدرسه قدس واقع در منیریه افتادم

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

میگم که یه چیزی ... این بخش آخرش که حروف ای ی یه نوشته شده ، شما رو یاد چیزی نمی اندازه ؟ مهران مدیری ... توی طنز پاورچین و برره ... ایییییییییییییییییاااااااااااااااااهههههههههههه

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

یادش بخیر وقتی عکس کتاب اول

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

میشه بگین چرا از بین اونهمه درسها و عکسای نوستالژیک دیگه، چرا یهو گیر دادین به چوپان دروغ گو؟ مگه قرینه ای براش در حال حاضر دارین که یادش کردین؟

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

با سلام و احترام عکس آخری تنها چیزی که باد من آورد این بود که ( این قافله عمر عجب می گذرد) یا حق

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

عکس اخری فوق العاده بود و محشر یاد روزهای کودکی به خیر چه روزهائی داشتیم 30 سال پیش. واقعا احساس کردم که پیر شدم

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

این چوپان دروغگو رو خوب اومدی

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

این عکس آخری اوج خوش سلیقگی شما بود.خوبه هر از چندی از دنیای پر آشوب سیاست فاصله بگیرید و دل خوانندگانتون را با تصاویر و مقالات اینچنینی کمی صیقل دهید.با سپاس

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

یادمه قبلا یه درسی داشتم با عنوان "آبگوشت غذای لذیذ". متاسفانه جدیدا که به کتاب فارسی اول دبستان نیگا می کردم دیدم شده "قرمه سبزی غذای لذیذ"!!

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

یاد خانم مقیمی؛معلم کلاس اول دبستان مالک اشتر پایگاه هشتم شکاری بخیر.با یک عکس چه کردید.یاد شهبد بابایی وتمامی شهدای مظلوم ارتش گرامیباد .اجرکم عندالله.

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

لطفا تصویر کتابهای دوران ابتدایی را دردستورکاربگذارید

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

وای یادش به خیر .... گریهههه

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

چقدر نوستالوِژیک!

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

اشکم در اومد تو رو خدا دیگه از این عکسها نذارین من قلبم ضعیفه

کاربر مهمان -> 1387/05/08
پاسخ

خدا رحمت کنه مرحوم آقای دلیلی معلم کلاس اول ما رو در دبستان امیرمعزی نیشابور،

کاربر مهمان -> 1387/05/09
پاسخ

همه دوستان از تصویر آخر صحبت کردن ولی من می خواهم بپرسم واقعا رضا زاده دوپینگی بود

کاربر مهمان -> 1387/05/09
پاسخ

تصویر اخر منو یاد معلم کلاس اولم انداخت اقای شعبانی اگه مرده خدا بیمرزش اگه زنده است خدا حفظش کنه

کاربر مهمان -> 1387/05/09
پاسخ

تصویر اخرتون هر چی خنده این بیننده های عزیز بود تبدیل کرد به احساسات زیبا و آرزوهای نشدنی

کاربر مهمان -> 1387/05/09
پاسخ

یاد دوران خوش کودکی افتادم. یاد شیطنت ها واسه خودم کیف می کردم دوست داشتم بزرگ بشم مهندس بشم البته مهندس شدم اما دوست دارم حتی برای یک لحظه به اون دوران برگردم اما دریغ ... سال تحصیلی 69-68 کلاس اول دبستان شهید اشراقی آقای خلیلی پور

کاربر مهمان -> 1387/05/09
پاسخ

یاد دوران خوش کودکی افتادم. یاد شیطنت ها واسه خودم کیف می کردم دوست داشتم بزرگ بشم مهندس بشم البته مهندس شدم اما دوست دارم حتی برای یک لحظه به اون دوران برگردم اما دریغ ... سال تحصیلی 69-68 کلاس اول دبستان شهید اشراقی آقای خلیلی پور

کاربر مهمان -> 1387/05/09
پاسخ

آقا یاد دوران جنگ و دوران دبستان بخیر چقدر مردم با صفاتر و مهربانتر بودند چقدر معلم خوب و مهربانی داشتیم ( خانم حسن پور دبستان شهید مرادی شیراز ) چقدر ایران اون موقعها خوب بود چقدر مردم مسلمون تر بودند کاش اون نسل دوباره احیا میشد یاد 22 سال پیش بخیر.

کاربر مهمان -> 1387/05/09
پاسخ

اما حیف که دیگه کوکب خانم نمی تونه اون جوری مهمونی بده آخه . . . گوجه، تخم مرغ ، گوشت و . . .

کاربر مهمان -> 1387/05/09
پاسخ

بابت عکس آخر واقعا ممنونم

کاربر مهمان -> 1387/05/09
پاسخ

عکس آخریه کلی منو ناراحت کرد.

کاربر مهمان -> 1387/05/10
پاسخ

هر چه رفت از عمر یاد آن به نیکی می کنند چهره امروز در آیینه فردا خوش است

کاربر مهمان -> 1387/05/10
پاسخ

آفرین به انتخاب کننده تصویر آخر

کاربر مهمان -> 1387/05/09
پاسخ

به نقاشی های کتاب سال اول الان نگاه کنید. نقاشی های کتاب های قدیمی خیلی بهتر و زیباتر بودن. یاد اون قدیمای خوب بخیر. ولی من اصلا دوست ندارم به اون زمان ها برگردم.

کاربر مهمان -> 1387/05/09
پاسخ

ماهم کلاس اول آبادان بودیم آبادانی که هیچوقت دیگر رنگ آبادانی را مثل اون موقعها بخود ندیدو یاد خانم شچاعی دبستان دکتراقبال بخیر.یادت بخیر آبادان

کاربر مهمان -> 1387/05/10
پاسخ

جوانی صندوقچه دربسته ای است که پیران میدانند داخل ان چیست. یاد کلاس اول" توی برف میان دو روستارا طی کردن برای تحصیل" معلم کلاس اول اقای خدا دادی سال 51دبستان نوشیروانکلابابل(نمیدانم درچه وضعیتی است )"صفاوصمیمیت ان دوران" دستان دردنکند ازیاداوری خاطرات (گذشته)

کاربر مهمان -> 1387/05/10
پاسخ

تصویرفقط تصویرآخر که واقعا درس می خواندیم نه مثل الان که کلیه ماههای سال آزمون برگزارمی شود ولی بازهم با5تا6درس تجدیدی واردمنزل می شویم

کاربر مهمان -> 1387/05/10
پاسخ

یاد روزهای که نزدیک به 5کیلومتراز کوهبزان تامیدانک ازتوابع بخش ماهورمیلانی شهرستان نورآبادممسنی راروزانه طی می کردیم باپای پیاده وچه صفاوصمییتی داشتیم چقدردرمدارس عشایری درس می خواندیم وچه اندازه کنفراسهاوشعرهاکه ازحفظ می خواندیم

کاربر مهمان -> 1387/05/10
پاسخ

با سلام و عرض تشکر فراوان به خاطر عکس آخر.

کاربر مهمان -> 1387/05/10
پاسخ

عکس آخر خیلی جالب بود از این عکسها باز هم بذارید عمر چقدر سریع می گذرد

کاربر مهمان -> 1387/05/10
پاسخ

یاد آن روزها به خیر در روستا ، مدرسه می رفتیم و معلم عزیزمان آقای حسین قدیمی با چه مشقتی به ما درس میداد . از شهرستان سیاهکل - مدرسه کیارود

کاربر مهمان -> 1387/05/10
پاسخ

زمان ما (سال 57) بابا هه ریش نداشت

کاربر مهمان -> 1387/05/11
پاسخ

تصویر اخر هر خطش یاداور روز های کو دکی است .

کاربر مهمان -> 1387/05/11
پاسخ

یاد باد یاد گذشته شاد باد این دل زرد وتهی در حسرت دیدار باد.

کاربر مهمان -> 1387/05/11
پاسخ

تیترو زدید سیب و سینی،گفتم حتما چیز جدیدی مثل چماق و هویج که چماق=سینی/هویج=سیب است اومده

کاربر مهمان -> 1387/05/11
پاسخ

خیلی جالبه احساسات همه ماها که اون سالها این درسها رو خوندیم چقدر مشابهه ؛ کاش می شد بر می گشتم به اون دوران ساده و صمیمی ؛ کاش می شد بوی کتابم رو دوباره حس می کردم

کاربر مهمان -> 1387/05/12
پاسخ

مثل دیگران، تصویر آخر برای من هم تداعی خاطرات کودکی بود. چقدر نوشتن سینی سخت بود! سـ (سیاه) ـیـ (قرمز) ـنـ (سیاه) ـی (قرمز) همه‌اش مجبور بودم مداد سیاه و قرمز رو عوض کنم! راهی که پیدا کردیم این بود که اول حروف سیاه رو بنویسیم بعد قرمز D:

کاربر مهمان -> 1387/05/12
پاسخ

اگه بدونی این اشک خاطره هاچقدرقشنگند.45 دقیقه فقط به این صفحه نگاه کردم.متشکرم

کاربر مهمان -> 1387/05/12
پاسخ

بعد از کلاس اول و آن کتابهای زنده (برخلاف کتابهای الان) میخواستیم به کلاس دوم برویم که جنگ شروع شد.

کاربر مهمان -> 1387/05/12
پاسخ

سن ما بیشتر از اینها است که این تصویر برایمان خاطره باشه زمان ما شاهزاده خوشبخت بود کلاس دوم دبستان یا کلاس اول- در س آن مرد آمد- آن مرد با اسب آمد و.... راستشو بخواید از این تصویر مرد ریشو اصلا" خوشم نمیاد

کاربر مهمان -> 1387/05/12
پاسخ

یاد معلم کلاس اولم بخیر. خانم فریبا نصیری سال 59 . دستتان را می بوسم

کاربر مهمان -> 1387/05/12
پاسخ

یادش بخیر قدیما مدرسه باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه روزهای خیلی خوبی بود

کاربر مهمان -> 1387/05/12
پاسخ

برای دیدن تصویر چوپان دروغگو لازم نیست که راه دوری بروید

کاربر مهمان -> 1387/05/12
پاسخ

برا عکس چوپان دروغگو بهتر نیس احمدی نژاد رو بزارید چون هم به چوپونا شباهت داره وهم دروغگوهه

کاربر مهمان -> 1387/05/12
پاسخ

گر چه زمانی که من کلاس اول بودم تصویر "پدر" این نبود، با اینحال بازم تجدید خاطره شد. در ضمن، فکر نکنم بتونی چوپان دروغگو رو پیدا کنی. خودتو خسته نکن. اون چوپانی که ما میشناختیم، دروغ گفتنش هم از روی ساده گی بود. ولی الان دیگه ... فکر کنم کد خدا شده باشه.

کاربر مهمان -> 1387/05/12
پاسخ

در دهه سی زندگیمان ما را یاد صفحه سی فارسی اول دبستان و سیب و سینی های آن انداختید یاد خانم خونگرم و مهربان دوران ابتدایی خانم غفوری در دبستان 13 ابان سقز بخیر ؛ مادری معنوی که مادرانه برایم لباسهای زیبا می خرید

کاربر مهمان -> 1387/05/12
پاسخ

عکس آخر عالی بود عالی پرازخاطره دوران بچگی ای کاش می شد یک بار دیگه برگردیم به همان دوران یادم وقتی بچه بودیم همش دلمون می خواست زودتر بزرگ بشیم ودیگه مشق شب نداشته باشیم ولی حالا که بزرگ شدیم دلمون می خواد که برگردیم به همان دوران وسالهای سال در کلاس اول می ماندیم . خیلی خیلی ممنون و متشکرم از این کارقشنگتون .

کاربر مهمان -> 1387/05/12
پاسخ

من هم سال 63 برای اولین بار در کلاس اول بودم و در سال 64 هم

کاربر مهمان -> 1387/05/13
پاسخ

با عکس اخر مرا به یاد شاگردان کوچکم انداختید و سختگیریهایم برای تعداد دندانه های سیب ونقطه های سینی

کاربر مهمان -> 1387/05/14
پاسخ

بابا این همه اشک و آه نکنید . دیگه نه از سیب خبریه نه از سینی ! اگه تونستین یه سیب بخرین بدین بچه تون بخوره شاهکار کردین . این همه هم از معلماتون نگین . مگه حالا معلما کم کار می کنن . بیچاره ها صبح تا ظهر تو مدرسه اند و بعد از ظهر ها هم مسافرکشی میکنن !!!

کاربر مهمان -> 1387/05/15
پاسخ

دبستان مصلحیان بوشهر یادش بخیر. اون عکس آخر. تمام خوشیها رفت...

کاربر مهمان -> 1387/05/15
پاسخ

عکی آخر نظیر ندارد . من خ.دم گریه کردم و الان می فهمم که واقعا پیر شدم

کاربر مهمان -> 1387/05/16
پاسخ

توضیح عکس آخری خیلی معلومه واسه کیه

کاربر مهمان -> 1387/05/24
پاسخ

هرچه دانست آموخت مرا غیر یک نکته که ناگفته نهاد قدر استاد نکو دانستن حیف استاد به من یاد نداد

کاربر مهمان -> 1388/02/09
پاسخ

سلام خیلی حال کردم من را یاد معلم کلاس اولم انداختی خانم سپهری سالهای 60 تا 61 منطقه 9 تهران مهراباد جنوبی مدرسه عروتالوسقی

کاربر مهمان -> 1388/02/22
پاسخ

سیبش عالی بود هنوز مزش را احساس میکنم

نظر شما

نظرهای حاوی توهین، افترا یا نوشته‌شده با حروف لاتین (فینگلیش) منتشر نمی‌شوند.

نظرسنجیآرشیو
نظرسنجی
آخرین اخبار