حکایت من و دختر بزرگم
روزنامه دیواری
دیروز در گیر و دار خانه تکانی، منگوله خانم با لبخند و " پودر ماشین لباس شویی" به دست ظاهر شد. از جا جسته، پودر را گرفتم و به سمت جایی رفتم که پودر در آن مخفی شود و دست دخترکم به آن نرسد. گریه کنان دنبالم آمد؛ گریه می کرد و پودر را می خواست. من هم صبورانه توضیح می دادم که پودر برای بچه ها چیز جالبی نیست، به دست شان می مالد، به چشم شان می زنند، چشم شان اشک خواهد آمد و هی عین نوار این ها را تکرار می کردم …
بالاخره درست در لحظه ای که داشتم پودر را در مخفیگاهش می چپاندم با چشم های اشکی در چشم هایم نگاه کرد و با هق هق گفت : "نمی بینی بزرگ شدم ؟ می خوام کمک کنم … "
مانده ام چه حقایق دیگری هست که هنوز از دیدن شان عاجزم …
وبلاگ روزنامه دیورای
بالاخره درست در لحظه ای که داشتم پودر را در مخفیگاهش می چپاندم با چشم های اشکی در چشم هایم نگاه کرد و با هق هق گفت : "نمی بینی بزرگ شدم ؟ می خوام کمک کنم … "
مانده ام چه حقایق دیگری هست که هنوز از دیدن شان عاجزم …
وبلاگ روزنامه دیورای
تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.