«همه چیز از پایان یک مراسم استقبال از «حاجی» آغاز شد...» وقتی وارد خانه شدند، چون نماینده قانونی مردم افغانستان بودم، از آنها حکم ورود به منزل خواستم. وقتی مترجم این جمله را برای آنها ترجمه کرد، فرمانده آنها خندید و گفت: «...». «گفتند نام شما دیگر سید محمد علی شاه نیست، بلکه ۶۹۵ است. چند چیز را هم باید مراعات کنید که روی دیوار نوشته بودند که...». «فقط یکی از شکنجههای شان این بود که پانزده روز با پخش صدای بلند موسیقی به ما بی خوابی دادند و حق نشستن هم نداشتیم». «کنار هر اتاق توالت صحرایی داشتند که هر کس باید رو به روی دیگران مینشست...».

اینها را دکتر موسوی گردیزی، زندانی آزاده شده از گوانتانامو میگوید. درباره انفرادی و انتقال ساعت به ساعت زندانی با دستبند و زنجیر به یک اتاق انفرادی دیگر که طی ۲۴ ساعت همچنان تکرار میشد، ضرب و شتمها در اتاقهای تاریک و در حالی که متوجه نیستی چه کسی شما را میزند و خیلی چیزهای دیگر که خیلی هایش عجیب و ناراحت کننده است. موسوی گردیزی که متولد استان «پکتیا»ی افغانستان است، اطلاعات جالب دیگری از شرایط نگهداری زندانیان در گوانتانامو، رابطه زندانیان و سربازان و ملیت زندانیان و... می دهد. این زندانی بازگشته از گوانتانامو درباره نحوه آزادی اش نیز میگوید:... گفت وگوی اختصاصی دفتر پژوهش روزنامه خراسان را با وی در هتل محل اقامتش در مشهد میخوانید:
شما در سال 80 و 81 نماینده مردم پکتیا در مجلس لوییجرگه افغانستان بودید. شما در این مسئولیت بودید که دستگیر شدید یا پس از آن؟
بله، در همین مسئولیت در ۲۲ مرداد سال ۸۲ بود که به همراه دوب رادر و پسر عمویم شبانه به منزل مان ریختند و ما را با خود بردند.
برایشان سوغاتی نیاوردید آنها هم با یک هدیه خوب برای زیارت قبولی به دیدن شما آمدند.
(خنده)
چگونه دستگیر شدید؟
در بازگشت با استقبال مردم روبه رو شدیم. در همه جا استقبال از حاجی رسم است اما در افغانستان بیشتر به این اهمیت میدهند و شمار بسیاری مقید به استقبال از حاجی هستند. دهها ماشین به استقبال ما آمدند. در مسیر راه به نیروهای کمپاین آمریکایی که در همان نزدیکی قرارگاه دارند، برخوردیم. در افغانستان رسم است که وقتی ماشینهای آمریکایی از جایی عبور میکنند، همه ماشینها کنار پارک میکنند تا آنها بروند. چون تعداد ما زیاد بود، حساسیت ایجاد کرد. شب وحشیانه با نیروهای زیادی همراه با توپ و تانک هجوم آوردند. وقتی وارد خانه ام شدند، چون نماینده قانونی مردم افغانستان بودم، از آنها حکم ورود به منزل خواستم. وقتی مترجم این جمله را برای آنها ترجمه کرد، فرمانده آنها خندید و گفت: ما حکم و قانون هستیم و آن چه ما میگوییم، قانون است و اگر تکان بخوری با تفنگ سر و کار داری. وقتی دیدم چهار نفر از تفنگداران به سوی من نشانه گرفتهاند، دیگر حرف از قانون نیست. هیچ گونه مراحل قانونی حتی در گوانتانامو نداشتند. آنها ما را نه اسیر جنگی میدانستند و نه زندانی، پس هیچ مقررات جهانی را در این رابطه قایل نیستند. آنها من و برادرها و پسرعمویم را که از حج برگشته بودیم، با خود بردند.
به کجا؟
ابتدا ما را به زندان گردیز و سپس زندان بگرام بردند. بیست روز در زندان گردیز و بعد نزدیک سه ماه در بگرام زندانی کردند و از آن جا به گوانتانامو، اما برادرها وپسرعمویم تنها دوازده روز در گردیز زندانی بودند و بعد آزاد شدند.
این دو زندان کجاست؟
زندانهای آمریکاییها در افغانستان هستند. نیروهای آمریکایی درون قلعه زندگی میکردند، پیرامون آن را به خاطر حصانت از حملات موشکی جاهای تورمانندی ساخته و وسط آن را کاه ریخته بودند، اینها را سنگربندی کرده بودند و در حالی که سقفی نداشت، زندانیها را وسط آن نگهداری میکردند. کنارش هم جای دستشویی بود، به طوری که هنگام گرد و خاک همان فضولات به سمت خودمان برمی گشت. روزها با آفتاب و شبها با سرما، که هیچ چیزی جز آب جیره بندی و غذای خیلی ناچیز نداشتیم. روی خاک با دست و پاهای بسته مجبور به نشستن بودیم. در صورت همکاری سربازها تنها میشد به دیوار تکیه داد. چشمهای ما دو روز در همین حالت بسته بود. اما خیلی از زندانیها تمام مدتی که آن جا بودند، چشمهایشان بسته بود. در این بیست روز یک بار آب حمام و وضو را ندیدیم، چه برسد به مسائل بهداشتی دیگر. من نام این جا را گذاشته ام «خرابه گردیز». پس از آن به زندان بگرام منتقل شدم.
همان پایگاه نظامی معروف آمریکاییها در نزدیکی شهر بگرام افغانستان؟
بله. در بگرام نخستین روز ورود بدترین روز زندگی من بود. در اتاق تاریکی که با نور بازجوییهایی که در فیلمها نشان میدهند روشن شده بود. وسط اتاق هم مربعی به اندازه یک متر در یک متر درست کرده بودند، من را آنجا قرار دادند، بعد با خشونت و وحشی گری دست هایم را از پشت بستند. زنجیرهایی که به دست و پاهایم بسته بودند و چشم بندم را باز کردند. با خشونت گفتند اولین حرفی که از آنها شنیدم، اینها بودند «این جا خاک ماست، و هر چه میگوییم باید گوش دهید».
این بدترین جملهای بود که شنیدم، چون وطن ما را خاک خودشان میدانستند. گفتند نام شما دیگر «سیدمحمدعلی شاه» نیست، بلکه ۶۹۵ است. چند چیز را هم باید مراعات کنید که روی دیوار نوشته بودند که هر کدام از آنها را مراعات نکنی مجازات میشوی: حرف نزن، حرکت نکن و... حق اعتراض و اهانت به پرچم و سرباز آمریکایی را نداری.
و از آن روز، مجازاتهای مدرن آمریکایی برای ما شروع شد. در بگرام فشار شکنجه آن قدر زیاد بود که اگر مسلمان و متعلق به خود افغانستان نبودیم، سالم از بگرام بیرون نمیآمدیم، حتما از لحاظ روحی و جسمی ناقص میبودیم. به خاطر بدآموزی خیلی از شکنجهها را نگفته ام و بخشی از آن را هم به خاطر مراعات مسائل عاطفی به خانواده ام نگفتم. فقط یکی از شکنجههای شان این بود که پانزده روز با پخش صدای بلند موسیقی به ما بی خوابی دادند و حق نشستن هم نداشتیم. اگر هم اعتراضی میکردی، ما را به گونهای از پا به سقف آویزان میکردند که انگشتان دستمان به زمین میرسید. آن قدر آنجا میماندی تا خودت «بگویی دیگر اعتراضی ندارم».
چنان شده بود که پس از این پانزده روز هر کاری میکردم تا یک ماه نتوانستم خوب بخوابم. از لحاظ روحی اثر خیلی بدی روی من گذاشت.
شکنجهها همینها بود یا انواع دیگری هم شکنجه میشدید؟
تمام مدت در بگرام با تیمم نماز خواندیم و حق وضو گرفتن نداشتیم. ضمن این که بنا بر فرهنگ ما صحیح نیست که جلوی چشم دیگران دستشویی کنیم. کنار هر اتاق توالت صحرایی داشتند که هر کس باید رو به روی دیگران مینشست. وضعیت تغذیه به گونهای بود که در این مدت سی کیلو وزن کم کردم. غذای جیره بندی خشک میدادند. از لحاظ روحی به گونهای بودیم که نمیتوانستیم آن را بخوریم. وعده صبح ساعت ۴ صبح، ظهر ساعت ۹ صبح و شب را ساعت ۴ عصر میدادند. در ماه مبارک رمضان بچهها فقط وعده اول را میخوردند. ۱۰ نفر را با چشم و دست بسته میبردند، ۵ نفر جلوی ۵ نفر دیگر باید خود را لخت میکردند و حمام میرفتند و لباسی که اندازه شان نبود، میپوشیدند. حمام هم در زمان نیم دقیقه باید انجام میشد. وقتی که از گردیز به بگرام منتقل شدم، برای اولین بار که به حمام میرفتم، خودم را صابون زدم آب را بستند، گفتم که بدنم صابونی است، که توجهی نکردند.
پس از آن دیگر صابون نزدم و فقط خودم را خیس میکردم. جلوی دیگران لباس درآوردن خیلی سخت بود. این که آمریکاییها برای لذت خود چه کارهایی با هر زندانی انجام میدادند، جای بحث خود را دارد. در بگرام سلولهای انفرادی با چوب ساخته شده بودند. یکی از مشکلات این بود که نه آب را به موقع میدادند و نه برای قضای حاجت به موقع شما را میبردند. گاهی به زور آب میدادند. کسی به صلیب سرخ شکایت کرده بود که به ما آب کم میدهند، به همین دلیل به زور آب میآوردند. وقتی که آب میخوردی به دستشویی نمیبردند. هر چه فریاد میزدی فایدهای نداشت، حتی بعضیها بودند که مریض شده بودند، اما نمیبردند.
مریض هم که میشدی از دارو و درمان خبری نبود.
به روشهای مختلف شکنجه میکردند. میبردند در اتاق پر از نور شدید، ۱۰ تا ۱۵ ساعت مینشاندند، هیچ کس هم نبود، فقط دست و پایت بسته بود. گاهی در اتاق تاریک میبردند، بعد خودشان میآمدند کتک میزدند و سر و صدا میکردند، دست و پا و گوش و چشمت بسته، نمیفهمیدی این جا چه خبر است. گاهی میبردند ده نفر با سوالهای گوناگون تحقیرآمیز، سوال پیچت میکردند. گاهی در گودالی تو را مینشاندند، پاهای شان را روی شانه ات میآوردند و سوال میکردند. همه تلاششان از زمان دستگیری تا آزادی برای کسانی مثل ما این بود که شخصیتمان را خرد کنند. تا از زندان که خارج میشوی جرأت و جسارت مبارزه و قد علم کردن در برابر استکبار را نداشته باشی.
در بازجویی چه مواردی مطرح میشد؟
در شبانه روز چندین بار بازجویی میشدم، اما هیچ گونه تفهیم اتهامی نبود. بازجوییهای شان مطالبی بود که نمیدانستم چه جوابی بدهم. مثلا میپرسیدند چند بار بن لادن را دیده ای؟ میگفتم: در افغانستان نبودم، میگفتند ثابت کن که نبودی. میگفتند ثابت کن که بی گناه هستی. من هم میگفتم که شما ثابت کنید که من گناه کار هستم. میگفتند زندگی خود را برای ما تعریف کن و بگو چگونه و چرا به افغانستان آمدی؟ من هم میگفتم افغانستان وطن من است. حتی تا آخرین روزی که آمدم چیزی برای تفهیم اتهام به ما نگفتند. اینها فکر میکردند با سران قبایل جلسه داشته ایم.
چه مدت آنجا بودید؟
سه ماه.
پس از این سه ماه و بیست روز در بگرام و گردیز میدانستید زندانی شدن شما در بگرام موقتی است و به گوانتانامو منتقل میشوید؟
در بگرام قرار بود آزاد شویم و گفتند شما بی گناه هستید و آزاد میشوید. اسامی چند نفر را خواندند بعد دیدیم شرایط فرق کرد. ریش و سر ما را با خشونت تراشیدند و لباسهای مخصوص زندان بگرام را تنمان کردند.
آن موقع چه حس و حالی داشتید؟
آن روز چنان با خشونت با ما رفتار کردند که با حیوان برخورد نمیکنند. هر چه عقده در دلشان بود روی ما خالی کردند.
از بگرام تا گوانتانامو بیش از سی ساعت مثل مجسمه بین مرگ و زندگی در هواپیما بودیم. من و امثال من کم در زندگی مان پیش آمده که درخواست مرگ از خدا کنیم. اما در هواپیما هر لحظه از خدا میخواستیم که سانحهای به وجود بیاید و ما از دنیا برویم. کولر سردی هم برایمان گذاشته بودند که از سرما بلرزیم. چنان دست ها و پای مان را بسته بودند که نمیتوانستیم هر کدام از اعضای مان را حرکت بدهیم. چنان این انتقال از بگرام تا گوانتانامو سخت بود که هنگام آزادی و برگشت، وقتی گوش و چشمها را بستند همان حالت انتقال از بگرام به گوانتانامو برای ما یادآوری شد. نفسم گرفت و تپش قلبم زیاد شد. پزشکان بالای سرم آمدند و گفتند چرا اینجوری شدی، که من میگفتم چیزی نیست.
می دانم یادآوری خاطرات گوانتانامو برای شما سخت است، اما کمی کامل تر میپرسم تا این برگ از تاریخ آشکار شود. در این جا زندانیها از چه کشورهایی بودند؟
از سران طالبان و القاعده انگشت شمار بودند. بیشتر زندانیان از پاکستان آورده شده بودند. یعنی دولت پاکستان آنها را دستگیر کرده بود و به آمریکاییها فروخته بود. بعضی افراد هم از افغانستان از زمانی که طالبان اسیر میشدند، دستگیر میشدند. کسی آن جا با آمریکاییها نجنگیده بود. یکی از نیروهای سودانی صحبت میکرد و میگفت: وقتی ما را در پاکستان دستگیر و تسلیم آمریکاییها میکردند، ژنرال پاکستانی گریه میکرد.
پرسیدم: چرا گریه میکنی؟
گفت: از این که داریم، شما را تسلیم آمریکاییها میکنیم. او جواب داده بود که «خوب تسلیم نکنید؟» که گفته بود: مجبوریم. به همین خاطر عربهای گوانتانامو اسم پاکستان را «مجبورستان» میگذاشتند.
میگفت: چرا مجبور هستید، جواب میداد: برای این که اگر شما را تحویل ندهیم باید سرانتان را تحویل بدهیم. شما چون بی گناه هستید مدتی آن جا هستید و بعد آزاد میشوید، ما شما را میدهیم تا سرانتان را حفظ کنیم. در واقع معاملهای بود که زندان گوانتانامو از لحاظ تبلیغاتی باید پر باشد. از افرادی که آن جا بودند از افغانیها به جز ۴۰۳ نفر که با طالبان مرتبط بودند، بقیه افراد معمولی بودند، چون بیشتر زندانیها از پاکستان آورده شده بودند، بسیاری از آنها کسانی بودند که با موسسات خیریه همکاری داشتند. خیلی هایشان اگر نیروهای جنگی بودند، ارتباطی با موسسات خیریه داشتند. اما افغانیها را بیشتر از خانههای شان آورده بودند.
اوایل که رفته بودیم، بیشتر از همه افغانیها بودند، سپس یمنیها و پس از آنها از عربستان و پاکستان، کویت، مصر، تونس، الجزایر، فلسطین، لیبی و از کشورهای آسیای میانه و تعدادی هم از کشورهای اروپایی و آمریکا زندانی بودند. همه را به اتهام دینداری آن جا جمع آوری کرده بودند. مثلا از افغانستان کسی از کمونیستها آن جا نبود. از ملیتهای دیگر هم مسلمانهایی بودند که با اینها مخالفت داشتند. مثلا تعدادی از تجار اوگاندایی بودند. سفری به افغانستان داشتند که فقط ارتباطی با مجاهدین افغانی زمان جنگ با شوروی داشتند. اما این که به طور مستقیم در جنگ با آمریکاییها باشد و دستگیر کرده باشند کسی نبود.
فردی به نام استاد خوش خیال بود. روزی با او سر صحبت را باز کردم، چون باسواد در میان افغانیها کم بود، خیلی علاقه داشتم که با او صحبت کنم. روزی به او گفتم: شما کجا استاد بوده اید، گفت: تراکتور داشتم که راننده آن بودم! در دادگاه فرمایشی که برایمان برگزار کرده بودند، گفتند شما دشمن جنگی هستید؛ بنابراین به این اتهامها پاسخ بدهید. نه اسیر جنگی، بلکه به عنوان دشمن جنگی که برای آمریکا خطر دارد، در خارج از خاک آمریکا!
سخت ترین شکنجه روحی این بود که در میان کسانی باشم که هیچ سنخیتی با آنها ندارم و به اتهامی زندانی شدم که خودم با آن مخالف هستم.
شرایط نگهداری شما در این جا به چه شکلی بود؟
کمپها از لحاظ امنیتی و امکانات درجه بندی داشت. بعضی کمپها به گونهای بود که با سرمای هوا میلرزیدی و با گرمای آن عرق میکردیم. آب هم نداشتیم، لباسهایمان را در میآوردند و فقط یک زیرپوش داشتیم. بعضیها به گونهای بود که میتوانستیم کنار قفسها همدیگر را ببینیم.
ما را از همان اول به انفرادی بردند. شبانه روز فقط در یک اتاق آهنی یا سیمانی محبوس بودیم. اصلا آفتاب را نمیتوانستی ببینی. روزها، ماهها و سالها فرد را در همین سلول بدون این که نور آفتاب را ببیند، نگه میداشتند. ضمن این که شکنجه میدادند مثل بگرام. نشستن و بستن در اتاق هم زیاد بود. یکی دیگر از شکنجه ها، تغییر اتاق بود طوری که هر ساعت با زنجیر و دستبند اتاق انفرادی تغییر میکرد. ۲۴ ساعت همین گردش را داشتیم و اصلا خواب هم نداشتیم. ۲۰ دقیقه در رفت و آمد بودیم، میماند ۴۰ دقیقه که نمیتوانستیم بخوابیم و استراحت کنیم، برای ۲ و ۳ ماه این شکنجه ادامه داشت.
بعد کمپ ۳ بردند که شرایط آن از انفرادی بهتر بود، اما سخت بود. در انفرادی که بودیم روی آهن میخوابیدیم، اتاق هم خیلی سرد بود، من شبها تا صبح میلرزیدم. وقتی کمپ ۳ رفتیم یک پتو به ما دادند. کمپ ۲ که رفتیم یک لیوان، خمیردندان و صابون هم دادند. کمپ ۴ خوب بود. زمانی ۳ یمنی و سعودی به خاطر اعتراض به اعمال این ها، خودکشی کردند. دیگر آن قدر شرایط بر ما سخت شد که تا روز آزادی چیزی به ما نمیدادند. یک ملحفه شب میدادند، صبح از ما میگرفتند. تا مرحلهای که نمیری حتی دارو هم نمیدادند، به مرگ که میرسیدی بیمارستان میبردند که نمیری.
در کمپ ۴ که دسته جمعی زندگی میکردیم، هواخوری هفتهای دو روز به مدت نیم ساعت، پنج دقیقه حمام و بقیه هم استفاده از فضای باز. برنامههای ورزشی، نماز جماعت و غذا دسته جمعی بود. شرایط زندان معمولی را نداشت اما از دیگر بخشها بهتر بود. در سالهای اخیر به صورت دسته جمعی آن جا زندگی میکردند و شکر خدا اواخر دوره ام را این جا بودم. در این بخش خودم و دیگران را تقویت روحی میکردم. توانستم از طریق آموزش دوست یابی کنم. هر چه یاد داشتم از سواد، تفسیر، انگلیسی، عربی و پشتو آموزش دادم. با افغانیهای آن جا جمعی را تشکیل دادیم.
در رابطه با غذا، به جز دو، سه سال اخیر که با اعتصاب سه ماهه زندانیان، تغذیه خوب شده بود، قبل از آن غذا نبود. یادم هست از یکی از زندانیان که پزشک داروساز بود پرسیدم: غذا چطوری بود؟ گفت: سهم من ۳۶ عدد نخود بود. پس از آزادی عکسهایی را دیدم که از گوانتانامو منتشر شده است. به نظر من، این عکس در انگلیس ساخته شده است. پنج نفر پس از آزادی آن چه را که برایشان گذشته بود را مطرح کردند و فیلم سازان هم آن را به تصویر کشیدند. تجاوز و آزار جنسی نبود و من هم از زندانیان نشنیدم. بسیاری از شکنجهها در گوانتانامو روحی و روانی بود تا جسمی و فیزیکی، چنان روانی بود که شاید به جرأت بتوانم بگویم ۶۰ درصد از زندانیهای گوانتانامو یک دوره فشار روانی را گذراندهاند اما آنها مجبورشان میکردند پیش روانپزشکان بروند و مثل موش آزمایشگاهی انواع داروهای روان گردان و روانی را روی آنها آزمایش میکردند. یکی از سخت ترین شکنجههایی که اثر منفی دارد، انفرادی بود که حتی با سرباز هم نمیتوانستی صحبت کنی.
خودکشی هم انجام میشد؟
سه نفر خودکشی کرده بودند، آمریکاییها میخواستند بازرسی کنند که کسی قرص نداشته باشد که زندانیها هم نمیگذاشتند. این باعث شد زندانیان به شدت سرکوب شوند. با تفنگ ساچمهای و گاز اشک آور به جان زندانیها افتادند. اول بیهوش کردند، بعد با تفنگ ساچمهای زخمی کردند و بعد دست و پا بسته بردند.
آیا امکان فرار هم از اینجا وجود داشت؟
نه. در گوانتانامو باید از دوازده گیت عبور میکردیم. همه جا دیوارهای سیمی با سیمهای میخی شدید وجود داشت. کنترل تلویزیونی، به علاوه نیروهای مسلح هم از برجها مراقبت میکردند.
فضای مذهبی چگونه بود؟
جو عمومی تحت تأثیر وهابیها بود. کتابهای وهابیت هم وجود داشت. نمیدانم چگونه همه جای زندان توزیع میشد. در اواخر دو، سه کتاب خوب از جمله صحیفه سجادیه، حافظ و دو، سه کتاب اخلاقی از مرحوم نراقی به زبان عربی وجود داشت. در کمپ ۴ بعضی وقتها کتاب میدادند. بقیه کمپها هر وقتی شرایط آرام بود، کتاب میدادند. تنها کسی که تقیه نمیکرد و شیعه بودن خودش را ابراز میکرد، من بودم. اما چهار نفر عراقی آن جا بودند که خیلی مقید هم نبودند. با این حال از آزار و اذیت متعصبین در امان نبودند. یک نفر هم از ایران (کرمان) بود که آنجا به او مجید میگفتند.
قرآن هم وجود داشت؟
موضوع قرآن در آنجا خیلی مطرح بود. چون زندان گوانتانامو آخرین مرحله جنایت آمریکا محسوب میشد. زندانیها خیلی مقاومت میکردند. در گوانتانامو به قرآن و نماز احترام نمیگذاشتند، زندانیها اعتراض و مقاومت کردند. بعد به آنها قرآن دادند و عبادت هم آزاد شد. یک بار آمریکاییها قرآن را از جایی پرت کردند. به دنبال این ۲۶ نفر اعلام خودکشی کردند. یک بار هم میخواستند قرآنها را بازرسی کنند که زندانیها نمیگذاشتند، با فشار و حمله وارد یکی از اتاقها شدند که همان سبب درگیری شد.
وضعیت سربازان چگونه بود؟
بین سربازان آمریکایی تعصبهای نژادی بسیار بود. خیلی با هم اختلاف داشتند. بین زندانیان گوانتانامو، زندانی زن نبود اما در سربازها زنان هم بودند. خودشان خیلی بد با اینها برخورد میکردند. نمیدانم ارتش آمریکا با این ضعفی که دارد، چگونه توانسته در جهان خودش را با ابهت نشان دهد. در یک درگیری ساده بین زندانیان و سربازان، آنها همه شان میلرزیدند و گریه میکردند. در آمریکا اگر کسی شغل پیدا کند، دیگر به خدمت ارتش درنمیآید؛ اما اگر کاری در جامعه آمریکا نتوانند پیدا کنند، از روی اجبار به ارتش میروند تا از معافیت مالیاتی و بیمه تحصیل و بیمه آینده استفاده کنند. بعضی وقتها همچون بی خانمان، بی پدر و مادر و معتاد بودهاند که به اجبار به ارتش فرستاده میشوند.
صلیب سرخ آنجا سر میزد؟
آمدن صلیب سرخ، فراز و نشیب داشت. نامههای مردم افغانستان را همیشه آنها تبادل میکردند. بعضی وقتها به خاطر شرایط آن جا نمیآمدند، بعضی وقتها استراق سمع انجام میشد. بعضی وقتها هم جاسوسان آمریکایی در لباس صلیب سرخ میآمدند. غیر از افغانیها که راه دیگری غیر از صلیب سرخ برای ارتباط با خانواده هایشان نداشتند، بقیه رابطه خوبی با مأموران صلیب سرخ نداشتند.
یک بار خبرنگاران و صلیب سرخ آمدند. یک نفر با آنها انگلیسی صحبت میکرد که اینها دروغ میگویند و به شما فقط ظاهر را نشان میدهند. بعد برای این فرد مشکلات زیادی به وجود آوردند.
در تاریخ ۲۲ ژانویه ۲۰۰۹ میلادی، باراک اوباما، در دومین روز ورودش به کاخ سفید فرمان تعطیل شدن بازداشتگاه گوانتانامو و همچنین زندانهای مخفی سیا را صادر میکند. اطلاع دارید که این دستور اجرا شد یا نه؟
زمانی که ما آزاد شدیم، در قراردادی بین افغانستان و آمریکاییها مقرر شد همه زندانیها را تسلیم دولت افغانستان کنند. تعدادی را دوباره در افغانستان زندانی کردند. اما به طور کامل عملی نشد و هنوز بیست نفر افغانی در گوانتانامو داریم که دو نفر از آنها هم فوت کردهاند.
برای شما جلسه محاکمهای هم برگزار شد؟
شنیدم یکی از اتهامهای من این است که فلانی، که یکی از سران مجاهدین است از جمهوری اسلامی ایران آمده و میخواهد در شب سیزدهم با سران قبایل «پکتیا» جلسهای داشته باشد و در براندازی حکومت و قیام مردم برنامهریزی کنند و پکتیا را تسلیم مخالفین کنند. همین گزارش غیرواقعی باعث شد، آن شب دستگیر شوم.
در گوانتانامو دو بار محکمه برگزار شد. دادگاه فرمایشی که قاضی، وکیل و دادخواست و سرباز همه، خودشان بودند. من فکر میکردم چون هیچ دلیلی ندارند بلافاصله آزاد میشوم.
متأسفانه یکی از مشکلات ارتش آمریکا این است که مسئولیت پذیر نیستند. یعنی زمانی که پرونده من به دست آنها افتاد، ندیدند که تهمتی که به من زدند با واقعیت نمیخواند، یا به جای این که بنویسند بیگناه است و واقعیت ندارد، مینویسند به نتیجهای نرسیدیم! بنابراین پرونده به دست فرد دیگری میافتد. آن فرد هم دوباره مینویسد، به نتیجهای نرسیدیم.
یک سال و نیم بعد از زندانی شدن من اولین جلسه دادگاه برگزار شد. در دادگاه اتهام من این بود که جهاد کرده بودم علیه روس ها. میگفتند در همان جهاد مجروح شدی و با حزب اسلامی و مولوی منصور مجروح شدی، این فرد کسی است که پسرش با آمریکاییها میجنگد. در فلان تاریخ وارد افغانستان شدی و بنا بود با سران قبایل شبینی و... همینها، ما گفتیم اینها دیگر چه جور اتهامی است؟ میگفتند در لویی جرگه میخواستی نماینده مردم بشوی! در دادگاه دوم، نتیجه اش مشخص نشد، یک سال پس از دادگاه اول، بعد از دادگاه دوم از صلیب سرخ آمدند و گفتند بیسن نفر آزاد میشوند که شانزده نفر آنها از افغانستان هستند.
هنگام آزادی میخواستند تعهدی از ما بگیرند، یکی از بندهای آن این بود که من به اتهام همکاری با القاعده و طالبان دستگیر شدم، از این به بعد هم با آنها همکاری نمیکنم و در صورت همکاری دولت آمریکا حق دارد من را در هر جای دنیا که باشم دستگیر کند. این برگه را به دستم دادند، من آن را پرت کردم و گفتم: امضا نمیکنم.
مترجم به من گفت: آقای دکتر امضا کن و برو بیرون، من هم با تندی به او گفتم: وظیفه تو مترجمی است یا مزدوری برای این ها؟ کارت را انجام بده و به این چیزها کاری نداشته باش. امضا نکردم و ترسم این بود که آن جا بمانم سال اول گفتند، شما هیچ مشکلی ندارید فقط شخصیت جهادی شما برای آمریکا خطرناک است. سال دوم سوالهای متعددی از ولایت، ولایت فقیه و قرآن و جهاد... از ما کردند. بعد گفتند شما با این تحصیلاتتان و این اعتقادهای تان آدم خطرناکی هستید. من این برگه را امضا نکردم. بعد هیأتی به دعوت از دولت افغانستان آن جا آمد که در آزادی من خیلی موثر بود که بعد آزاد شدم.
و آزادی؟
همان شرایطی که در هواپیما هنگام انتقال به گوانتانامو برای ما بود دوباره در هواپیما ایجاد شد. ما را به بگرام بردند. پس از آزادی با مشکلات روحی و روانی که با خودم آورده بودم تا همین الان دست به گریبان هستم. قبل از دستگیری خواب میدیدم که با روسها در حال جنگ هستم، اما بعد از آزادی خواب دستگیری آمریکاییها رفتن به گوانتانامو، حوادث آن جا، فشار شکنجه ها و... تا صبح برایم تداعی میشد.
حال و روز خانواده تان چگونه بود؟
متأسفانه بر خانواده ام خیلی سخت گذشت. بچه هایم در سنی بودند که به پدر نیاز داشتند و خدا را شکر با روحیه مذهبی خانواده ام، مقاومتشان بالا بود. اما از لحاظ روحی فشار زیادی بر بچه سیزده ساله ام وارد شد. پدرم از اینترنت یافته بود که زندانی هستم. پسرم خودش را در انباری با چراغ خاموش حبس کرده بود. وقتی گفته بودند که چرا خودت را حبس کردی، جواب داده بود که میخواهم بدانم زندان چگونه است. مادرم که خدا رحمتش کند، هم مادر بود برایمان و هم پدر، تکیه روحی ما بود. او ما را به جهاد و جبهه فرستاده بود.
بعداز آزادی با مشکلات امنیتی برخورد نکردید و برای شما ایجاد مشکل نکردند؟
من از اول با دولت افغانستان مشکل نداشتم و همین الان هم ندارم، ارتباط صمیمی با استاندار و نیروهای امنیتی آن جا دارم. اما نیروهای خارجی هر لحظه در افغانستان خطرساز هستند. ۲ نفر از افغانیهایی که برگشتند، دوباره در بگرام زندانی شدند. بعضی افراد مشهور هستند اما باز هم به آنها تعرض میشود، مثل ملاضعیف، سفیر طالبان در پاکستان ماه گذشته به خانه اش هجوم آوردند. اما چون نبوده نتوانستند دستگیرش کنند. ما که در گوانتانامو زندانی بودیم دیگر امنیت شغلی هم نداریم. درست است که نیروهای بیگانه در افغانستان اعمال حاکمیت میکنند اما چون با دولت افغانستان مشکلی نداشتم و ندارم، از جهت امنیت بعد از آزادی مشکلی ندارم.
با دولت همکاری دارم، کارهای خیریه انجام میدهم، بعد از نماز جمعه کارهای تبلیغی و فرهنگی دارم. یک مدرسه غیرانتفاعی تاسیس کردیم. از امسال قرار است در دانشگاه آن جا تدریس داشته باشم. به خاطر رسالتی که برعهده ام بوده، کتاب «حقایق ناگفته از گوانتانامو» را منتشر کردم. تاثیر روانی زندان و شکنجهها را در همه ابعاد زندگی نمیتوان منکر کرد. در همه ابعاد زندگی فشار روانی دارم که یکی از آن افسردگی است. وقتی انسان افسردگی داشته باشد خلاقیت و تحرک هم از او گرفته میشود.
به رسم خبرنگارها «ترین»ها را بگویید؟
در زندگی چند بار حالت پرواز به من دست داد. یک بار زمانی که مجاهدین در برابر شوروی پیروز شدند و من وارد شهرم شدم. وقتی از تپههای مشرف به شهرمان حرکت میکردیم احساس میکردم در ماشین نیستم بلکه دارم پرواز میکنم و زمانی که پس از آزادی از بگرام به طرف شهرمان میرفتم، فکر میکردم در هوای کابل دارم پرواز میکنم نه در ماشین. در گوانتانامو شرایط خیلی سخت بود. به خصوص که جنگ، درگیری و فحش و ناسزا بین طالبان و مخالفین آنها زیاد بود. مدتی هم در انفرادی بودم. بعد از مدت تنهایی یک قرآن با تفسیر ساده کابلی به ما دادند.
روز اول سوره یوسف را چندین بار خواندم. چون خودم را مثل حضرت یوسف بی گناه میدانستم. این لذت قرآن خواندن شاید کم در زندگی ام پیش آمده بود. اما درباره تلخ ترین خاطره، بدترین آن، شب دستگیری در گردیز بود. خیلی شرایط سختی داشتیم. زمانی که آزاد شدم به دوستانم گفتم که سختیها را نمیگویم، حالا که آزاد شدم شیرینیها را میگویم. خدا را شکر از زندان وقتی بیرون آمدم همان حرف عمه مان زینب را گفتم که «ما رایت الا جمیلا» که یقینا جز خیر و خوبی ندیدم و پشیمان هم نیستم که جهاد و مبارزه در راه حق کردم و به این اتهام که مومن و مسلمان هستم دستگیر شدم.
منبع: خراسان

شما در سال 80 و 81 نماینده مردم پکتیا در مجلس لوییجرگه افغانستان بودید. شما در این مسئولیت بودید که دستگیر شدید یا پس از آن؟
بله، در همین مسئولیت در ۲۲ مرداد سال ۸۲ بود که به همراه دوب رادر و پسر عمویم شبانه به منزل مان ریختند و ما را با خود بردند.
برایشان سوغاتی نیاوردید آنها هم با یک هدیه خوب برای زیارت قبولی به دیدن شما آمدند.
(خنده)
چگونه دستگیر شدید؟
در بازگشت با استقبال مردم روبه رو شدیم. در همه جا استقبال از حاجی رسم است اما در افغانستان بیشتر به این اهمیت میدهند و شمار بسیاری مقید به استقبال از حاجی هستند. دهها ماشین به استقبال ما آمدند. در مسیر راه به نیروهای کمپاین آمریکایی که در همان نزدیکی قرارگاه دارند، برخوردیم. در افغانستان رسم است که وقتی ماشینهای آمریکایی از جایی عبور میکنند، همه ماشینها کنار پارک میکنند تا آنها بروند. چون تعداد ما زیاد بود، حساسیت ایجاد کرد. شب وحشیانه با نیروهای زیادی همراه با توپ و تانک هجوم آوردند. وقتی وارد خانه ام شدند، چون نماینده قانونی مردم افغانستان بودم، از آنها حکم ورود به منزل خواستم. وقتی مترجم این جمله را برای آنها ترجمه کرد، فرمانده آنها خندید و گفت: ما حکم و قانون هستیم و آن چه ما میگوییم، قانون است و اگر تکان بخوری با تفنگ سر و کار داری. وقتی دیدم چهار نفر از تفنگداران به سوی من نشانه گرفتهاند، دیگر حرف از قانون نیست. هیچ گونه مراحل قانونی حتی در گوانتانامو نداشتند. آنها ما را نه اسیر جنگی میدانستند و نه زندانی، پس هیچ مقررات جهانی را در این رابطه قایل نیستند. آنها من و برادرها و پسرعمویم را که از حج برگشته بودیم، با خود بردند.
به کجا؟
ابتدا ما را به زندان گردیز و سپس زندان بگرام بردند. بیست روز در زندان گردیز و بعد نزدیک سه ماه در بگرام زندانی کردند و از آن جا به گوانتانامو، اما برادرها وپسرعمویم تنها دوازده روز در گردیز زندانی بودند و بعد آزاد شدند.
این دو زندان کجاست؟
زندانهای آمریکاییها در افغانستان هستند. نیروهای آمریکایی درون قلعه زندگی میکردند، پیرامون آن را به خاطر حصانت از حملات موشکی جاهای تورمانندی ساخته و وسط آن را کاه ریخته بودند، اینها را سنگربندی کرده بودند و در حالی که سقفی نداشت، زندانیها را وسط آن نگهداری میکردند. کنارش هم جای دستشویی بود، به طوری که هنگام گرد و خاک همان فضولات به سمت خودمان برمی گشت. روزها با آفتاب و شبها با سرما، که هیچ چیزی جز آب جیره بندی و غذای خیلی ناچیز نداشتیم. روی خاک با دست و پاهای بسته مجبور به نشستن بودیم. در صورت همکاری سربازها تنها میشد به دیوار تکیه داد. چشمهای ما دو روز در همین حالت بسته بود. اما خیلی از زندانیها تمام مدتی که آن جا بودند، چشمهایشان بسته بود. در این بیست روز یک بار آب حمام و وضو را ندیدیم، چه برسد به مسائل بهداشتی دیگر. من نام این جا را گذاشته ام «خرابه گردیز». پس از آن به زندان بگرام منتقل شدم.
همان پایگاه نظامی معروف آمریکاییها در نزدیکی شهر بگرام افغانستان؟
بله. در بگرام نخستین روز ورود بدترین روز زندگی من بود. در اتاق تاریکی که با نور بازجوییهایی که در فیلمها نشان میدهند روشن شده بود. وسط اتاق هم مربعی به اندازه یک متر در یک متر درست کرده بودند، من را آنجا قرار دادند، بعد با خشونت و وحشی گری دست هایم را از پشت بستند. زنجیرهایی که به دست و پاهایم بسته بودند و چشم بندم را باز کردند. با خشونت گفتند اولین حرفی که از آنها شنیدم، اینها بودند «این جا خاک ماست، و هر چه میگوییم باید گوش دهید».
این بدترین جملهای بود که شنیدم، چون وطن ما را خاک خودشان میدانستند. گفتند نام شما دیگر «سیدمحمدعلی شاه» نیست، بلکه ۶۹۵ است. چند چیز را هم باید مراعات کنید که روی دیوار نوشته بودند که هر کدام از آنها را مراعات نکنی مجازات میشوی: حرف نزن، حرکت نکن و... حق اعتراض و اهانت به پرچم و سرباز آمریکایی را نداری.
و از آن روز، مجازاتهای مدرن آمریکایی برای ما شروع شد. در بگرام فشار شکنجه آن قدر زیاد بود که اگر مسلمان و متعلق به خود افغانستان نبودیم، سالم از بگرام بیرون نمیآمدیم، حتما از لحاظ روحی و جسمی ناقص میبودیم. به خاطر بدآموزی خیلی از شکنجهها را نگفته ام و بخشی از آن را هم به خاطر مراعات مسائل عاطفی به خانواده ام نگفتم. فقط یکی از شکنجههای شان این بود که پانزده روز با پخش صدای بلند موسیقی به ما بی خوابی دادند و حق نشستن هم نداشتیم. اگر هم اعتراضی میکردی، ما را به گونهای از پا به سقف آویزان میکردند که انگشتان دستمان به زمین میرسید. آن قدر آنجا میماندی تا خودت «بگویی دیگر اعتراضی ندارم».
چنان شده بود که پس از این پانزده روز هر کاری میکردم تا یک ماه نتوانستم خوب بخوابم. از لحاظ روحی اثر خیلی بدی روی من گذاشت.
شکنجهها همینها بود یا انواع دیگری هم شکنجه میشدید؟
تمام مدت در بگرام با تیمم نماز خواندیم و حق وضو گرفتن نداشتیم. ضمن این که بنا بر فرهنگ ما صحیح نیست که جلوی چشم دیگران دستشویی کنیم. کنار هر اتاق توالت صحرایی داشتند که هر کس باید رو به روی دیگران مینشست. وضعیت تغذیه به گونهای بود که در این مدت سی کیلو وزن کم کردم. غذای جیره بندی خشک میدادند. از لحاظ روحی به گونهای بودیم که نمیتوانستیم آن را بخوریم. وعده صبح ساعت ۴ صبح، ظهر ساعت ۹ صبح و شب را ساعت ۴ عصر میدادند. در ماه مبارک رمضان بچهها فقط وعده اول را میخوردند. ۱۰ نفر را با چشم و دست بسته میبردند، ۵ نفر جلوی ۵ نفر دیگر باید خود را لخت میکردند و حمام میرفتند و لباسی که اندازه شان نبود، میپوشیدند. حمام هم در زمان نیم دقیقه باید انجام میشد. وقتی که از گردیز به بگرام منتقل شدم، برای اولین بار که به حمام میرفتم، خودم را صابون زدم آب را بستند، گفتم که بدنم صابونی است، که توجهی نکردند.
پس از آن دیگر صابون نزدم و فقط خودم را خیس میکردم. جلوی دیگران لباس درآوردن خیلی سخت بود. این که آمریکاییها برای لذت خود چه کارهایی با هر زندانی انجام میدادند، جای بحث خود را دارد. در بگرام سلولهای انفرادی با چوب ساخته شده بودند. یکی از مشکلات این بود که نه آب را به موقع میدادند و نه برای قضای حاجت به موقع شما را میبردند. گاهی به زور آب میدادند. کسی به صلیب سرخ شکایت کرده بود که به ما آب کم میدهند، به همین دلیل به زور آب میآوردند. وقتی که آب میخوردی به دستشویی نمیبردند. هر چه فریاد میزدی فایدهای نداشت، حتی بعضیها بودند که مریض شده بودند، اما نمیبردند.
مریض هم که میشدی از دارو و درمان خبری نبود.
به روشهای مختلف شکنجه میکردند. میبردند در اتاق پر از نور شدید، ۱۰ تا ۱۵ ساعت مینشاندند، هیچ کس هم نبود، فقط دست و پایت بسته بود. گاهی در اتاق تاریک میبردند، بعد خودشان میآمدند کتک میزدند و سر و صدا میکردند، دست و پا و گوش و چشمت بسته، نمیفهمیدی این جا چه خبر است. گاهی میبردند ده نفر با سوالهای گوناگون تحقیرآمیز، سوال پیچت میکردند. گاهی در گودالی تو را مینشاندند، پاهای شان را روی شانه ات میآوردند و سوال میکردند. همه تلاششان از زمان دستگیری تا آزادی برای کسانی مثل ما این بود که شخصیتمان را خرد کنند. تا از زندان که خارج میشوی جرأت و جسارت مبارزه و قد علم کردن در برابر استکبار را نداشته باشی.
در بازجویی چه مواردی مطرح میشد؟
در شبانه روز چندین بار بازجویی میشدم، اما هیچ گونه تفهیم اتهامی نبود. بازجوییهای شان مطالبی بود که نمیدانستم چه جوابی بدهم. مثلا میپرسیدند چند بار بن لادن را دیده ای؟ میگفتم: در افغانستان نبودم، میگفتند ثابت کن که نبودی. میگفتند ثابت کن که بی گناه هستی. من هم میگفتم که شما ثابت کنید که من گناه کار هستم. میگفتند زندگی خود را برای ما تعریف کن و بگو چگونه و چرا به افغانستان آمدی؟ من هم میگفتم افغانستان وطن من است. حتی تا آخرین روزی که آمدم چیزی برای تفهیم اتهام به ما نگفتند. اینها فکر میکردند با سران قبایل جلسه داشته ایم.
چه مدت آنجا بودید؟
سه ماه.
پس از این سه ماه و بیست روز در بگرام و گردیز میدانستید زندانی شدن شما در بگرام موقتی است و به گوانتانامو منتقل میشوید؟
در بگرام قرار بود آزاد شویم و گفتند شما بی گناه هستید و آزاد میشوید. اسامی چند نفر را خواندند بعد دیدیم شرایط فرق کرد. ریش و سر ما را با خشونت تراشیدند و لباسهای مخصوص زندان بگرام را تنمان کردند.
آن موقع چه حس و حالی داشتید؟
آن روز چنان با خشونت با ما رفتار کردند که با حیوان برخورد نمیکنند. هر چه عقده در دلشان بود روی ما خالی کردند.
از بگرام تا گوانتانامو بیش از سی ساعت مثل مجسمه بین مرگ و زندگی در هواپیما بودیم. من و امثال من کم در زندگی مان پیش آمده که درخواست مرگ از خدا کنیم. اما در هواپیما هر لحظه از خدا میخواستیم که سانحهای به وجود بیاید و ما از دنیا برویم. کولر سردی هم برایمان گذاشته بودند که از سرما بلرزیم. چنان دست ها و پای مان را بسته بودند که نمیتوانستیم هر کدام از اعضای مان را حرکت بدهیم. چنان این انتقال از بگرام تا گوانتانامو سخت بود که هنگام آزادی و برگشت، وقتی گوش و چشمها را بستند همان حالت انتقال از بگرام به گوانتانامو برای ما یادآوری شد. نفسم گرفت و تپش قلبم زیاد شد. پزشکان بالای سرم آمدند و گفتند چرا اینجوری شدی، که من میگفتم چیزی نیست.
می دانم یادآوری خاطرات گوانتانامو برای شما سخت است، اما کمی کامل تر میپرسم تا این برگ از تاریخ آشکار شود. در این جا زندانیها از چه کشورهایی بودند؟
از سران طالبان و القاعده انگشت شمار بودند. بیشتر زندانیان از پاکستان آورده شده بودند. یعنی دولت پاکستان آنها را دستگیر کرده بود و به آمریکاییها فروخته بود. بعضی افراد هم از افغانستان از زمانی که طالبان اسیر میشدند، دستگیر میشدند. کسی آن جا با آمریکاییها نجنگیده بود. یکی از نیروهای سودانی صحبت میکرد و میگفت: وقتی ما را در پاکستان دستگیر و تسلیم آمریکاییها میکردند، ژنرال پاکستانی گریه میکرد.
پرسیدم: چرا گریه میکنی؟
گفت: از این که داریم، شما را تسلیم آمریکاییها میکنیم. او جواب داده بود که «خوب تسلیم نکنید؟» که گفته بود: مجبوریم. به همین خاطر عربهای گوانتانامو اسم پاکستان را «مجبورستان» میگذاشتند.
میگفت: چرا مجبور هستید، جواب میداد: برای این که اگر شما را تحویل ندهیم باید سرانتان را تحویل بدهیم. شما چون بی گناه هستید مدتی آن جا هستید و بعد آزاد میشوید، ما شما را میدهیم تا سرانتان را حفظ کنیم. در واقع معاملهای بود که زندان گوانتانامو از لحاظ تبلیغاتی باید پر باشد. از افرادی که آن جا بودند از افغانیها به جز ۴۰۳ نفر که با طالبان مرتبط بودند، بقیه افراد معمولی بودند، چون بیشتر زندانیها از پاکستان آورده شده بودند، بسیاری از آنها کسانی بودند که با موسسات خیریه همکاری داشتند. خیلی هایشان اگر نیروهای جنگی بودند، ارتباطی با موسسات خیریه داشتند. اما افغانیها را بیشتر از خانههای شان آورده بودند.
اوایل که رفته بودیم، بیشتر از همه افغانیها بودند، سپس یمنیها و پس از آنها از عربستان و پاکستان، کویت، مصر، تونس، الجزایر، فلسطین، لیبی و از کشورهای آسیای میانه و تعدادی هم از کشورهای اروپایی و آمریکا زندانی بودند. همه را به اتهام دینداری آن جا جمع آوری کرده بودند. مثلا از افغانستان کسی از کمونیستها آن جا نبود. از ملیتهای دیگر هم مسلمانهایی بودند که با اینها مخالفت داشتند. مثلا تعدادی از تجار اوگاندایی بودند. سفری به افغانستان داشتند که فقط ارتباطی با مجاهدین افغانی زمان جنگ با شوروی داشتند. اما این که به طور مستقیم در جنگ با آمریکاییها باشد و دستگیر کرده باشند کسی نبود.
فردی به نام استاد خوش خیال بود. روزی با او سر صحبت را باز کردم، چون باسواد در میان افغانیها کم بود، خیلی علاقه داشتم که با او صحبت کنم. روزی به او گفتم: شما کجا استاد بوده اید، گفت: تراکتور داشتم که راننده آن بودم! در دادگاه فرمایشی که برایمان برگزار کرده بودند، گفتند شما دشمن جنگی هستید؛ بنابراین به این اتهامها پاسخ بدهید. نه اسیر جنگی، بلکه به عنوان دشمن جنگی که برای آمریکا خطر دارد، در خارج از خاک آمریکا!
سخت ترین شکنجه روحی این بود که در میان کسانی باشم که هیچ سنخیتی با آنها ندارم و به اتهامی زندانی شدم که خودم با آن مخالف هستم.
شرایط نگهداری شما در این جا به چه شکلی بود؟
کمپها از لحاظ امنیتی و امکانات درجه بندی داشت. بعضی کمپها به گونهای بود که با سرمای هوا میلرزیدی و با گرمای آن عرق میکردیم. آب هم نداشتیم، لباسهایمان را در میآوردند و فقط یک زیرپوش داشتیم. بعضیها به گونهای بود که میتوانستیم کنار قفسها همدیگر را ببینیم.
ما را از همان اول به انفرادی بردند. شبانه روز فقط در یک اتاق آهنی یا سیمانی محبوس بودیم. اصلا آفتاب را نمیتوانستی ببینی. روزها، ماهها و سالها فرد را در همین سلول بدون این که نور آفتاب را ببیند، نگه میداشتند. ضمن این که شکنجه میدادند مثل بگرام. نشستن و بستن در اتاق هم زیاد بود. یکی دیگر از شکنجه ها، تغییر اتاق بود طوری که هر ساعت با زنجیر و دستبند اتاق انفرادی تغییر میکرد. ۲۴ ساعت همین گردش را داشتیم و اصلا خواب هم نداشتیم. ۲۰ دقیقه در رفت و آمد بودیم، میماند ۴۰ دقیقه که نمیتوانستیم بخوابیم و استراحت کنیم، برای ۲ و ۳ ماه این شکنجه ادامه داشت.
بعد کمپ ۳ بردند که شرایط آن از انفرادی بهتر بود، اما سخت بود. در انفرادی که بودیم روی آهن میخوابیدیم، اتاق هم خیلی سرد بود، من شبها تا صبح میلرزیدم. وقتی کمپ ۳ رفتیم یک پتو به ما دادند. کمپ ۲ که رفتیم یک لیوان، خمیردندان و صابون هم دادند. کمپ ۴ خوب بود. زمانی ۳ یمنی و سعودی به خاطر اعتراض به اعمال این ها، خودکشی کردند. دیگر آن قدر شرایط بر ما سخت شد که تا روز آزادی چیزی به ما نمیدادند. یک ملحفه شب میدادند، صبح از ما میگرفتند. تا مرحلهای که نمیری حتی دارو هم نمیدادند، به مرگ که میرسیدی بیمارستان میبردند که نمیری.
در کمپ ۴ که دسته جمعی زندگی میکردیم، هواخوری هفتهای دو روز به مدت نیم ساعت، پنج دقیقه حمام و بقیه هم استفاده از فضای باز. برنامههای ورزشی، نماز جماعت و غذا دسته جمعی بود. شرایط زندان معمولی را نداشت اما از دیگر بخشها بهتر بود. در سالهای اخیر به صورت دسته جمعی آن جا زندگی میکردند و شکر خدا اواخر دوره ام را این جا بودم. در این بخش خودم و دیگران را تقویت روحی میکردم. توانستم از طریق آموزش دوست یابی کنم. هر چه یاد داشتم از سواد، تفسیر، انگلیسی، عربی و پشتو آموزش دادم. با افغانیهای آن جا جمعی را تشکیل دادیم.
در رابطه با غذا، به جز دو، سه سال اخیر که با اعتصاب سه ماهه زندانیان، تغذیه خوب شده بود، قبل از آن غذا نبود. یادم هست از یکی از زندانیان که پزشک داروساز بود پرسیدم: غذا چطوری بود؟ گفت: سهم من ۳۶ عدد نخود بود. پس از آزادی عکسهایی را دیدم که از گوانتانامو منتشر شده است. به نظر من، این عکس در انگلیس ساخته شده است. پنج نفر پس از آزادی آن چه را که برایشان گذشته بود را مطرح کردند و فیلم سازان هم آن را به تصویر کشیدند. تجاوز و آزار جنسی نبود و من هم از زندانیان نشنیدم. بسیاری از شکنجهها در گوانتانامو روحی و روانی بود تا جسمی و فیزیکی، چنان روانی بود که شاید به جرأت بتوانم بگویم ۶۰ درصد از زندانیهای گوانتانامو یک دوره فشار روانی را گذراندهاند اما آنها مجبورشان میکردند پیش روانپزشکان بروند و مثل موش آزمایشگاهی انواع داروهای روان گردان و روانی را روی آنها آزمایش میکردند. یکی از سخت ترین شکنجههایی که اثر منفی دارد، انفرادی بود که حتی با سرباز هم نمیتوانستی صحبت کنی.
خودکشی هم انجام میشد؟
سه نفر خودکشی کرده بودند، آمریکاییها میخواستند بازرسی کنند که کسی قرص نداشته باشد که زندانیها هم نمیگذاشتند. این باعث شد زندانیان به شدت سرکوب شوند. با تفنگ ساچمهای و گاز اشک آور به جان زندانیها افتادند. اول بیهوش کردند، بعد با تفنگ ساچمهای زخمی کردند و بعد دست و پا بسته بردند.
آیا امکان فرار هم از اینجا وجود داشت؟
نه. در گوانتانامو باید از دوازده گیت عبور میکردیم. همه جا دیوارهای سیمی با سیمهای میخی شدید وجود داشت. کنترل تلویزیونی، به علاوه نیروهای مسلح هم از برجها مراقبت میکردند.
فضای مذهبی چگونه بود؟
جو عمومی تحت تأثیر وهابیها بود. کتابهای وهابیت هم وجود داشت. نمیدانم چگونه همه جای زندان توزیع میشد. در اواخر دو، سه کتاب خوب از جمله صحیفه سجادیه، حافظ و دو، سه کتاب اخلاقی از مرحوم نراقی به زبان عربی وجود داشت. در کمپ ۴ بعضی وقتها کتاب میدادند. بقیه کمپها هر وقتی شرایط آرام بود، کتاب میدادند. تنها کسی که تقیه نمیکرد و شیعه بودن خودش را ابراز میکرد، من بودم. اما چهار نفر عراقی آن جا بودند که خیلی مقید هم نبودند. با این حال از آزار و اذیت متعصبین در امان نبودند. یک نفر هم از ایران (کرمان) بود که آنجا به او مجید میگفتند.
قرآن هم وجود داشت؟
موضوع قرآن در آنجا خیلی مطرح بود. چون زندان گوانتانامو آخرین مرحله جنایت آمریکا محسوب میشد. زندانیها خیلی مقاومت میکردند. در گوانتانامو به قرآن و نماز احترام نمیگذاشتند، زندانیها اعتراض و مقاومت کردند. بعد به آنها قرآن دادند و عبادت هم آزاد شد. یک بار آمریکاییها قرآن را از جایی پرت کردند. به دنبال این ۲۶ نفر اعلام خودکشی کردند. یک بار هم میخواستند قرآنها را بازرسی کنند که زندانیها نمیگذاشتند، با فشار و حمله وارد یکی از اتاقها شدند که همان سبب درگیری شد.
وضعیت سربازان چگونه بود؟
بین سربازان آمریکایی تعصبهای نژادی بسیار بود. خیلی با هم اختلاف داشتند. بین زندانیان گوانتانامو، زندانی زن نبود اما در سربازها زنان هم بودند. خودشان خیلی بد با اینها برخورد میکردند. نمیدانم ارتش آمریکا با این ضعفی که دارد، چگونه توانسته در جهان خودش را با ابهت نشان دهد. در یک درگیری ساده بین زندانیان و سربازان، آنها همه شان میلرزیدند و گریه میکردند. در آمریکا اگر کسی شغل پیدا کند، دیگر به خدمت ارتش درنمیآید؛ اما اگر کاری در جامعه آمریکا نتوانند پیدا کنند، از روی اجبار به ارتش میروند تا از معافیت مالیاتی و بیمه تحصیل و بیمه آینده استفاده کنند. بعضی وقتها همچون بی خانمان، بی پدر و مادر و معتاد بودهاند که به اجبار به ارتش فرستاده میشوند.
صلیب سرخ آنجا سر میزد؟
آمدن صلیب سرخ، فراز و نشیب داشت. نامههای مردم افغانستان را همیشه آنها تبادل میکردند. بعضی وقتها به خاطر شرایط آن جا نمیآمدند، بعضی وقتها استراق سمع انجام میشد. بعضی وقتها هم جاسوسان آمریکایی در لباس صلیب سرخ میآمدند. غیر از افغانیها که راه دیگری غیر از صلیب سرخ برای ارتباط با خانواده هایشان نداشتند، بقیه رابطه خوبی با مأموران صلیب سرخ نداشتند.
یک بار خبرنگاران و صلیب سرخ آمدند. یک نفر با آنها انگلیسی صحبت میکرد که اینها دروغ میگویند و به شما فقط ظاهر را نشان میدهند. بعد برای این فرد مشکلات زیادی به وجود آوردند.
در تاریخ ۲۲ ژانویه ۲۰۰۹ میلادی، باراک اوباما، در دومین روز ورودش به کاخ سفید فرمان تعطیل شدن بازداشتگاه گوانتانامو و همچنین زندانهای مخفی سیا را صادر میکند. اطلاع دارید که این دستور اجرا شد یا نه؟
زمانی که ما آزاد شدیم، در قراردادی بین افغانستان و آمریکاییها مقرر شد همه زندانیها را تسلیم دولت افغانستان کنند. تعدادی را دوباره در افغانستان زندانی کردند. اما به طور کامل عملی نشد و هنوز بیست نفر افغانی در گوانتانامو داریم که دو نفر از آنها هم فوت کردهاند.
برای شما جلسه محاکمهای هم برگزار شد؟
شنیدم یکی از اتهامهای من این است که فلانی، که یکی از سران مجاهدین است از جمهوری اسلامی ایران آمده و میخواهد در شب سیزدهم با سران قبایل «پکتیا» جلسهای داشته باشد و در براندازی حکومت و قیام مردم برنامهریزی کنند و پکتیا را تسلیم مخالفین کنند. همین گزارش غیرواقعی باعث شد، آن شب دستگیر شوم.
در گوانتانامو دو بار محکمه برگزار شد. دادگاه فرمایشی که قاضی، وکیل و دادخواست و سرباز همه، خودشان بودند. من فکر میکردم چون هیچ دلیلی ندارند بلافاصله آزاد میشوم.
متأسفانه یکی از مشکلات ارتش آمریکا این است که مسئولیت پذیر نیستند. یعنی زمانی که پرونده من به دست آنها افتاد، ندیدند که تهمتی که به من زدند با واقعیت نمیخواند، یا به جای این که بنویسند بیگناه است و واقعیت ندارد، مینویسند به نتیجهای نرسیدیم! بنابراین پرونده به دست فرد دیگری میافتد. آن فرد هم دوباره مینویسد، به نتیجهای نرسیدیم.
یک سال و نیم بعد از زندانی شدن من اولین جلسه دادگاه برگزار شد. در دادگاه اتهام من این بود که جهاد کرده بودم علیه روس ها. میگفتند در همان جهاد مجروح شدی و با حزب اسلامی و مولوی منصور مجروح شدی، این فرد کسی است که پسرش با آمریکاییها میجنگد. در فلان تاریخ وارد افغانستان شدی و بنا بود با سران قبایل شبینی و... همینها، ما گفتیم اینها دیگر چه جور اتهامی است؟ میگفتند در لویی جرگه میخواستی نماینده مردم بشوی! در دادگاه دوم، نتیجه اش مشخص نشد، یک سال پس از دادگاه اول، بعد از دادگاه دوم از صلیب سرخ آمدند و گفتند بیسن نفر آزاد میشوند که شانزده نفر آنها از افغانستان هستند.
هنگام آزادی میخواستند تعهدی از ما بگیرند، یکی از بندهای آن این بود که من به اتهام همکاری با القاعده و طالبان دستگیر شدم، از این به بعد هم با آنها همکاری نمیکنم و در صورت همکاری دولت آمریکا حق دارد من را در هر جای دنیا که باشم دستگیر کند. این برگه را به دستم دادند، من آن را پرت کردم و گفتم: امضا نمیکنم.
مترجم به من گفت: آقای دکتر امضا کن و برو بیرون، من هم با تندی به او گفتم: وظیفه تو مترجمی است یا مزدوری برای این ها؟ کارت را انجام بده و به این چیزها کاری نداشته باش. امضا نکردم و ترسم این بود که آن جا بمانم سال اول گفتند، شما هیچ مشکلی ندارید فقط شخصیت جهادی شما برای آمریکا خطرناک است. سال دوم سوالهای متعددی از ولایت، ولایت فقیه و قرآن و جهاد... از ما کردند. بعد گفتند شما با این تحصیلاتتان و این اعتقادهای تان آدم خطرناکی هستید. من این برگه را امضا نکردم. بعد هیأتی به دعوت از دولت افغانستان آن جا آمد که در آزادی من خیلی موثر بود که بعد آزاد شدم.
و آزادی؟
همان شرایطی که در هواپیما هنگام انتقال به گوانتانامو برای ما بود دوباره در هواپیما ایجاد شد. ما را به بگرام بردند. پس از آزادی با مشکلات روحی و روانی که با خودم آورده بودم تا همین الان دست به گریبان هستم. قبل از دستگیری خواب میدیدم که با روسها در حال جنگ هستم، اما بعد از آزادی خواب دستگیری آمریکاییها رفتن به گوانتانامو، حوادث آن جا، فشار شکنجه ها و... تا صبح برایم تداعی میشد.
حال و روز خانواده تان چگونه بود؟
متأسفانه بر خانواده ام خیلی سخت گذشت. بچه هایم در سنی بودند که به پدر نیاز داشتند و خدا را شکر با روحیه مذهبی خانواده ام، مقاومتشان بالا بود. اما از لحاظ روحی فشار زیادی بر بچه سیزده ساله ام وارد شد. پدرم از اینترنت یافته بود که زندانی هستم. پسرم خودش را در انباری با چراغ خاموش حبس کرده بود. وقتی گفته بودند که چرا خودت را حبس کردی، جواب داده بود که میخواهم بدانم زندان چگونه است. مادرم که خدا رحمتش کند، هم مادر بود برایمان و هم پدر، تکیه روحی ما بود. او ما را به جهاد و جبهه فرستاده بود.
بعداز آزادی با مشکلات امنیتی برخورد نکردید و برای شما ایجاد مشکل نکردند؟
من از اول با دولت افغانستان مشکل نداشتم و همین الان هم ندارم، ارتباط صمیمی با استاندار و نیروهای امنیتی آن جا دارم. اما نیروهای خارجی هر لحظه در افغانستان خطرساز هستند. ۲ نفر از افغانیهایی که برگشتند، دوباره در بگرام زندانی شدند. بعضی افراد مشهور هستند اما باز هم به آنها تعرض میشود، مثل ملاضعیف، سفیر طالبان در پاکستان ماه گذشته به خانه اش هجوم آوردند. اما چون نبوده نتوانستند دستگیرش کنند. ما که در گوانتانامو زندانی بودیم دیگر امنیت شغلی هم نداریم. درست است که نیروهای بیگانه در افغانستان اعمال حاکمیت میکنند اما چون با دولت افغانستان مشکلی نداشتم و ندارم، از جهت امنیت بعد از آزادی مشکلی ندارم.
با دولت همکاری دارم، کارهای خیریه انجام میدهم، بعد از نماز جمعه کارهای تبلیغی و فرهنگی دارم. یک مدرسه غیرانتفاعی تاسیس کردیم. از امسال قرار است در دانشگاه آن جا تدریس داشته باشم. به خاطر رسالتی که برعهده ام بوده، کتاب «حقایق ناگفته از گوانتانامو» را منتشر کردم. تاثیر روانی زندان و شکنجهها را در همه ابعاد زندگی نمیتوان منکر کرد. در همه ابعاد زندگی فشار روانی دارم که یکی از آن افسردگی است. وقتی انسان افسردگی داشته باشد خلاقیت و تحرک هم از او گرفته میشود.
به رسم خبرنگارها «ترین»ها را بگویید؟
در زندگی چند بار حالت پرواز به من دست داد. یک بار زمانی که مجاهدین در برابر شوروی پیروز شدند و من وارد شهرم شدم. وقتی از تپههای مشرف به شهرمان حرکت میکردیم احساس میکردم در ماشین نیستم بلکه دارم پرواز میکنم و زمانی که پس از آزادی از بگرام به طرف شهرمان میرفتم، فکر میکردم در هوای کابل دارم پرواز میکنم نه در ماشین. در گوانتانامو شرایط خیلی سخت بود. به خصوص که جنگ، درگیری و فحش و ناسزا بین طالبان و مخالفین آنها زیاد بود. مدتی هم در انفرادی بودم. بعد از مدت تنهایی یک قرآن با تفسیر ساده کابلی به ما دادند.
روز اول سوره یوسف را چندین بار خواندم. چون خودم را مثل حضرت یوسف بی گناه میدانستم. این لذت قرآن خواندن شاید کم در زندگی ام پیش آمده بود. اما درباره تلخ ترین خاطره، بدترین آن، شب دستگیری در گردیز بود. خیلی شرایط سختی داشتیم. زمانی که آزاد شدم به دوستانم گفتم که سختیها را نمیگویم، حالا که آزاد شدم شیرینیها را میگویم. خدا را شکر از زندان وقتی بیرون آمدم همان حرف عمه مان زینب را گفتم که «ما رایت الا جمیلا» که یقینا جز خیر و خوبی ندیدم و پشیمان هم نیستم که جهاد و مبارزه در راه حق کردم و به این اتهام که مومن و مسلمان هستم دستگیر شدم.
منبع: خراسان
