درباره کسانی که «قهرمانان» را برای «طلا» می‌خواهند نه خودشان
رضا یزدانی کجاست؟
مزدای درب و داغان قرمزرنگ، هر روز بعدازظهر، مسیر «میانملک» به سالن کشتی «کوهیخیل» را پشت سر می‌گذاشت تا نوجوانی هیکلی با اندام ورم‌کرده را به محمود اسماعیل‌پور، مربی کشتی آن منطقه تحویل دهد و از او کشتی‌گیری «مشهور» بسازد. هر روز کار پدر همین شده بود که نوجوان را از خانه به سالن کشتی ببرد و برای خودش در راه از آرزوهایش برای پسر بگوید.
«یزدانی‌ها» همیشه افتخارشان بود که فرزندان‌شان کشتی‌گیرانی بزرگ باشند. چند سالی گذشت، نوجوان ساک به پشت، پیاده، مسیر سالن را در پیش می‌گرفت و دیگر خبری از مزدا و پدر نبود. قدم‌هایش آرام و سنگین بود. چند وقتی می‌شد پدر در بستر بیماری بود و هیچ‌کس را هم نمی‌شناخت، گوشه‌یی از اتاق دراز کشیده بود و لاغرتر و تکیده‌تر از همیشه شده بود. اما میان آن بیماری مهلک و فراموشی زودرس، جمله‌یی را هر روز غروب تکرار می‌کرد:
«رضا کشتی جا نیمو؟ سره نرسیه؟»1 پدر خیلی زودتر از «ستاره» شدن «رضا» از دنیا رفت و آرزوی قهرمانی‌های «رضا یزدانی» بر دلش ماند. رضا هم آرزو به دل ماند تا قهرمانی‌هایش را به «پدر» تقدیم کند...
***
امید اول ایران برای کسب مدال طلا در المپیک چین، سه ساعت مانده که روی تشک حاضر شود. مربیان تیم ملی برای بالا بردن روحیه ملی‌پوش ایرانی به او اجازه می‌دهند در دهکده المپیک گردش کند و کشتی‌گیر در راه، حریف گرجی خود را می‌بیند که در مغازه‌یی مشغول خوردن استیک است. چند لحظه‌یی صبر می‌کند تا حریف از مغازه خارج شود، به پشت پیشخوان می‌رود و سفارش دو استیک می‌دهد. امید اول مدال طلا روی تشک هیچ حس و حالی برای مبارزه ندارد و به ‌راحتی در مقابل حریف ضعیفش ضربه فنی می‌شود. کشتی‌گیری که حریفان خود را مثل رستم بلند می‌کرد و بر دستانش بالا می‌برد، حالا مغلوبه‌یی بیش نیست، یکی زیر بغلش را می‌گیرد و او را به سمت رختکن می‌برد و چند قدمی از تشک فاصله نگرفتند که حالش به هم می‌خورد. غذایی که 24 ساعت زمان لازم دارد تا هضم شود، سه ساعت قبل از مهم‌ترین بازی زندگی ملی‌پوش ایرانی خورده می‌شود و وقتی رییس فدراسیون علتش را می‌پرسد، پاسخ می‌گیرد: «دیدم کشتی‌گیر گرجستانی خورد، من هم خوردم.» به نظرتان متخصص تغذیه کجا بود و چرا رضا یزدانی در قرنطینه نرفت؟
***
مدال المپیک در تالار افتخاراتش خالی است، هیچ‌کدام از کشتی‌گیران آزادکار ایرانی موفق نشدند طلای المپیک لندن را ببرند و تنها رضا یزدانی شانس طلا دارد. چند دقیقه قبلش مهدی تقوی هم حذف شده بود. او با وجود مصدومیت تا مرحله نیمه‌نهایی پیش رفت و اصلی‌ترین رقیبش را در مرحله دوم پشت سر گذاشت. گادسایوف اسیر غیرت، تلاش و تکنیک‌های مثال‌زدنی کشتی‌گیری شد که هادی عامل به او لقب «پلنگ جویبار» را داده بود. در مرحله نیمه‌نهایی با اینکه کادر فنی تیم ملی به دلیل احساس ناراحتی در ناحیه پا از او خواستند انصراف دهد، به کشتی ادامه داد، اما در اواخر وقت اول با تشدید مصدومیت از ادامه مسابقه بازماند. او حتی قادر به راه رفتن نبود و با صندلی چرخدار و چشمانی اشکبار سالن را ترک کرد در حالی که شانس اول طلا برای وزن 96 کیلوگرم بود.
***
شاید هیچ‌کدام از مدیران ایرانی که پشت موفقیت‌های ورزشکاران پنهان می‌شوند، داستان زندگی رضا یزدانی و دیگر ورزشکاران را ندانند. اصلا اهمیتی هم برایشان ندارد؛ جوانانی که همه موفقیت‌هایشان مرهون تلاش «خود» و «مربیان»شان است. آنها کاری به مدیریت‌ها ندارند، اصلا توجهی به میزها و مدیران چسبیده به آن ندارند. برای آنها توجه «مردم» کوچه و خیابان بس است. اگر غیرتی وجود دارد، برای مردم کشوری است که سرگرمی‌شان همین ورزش است، برای دوستان و آشنایان است، آنها از «توجه مردمی» لذت می‌برند و خودشان بهتر می‌دانند تنها قهرمانی‌هایشان، «توجه مدیریتی» را به همراه دارد، آن هم تنها مادی است، نه بیشتر! توجه مردمی، پر از «احساس» و «انرژی» است، پر از «اشک»ها و «لبخند»ها؛ بی‌غل و غش است وقتی از خردسال تا پیرمرد «خیر»ت را می‌خواهند نه «مدال»ات را، «تن سالم»ات را آرزو می‌کنند نه «نشان سینه»ات را؛ نگاه مردم و مدیران یکی نیست وگرنه در برنامه تجلیل از ورزشکاران، نامی از رضا یزدانی می‌آمد، نامی از اسماعیل‌پورها، مهدی تقوی‌ها و طلوتی‌ها و خیلی‌های دیگر می‌آمد. مدیران ما «عاشق» مدال‌آوران هستند، آنها «نشان»ها را دوست دارند، نه «نشانه»ها، آنها «مدال»ها را می‌پسندند نه «انسان»ها را؛ چراکه مدیران ایرانی از گذشته نمی‌آموزند، چندان اهل فکر و اندیشه نیستند، سامان و استقرار را چندان نمی‌پسندند چراکه سامان یافتن زحمت بسیاری دارد و ترجیح داده‌اند با هیجان و اوضاع روز زندگی کنند.
***
همین می‌شود که «انسان» را به شکل «کالا» می‌بینند؛ کالایی که سودش مطمئنا «قهرمانی» است و اضافه شدن افتخار در کارنامه «مدیران». دیگر ارزش انسانی جایی در «نگاه» مدیران ندارد وگرنه تلاش‌های «شگفت‌انگیز» رضا یزدانی روی تشک، تفاوت‌های فراوانی با اشک‌های سعید عبدولی روی همان تشک دارد. اولی از «توانستن»ها روی ویلچر اشک ریخت و دومی از «نتوانستن»ها روی تشک گریست. چرا از دومی در حد «طلایی»ها تجلیل شد و از اولی نامی هم برده نشد؟ این نگاه جز «جوگیر»ی و همراه با موج ‌بودن نیست؟ جایزه به کنار، در این روزها که ورزشکاری مثل رضا یزدانی «منزوی» شده، مصدومیت امانش را بریده، چرا هیچ مدیری به او زنگ نمی‌زند تا جویای وضعیتش شود؟ پاسخ البته روشن است، مدیران ایرانی به «سود» می‌اندیشند و امثال یزدانی، حبیب اخلاقی، نوشاد عالمیان، وزیری و تقوی و خیلی‌های دیگر فعلا «سودی» ندارند!
***
دوستی نوشته بود «قهرمانی‌ها و موقعیت المپیک در ایران، چیزی مشابه 10 روز عزاداری محرم است. فراگیر در تمام سطوح جامعه اما در زمانی معین. بدون پس و پیش. انگار که مثلا خیلی پرشکوه، المپیک هم برایمان مناسکی سراسیمه و سمبلیک است. تمام که شد از یاد می‌رود تا دوره بعدی که خدا کریم است.» او درست به هدف زده و در مورد «فراموشی تاریخی» مدیریت در ایران می‌نویسد. بسیاری، این سبک از نوشته‌ها را ناشی از «بدبینی» می‌دانند و البته شاید این نقد وارد باشد. اما وقتی مدیران ایرانی «جوگیر» طلا می‌شوند و مثل بسیاری، «تک‌بعدی» به موضوعات می‌نگرند، چه انتظاری می‌توان برای توسعه داشت؟ اگر ورزشکار طلایی 200 سکه می‌گیرد، این حق مربی‌اش نیست که همین میزان بگیرد؟ چرا مدیران ایرانی تا این حد اسیر «روزمرگی» هستند و «پایه» و «اساس» را تضعیف می‌کنند؟
***
کارشناسی برای تهیه تز دکترا در سال 1369 به چین اعزام شد و ترتیب مصاحبه‌یی با یکی از وزیران چین برایش مهیا شد. او تعریف می‌کند در آن روز وزیر چین گفت که ما طبق برنامه‌ریزی‌های انجام‌شده در المپیک آتن به مقام دوم می‌رسیم و در المپیک بعدی مطمئنا جایگاه نخست را به دست خواهیم آورد. کارشناس ایرانی با حیرت به خبرنگار می‌گوید وقتی چین در المپیک قبلی و المپیک لندن قهرمان شد، یاد حرف آن‌روزشان افتادم که در آتن به مقام دوم رسیدند و حالا هم قهرمان هستند. «تفاوت» مدیریت‌ها در جهان این‌گونه مشخص می‌شود.
***
این سرنوشت محتوم ساختاری است که از نفت ارتزاق می‌کند؛ کشورهایی که تولید ناخالص ملی آنها آنقدر زیر کسر تولید نفت قرار دارد که مجالی برای «عبرت» از گذشته نمی‌گذارد. دقیقا همه‌چیز به فرهنگ بازمی‌گردد؛ فرهنگی که «منافع شخصی» را بر «منافع ملی» ترجیح می‌دهد. دقیقا همان حرفی که مهران مدیری درباره برنامه‌های طنز تلویزیونی می‌زند که تهیه‌کنندگانش «دوست دارند خیلی زود پولدار شوند، ویلا در شمال بخرند و پول کلانی نصیب‌شان شود». دقیقا به همان مدیری مربوط می‌شود که وقتی متوجه می‌شود 300 میلیارد تومان هر سال در فوتبال هزینه می‌شود، از قرارداد بازیکنان مبلغی برای خودش کنار می‌گذارد. این دقیقا به فرهنگی بازمی‌گردد که با گذشت زمان به «رویه» تبدیل شده است و مدیران به جای آنکه به «آینده» بیندیشند، «حال» را حفظ می‌کنند. وقتی امنیت شغلی در سیستمی تضمین نشود، مدیریت‌ها نه بر اساس عملکرد بلکه بر اساس روابط و سیاسی‌کاری‌ها باشد، بازخوردش سیستمی ناپایدار خواهد بود که مدیرانش نه‌تنها از گذشته عبرت نمی‌گیرند بلکه با تکرار اشتباهات، به دنبال راهی برای ادامه مدیریت‌شان هستند. دیگر چه تفاوتی دارد که دوران سیدمحمد خاتمی باشد یا محمود احمدی‌نژاد؟! در دوره اولی رییس سازمان و رییس کمیته ملی المپیک به جان هم می‌افتند و کرسی بسیار مهمی را فدای تصمیمات «غیرکارشناسی» می‌کنند و در دوره دومی محمد علی‌آبادی و علی سعیدلو، نیروهای پیاده‌نظام‌شان را به جان هم می‌اندازند تا از در ورودی ریاست‌شان محافظت کنند، گویی اینجا کارگاه ساختمانی است! حالا هم که علی‌آبادی و عباسی ورزش ایران را دچار چالشی تاریخی کرده‌اند و IOC ورزش ایران را در آستانه «تعلیق» قرار داده است. فرهنگ همیشه همین بوده است...
***
این روزها شاهدیم مدیران ایرانی پشت این موفقیت‌ها سینه سپر کرده‌اند و فخرفروشی می‌کنند. آیا وجود قهرمانان در ورزش نشانه پیشرفت ورزش و عملکرد مدیران است؟ مطمئنا خیر! «محمد نصیری» زمانی قهرمان سبک‌وزن وزنه‌برداری بود و اگر به بریده‌جراید آن زمان مراجعه کنید، می‌بینید که آن روزها اعلام می‌شد امکان ندارد در سنگین‌وزن قهرمان بدهیم. اما حالا می‌بینیم که در سنگین‌وزن رقیبی نداریم و در سبک‌وزن شانس بسیار کمی داریم. پزشکان ایرانی شناخته‌شده‌یی در سطح جهان فعالیت می‌کنند که «افتخار»مان هستند اما آیا این پیشرفت‌ها از سیستم ایران بود؟ خیر! آنها بر اساس قابلیت‌های خودشان رشد کردند و مطمئنا کسب مدال‌ها هم حاصل تلاش خود ورزشکاران است نه برنامه‌ریزی‌ها و مدیریت‌ها!
 یک روز جلال کشمیری «ستاره» می‌شود و امروز هم «احسان حدادی»...عمده مشکل توسعه‌نیافتگی‌مان در «افکار» نیست، بلکه در شخصیت «پرورش‌نیافته»مان است. مشکل ما چگونگی تبدیل «فکر» به «عمل» است. مشکل ما ناتوانی در ساختن «سیستم» است. در جامعه‌یی که افراد اینقدر نسبت به یکدیگر «دافعه» دارند، نمی‌توان سیستم اجتماعی ساخت و برای همین امثال رضا یزدانی باید با «درد» خودشان تنها باشند، مدیران منتظر «جرقه»یی تازه برای «ستاره»ها باشند و «ما» هم همچنان بنویسیم...

ما را دنبال کنید

به اشتراک گذاری این مطلب!
مطالب مرتبط

نظر شما

نظرهای حاوی توهین، افترا یا نوشته‌شده با حروف لاتین (فینگلیش) منتشر نمی‌شوند.

نظرسنجیآرشیو
نظرسنجی
آخرین اخبار