رفتن به محتوای اصلی
آخرین خبرتهدید بمب‌گذاری در ساختمان رسانه‌های ایرلند

پس از آن «۱۲ روز»

صدای لرزش شیشه‌ها مرا از خواب بیرون کشید. صبحی سیاه، مثل پرده‌ای نیمه‌سوخته بر شهر افتاده بود. ۲۳ خرداد، کمی پس از سه بامداد، اخبار یک جنگ، مثل دسته‌ای کلاغ اما این بار در سکوت، یکی پس از دیگری در کوچه‌ها پخش می‌شدند. این آغاز ماجرا بود. اما برای من، برای من، دو روز بعد، یعنی ۲۵ خرداد، در خیابان فلسطین تهران، چیزی تازه، سنگین و بی‌صدا اتفاق افتاد. پشت موتور یکی از همکارانم بودم، در خیابان‌ها می‌چرخیدیم، انگار دنبال انعکاس صداها می‌گشتیم؛ برای ثبت تصاویر؛ اما وقتی چیزی دستمان را نگرفت، مسیر را به سمت خبرگزاری تغییر دادیم. از خیابان ولیعصر پایین می‌رفتیم که صدایی مهیب، همه جا را در بر گرفت. میخواهم راستش را بگویم: موجودی نامرئی؛ موجودی که فقط تو میدانی که هست روی شانه‌هایم نشست؛ هرم نفس‌هایش را روی گردن و گونه‌هایم حس می‌کردم؛ دهانم خشک شده بود…ترس بود... بگذارید صادقانه‌تر بگویم: بعد از جداشدن از همکارم، میدان فلسطین را به سمت پایین کج کردم...! من از صداها دور می‌شدم، من می‌گریختم؟... و در آن مسیر، هرچه از محل حادثه دورتر می‌شدم، بیشتر حس می‌کردم از خودم جدا شده‌ام. ذهنم پر از آشوبی بود که جایی برای هیچ چیز دیگری نمی‌گذاشت؛ انگار کسی ناگهان یادش برود که کیست، کسی یا چیزی، من را از من ربوده بود؛ حس بی‌زمان بودن و نشناختگی، تا رسیدن به محل کار همراهم ماند. ۷۹ روز گذشته است؛ روزهایی که در بیشتر لحظه‌هایش، خواستم چیزی از آنچه گذشت بنویسم، اما شرم نمی‌گذاشت. تلاش کردم با دوستی درباره احساسم صحبت کنم و کمی آرام شوم، اما چندان نپایید؛ روز بعد دوباره همان ابر سیاه و سنگین، بالای سرم ظاهر شد. این عکس‌ها هم، عکسهایی که در میانه آشوب بیرون و درون گرفتم هرگز آرامم نکردند. در همه‌شان ردّی از ترس می‌بینم؛ ترس از دست دادن، ترس از دست رفتن؛ خام و بی‌جانند. مثل بازتاب لحظه‌ای که آن موجود نامرئی روی شانه‌هایم نشست.

در امتداد ساحل قدم می‌زدم؛ از کنار چند نفر عبور کردم که در حال پهن کردن زیرانداز روی شن‌ها بودند. همه چیز ساده و آرام به نظر می‌رسید، مثل آغاز یک پیک‌نیک خانوادگی. اما بادی که از دریا می‌وزید، با خود حس عجیبی از تنش می‌آورد؛ گویی زیر این سکوت ظاهری، سایه‌ای سنگین و پراضطراب ذهن‌ها را پر کرده بود، و آرامش ساحل بی‌خبر از طوفانی بود که خیلی دورتر در جریان بود.
عکاس: علیرضا معصومی
شهریور ۱۴۰۴
در امتداد ساحل قدم می‌زدم؛ از کنار چند نفر عبور کردم که در حال پهن کردن زیرانداز روی شن‌ها بودند. همه چیز ساده و آرام به نظر می‌رسید، مثل آغاز یک پیک‌نیک خانوادگی. اما بادی که از دریا می‌وزید، با خود حس عجیبی از تنش می‌آورد؛ گویی زیر این سکوت ظاهری، سایه‌ای سنگین و پراضطراب ذهن‌ها را پر کرده بود، و آرامش ساحل بی‌خبر از طوفانی بود که خیلی دورتر در جریان بود. عکاس: علیرضا معصومی شهریور ۱۴۰۴
شاید من هم برای یک پیک‌نیک خانوادگی راهی شده بودم! جاده‌ها آن روز پر از ازدحام و ترافیک بودند. مسیری که معمولاً در دو یا سه ساعت طی می‌شد، این بار تقریباً ده ساعت طول کشید تا به ساحل رسیدم.
عکاس: علیرضا معصومی
شهریور ۱۴۰۴
شاید من هم برای یک پیک‌نیک خانوادگی راهی شده بودم! جاده‌ها آن روز پر از ازدحام و ترافیک بودند. مسیری که معمولاً در دو یا سه ساعت طی می‌شد، این بار تقریباً ده ساعت طول کشید تا به ساحل رسیدم. عکاس: علیرضا معصومی شهریور ۱۴۰۴
سه‌شنبه، ۲۷ خرداد، ساعت ۴:۴۹ صبح، جاده چالوس در مه. من هوای مه‌آلود را دوست دارم. در آن فضا همه چیز مثل رازی است که فقط می‌خواهی تماشایش کنی، بدون آنکه کنجکاو شوی. اما صبحی که به ابتدای جاده چالوس رسیدیم، این حس برایم سنگین شد؛ مثل همان احساسی که در مسیر برگشت از میدان فلسطین به دفتر داشتم. شاید حالا آن راز در مه برای من برملا شده بود.
عکاس: علیرضا معصومی
شهریور ۱۴۰۴
سه‌شنبه، ۲۷ خرداد، ساعت ۴:۴۹ صبح، جاده چالوس در مه. من هوای مه‌آلود را دوست دارم. در آن فضا همه چیز مثل رازی است که فقط می‌خواهی تماشایش کنی، بدون آنکه کنجکاو شوی. اما صبحی که به ابتدای جاده چالوس رسیدیم، این حس برایم سنگین شد؛ مثل همان احساسی که در مسیر برگشت از میدان فلسطین به دفتر داشتم. شاید حالا آن راز در مه برای من برملا شده بود. عکاس: علیرضا معصومی شهریور ۱۴۰۴
مامان اشی نگران بود(مادر همسرم)، من هم نگران بودم. او و نوه‌اش، رها، در کنار ساحل قدم می‌زدند. من هم پشت سرشان همراه بودم. رها به او می‌گفت: «وقتی برگشتیم، باید تمام عروسک‌هایم را بشوییم.» آن‌ها عادت داشتند هفته‌ای یک‌بار، وقتی که رها آخر هفته‌ها به خانه او می‌آمد، تمام عروسک‌ها را بشویند. اما حالا چند روز از آخر هفته گذشته بود و وقتی برای شستن آن‌ها پیدا نکرده بودند.
عکاس: علیرضا معصومی
شهریور ۱۴۰۴
مامان اشی نگران بود(مادر همسرم)، من هم نگران بودم. او و نوه‌اش، رها، در کنار ساحل قدم می‌زدند. من هم پشت سرشان همراه بودم. رها به او می‌گفت: «وقتی برگشتیم، باید تمام عروسک‌هایم را بشوییم.» آن‌ها عادت داشتند هفته‌ای یک‌بار، وقتی که رها آخر هفته‌ها به خانه او می‌آمد، تمام عروسک‌ها را بشویند. اما حالا چند روز از آخر هفته گذشته بود و وقتی برای شستن آن‌ها پیدا نکرده بودند. عکاس: علیرضا معصومی شهریور ۱۴۰۴
چهارشنبه، ۲۸ خرداد، ساعت ۱۱:۱۲ پیش از ظهر. مامان اشی، مادر همسرم، با چهره‌ای نگران به آسمان نگاه می‌کرد. یکی از سرگرمی‌های او قبل از جنگ، نشستن جلوی تلویزیون و تماشای سریال‌های مورد علاقه‌اش بود. اما در آن روزها ما بیشتر اخبار را دنبال می‌کردیم و دیگر فرصتی برای سریال‌های او نبود.
عکاس: علیرضا معصومی
شهریور ۱۴۰۴
چهارشنبه، ۲۸ خرداد، ساعت ۱۱:۱۲ پیش از ظهر. مامان اشی، مادر همسرم، با چهره‌ای نگران به آسمان نگاه می‌کرد. یکی از سرگرمی‌های او قبل از جنگ، نشستن جلوی تلویزیون و تماشای سریال‌های مورد علاقه‌اش بود. اما در آن روزها ما بیشتر اخبار را دنبال می‌کردیم و دیگر فرصتی برای سریال‌های او نبود. عکاس: علیرضا معصومی شهریور ۱۴۰۴
من هم کاری را نیمه‌تمام رها کرده بودم! آخرین تصویری که به یاد دارم، میز کارم بود و در جایی دیگر، ابری سیاه در آسمان تهران. این تمام چیزی است که ثبت کردم.
عکاس: علیرضا معصومی
شهریور ۱۴۰۴
من هم کاری را نیمه‌تمام رها کرده بودم! آخرین تصویری که به یاد دارم، میز کارم بود و در جایی دیگر، ابری سیاه در آسمان تهران. این تمام چیزی است که ثبت کردم. عکاس: علیرضا معصومی شهریور ۱۴۰۴
من هم کاری را نیمه‌تمام رها کرده بودم! آخرین تصویری که به یاد دارم، میز کارم بود و در جایی دیگر، ابری سیاه در آسمان تهران. این تمام چیزی است که ثبت کردم.
عکاس: علیرضا معصومی
شهریور ۱۴۰۴
من هم کاری را نیمه‌تمام رها کرده بودم! آخرین تصویری که به یاد دارم، میز کارم بود و در جایی دیگر، ابری سیاه در آسمان تهران. این تمام چیزی است که ثبت کردم. عکاس: علیرضا معصومی شهریور ۱۴۰۴
در روزهای نخست، وقتی هوا تاریک می‌شد، ماجرا برایمان آغاز می‌شد: صداهای مهیب و ممتد که شب را پر می‌کردند.
عکاس: علیرضا معصومی
شهریور ۱۴۰۴
در روزهای نخست، وقتی هوا تاریک می‌شد، ماجرا برایمان آغاز می‌شد: صداهای مهیب و ممتد که شب را پر می‌کردند. عکاس: علیرضا معصومی شهریور ۱۴۰۴
ما در دل شب به آسمان چشم دوخته بودیم تا ببینیم نورهای قرمز از کدام سمت سر برمی‌آورند.
عکاس: علیرضا معصومی
شهریور ۱۴۰۴
ما در دل شب به آسمان چشم دوخته بودیم تا ببینیم نورهای قرمز از کدام سمت سر برمی‌آورند. عکاس: علیرضا معصومی شهریور ۱۴۰۴
در یکی از این شب‌ها، عکسی از خودم دارم که در خانه دوستی گرفته شده است؛ درست بیست دقیقه پیش از انفجاری سهمگین در یک کیلومتری خانه او. به دلیل خستگی زیاد، آن موقع متوجه نشدم و همچنان در خواب بودم. بعداً دوستم گفت که دو بار تلاش کرده بود مرا بیدار کند، اما فایده نداشت تا اینکه محکم به من ضربه زد.
عکاس: علیرضا معصومی
شهریور ۱۴۰۴
در یکی از این شب‌ها، عکسی از خودم دارم که در خانه دوستی گرفته شده است؛ درست بیست دقیقه پیش از انفجاری سهمگین در یک کیلومتری خانه او. به دلیل خستگی زیاد، آن موقع متوجه نشدم و همچنان در خواب بودم. بعداً دوستم گفت که دو بار تلاش کرده بود مرا بیدار کند، اما فایده نداشت تا اینکه محکم به من ضربه زد. عکاس: علیرضا معصومی شهریور ۱۴۰۴
در روزهایی که نمی‌دانستم پایان ماجرا به کجا ختم می‌شود، به گوشه‌ای آرام در دل کوه، بالای تهران فکر می‌کردم. دربند. نمی‌دانستم کی دوباره آنجا خواهیم بود و منتظر حسین‌آقا، صاحب کافه، می‌نشستیم تا برایمان صبحانه بیاورد. این خاطره در آن لحظات برایم آرامش بخش بود.
عکاس: علیرضا معصومی
شهریور ۱۴۰۴
در روزهایی که نمی‌دانستم پایان ماجرا به کجا ختم می‌شود، به گوشه‌ای آرام در دل کوه، بالای تهران فکر می‌کردم. دربند. نمی‌دانستم کی دوباره آنجا خواهیم بود و منتظر حسین‌آقا، صاحب کافه، می‌نشستیم تا برایمان صبحانه بیاورد. این خاطره در آن لحظات برایم آرامش بخش بود. عکاس: علیرضا معصومی شهریور ۱۴۰۴
این روزها از ذهنم پاک نمی‌شوند و هر بار که سعی می‌کنم به آن‌ها فکر نکنم، باز به سراغم می‌آیند. حتی اگر آن‌ها را در سطل زباله انداخته بودم، دوباره به سراغشان می‌رفتم و با وسواس بیشتری نگاهشان می‌کردم. لحظاتی در برخی روزهای پس از این دوازده روز، برایم مثل برزخی بی‌انتهاست که نه پایان دارد و نه آرامش.
عکاس: علیرضا معصومی
شهریور ۱۴۰۴
این روزها از ذهنم پاک نمی‌شوند و هر بار که سعی می‌کنم به آن‌ها فکر نکنم، باز به سراغم می‌آیند. حتی اگر آن‌ها را در سطل زباله انداخته بودم، دوباره به سراغشان می‌رفتم و با وسواس بیشتری نگاهشان می‌کردم. لحظاتی در برخی روزهای پس از این دوازده روز، برایم مثل برزخی بی‌انتهاست که نه پایان دارد و نه آرامش. عکاس: علیرضا معصومی شهریور ۱۴۰۴

نظر شما

سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.

⇩