خیابانخوابی همراهان بیماران در تابستان داغ
شبها نمیشود یک دقیقه پلک روی هم بذاریم. یا صدای بوق ماشینها و آژیر آمبولانس میاد یا سوسک و مارمولک از سر و صورتمون بالا میره. خیلی سخته خانم، خیلی!
شاید نگهبان بیمارستان که جلوی در ایستاده، بداند دنبال خانوادههای همراه هستم. اما به پرسیدن نمیرسد. ضلع جنوبی بیمارستان امام خمینی(ره)، درست پشت نردههای سبز نشستهاند. بیخبر که باشی فکرت به پیکنیک و سیزدهبدر میرود؛ تا چشم کار میکند زیراندازهای رنگی میبینی و اتومبیلهای پارک شده با درهای نیمهباز. چند پتوی نازک و فلاسک و ظرفهای پلاستیکی رنگ وارنگ و نان و پنیر و هندوانه و خیار.
میپرسم این همه مدت اینجا ماندن، سخت نیست؟ مکث میکند. دلش راضی به گفتن نیست. سری تکان میدهد: «چی بگم مادر؟ میشود سخت نباشد، اگر خودت دو ساعت، به خدا قسم فقط دو ساعت، روی این زیلو دوام بیاری...» لحنش بغض دارد. زیر لب زمزمه میکند. خانم جوانی که کنارش نشسته به زبان لری چیزی میگوید. مادرش را دلداری میدهد: «شبها نمیشود یک دقیقه پلک روی هم بذاریم. یا صدای بوق ماشینها و آژیر آمبولانس میاد یا سوسک و مارمولک از سر و صورتمون بالا میره. خیلی سخته خانم، خیلی!»
تقریباً زیراندازها در یک قدمی هم پهن شدهاند. برای صحبت با خانواده بعدی نیازی به راه رفتن هم نیست. زن و مرد جوانی کنار همین خانواده نشستهاند. از دامغان آمدهاند. دختربچه 4 سالهشان مشکل قلبی دارد. پدر بچه میگوید: «تقریباً یک هفتهای هست که اینجا میخوابیم. البته یه جایی هست چند تا خیابون بالاتر که اتاق هم میدهند اما به یک نفرمان. نمیشود که یکی توی اتاق بخوابد یکی توی خیابون. برای همین ما کلاً اتاق نگرفتیم. اتاق گرفتن به این راحتیها هم نیست. چاره چیه! باید سر کنیم دیگه. باز وضع ما بهتر است. اون سمند سفید رو میبینید؟ الان دو ماهه کنار همین خیابون موندن. به خاطر بچهشون. باز خدا رو شکر.»
زن با ناله میگوید: «خانم ببخشید اینها را برای چی میپرسید؟ کمکی هم میشود به این بچهها؟» خودم هم نمیدانم کمکی میشود یا نه؟ اصلاً باید سراغ کجا رفت؟ این طرف میلهها به وزارت بهداشت مربوط نمیشود و آن طرف به شهرداری. شهرداری برای همین چند متر گوشه پیادهرو هم برنامههای بلندمدت توسعه شهری دارد. آنقدر که اجازه چادر زدن هم نمیدهد: «چادرها را جمع میکنند. حتی چند بار درگیر شدیم. تازگیها خود مسئولان بیمارستانها هم اخطار میدهند. میگویند شهرداری ممنوع کرده. قانون است دیگر!»
پیدا کردن همراهان بیهمراه آنقدرها سخت نیست. وضع آنهایی که بیمارشان در بیمارستانهای خصوصی بستری است، فرق میکند اما آنهایی که از شهرستان آمدهاند و بیمارشان در یکی از بیمارستانهای دولتی خوابیده، اغلب چارهای ندارند جز چادر زدن و پهن کردن زیرانداز در پیادهروهای دور و بر.
زن جوانی گوشه پیادهرو مقابل بیمارستان حضرت علیاصغر (ع) نشسته. اهل یکی از روستاهای ساری است: «15 روزه اینجام. به خاطر پسرم. 40روزه که به دنیا آمده. حنجرهاش مشکل داره. همان روز که فهمیدیم از بیمارستان ساری با اتوبوس آمدیم تهران. معلوم هم نیست تا کی باید بمونیم. جواب درست نمیدهند. هر دفعه یک چیزی میگن. نمیگذارن برم پیش بچه. باید آنقدر التماس کنم تا یک دقیقه برم تو.» باورش برایم سخت است که این مادر 25 ساله 40 روز پیش زایمان کرده باشد و از دو هفته پیش تا حالا هم توی پیادهرو خوابیده باشد.
با این بچهها اینجا بدون امکانات چطور سر میکنید؟ چی میخورید؟ کجا حمام میکنید؟ میگوید: «چه کار میکردم؟ کی اینها رو نگه میداشت. هیچ کسیرو ندارم. مگه یه روز دو روزه؟ این شد که آوردیمشان. هیچی...چی بخوریم؟ چی داریم که بخوریم؟ نه گازی نه یخچالی نه ظرفی. با نان و پنیر سر میکنیم. یک وقتهایی هم نان خالی. همین جا هم میخوابیم. فقط یک وقتهایی که آفتاب داغتره بعضیها اجازه میدن بچهها توی ماشینشان بخوابند. فقط چند ساعت. همین است. ای خانوم جای خواب نداریم از حمام میپرسی؟»
کمی جلوتر هم درهای یک اتومبیل پیکان نیمه باز است؛ داخل ماشین، درست مثل یک اتاق- آشپزخانه آراسته شده؛ حوله، صابون و شامپو، چند تا قابلمه کوچک، پتو و بالش و هر چیزی که برای یک زندگی چند روزه کفایت کند.
پسر بچهای حدوداً سه چهار ساله کنار ماشین بازی میکند. بلوز و شلوار نخی نسبتاً کهنهای به تن دارد. صورت گرد و سفیدش انگار چند روزی هست که زیر آفتاب تهران سوخته و سیاه شده. چشمهای میشی و موهای طلاییاش هنوز تهماندهای از سرزندگی دارد. سراغ مادر و پدرش را میگیرم. جوابم را نمیدهد. میرود دنبال بازی. پدرش از آن طرف خیابان سر میرسد. نیازی به سؤال کردن نیست. چهره مرد، برای خودش داستانی است. تقریباً تمام صورتش در آتشی که نمیدانم کجا و کی بوده از بین رفته. پوست سوخته و گوشت اضافه روی گونهها خودنمایی میکند. یکی از چشمها و تمام دستهایش جوش خورده. هر چه هست میدانم قید صورتش را زده و حالا برای چیز دیگری اینجاست.
مرد با دست به پسربچه اشاره میکند. اسمش علیاصغر است: «منتظر جواب آزمایشیم. دکترها میگن توی پای چپش تومور دارد. چند وقت بود پاهاش ورم میکرد. الان 12 روزه آمدهایم. هنوز تکلیفمان معلوم نیست. نمیدانیم عمل میکنند یا نه. تا حالا سه بار آمدهایم تهران. یک بار 15 روز، یک بار هم 4 روز، الان هم که... مادر و بچه یک شبهایی توی بخش میمانند. من و اون یکی بچهام هم همین جا میخوابیم. توی ماشین. در تهران هیچ کسی را نداریم. از هفته پیش دو میلیون خرج کردهایم. بدون بیمه و هیچ چیزی.»
زن میانسالی، گوشه محوطه بیمارستان کودکان مفید نشسته. زیراندازش یک تکه مقوا. به چهره شکستهاش نمیخورد فقط یک دختر 9ساله داشته باشد. دختری در یک قدمی از دست دادن کلیههایش. با لهجه غلیظ کردی دست و پا شکسته فارسی حرف میزند: «سنندجی هستیم. الان یک ماهه دارم میرم و میام. میگویند عفونت کلیه است. شاید از دست بده. دو بار هم عمل کردیم خوب نشد. گفتند باید آمپول بزنه. دانهای 3 میلیون و 270 هزار تومان. آن موقع پول دستم نبود. بعد پول جور کردیم یک دانه گرفتیم. قراره فردا بزنند. نوزدهم همین ماه قرار بود عمل کنند گفتند، خونش مشکل داره، شاید توی اتاق عمل بند نیاد و خطرناک باشه. عمل نکردند. گفتند همان آمپول را میزنیم تا ببینیم چه میشود. شاید خوب شد. شاید نشد.»
- برادر شوهرم هست. سمت میدان آرژانتین سرایداره. یک اتاق سرایداری دارند. گاهی شبها اونجا میخوابیم.
انگار سالهاست دنبال کسی برای حرف زدن میگشته. کسی که دکتر یا پرستار نیست. بوی بتادین و ضدعفونیکننده نمیدهد. کسی که حوصله شنیدن دارد. سرش را به نردهها تکیه میدهد و به پهنای صورت اشک میریزد. صدای هق هقاش بلند میشود: «با شوهرم پریشب دعوا کردیم. کتکم زد. اتاق داداشاش بودیم، ساکمو پرت کرد بیرون. گفت که دیگه دنبال کارهای بیمارستان نمیاد. 40 روز کمپ بستریاش کردم دوباره برگشت سراغ مواد. همه دار و ندارمان را فروخت. آنقدر نداشتم که برای این بچه یک آبمیوه بخرم تا زودتر خوب بشه.»
هنوز صدایش را از پشت سرم میشنوم: «نگران بچه نیستم. باز هم خدا را شکر. خیلیها اینجا هستند که دکتر جوابشان کرده. بعد از اینجا تازه زندگی روی سرم آوار میشه. کجا برم؟ کجا را دارم که برم؟»
کنار بیمارستان، رانندههای تاکسی فریاد میزنند تجریش، حکیم، نمایشگاه، رسالت، سیدخندان. دلم از بزرگی تهران میگیرد. از این پایتخت میلیونی بیدر و پیکر. تهران هنوز هم برای خیلیها یعنی درد. تهران برای خیلیها خاطره برج میلاد و چیتگر و دلفین شو نیست. خاطره پیادهرو سخت و سرد شبها و داغی کشنده روزهای کشدار بیمارستان است. همانها که دعای هر روزشان مرخص شدن بیمار و رفتن از این شهر است؛ برای همیشه.
تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
یعنی واقعاً چقدر سخت است مدیریت کردن این کار؟ چقدر پول لازم است؟ آیا اصلاً کسی (مقام مسئولی) این چیزهای کوچک! را میبیند؟ آیا کسی دغدغهای در خصوص این خانوادهها و کودکانش دارد؟ این مسأله که چیزی نیست، مسائل مهمتر داریم!!!
شاید باید دست به دامان مردم و یا فرد خیری شویم که: "آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!" کار خیر فقط روزه و نماز و ساختن مدرسه نیست، میشود کارهای دیگر هم کرد. میشود موسسه خیریه مشابه موسسه محک که فقط برای کودکان سرطانی است، برای این افراد که اینگونه اسیر دست تقدیر شدهاند، ساخت.
بیایید همت کنیم و بخواهیم که در این راه هیچ کودکی تنها نماند.
متاسفانه تمام امکانات درمانی کشور رو در تهران جمع کردند و شهرهای دیگه انگار حقی ندارند
در آلمان مرکز تخصصی مغز در برلین که پایتخت است نبود و در شهری دیگر بور اما در ایران این مرکز هم در تهران ساخته شد
بهترین امکامات درمانی آموزشی اقتصادی تفریحی علمی همه و همه در تهران متاسفم
یاد بد بختی هایی که تو تهران کشیدم افتادم... وقتی با مدرک دکتری در اتاقهای رو می زدم که جواب هم نمی دادند... وقتی که هر دری که می زدم یکی بود که بگه برای چی می خوای برگردی ما همه خودمون می خوایم فرار کنیم... اومده بودم که اگر کسی رو در این شرایط ببینم کمک کنم ولی یادم هست که کرایه تاکسی برایم گران بود... مرسی داشت یادم می رفت...
الهم اشفع کل مریض. الهم اشفع کل مریض. الهم اشفع کل مریض. یا من اسمه دواء و ذکره شفاء . یا من اسمه دواء و ذکره شفاء . یا من اسمه دواء و ذکره شفاء.
روبروی بیمارستان سعدی و در خیابان زند شیراز نیز چنین وضعیتی هست.
"همانها که دعای هر روزشان مرخص شدن بیمار و رفتن از این شهر است؛ برای همیشه" با خوندن این جمله اشکام جاری شدن. یاد زمانی افتادم که بچه یکساله خودم چند روز بیمارستان بستری بود تازه من شرایط این بنده خدا ها رو نداشتم تو شهر خودمون بودیم مشهد. ولی روزهای بیمارستان شب نمیشه شبهاشم روز واقعا کشداره- فقط دلم میخواست از بیمارستان بریم فقط همین. خدا همه مریضها مخصوصا اونایی که دارن این شرایط سختو تحمل میکنند هرچه سریعتر شفا بده. الهی آمین
"همانها که دعای هر روزشان مرخص شدن بیمار و رفتن از این شهر است؛ برای همیشه" با خوندن این جمله اشکام جاری شدن. یاد زمانی افتادم که بچه یکساله خودم چند روز بیمارستان بستری بود تازه من شرایط این بنده خدا ها رو نداشتم تو شهر خودمون بودیم مشهد. ولی روزهای بیمارستان شب نمیشه شبهاشم روز واقعا کشداره- فقط دلم میخواست از بیمارستان بریم فقط همین. خدا همه مریضها مخصوصا اونایی که دارن این شرایط سختو تحمل میکنند هرچه سریعتر شفا بده. الهی آمین
همه گرفتاری مریض و همراه از سهو قلمه مرتضویه
خدایا این گزارش دیگه چی بود؟ کاش همش دروغ باشه! اما خودت میدونی که نیس! کاش آخرش نوشته بود "دروغ 13"! اما بجاش نوشته "مکمل اخبار فیشهای نجومی"!
مناسب است از مدارس نزدیک به بیمارستانها برای اسکان افراد فاقد مکنت استفاده شود
مناسب است از مدارس نزدیک به بیمارستانها برای اسکان افراد فاقد مکنت استفاده شود
اگر کسی حقوق نجومی نگیره و ...یک چیزی هم تهش اضافه میاد که بشه یک سرپناه درست کرد داد به همراه بیمار
امیدوارم منتشر کنی
اللهم اشف کل مرضانا به حق محمد و ال محمد و صلی اللهم علی محمد وال محمد
مرگ برامریکا!!
حالا وزیر دکترها میگه که اگر تعرفه ها 5 برابر بشه این مشکل هم حل میشه !
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.