آخرین خبرعکس ماهواره‌ای حیرت‌انگیز از رشته‌کوه هیمالیا
0بازدید

سرانجام تلخ عشق پوشالی

مرجان به زندگي مان دلبستگي نداشت و مدام سرکوفت مي زد. من هم که حس مي کردم شخصيتم خرد شده است مرتکب اشتباه ديگري شدم و با دختري جوان به طور پنهاني ارتباط برقرار کردم. همسرم با اطلاع از اين رابطه عاطفي تصميم گرفت تلافي کند و او هم با جواني رابطه برقرار کرد.

خراسان: با چشم بسته به هم دل باختيم و با چشماني گريان و دلي اندوهناک و پشيمان براي هميشه از هم جدا شديم. البته ما چند سالي بود که اگرچه در يک خانه زندگي مي کرديم اما از هم دور افتاده بوديم و سوسوي نگاهي که گاهي از سوي نفرت و بدبيني جريان مي يافت با مرگ او کور شد.

۴ سال قبل به طور اتفاقي با مرجان آشنا شدم و از همان نگاه اول احساس کردم خيلي دوستش دارم. ما مدتي با هم رابطه داشتيم و من به خواستگاري اش رفتم، اما خانواده هايمان با اين ازدواج به شدت مخالفت کردند.

مرد جوان قطرات اشک را از روي گونه هايش پاک کرد و با صدايي لرزان افزود: من و دختر مورد علاقه ام در مقابل صلاح و مصلحت خانواده، سر لج بازي و ناسازگاري گذاشتيم و حتي مرجان خانواده اش را تهديد کرد که اگر به خواسته اش تن ندهند دست به خودکشي خواهد زد.به اين ترتيب بود که او توانست پدر و مادرش را راضي کند و من نيز که فکر مي کردم برنده بازي احساسات جواني هستم با اشک و گريه از والدينم خواستم دوباره به خواستگاري بروند و ما با سماجت و پافشاري سر سفره عقد نشستيم و به خواسته دلمان رسيديم.

اما گنجشکي که با رنگ و لعاب حرف هاي هيجاني به جاي قناري به همديگر قالب کرده بوديم، خيلي زود رنگ باخت و در کمتر از دو سال آن چنان از هم سرد شده بوديم که حتي حوصله حرف زدن هم نداشتيم. تازه مي فهميديم واقعيت هاي زندگي چيزهاي ديگري هستند و چرا خانواده هايمان با اين ازدواج مخالف بودند. افسوس که کار از کار گذشته بود و راهي جز سوختن و ساختن در پيش رو نداشتيم.

مرد جوان در دايره اجتماعي کلانتري شهيد نواب صفوي مشهد افزود: مرجان به زندگي مان دلبستگي نداشت و مدام سرکوفت مي زد. من هم که حس مي کردم شخصيتم خرد شده است مرتکب اشتباه ديگري شدم و با دختري جوان به طور پنهاني ارتباط برقرار کردم. همسرم با اطلاع از اين رابطه عاطفي تصميم گرفت تلافي کند و او هم با جواني رابطه برقرار کرد.

وقتي متوجه شدم مرجان با آن جوان غريبه سر و سري دارد صادقانه صدايش زدم و گفتم: ما همان عاشق و معشوقي بوديم که براي يک لحظه ديدار گريه مي کرديم. حالا چرا کارمان به اين جا کشيده شده است؟ بيا قول مردانه بدهيم که از راه خطا و گناه برگرديم و به يکديگر وفادار بمانيم.

همسرم به ظاهر حرفم را تاييد کرد و قرار شد مراقب رفتار و حرکات مان باشيم، اما دو هفته بعد از اين ماجرا با چشمان خودم ديدم با همان جوان سوار موتورسيکلت شده است و توي خيابان دور مي زند.با اين وضعيت کارمان به کلانتري کشيده شد و مرجان در همين اتاق تعهد داد که ديگر با جوان ناشناس و نامحرم هيچ ارتباطي نداشته باشد.او که مي ترسيد با بدنامي طلاقش بدهم، خودش را  آرام و سر به راه نشان مي داد و حتي اين اواخر هر وقت از سر کار به خانه برمي گشتم با جمله اي عاشقانه به استقبالم مي آمد.خيالم راحت شده بود و تصميم داشتم خودم را هم واقعا اصلاح کنم، اما امروز سر کار بودم که ناگهان تلفنم زنگ خورد و از حادثه اي ناگوار و تلخ خبردار شدم.

متاسفانه مرجان و آن جوان غريبه سوار بر موتورسيکلت در يکي از خيابان هاي شلوغ شهر تصادف کرده اند و به علت شدت صدمات وارده، هر دو جان خود را از دست داده اند.

در اين لحظه بغض دلتنگي هاي مرد جوان شکست و او با هق هق گريه گفت: حکايت تلخ زندگي من و مرجان براي خيلي از جوان هايي که امروز صدف احساس و مرواريد شخصيت خود را در کوچه و خيابان گم مي کنند و دل به يک مشت حرف هيجاني و قول و قرارهاي بچگانه مي سپارند، درس عبرتي است تا منطقي و عقلاني فکر کنند و با خانواده خود لج بازي نکنند.

تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

Googleافزودن تابناک به منابع ترجیحی گوگل

اشتراک گذاری

گزارش خطای خبر

اگر اشتباهی در این خبر دیدید، به تحریریه اطلاع دهید.

نظر شما

سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.