که عشق آسان نمود اول...
دکتر احسان اقبال سعید

بیستم ماه مهر در گاهشمار روز حافظ نام گرفت و به این نام معطر شد، مردان بزرگ با مرگ تمام نمیشوند و سرآغازی برای خواندن و دریافتن اندیشه و غرقه شدن در لذت کلمات و دریای مواج دانایی شان آغاز میشود. تندیس و یادمانشان شاید تلاشیست تا انسان امروز از هیاهو و در سطح ماندن به عمق حکمت برود و دانایی و پرسشهای اساسی را به زبانی حریرگونه و موزون بشنود و بخواند و این خاصیت جهان پارسی زبان است که شاعرانه میاندیشد و عمیقترین حکمت و دریافتها را شعرگون و شبیه کرشمه بر کاغذ میآورد و انسان امروز هم از خواندن وشنیدن شرمسار و البته متفکر میشود.
حافظ شیراز چنین است و شاید ترجمان آن سخن حکیم فردوسی که "نمیرم از این پس که من زندهام/ که تخم سخن را پراکندهام". حافظ حکایت پارسی گوی مومنی است که کلمات در حکم وحی و امانتی الهی و در تداوم سنت محمدی بر جان و جهانش جاری میشوند و برای همین است که شعرش فراتر از کلمه ستایش میشود که برای کمتر شاعری اتفاق افتاده است. بر رف خانه هست و به گاه تفنن و تردید، پیرخانوده که چراغ است و فرزانه با آدابی لبریز احترام میگشاید و امید دارد مرد شیرازی بخواند" یوسوف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور/کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور/ای دل غمدیده حالت به شود/ وین سر شوریده باز؛ آید به سامان غم مخور"..
اگر بر همین دو بیت حافظ درنگ کنیم و بر لب جوی مولیان بنشینم و احوال و اقوال را از نظر بگذرانیم راز این ستایش و ماندن حافظ پس سالیان را در مییابیم... یوسوف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور... حکایت غم و سرگشتی و غم همزاد انسان است و گمگشتگی و سرگشتگی برای چه و در کجا؟ انسان به حکم هوشمندی و پیامبر ودیعه نهاده شدهای بنام عقل از درگاه غریزه میگذرد و از بودن خود پرسش میکند و میخواهد دریابد کجاست و برای چه؟ و این رنج مداوم و دندان طلا و سپس بی دندانی و قطع لذت برای چیست؟ پس پرسش میکند و یکی میشود مولانا که "ز کجا آمدهام؟ امدنم بهر چه بود؟
پرسشهای حیاتی انسان البته نخست پاسخی الهیاتی مییابند و در قالب ادیان و به طور ویژه روایت ابراهیمی و محمدی پاسخ دریافت میکنند، اما شاعر و حکیمی، چون حافظ هم پاسخ همان ذهن جویا، گاه خسته از بیداد زمانه است که از رنج بیماری و مغول و بی وفایی گاهی ملول است و میپرسد چرا پاسخ نیکی همیشه نیکی نیست؟ و حافظ، چون پیری دنیادیده که انگار از روز الست تا اکنون و فرداها زیسته و نوعی بی زمانی الهی دارد پاسخ میدهد"دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت/ دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور".. پاسخی تکان دهنده که نخست توحیدیست و دست و ارادهای بالاتر از انسان میبیند که دور گردون را میچرخاند و نیز صبوری و تحمل بر حکمت الهی را میآموزد و نیز شادی و غم را فراتر از اندازه نبردن که "دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور" نکته تکان دهندهی ایست، انسان را از غرور ومنیت و جباریت در وقت پیروزی برحذر میدارد و نیز از پایان دنیا انگاشتن یک غم و حتی غمهای بزرگ، و این ترجمانی آهنگین از قرآن محمدی هم هست... آنجا که از جنگ و پیروزی ایران بر روم میگوید و باز ادامه میدهد که این برتری وارون خواهد شد و دیگر توصیه صبر میکند و داستان پرحکمت ایوب نبی را برای انسان در جستجوی خویش و حکمت حاکم بر گیتی روایت میکند.
دیگر آنکه حافظ درس عاشقی با خلق و خدا میدهد و کار جهان را هم بر زمین نمیگذارد و صوفی و پشمینه پوشی را مرجح نمیداند، اما فعال مایشا را هم علم و فعل انسان نمیداند او بسیاری امور و تدبیرها و البته فلسفه رخدادها را فراتر از توان درک انسان میبیند و از پرده اسرار میگوید. این حوالت به امر فرادست و نایاب و ناسنجه با ترازوی عقل محدود و شهود منحصر، برای آدم از هراس به مرحله تسکین نوعی هبوط است و پذیرفتن شان ذره گی و بندگی و سر بر آستان جانان نهادن و خواندن "بلایی کز حبیب آید /هزارش بر هوا گفتیم".
انسان معاصر با تفاسیر دهری و یکسر تلخ و البته کامجو که پاسخ درد را و ندانستن راه و زوال را تنها در کامجستن بی لگام از میو معشوق و طعام دانسته، فرجامی جز تخدیر، تنهایی و پوچ انگاری ببار نیاورده، اما حکیم حافظ با کلامی که به کرشمه خوبان پارسی گو و ترکان سمرقندی میماند برای انسان نسخه عشق ورزیدن و البته به شان انسانی خود واقف و راضی بودن و نیز نشاط میپیچد و این کیمیایی منحصر بفرد است که تاریخ و اعصار را و مرگ را میپیماید و دیوان خواجه و کلامش را از شیراز تا هم جای جهان ارجمند و ارزشمند میکند.
حافظ روح پارسی و حکمت بی نهایت ماست که با وحی محمدی پیوند خورده و بسان قرآن کلامی اهنگین است و دلبر و برای رابطه بنده و خالق طریق عاشقی میپیچد و داستان را دلبرانگی و کرشمه و نه دهشت! و اگر هست حسرتی از نرسیدن و بریده شدن از فردوسی میداند که بالاترین نعمت اش قرب خداوندیست و این فراق با خوشی و تامل و نیز عاشقی کردن با بندگان خدا که ترجمانش مهر است و خدمت و نیز با گذشتن از درندگی و توحش مقارن است.
دست آخر تمایل انسان به دانستن فرجام امور از عشق و عاقبت تا چیزهای دگر که همیشه برای نوع انسان جذاب است و ابراهیم هم که باشی باز از خدا میخواهی تا نشانت دهد و حافظ، چون به تفال گشوده میشود راه زیست و عشق مینماید و گاهی هشدار میدهد "در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن/ شرط اول قدم آن است که مجنون باشی.
تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
احسنت عالی
تابناک عزیز وقتی یلدداشت سطح بالا مناشر می کنی میشی همونی که قدیما بودی..ممنونم ازت تابی
چقدر خلاصه ای پرمحتوا و کامل از تفکر عاشقانه حافظ بزرگ.
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.