عبدالواحد رفیعی، از بینندگان «تابناک» در مطلبی چنین نوشته است:
آن روزهای دور و آن روزهای سبز، وقتی کودکی بودم و در قریهای در غزنی زندگی میکردیم، هم زمستاناش زمستان گونه بود، هم نوروزش نوروز بود و رنگ و بوی تازه و با نشاطی داشت. زمستانش پربرف و نوروزش پرطراوت بود، ولی با گذشت سالها همان طور که کودکی در گذر زمان طی شد، در طبیعت نیز بسیار چیزها رنگ باخته عوض شده است، نه زمستان این سالها مثل آن سالها پربرف است و نه نوروز این سالها مثل آن سالهای شادی آفرین پرباران. قریه ما در کنار قریه جات دیگر در شهر غزنی، در آستانه نوروز مراسمی داشت خاص خودش، نوروز درقریه ی ما نوروز خاصی بود که هیچگاه در هیچ کجا ی دیگر این دنیا برایم تکرار نخواهد شد. و گاهی احساس میکنم دلم برای آن دوران تنگ میشود....
وقتی ماه حوت نیمه دوم خود را آغاز میکرد، هوا رو به گرمی میرفت و برفها آهسته آهسته تاب مقاومت را از دست میداد و یخها ی زمین باز میشد، و آن زمانی بود که یخبندانِ زمین میشکست، تفت از زمین بالا میزد و مه غلیظ تمام فضا را پر میکرد، به این حالت مردم میگفتند ؛ "حوت بالا زده است ". مردم احساس میکردند زمستان عمرش به پایان رسیده، برفهای سنگین زمستان مقاومت اش را ازدست میداد و آب از کوی و کوچه و جوی و جوی بار، راه میافتاد و همه جا باریکهی باریکی از آب گل آلود سرازیر میشد، مردم در درون خود برای بهار انتظاری توام با شادی احساس میکردند. بعد هم که میله گلبار (گل بهار) که مردم به آن "گلبارکردن " میگفتند شروع میشد.
«گلبارانداختن« یک بازی شادی آفرین و مفرحی بود که برای چند روز در قریه نقل و نُقل اهالی میشد، این مراسم خصوصا برای اطفال فراموش ناشدنی و برای بزرگسالان خاطره انگیز بود. وقتی که تازه برفها شروع میکرد به آب شدن، و به محض اینکه برفهای روی تپهها خصوصا تپههای رو به آفتاب شروع میکرد به آب شدن، بچههای قریه راه میافتادیم به سوی دشت و صحرا، ازروی برفهای شُل و آبگین، باموزههای پلاستیکی مان عبور میکردیم، به هر نحوی بود، خودمان را میرساندیم به قسمتی که از برف پاک شده بود و ما به آن قسمت میگفتیم " سیاه شده" و در جاهای سیاه شده به دنبال گلبار میگشتیم و با هم زمزمه میکردیم : بهار شد بهار شد، هوا چه خوشگوار شد، درخت برگدار شد،...... "گلبار" اولین گلی بود که به محض آب شدن برف سرازخاک در میآورد، و نوید بهار را میداد. گلبار، گلی بود باساقه ی سفید، و برگهای سبز کمرنگ با غنچه ای در سر، که با سه برگ سفید یا زرد یا سرخ باز میشد، ولی زمانی که ما آنرا از زمین میکندیم، تازه نیش آن برآمده بود و ما فقط برای اثبات بهار آنرا کارداشتیم و حالا میفهمم که همین گلبار همان گل لاله بوده است...
وقتی گلبار را پیدا میکردیم، میله گلبار و مراسم گلباراندازی تازه شروع میشد، بازیی بود که بیشتر بین بچهها و زنان قریه به وقوع میپیوست. هر کدام برای خود و با دقت این گل نوشکفته را از ریشه در میاوردیم،میدویدیم طرف قریه، گل را داخل یک کاغذ گذاشته به صورت زیبایی میپیچاندیم، هرکس بسته به ذوق و حدس خود، یکی از این گلها را میبرد به درب خانه ای و یکی از اعضای خانه را که بیشتر سعی میشد کودک باشد یا زن که فرار از دستشان ساده باشد صدا میکرد، کاغذ را به دست او میداد و مثلا میگفت ؛ این خط از شما است، بده بدست پدرت، یا مادر یا... بعد خودش با چابکی فرار میکرد، در این صورت اگر طرف موضوع را میفهمید اگر زن بود یا مرد یا هرکسی دیگری، صدا میکرد : " گلبار، بدو که گلبار انداخت... بدینصورت دیگراعضای خانه را خبر میکرد، و خود گلبار بدست به دنبال کسی که گلبار را به اصطلاح " انداخته بود" میدوید، بدینگونه تقعیب و گریز شروع میشد. این تعقیب و گریز تا زمانی ادامه داشت که یا صاحب گلبار گیر میافتاد، یا خودش را به خانه اش میرساند، اگر خودش را به خانه اش میرساند بازی تمام میشد و کسی که گلبار را گرفته بود میباخت و باید یا مهمانی بدهد یا یک پتیرروغنی به خانهاش روان کند، و اگر او را گیر میانداخت، بازی را کسی برده بود که گلبار روی او انداخته شده بود. وای به حال کسی که گلبار انداخته بود و در این تعقیب و گریز گیر میافتاد، در حالیکه مهمانی را از دست میداد، روی او را سیاه میکردند، دست اش را از پشت میبستند گرد قریه میگشتاند، وقتی تعهد میداد که یا مهمانی یا پتیرروغنی بدهد او را رها میکردند. به این صورت شیرینی سرخودش چبه میشد. بیشتر کسانی که گلبار گرفته بودند، اول سعی میکرد راه خانه صاحب گلبار را ببندد، در آن صورت این گریز تا مدتها حتی تا آخر روز ادامه میداشت و با وساطت دیگران به یک قسمی فیصله میافت. ولی با همه این خطرات اش، اکثربچههای قریه سالی یک بار در ایام نوروز یاد گلبار میافتادند و گلبار اندازی و فرار و تعقیب انجام میشد و بعد هم که پتیرروغنی و مهمانی گلبار و......اما حیف وصد حیف که سالها است گلباری سبز نمیشود و مراسم گلبار کردن هم نیست و پتیرگلباری نیزپخته نمیشود......
شب نوروز هم یک شب پر التهاب برای کودکان بود، از شوق خینه و لباس نو که ما کالای نو میگفتیم خواب به چشمان مان به آسانی نمیامد، انگارکه شب چندین برابر طولانی شده است، درطول شب چندین باربه هوای صبح ازخواب میپریدیم و هر بار میدیدیم که شب از نیمه هم نگذشته است، و باز چشم برهم میگذاشتیم به امید صبح، تا اینکه دم دمای صبح همراه با زنان خانواده یک جا برمیخواستیم، آنها امروز را زود تربه آتش و تنور میپرداختند چرا که مجبور بودند برای صبح عید حلوا و بسراغ و.... نیز بپزند، و ما با آب گرم شروع میکردیم به شستن دستانمان که فکر میکردیم تازه پیدا کرده ایم و برای اولین دفعه بود که این همه به دستان مان توجه میکردیم و از سرخی حنای روی آن شوق زده میشدیم... و با اشتیاق سرخی آنرا به بزرگترها نشان میدادیم و از پیش یکی به پیش دیگری خیز میزدیم تا دستانمان را نشان دهیم.... تا اینکه صبح رفته رفته با طلوع آفتاب اولین روز سال نورا نوید میداد...
در روز نوروز هم قریه مراسمی داشت خاص خودش، صبحِ زود با دستان خینه کرده و لباسهای نو با پتنوسهای چای و مهمتر از همه سینههای مملو ازشادی، میرفتیم مسجد، اهالی قریه کلگی، چای صبح شان را میاوردند به مسجد و در کنارهم میل میکردند. این مراسم خاص چای صبح در مسجد، فقط درروزهای عید بود که هرسال سه دفعه درعید فطر، عید قربان و روز نوروز تکرار میشد و البته روز نوروز با رنگ و بوی بهار، لذت خاص خودش را داشت. شیرین ترین چایی بود که میخوردیم، خصوصا برای ما کودکان قریه شاید لذیذترین چای زندگی مان بود. با دستان خینه شده و تمیز، لباسهای نو و دسترخوانِِ مملو ازحلوای سفید و مسکه و بسراغ و پتیرِ روغنی و شیرچای و قیماق و....... در آخر وقتی چایها خورده میشد، پیالهها و دسترخوان جمع میشد، مردم همگی در یک آن از جا برمیخاستند،شروع میکردند همدیگر را در آغوش میگرفتند و با هم به قول ما "بغل کشی " میکردند و عید یا سال نو و نوروز را به هم دیگر مبارکی میدادند. البته کسانی که قهر بودند قبل از این مراسم توسط کلانهای قریه آشتی داده میشدند، بعد مراسم عید مبارکی با بغل کشی انجام میشد. زمزمه گنگی درفضای مسجد میپیچید، هر کسی کسی دیگر را به آغوش میکشید و میگفتند؛ «سال نو مبارک، خدا سال را مبارک کند» اگر عید فطر یا قربان بود، میگفتند؛" عید مبارک روزه نماز قبول ".... هرج و مرج و سر درگمی عجیبی در مسجد راه میافتاد.و ما درمیان جمعیت گم میشدیم ولی با این وجود، دست کلانها و پیرمردها را بوس میکردیم، اما ما که کودک بودیم، با همسن و سالهای خود وقتی در آن حرج و مرج مسجد به هم میرسیدیم، با ریشخندی ادای کلانها را در میاوردیم،همدیگر را بغل میکردیم نوروز را به هم مبارکی میگفتیم و میخندیدیدم.کلانها که همیشه با دو و دشنام با ما برخورد میکردند و در زندگی اش همیشه بلد بودند به بچهها ناسزا بگویند، با تعجب در این روز برای ما لبخند میزدند و روی ما را ماچ میکردند. بعد از اینکه همه به هم میگفتند سال نو مبارک سال نو مبارک و.... آهسته آهسته سر صدا میخوابید و سکوتی در مسجد حاکم میگشت،و دوباره هرکس سرجای خود مینشست و مراسم سال مبارکی تمام میشد.
از مسجد که میبرآمدیم، راه خانههای اقوام از قبیل ماما و خاله و عمه و... را در پیش میگرفتیم، و برای من اولین خانه ای که یادم بود، خانه مامایم بود و دیدن مادرکلان میرفتم، که خایگنههای پخته و رنگ شده برای من جدا گذاشته شده بود،خایگینه بود و چارمغز و پولهای سیاه که جیب ما را سنگین میکرد، بعد هم این بازی تا چاشت ادامه داشت،و ماکوشش میکردیم هرجا بودیم برای نان چاشت خود را به قریه برسانیم و درخانه بخشی شرکت کنیم، چرا که لذت خانه بخشی را نمیشد از دست داد. چند دقیقه مانده به دوازده یا به قول کلانها مانده به توب، مراسم "خانه بخشی " شروع میشد. برای نان چاشت، قریه ما و خیلی از قریههای همجوار،" خانه بخشی" میکردند. خانه بخشی به این صورت بود که همه اهالی قریه در یکجا، پیش قلعه یا پیش مسجد یا جایی که محل تجمع بود، جمع میشدیم و یک نفر ریش سفید یا ملای قریه، ما را به خانهها تقسیم میکرد.در این تقسیم هیچ کسی حق نداشت به خانه خودش برود، بلکه مثلا احمد به خانه محمود میرفت، محمود به خانه مسعود و همینطور...... و همیشه اینطور گفته میشد که تقسیم کننده خانه ای را که غذای خوب میداشت، برای خودش نگه میدارد، سر این موضوع همیشه جنجال و بگومگو میشد، ولی این بگومگوها بعد ازخانه بخشی بود و تا سال بعد فراموش میشد، یا که فوقش تقسیم کننده در عید بعدی عوض میشد.ولی هیچگاه خانه بخشی ترک نمیشد، اصلا عیدی بدون خانه بخشی عید نبود، لذا نمیشد آنرا ترک گفت،........
بعد از نان چاشت در حالی که دختران قریه غاز میانداختند و بیت میخواندند، ما با دیگر بچهها دسته جمعی میرفتیم بازار که عیدیهای مان را مصرف کنیم، درخایگنه جنگی یا تشله بازی.دربازار بجول و تشله بازی شروع بود، بازخاک بود و چتلی. خینه دستانمان ازخاک پیدا نبود و کالای نومان رنگ شان را رنگ خاک میگرفت. در این میان اما کلانها سگهای شان را میگرفتند راه میافتادند طرف بازار، آنها بعد از چاشتهای نوروز را سگ جنگی داشتند و بعضی هم پودنه بازی........ به این صورت باز یک روز از نوروز به پایان میرسید و ما یک سال از دوران شیرین کودکی مان را پشت سرمیگذاشتیم..............
یادم آمد شوق روزگار کودکی، مستی بهار کودکی
یادم آمد آن همه صفای دل که بود خفته در کنار کودکی.... یادم آمد....
بهارتان پایدار
آن روزهای دور و آن روزهای سبز، وقتی کودکی بودم و در قریهای در غزنی زندگی میکردیم، هم زمستاناش زمستان گونه بود، هم نوروزش نوروز بود و رنگ و بوی تازه و با نشاطی داشت. زمستانش پربرف و نوروزش پرطراوت بود، ولی با گذشت سالها همان طور که کودکی در گذر زمان طی شد، در طبیعت نیز بسیار چیزها رنگ باخته عوض شده است، نه زمستان این سالها مثل آن سالها پربرف است و نه نوروز این سالها مثل آن سالهای شادی آفرین پرباران. قریه ما در کنار قریه جات دیگر در شهر غزنی، در آستانه نوروز مراسمی داشت خاص خودش، نوروز درقریه ی ما نوروز خاصی بود که هیچگاه در هیچ کجا ی دیگر این دنیا برایم تکرار نخواهد شد. و گاهی احساس میکنم دلم برای آن دوران تنگ میشود....
وقتی ماه حوت نیمه دوم خود را آغاز میکرد، هوا رو به گرمی میرفت و برفها آهسته آهسته تاب مقاومت را از دست میداد و یخها ی زمین باز میشد، و آن زمانی بود که یخبندانِ زمین میشکست، تفت از زمین بالا میزد و مه غلیظ تمام فضا را پر میکرد، به این حالت مردم میگفتند ؛ "حوت بالا زده است ". مردم احساس میکردند زمستان عمرش به پایان رسیده، برفهای سنگین زمستان مقاومت اش را ازدست میداد و آب از کوی و کوچه و جوی و جوی بار، راه میافتاد و همه جا باریکهی باریکی از آب گل آلود سرازیر میشد، مردم در درون خود برای بهار انتظاری توام با شادی احساس میکردند. بعد هم که میله گلبار (گل بهار) که مردم به آن "گلبارکردن " میگفتند شروع میشد.
«گلبارانداختن« یک بازی شادی آفرین و مفرحی بود که برای چند روز در قریه نقل و نُقل اهالی میشد، این مراسم خصوصا برای اطفال فراموش ناشدنی و برای بزرگسالان خاطره انگیز بود. وقتی که تازه برفها شروع میکرد به آب شدن، و به محض اینکه برفهای روی تپهها خصوصا تپههای رو به آفتاب شروع میکرد به آب شدن، بچههای قریه راه میافتادیم به سوی دشت و صحرا، ازروی برفهای شُل و آبگین، باموزههای پلاستیکی مان عبور میکردیم، به هر نحوی بود، خودمان را میرساندیم به قسمتی که از برف پاک شده بود و ما به آن قسمت میگفتیم " سیاه شده" و در جاهای سیاه شده به دنبال گلبار میگشتیم و با هم زمزمه میکردیم : بهار شد بهار شد، هوا چه خوشگوار شد، درخت برگدار شد،...... "گلبار" اولین گلی بود که به محض آب شدن برف سرازخاک در میآورد، و نوید بهار را میداد. گلبار، گلی بود باساقه ی سفید، و برگهای سبز کمرنگ با غنچه ای در سر، که با سه برگ سفید یا زرد یا سرخ باز میشد، ولی زمانی که ما آنرا از زمین میکندیم، تازه نیش آن برآمده بود و ما فقط برای اثبات بهار آنرا کارداشتیم و حالا میفهمم که همین گلبار همان گل لاله بوده است...
وقتی گلبار را پیدا میکردیم، میله گلبار و مراسم گلباراندازی تازه شروع میشد، بازیی بود که بیشتر بین بچهها و زنان قریه به وقوع میپیوست. هر کدام برای خود و با دقت این گل نوشکفته را از ریشه در میاوردیم،میدویدیم طرف قریه، گل را داخل یک کاغذ گذاشته به صورت زیبایی میپیچاندیم، هرکس بسته به ذوق و حدس خود، یکی از این گلها را میبرد به درب خانه ای و یکی از اعضای خانه را که بیشتر سعی میشد کودک باشد یا زن که فرار از دستشان ساده باشد صدا میکرد، کاغذ را به دست او میداد و مثلا میگفت ؛ این خط از شما است، بده بدست پدرت، یا مادر یا... بعد خودش با چابکی فرار میکرد، در این صورت اگر طرف موضوع را میفهمید اگر زن بود یا مرد یا هرکسی دیگری، صدا میکرد : " گلبار، بدو که گلبار انداخت... بدینصورت دیگراعضای خانه را خبر میکرد، و خود گلبار بدست به دنبال کسی که گلبار را به اصطلاح " انداخته بود" میدوید، بدینگونه تقعیب و گریز شروع میشد. این تعقیب و گریز تا زمانی ادامه داشت که یا صاحب گلبار گیر میافتاد، یا خودش را به خانه اش میرساند، اگر خودش را به خانه اش میرساند بازی تمام میشد و کسی که گلبار را گرفته بود میباخت و باید یا مهمانی بدهد یا یک پتیرروغنی به خانهاش روان کند، و اگر او را گیر میانداخت، بازی را کسی برده بود که گلبار روی او انداخته شده بود. وای به حال کسی که گلبار انداخته بود و در این تعقیب و گریز گیر میافتاد، در حالیکه مهمانی را از دست میداد، روی او را سیاه میکردند، دست اش را از پشت میبستند گرد قریه میگشتاند، وقتی تعهد میداد که یا مهمانی یا پتیرروغنی بدهد او را رها میکردند. به این صورت شیرینی سرخودش چبه میشد. بیشتر کسانی که گلبار گرفته بودند، اول سعی میکرد راه خانه صاحب گلبار را ببندد، در آن صورت این گریز تا مدتها حتی تا آخر روز ادامه میداشت و با وساطت دیگران به یک قسمی فیصله میافت. ولی با همه این خطرات اش، اکثربچههای قریه سالی یک بار در ایام نوروز یاد گلبار میافتادند و گلبار اندازی و فرار و تعقیب انجام میشد و بعد هم که پتیرروغنی و مهمانی گلبار و......اما حیف وصد حیف که سالها است گلباری سبز نمیشود و مراسم گلبار کردن هم نیست و پتیرگلباری نیزپخته نمیشود......
شب نوروز هم یک شب پر التهاب برای کودکان بود، از شوق خینه و لباس نو که ما کالای نو میگفتیم خواب به چشمان مان به آسانی نمیامد، انگارکه شب چندین برابر طولانی شده است، درطول شب چندین باربه هوای صبح ازخواب میپریدیم و هر بار میدیدیم که شب از نیمه هم نگذشته است، و باز چشم برهم میگذاشتیم به امید صبح، تا اینکه دم دمای صبح همراه با زنان خانواده یک جا برمیخواستیم، آنها امروز را زود تربه آتش و تنور میپرداختند چرا که مجبور بودند برای صبح عید حلوا و بسراغ و.... نیز بپزند، و ما با آب گرم شروع میکردیم به شستن دستانمان که فکر میکردیم تازه پیدا کرده ایم و برای اولین دفعه بود که این همه به دستان مان توجه میکردیم و از سرخی حنای روی آن شوق زده میشدیم... و با اشتیاق سرخی آنرا به بزرگترها نشان میدادیم و از پیش یکی به پیش دیگری خیز میزدیم تا دستانمان را نشان دهیم.... تا اینکه صبح رفته رفته با طلوع آفتاب اولین روز سال نورا نوید میداد...
در روز نوروز هم قریه مراسمی داشت خاص خودش، صبحِ زود با دستان خینه کرده و لباسهای نو با پتنوسهای چای و مهمتر از همه سینههای مملو ازشادی، میرفتیم مسجد، اهالی قریه کلگی، چای صبح شان را میاوردند به مسجد و در کنارهم میل میکردند. این مراسم خاص چای صبح در مسجد، فقط درروزهای عید بود که هرسال سه دفعه درعید فطر، عید قربان و روز نوروز تکرار میشد و البته روز نوروز با رنگ و بوی بهار، لذت خاص خودش را داشت. شیرین ترین چایی بود که میخوردیم، خصوصا برای ما کودکان قریه شاید لذیذترین چای زندگی مان بود. با دستان خینه شده و تمیز، لباسهای نو و دسترخوانِِ مملو ازحلوای سفید و مسکه و بسراغ و پتیرِ روغنی و شیرچای و قیماق و....... در آخر وقتی چایها خورده میشد، پیالهها و دسترخوان جمع میشد، مردم همگی در یک آن از جا برمیخاستند،شروع میکردند همدیگر را در آغوش میگرفتند و با هم به قول ما "بغل کشی " میکردند و عید یا سال نو و نوروز را به هم دیگر مبارکی میدادند. البته کسانی که قهر بودند قبل از این مراسم توسط کلانهای قریه آشتی داده میشدند، بعد مراسم عید مبارکی با بغل کشی انجام میشد. زمزمه گنگی درفضای مسجد میپیچید، هر کسی کسی دیگر را به آغوش میکشید و میگفتند؛ «سال نو مبارک، خدا سال را مبارک کند» اگر عید فطر یا قربان بود، میگفتند؛" عید مبارک روزه نماز قبول ".... هرج و مرج و سر درگمی عجیبی در مسجد راه میافتاد.و ما درمیان جمعیت گم میشدیم ولی با این وجود، دست کلانها و پیرمردها را بوس میکردیم، اما ما که کودک بودیم، با همسن و سالهای خود وقتی در آن حرج و مرج مسجد به هم میرسیدیم، با ریشخندی ادای کلانها را در میاوردیم،همدیگر را بغل میکردیم نوروز را به هم مبارکی میگفتیم و میخندیدیدم.کلانها که همیشه با دو و دشنام با ما برخورد میکردند و در زندگی اش همیشه بلد بودند به بچهها ناسزا بگویند، با تعجب در این روز برای ما لبخند میزدند و روی ما را ماچ میکردند. بعد از اینکه همه به هم میگفتند سال نو مبارک سال نو مبارک و.... آهسته آهسته سر صدا میخوابید و سکوتی در مسجد حاکم میگشت،و دوباره هرکس سرجای خود مینشست و مراسم سال مبارکی تمام میشد.
از مسجد که میبرآمدیم، راه خانههای اقوام از قبیل ماما و خاله و عمه و... را در پیش میگرفتیم، و برای من اولین خانه ای که یادم بود، خانه مامایم بود و دیدن مادرکلان میرفتم، که خایگنههای پخته و رنگ شده برای من جدا گذاشته شده بود،خایگینه بود و چارمغز و پولهای سیاه که جیب ما را سنگین میکرد، بعد هم این بازی تا چاشت ادامه داشت،و ماکوشش میکردیم هرجا بودیم برای نان چاشت خود را به قریه برسانیم و درخانه بخشی شرکت کنیم، چرا که لذت خانه بخشی را نمیشد از دست داد. چند دقیقه مانده به دوازده یا به قول کلانها مانده به توب، مراسم "خانه بخشی " شروع میشد. برای نان چاشت، قریه ما و خیلی از قریههای همجوار،" خانه بخشی" میکردند. خانه بخشی به این صورت بود که همه اهالی قریه در یکجا، پیش قلعه یا پیش مسجد یا جایی که محل تجمع بود، جمع میشدیم و یک نفر ریش سفید یا ملای قریه، ما را به خانهها تقسیم میکرد.در این تقسیم هیچ کسی حق نداشت به خانه خودش برود، بلکه مثلا احمد به خانه محمود میرفت، محمود به خانه مسعود و همینطور...... و همیشه اینطور گفته میشد که تقسیم کننده خانه ای را که غذای خوب میداشت، برای خودش نگه میدارد، سر این موضوع همیشه جنجال و بگومگو میشد، ولی این بگومگوها بعد ازخانه بخشی بود و تا سال بعد فراموش میشد، یا که فوقش تقسیم کننده در عید بعدی عوض میشد.ولی هیچگاه خانه بخشی ترک نمیشد، اصلا عیدی بدون خانه بخشی عید نبود، لذا نمیشد آنرا ترک گفت،........
بعد از نان چاشت در حالی که دختران قریه غاز میانداختند و بیت میخواندند، ما با دیگر بچهها دسته جمعی میرفتیم بازار که عیدیهای مان را مصرف کنیم، درخایگنه جنگی یا تشله بازی.دربازار بجول و تشله بازی شروع بود، بازخاک بود و چتلی. خینه دستانمان ازخاک پیدا نبود و کالای نومان رنگ شان را رنگ خاک میگرفت. در این میان اما کلانها سگهای شان را میگرفتند راه میافتادند طرف بازار، آنها بعد از چاشتهای نوروز را سگ جنگی داشتند و بعضی هم پودنه بازی........ به این صورت باز یک روز از نوروز به پایان میرسید و ما یک سال از دوران شیرین کودکی مان را پشت سرمیگذاشتیم..............
یادم آمد شوق روزگار کودکی، مستی بهار کودکی
یادم آمد آن همه صفای دل که بود خفته در کنار کودکی.... یادم آمد....
بهارتان پایدار