در داوری درست در اینگونه موارد، روند و رویه صحیح از بالا به پایین است. یعنی باید اول دید فرد یا افراد برجسته در چه دامانها وآغوشها و تحت تاثیر تربیت چه کس و یا کسانی واقع شده و برجسته شدهاند؛ همان که گاه گفته میشود در پس هر مرد موفق همیشه یک زن موفق دیده میشود.
این نوع نگرش را قرآن هم به ما میآموزد و عیسی(ع) را مکرر پسر مریم مینامد و یا وقتی جامعه پیرامونی حضرت مریم در شهر ناصره از او درباره تولد فرزندش مسیح بدون آن که شویی برگزیده باشد با تعجب میپرسند: «یا اخت هارون ما کان ابوک امرء سوء وما کانت امک بغیا» ( سوره مریم /آیه 28) خواهر هارون، پدر و مادر تو بد و بدکاره نبودند (که تو بدون شوهر فرزند زاییده ای!) او را ـ به تصور نادرست خود در مورد بدکاریاش ـ به پدر و مادری پاکدامن تذکار میدهند.
غالبا ما در این زمینه درست نمیاندیشیم. مثلا این همه از علی (ع) میگوییم اما مادر با عظمتش حضرت فاطمه دختر اسد که از شدت عظمت و منزلتش دیوار کعبه به احترام ورودش به داخل آن، ترک برداشت و دامنی علی پرور دارد در بین ما ناشناخته است.
بقیه مادران ائمه نیز همینگونه ناشناختهاند.
چه کسی از ما شیعیان میداند حضرت نرجس این بانوی پاک مسیحی شیعه شده، که از ا و مهدی موعود و منجی امم متولد شده است در عبادت چنان بود که غالب روزها را به روزه بود و شبها را تا اذان صبح سر به سجده عبودیت میگذاشت؟
مشکل بیشتر ما آدمها، باورها و گیرکردنهای ما در این معیارها و قید وبندهای ساخته خودمان است.
وقتی نمیتوانیم خودمان را بالا بکشیم وسطح معرفتی خود را در درک حقائق موجود مرتفع کنیم حقیقت را پایین میآوریم وآن را مطابق ذوق وسلیقه خود زمینی میکنیم و غافل از آن هستیم که این حقیقت پایین آمده و زمینی شده دیگر حقیقت نیست!
جمعهای که گذشت بیستمین سالگرد درگذشت سیده بتول جزائری مادرِ برادر و دوست شهیدم، شهید جاوید سیدحسین علم الهدی بود. شهیدی که نام و یاد نورانی او با حماسه بر و بچههای شهید هویزه پیوندی ناگسستنی خورده است.
سیدکاظم، برادرکمی بزرگتر حسین به این مناسبت مراسم دعای ندبهای را در منزلش گذاشته بود که اگر حاج محمود دهشور دبروز خبرم نمیکرد این یادداشت که دراواسط مراسم به ذهنم رسید که آن را برای ادای دین به این مادر وپسر وآن خاندان مبارک که همیشه وهمیشه سند زرین افتخار ما خوزستانیها وبلکه ایرانی هابوده وهستند، بنویسم پدید نمیآمد.
سیدحمید برادر کوچکتر سید حسین، همین امروز درباره سوابق انقلابی مادرش به من میگفت: در قضیه دستگیری و زندانی کردن امام توسط رژیم شاه در سال 1342، که این حکومت ستمگر در اندیشه اعدام امام بود مادرمان به تلگرافخانه اهواز رفت و در تلگراف تند و شدیداللحنی به شاه نوشت: تو باید این نکته را بدانی که آیتالله حاج آقا روح الله خمینی مرجع تقلید ما شیعیان است و تو هرگز نمیتوانی ایشان را که یک مرجع است بکشی.
جالب اینکه وقتی کسی حاضرنشده بود از ترس ساواک، این تلگراف رابه تلگرافخانه ببرد خود او در نهایت شجاعت این کار را کرده و با قاطعیت از مسئول تلگرافخانه خواسته بود فورا تلگرافش را به شاه بزند.
هرچند شنیدن این خبر ممکن است الآن برای خیلیها راحت و ساده و آسان باشد، ولی کسانی که آن دوران سخت و سیاه استبداد را درک کردهاند به خوبی میدانند که زدن این تلگراف مساوی با نابودی قطعی یا لا اقل زندانی شدن طولانی مدت صاحب آن بود. کاری که بسیاری از علمای مبارز و غیر مبارز به دلیل خوی سبعیتی که درشاه ودستگاه امنیتی جهنمی آن سراغ داشتند تصور انجام آن را حتی در مخیله خود هم نمیگنجاندند.
حال با این اندک شناخت از منزلت این مادر، آیا نباید با همین سطح عظمت با سیدحسین فرزند شهید او که تنها 23 بهار در زندگی خود دید و در عوض زندگی ما ایرانیها رابا نثار خون خویش تا همیشه بهاری کرد روبهرو شد؟
حسین، همان دانشجوی رشته تاریخ سال 1356 دانشگاه مشهد که انسان با دیدن عکس دوران نوجوانی او در هیبت یک زندانی 14 ساله رژیم شاه که با جمع گروه توحیدی موحدین اهواز در مبارزهای مستمر باشاه بود، هم برخود میبالد که ایران، روزگاری، چنین فرزندانی به خود دیده وهم از خود خجالت میکشد که امثال سید حسینها چقدر با او فاصله داشتهاند.

همان حسین که با شور ونشاطی بسیار،که همیشه در او دیده میشد د رروزهای آغازین جنگ در رادیوی اهواز حاضر میشد و بنا به نیاز زمانه که جنگی نابرابر بر ایران وایرانی تحمیل شده بود تاریخ جنگهای پیامبر و خطبههای جنگ وجهاد نهج البلاغه امیرالمومنین را تشریح میکرد.
همان حسین که وقتی رژیم بعث عراق اقدام به اخراج امام از عراق نمود و امام بناچار به کویت و سپس فرانسه مهاجرت کرد دراقدامی انقلابی به کنسولگری عراق در خرمشهر حمله کرد و آن را با نارنجک به آتش کشید.
همان حسین که وقتی یک روحانی نما به نام دانشی که نماینده آبادان در مجلس شورای ملی بود و در روزهای اول انقلاب، دستگیر، محاکمه و اعدام شد، پس از مهاجرت امام از عراق، در نطقی موهن ضمن به کار بردن عباراتی مسخره آمیز درباره امام، به ایشان توهین کرد در دفاع از مرجعیت انقلاب، به سوی او آتش گشود و او را به شدت زخمی نمود.
همان حسین که در اوج مبارزه امام و مردم با شاه که رئیس شرکت نفت خوزستان که یک امریکایی بود و میخواست اعتصاب کارمندان شرکت نفت اهواز رابه شکست بکشاند باهمراهی برادر و دوستانش در اهواز به روی او آتشی بی امان گشود و او را به هلاکت رساند.
همان حسین که وقتی ماموران رزیم شاه در سال 1357 درجنایتی فراموش نشدنی مسجد جامع کرمان رابه آتش کشاندند در بیستمین بهار زندگیش خود را سراسیمه با دوستانش به کرمان رساند و در آن هوای بسیار سرد و کویری برای بررسی موقعیت عملیاتی که در پیش داشتند چند شب را تا صبح در جوی آب اطراف شهربانی گذراند و در موعد مقرر با هوشمندی خاصی مواد منفجره را به درون شهربانی منتقل و بسرعت آنجا را ترک کرد و لحظاتی کوتاه از خروج او نگذشت که مواد منفجره عمل کرده و شهربانی کرمان در آتش سوخت. همو که در همین ایام در عملیاتی دیگر فرمانده نظامی کرمان را به درک واصل نمود.

همان حسین که وقتی هزاران نفر از عشائر عرب اهواز را به دیدار امام در جماران برد گزارش آمادگی عشائر را در دفاع از ایران وانقلاب به دیگری سپرد ودر پاسخ به اعتراض بعضی که به او میگفتند چرا تو که همه کارهای این ملاقات راانجام دادهای در محضر امام صحبتی نکردی وخودت را از دید دوربینهای حسینیه مخفی کردی؟ به آنها پاسخ داد: ارزش هر کار به اخلاصی است که در انجام آن کار نهفته است.
همان حسین، که با مولانا و اشعار او بسیار مانوس بود و در سخنرانیها و صحبتهایی که اینجا و آنجا داشت در لابلای حرفهایش اشعاری را از آن شاهد میآورد و هنگامی که در عقب یک ماشین وانت با بچهها به بهشت آباد اهواز میرفت تا پیکر دوست شهید نوجوانشان منصور معمارزاده که اولین شهید اهواز بود را دفن کنند گریزی به مثنوی زد و خواند:
خون، شهیدان را ز آب اولی تر است این خطا از صد ثواب اولی تر است!
همان حسین که در زندگیش بسیار ساده زیست بود.
وقتی پس از مراسم ندبه امروز به سید محمد، برادر بزرگ حسین گفتم: یاد حسین با آن موتور گازی که داشت بخیر، گفت: میدانی قضیه این موتور چی بود؟ گفتم نه. گفت یک روز حسین به من گفت داداش جان، چون من نمیخواهم برای انجام بعضی کارهای شخصی ام که در طول کارهای مربوط به سپاه وبسیج پیش میآید از ماشین بیت المال استفاده غیر شرعی کنم اگر ممکن است. به من 1500 تومان قرض بده تا برای انجام کارهای شخصی ام یک موتور گازی بخرم وخرید.
همان حسین که وقتی در هویزه به شهادت رسید دوست دوران انقلاب او شهید محمد علی حسین زاده مالکی که از شهادتش بسیار ناراحت بود و به دنبال اثری از او میگشت به در خانه او مراجعه کرد و به برادرش سید محمد گفت حسین قبل از شهادتش بمن قول داد اگر به شهادت رسید به شما مراجعه کنم و پیراهن مشکی او رابعنوان یادگیری از شما بگیرم. سید محمد میگفت مطلب را که بامادرم درمیان گذاشتم گفت به محمدعلی بگو بیاید داخل، تا باتفاق هم به اتاق بالا برویم و درب کمد حسین را بازکنیم اگر بود بردارد و ببرد.
سید محمد میگفت وارد اتاق که شدیم و در کمد حسین را باز کردیم با تعجب دیدیم در کمد او تنها چیزی که دیده نمیشود، لباس است. در کمد او فقط کتاب بود و همان یک پیراهن.. حسین از مال دنیا فقط همینها راداشت!
همان حسین که برادرش سید حمید درباره تیزبینی و روشن اندیشی او نسبت به چالشها و مسائل فراروی انقلاب به نقل از آیت الله موسوی جزائری ـ نماینده رهبری و امام جمعه کنونی اهواز ـ که در همان سالها نماینده مردم خوزستان در مجلس خبرگان تدوین قانون اساسی بود میگفت: هنگامی که در مجلس خبرگان مشغول بررسی مواد قانون اساسی بودیم حسین دو بار به من درقم مراجعه کرد و با اصرار از من خواست تا به هر صورت که شده اصل ولایت فقیه رادرقانون اساسی بگنجانیم. من چندان این پیشنهاد اورا جدی ندانستم چون درمجلس خبرگان سه کمیسیون بود و موضوع ولایت فقیه در هیچکدام از آنها پیش بینی نشده نبود.
برای بار سوم که حسین مرا دید واحساس کرد من در این راستا کاری نکردهام پیش من گریه کرد و گفت: آقای موسوی، اگر اصل ولایت فقیه را در قانون اساسی نگنجانید امام و شهدا و همه چیز ما در آینده بر باد میرود. کمی بعد که در سخنان حسین تامل کردم یکهای خوردم. خدمت امام رسیده و این نظر حسین را به ایشان عرض کردم، امام فرمود به آقایان خبرگان بگویید اگر صلاح دیدند این را در مباحثشان مطرح کنند. وقتی به امام عرض کردم: آقا خود من نماینده مجلس خبرگان هستم فرمود: اگر صلاح دانستید مطرح کنید وگرنه مطرح نکنید.
آقای موسوی میگفت، من این مطلب را با شهید مظلوم دکتر بهشتی در میان گذاشتم و با توصیه ایشان در صحن مطرح نمودم و در نهایت با راهنمایی و هدایت ایشان کمیسیون چهارمی در مجلس خبرگان به نام ولایت فقیه تشکیل شد.
همان حسین که در نیمه شبی از روزهای آغازین جنگ که همه در سپاه میخوابیدند هنگامی که در اتاقش بر روی کتابهایی که میخواند بخواب رفته بود و یکی از دوستانش که چراغ اتاق اورا راروشن دیده بود چراغ را خاموش کرد از خواب بلند شد وبه اوگفت چراغ را روشن کن. وتا ازآن دوست شنید که به او میگفت خستهای بخواب به او پاسخ داد: من فردا امتحان دارم و تا از دوستش شنید که با تعجب از او میپرسید نکند خواب دیدهای، در این روزهای سخت جنگ امتحان کجا بود؟ به او گفت: در هر لحظه و در هر روز خدا از ما امتحان میگیرد و ما باید آماده این امتحان دادن باشیم.
اکنون بیست سال از ارتحال آن مادر و بیست و نه سال از شهادت این فرزند که افتخار اهل عرصه فرهنگ بود گذشته است. تاریخ گفتن و تاریخ خواندن ما اگر فایدهای داشته باشد که دارد این است که پس از شنیدن زندگی دیگرانی که خوب رفتهاند با خود بگوییم، ما اینک درکجای این میدان ومیان! ایستاده ایم و درغیاب آنها چه بایدبکنیم؟
قطار زمان به سرعت میگذرد و ما را به آیندهای میبرد که برای اداره خوب آن به شدت به وجود کسانی مانند سیدحسین علم الهدیها نیازمندیم و این مهم میسر نمیشود مگر آنکه پیش از آن به تربیت مادرانی همچون مادران علم الهداها همت گماشته باشیم.