«سید» فقط می گفت: یازهرا، یازهرا (س)
يكي از بچهها ميگفت: روي تخت بيمارستان افتاده، رگهاي دستش پاره شده بود و از بينياش خون ميريخت. ساعاتي بعد، بيفريادرس چشمها را بست و از دنيا رفت. چند روز بعد، نامه مادرش به اردوگاه رسيد. يكي از بچهها آن را خواند، در سكوتي سنگين كه همراه با اشك بود: «فرزندم عبدالمهدي! چقدر آرزو دارم كه تا زندهام تو را دوباره ببينم».

سرویس دفاع مقدس ـ به مناسبت سالگرد درگذشت سید آزادگان ایران اسلامی مرحوم حجت الاسلام والمسلمین سید علی اکبر ابوترابی، یادواره سید آزادگان و 1500 شهید آزاده در دهم خرداد سال جاری، با حضور آزادگان و خانواده های آن شهدا، مسئولین عالی رتبه نظام و نمایندگان مجلس شورای اسلامی در تالار اندیشه حوزه هنری برگزار می شود.
به گزارش «تابناک»، در این کنگره، یاد و نام آزادگان سرافرازی که در اوج غربت و شهامت و در نهایت عزت و مظلومیت به شهادت رسیدند، گرامی داشته می شود؛ عزیزانی که حسرت یک آخ را بر دل بعثیون نهادند و سرانجام به جرم وفاداری به امام خمینی (ره) و آرمان های بلند انقلاب اسلامی به دیدار خدا شتافتند تا سند دیگری بر تنهایی فرزندان عاشورایی ایران اسلامی باشند.
به همین مناسبت و با گرامیداشت یاد و خاطره آن بزرگمردان شهید، خاطراتی از آنان را تقدیمتان می کنیم؛ باشد که دستگیر ما در روز حساب باشند:

«سید» فقط می گفت: یازهرا، یازهرا(س)
همان روز نخست، پس از ورود آقاي ابوترابي به اردوگاه موصل 2 و شادي اسرا، بعثيها تصميم گرفتند تا شادي بچهها را خراب كنند، مسئول اردوگاه «ضابط احمد» پس از دستور بستن دربهاي آسايشگاهها، دستور حمله را صادر كرد و عراقيهاي آماده، با كابل و چوب و نبشي و مشت و لگد به اسراي تازه وارد يورش بردند، آن قدر زدند كه خودشان هم خسته شدند و همه را خونآلود كردند.
اما اين مرحله اول بود. در مرحله دوم، ضابط احمد فرياد زد: «ابوترابي كيست؟» حاج آقا با آن چهره آرام و چشمان محجوب و بدني لاغر استخواني، ايستاد و گفت: «من هستم» و بعثي بيادب، او را به جلو فرا خواند و با يك سوت، سربازانش را به حمله دوباره دستور داد. آنها هم هيچ كم نگذاشتند در ميان ضربه هاي فراوان و نامنظم، ميگفتند: «به خميني توهين كن» و سيد سكوت كرده بود و بچهها هم با چشماني اندوه بار او را مينگريستند.
وقتي فشارها زياد شد. سيد فرياد زد: «يا زهرا يا زهرا». كابلها بر پيكر نحيف او فرود آمد و او تنها فرياد ميزد: «يا زهرا». در اين ميان، به يكباره خون از سينه سيد فوران زد و لباس او پر از خون شد. عراقيها با دیدن پيكر خونآلود او دست از شكنجه وي برداشتند.
هجده سال بيشتر نداشت. تركش به سرش خورده بود و شنوايي نداشت. سردرد او را كلافه ميكرد. گاهي تا مرز بيهوشي ميرفت كه همه از او قطع اميد ميكردند. وقتي به هوش ميآمد، با لبخند ميگفت: اشكالي ندارد! به زودي آزاد ميشويم و پيش دكتر «رضاي» خودمان ميروم. او مرا شفا ميدهد.
يك روز كه حالش خيلي بد شد، او را به بيمارستان شهر موصل بردند. دو ماه بعد كه او را برگرداندند، بر مچ دست هايش اثر طناب ها هنوز باقي بود. تمام مدت، دستانش را با طناب بسته بودند.
روزي از او ماجرا را پرسيديم. سرش را با حيا پايين انداخت و گفت: آخر، ما اسيريم. همين كه تا اندازهاي سرنوشتمان به آقا موسيبن جعفر (ع) شبيه شده، سعادت است.
بار ديگر حالش وخيم شد. مدتي گذشت. منتظر بازگشت يا خبر بهبودش بوديم؛ اما خبر شهادتش به ما رسيد.
يكي از اسيران مجروح كه در اتاقش بود، ميگفت: آخرين حرف هايش در اين دنيا اين بود:
«يا امام رضا! اگر به سراغم نيايي من به حضورت ميآيم». شهادتين را گفت و چشمها را بست.

«بابا علي»
تازه من را عمل كرده بودند و روي تخت بيمارستان موصل بستري بودم. سر شب، «علي» مرا صدا زد. درد ميكشيد. آهسته آهسته خود را به او رساندم و كنار تختش قرار گرفتم. داشت از سوز دل گريه ميكرد.
«علي جان! از درد مينالي يا از اسارت؟». هق هق گريه امانش نميداد. كمي كه آرام شد گفت: :«از هيچ كدام. افتخار ميكنم كه مثل امام سجاد(ع)، اسير و بيمارم؛ اما از اين گريه ميكنم كه دارم در غربت شهيد ميشوم».
هر چه كردم تا دلدارياش دهم نشد. عكسي از جيب خود درآورد و به آن خيره شد. اشك هم يك ريز از گوشههاي چشمانش ميريخت. «اين عكس دختر من است. وقتي به وطن برگشتيد به دخترم بگوييد بابا علي شهيد شد».
بغض گلويم را گرفته بود. ديگر، نه ميتوانستم خودم را نگه دارم و نه ميدانستم چگونه او را دلداري دهم. تا پاسي از شب بر بالين «علي عزتور» بيدار ماندم.
از نيمه شب گذشته بود كه خوابم برد. صبح تا چشم باز كردم، او را نگاه كردم؛ آرام و غريب، شهيد شده بود. هق هق گريه امانم نميداد. ديگر وقتي نامههاي خانواده علي با عكس دختر كوچكش به دستمان ميرسيد، نامههايشان بيپاسخ ميماند.
آب شدن شمع
او يازده ماه ارشدمان بود. از پا نميافتاد؛ نهضت سوادآموزي را راه انداخت. كلاس قرآن گذاشت. گروه سرود درست كرد و ... شده بود، چهره دوست داشتني همه بچهها.
رمضان سال 68 كه بيماري واگيردار افتاد به جان اردوگاه، او هم مريض شد. عراقيها كه او را ميشناختند، بيتوجهي كردند. هر روز بر شدت بيماري «عبدالمهدي» افزوده شد.
وقتي او را به بيمارستان صلاحالدين بردند كه آب بدنش كشيده شده بود. يكي از بچهها ميگفت: روي تخت بيمارستان افتاده، رگهاي دستش پاره شده بود و از بينياش خون ميريخت. ساعاتي بعد، عبدالمهدي نيكمنش، بسيجي دارابي، بيفريادرس چشمها را بست و از دنيا رفت.
چند روز بعد، نامه مادرش به اردوگاه رسيد. يكي از بچهها آن را خواند، در سكوتي سنگين كه همراه با اشك بود. «فرزندم عبدالمهدي! چقدر آرزو دارم كه تا زندهام تو را دوباره ببينم!».
معتكفين حرم
«حاج منصور»، ايمان و عمل را در خود جمع كرده، براي ما شده بود الگو. همان روز ششم مرداد 67 كه نمايندگان صليب سرخ به اردوگاه رماديه 13 آمدند، براي نام نویسی اسرا و صدور كارت شناسايي، حال حاج منصور خيلي خراب بود.
آمپول عوضي به او زده بودند. نماينده صليب سرخ در كنار او داشت مشخصات فردياش را مينوشت: «زرنقاش، منصور»... .
يكباره حاج منصور در جلو چشمان بهتزدهي صليبيها به شهادت رسيد و همه اردوگاه در غم و اندوه فرو رفت.
چند ماه بعد كه ميخواستند اسرا را به كربلا ببرند، شبي كه نوبت به بچههاي اردوگاه 17 رسيد، «محمد رحيم موزه»، دوست و همشهري حاج منصور، اين خواب را ديد كه بعدها براي حاج آقا سيدعلي اكبر ابوترابي تعريف كرد:
خواب ديدم در حرم آقا امام حسين (ع) هستيم. خيلي از شهدا هم بودند. در ميان آنها «حاج منصور زرنقاش» را ديدم. خوشحال شدم. صورتش را بوسيدم و گفتم: حاجي! اينجا چه كار ميكني؟
گفت: از همان شب اول، حضرت فاطمه زهرا (س) مرا آورد در حرم فرزندش امام حسين(ع).
به گزارش «تابناک»، در این کنگره، یاد و نام آزادگان سرافرازی که در اوج غربت و شهامت و در نهایت عزت و مظلومیت به شهادت رسیدند، گرامی داشته می شود؛ عزیزانی که حسرت یک آخ را بر دل بعثیون نهادند و سرانجام به جرم وفاداری به امام خمینی (ره) و آرمان های بلند انقلاب اسلامی به دیدار خدا شتافتند تا سند دیگری بر تنهایی فرزندان عاشورایی ایران اسلامی باشند.
به همین مناسبت و با گرامیداشت یاد و خاطره آن بزرگمردان شهید، خاطراتی از آنان را تقدیمتان می کنیم؛ باشد که دستگیر ما در روز حساب باشند:

«سید» فقط می گفت: یازهرا، یازهرا(س)
همان روز نخست، پس از ورود آقاي ابوترابي به اردوگاه موصل 2 و شادي اسرا، بعثيها تصميم گرفتند تا شادي بچهها را خراب كنند، مسئول اردوگاه «ضابط احمد» پس از دستور بستن دربهاي آسايشگاهها، دستور حمله را صادر كرد و عراقيهاي آماده، با كابل و چوب و نبشي و مشت و لگد به اسراي تازه وارد يورش بردند، آن قدر زدند كه خودشان هم خسته شدند و همه را خونآلود كردند.
اما اين مرحله اول بود. در مرحله دوم، ضابط احمد فرياد زد: «ابوترابي كيست؟» حاج آقا با آن چهره آرام و چشمان محجوب و بدني لاغر استخواني، ايستاد و گفت: «من هستم» و بعثي بيادب، او را به جلو فرا خواند و با يك سوت، سربازانش را به حمله دوباره دستور داد. آنها هم هيچ كم نگذاشتند در ميان ضربه هاي فراوان و نامنظم، ميگفتند: «به خميني توهين كن» و سيد سكوت كرده بود و بچهها هم با چشماني اندوه بار او را مينگريستند.
وقتي فشارها زياد شد. سيد فرياد زد: «يا زهرا يا زهرا». كابلها بر پيكر نحيف او فرود آمد و او تنها فرياد ميزد: «يا زهرا». در اين ميان، به يكباره خون از سينه سيد فوران زد و لباس او پر از خون شد. عراقيها با دیدن پيكر خونآلود او دست از شكنجه وي برداشتند.
برگرفته از كتاب «پيام آوران عشق و ايثار»
عشق حضورهجده سال بيشتر نداشت. تركش به سرش خورده بود و شنوايي نداشت. سردرد او را كلافه ميكرد. گاهي تا مرز بيهوشي ميرفت كه همه از او قطع اميد ميكردند. وقتي به هوش ميآمد، با لبخند ميگفت: اشكالي ندارد! به زودي آزاد ميشويم و پيش دكتر «رضاي» خودمان ميروم. او مرا شفا ميدهد.
يك روز كه حالش خيلي بد شد، او را به بيمارستان شهر موصل بردند. دو ماه بعد كه او را برگرداندند، بر مچ دست هايش اثر طناب ها هنوز باقي بود. تمام مدت، دستانش را با طناب بسته بودند.
روزي از او ماجرا را پرسيديم. سرش را با حيا پايين انداخت و گفت: آخر، ما اسيريم. همين كه تا اندازهاي سرنوشتمان به آقا موسيبن جعفر (ع) شبيه شده، سعادت است.
بار ديگر حالش وخيم شد. مدتي گذشت. منتظر بازگشت يا خبر بهبودش بوديم؛ اما خبر شهادتش به ما رسيد.
يكي از اسيران مجروح كه در اتاقش بود، ميگفت: آخرين حرف هايش در اين دنيا اين بود:
«يا امام رضا! اگر به سراغم نيايي من به حضورت ميآيم». شهادتين را گفت و چشمها را بست.
برگرفته از كتاب «شهداي غريب»

«بابا علي»
تازه من را عمل كرده بودند و روي تخت بيمارستان موصل بستري بودم. سر شب، «علي» مرا صدا زد. درد ميكشيد. آهسته آهسته خود را به او رساندم و كنار تختش قرار گرفتم. داشت از سوز دل گريه ميكرد.
«علي جان! از درد مينالي يا از اسارت؟». هق هق گريه امانش نميداد. كمي كه آرام شد گفت: :«از هيچ كدام. افتخار ميكنم كه مثل امام سجاد(ع)، اسير و بيمارم؛ اما از اين گريه ميكنم كه دارم در غربت شهيد ميشوم».
هر چه كردم تا دلدارياش دهم نشد. عكسي از جيب خود درآورد و به آن خيره شد. اشك هم يك ريز از گوشههاي چشمانش ميريخت. «اين عكس دختر من است. وقتي به وطن برگشتيد به دخترم بگوييد بابا علي شهيد شد».
بغض گلويم را گرفته بود. ديگر، نه ميتوانستم خودم را نگه دارم و نه ميدانستم چگونه او را دلداري دهم. تا پاسي از شب بر بالين «علي عزتور» بيدار ماندم.
از نيمه شب گذشته بود كه خوابم برد. صبح تا چشم باز كردم، او را نگاه كردم؛ آرام و غريب، شهيد شده بود. هق هق گريه امانم نميداد. ديگر وقتي نامههاي خانواده علي با عكس دختر كوچكش به دستمان ميرسيد، نامههايشان بيپاسخ ميماند.
برگرفته از كتاب «شهداي غريب»
آب شدن شمع
او يازده ماه ارشدمان بود. از پا نميافتاد؛ نهضت سوادآموزي را راه انداخت. كلاس قرآن گذاشت. گروه سرود درست كرد و ... شده بود، چهره دوست داشتني همه بچهها.
رمضان سال 68 كه بيماري واگيردار افتاد به جان اردوگاه، او هم مريض شد. عراقيها كه او را ميشناختند، بيتوجهي كردند. هر روز بر شدت بيماري «عبدالمهدي» افزوده شد.
وقتي او را به بيمارستان صلاحالدين بردند كه آب بدنش كشيده شده بود. يكي از بچهها ميگفت: روي تخت بيمارستان افتاده، رگهاي دستش پاره شده بود و از بينياش خون ميريخت. ساعاتي بعد، عبدالمهدي نيكمنش، بسيجي دارابي، بيفريادرس چشمها را بست و از دنيا رفت.
چند روز بعد، نامه مادرش به اردوگاه رسيد. يكي از بچهها آن را خواند، در سكوتي سنگين كه همراه با اشك بود. «فرزندم عبدالمهدي! چقدر آرزو دارم كه تا زندهام تو را دوباره ببينم!».
برگرفته از كتاب «شهداي غريب»
معتكفين حرم
«حاج منصور»، ايمان و عمل را در خود جمع كرده، براي ما شده بود الگو. همان روز ششم مرداد 67 كه نمايندگان صليب سرخ به اردوگاه رماديه 13 آمدند، براي نام نویسی اسرا و صدور كارت شناسايي، حال حاج منصور خيلي خراب بود.
آمپول عوضي به او زده بودند. نماينده صليب سرخ در كنار او داشت مشخصات فردياش را مينوشت: «زرنقاش، منصور»... .
يكباره حاج منصور در جلو چشمان بهتزدهي صليبيها به شهادت رسيد و همه اردوگاه در غم و اندوه فرو رفت.
چند ماه بعد كه ميخواستند اسرا را به كربلا ببرند، شبي كه نوبت به بچههاي اردوگاه 17 رسيد، «محمد رحيم موزه»، دوست و همشهري حاج منصور، اين خواب را ديد كه بعدها براي حاج آقا سيدعلي اكبر ابوترابي تعريف كرد:
خواب ديدم در حرم آقا امام حسين (ع) هستيم. خيلي از شهدا هم بودند. در ميان آنها «حاج منصور زرنقاش» را ديدم. خوشحال شدم. صورتش را بوسيدم و گفتم: حاجي! اينجا چه كار ميكني؟
گفت: از همان شب اول، حضرت فاطمه زهرا (س) مرا آورد در حرم فرزندش امام حسين(ع).
برگرفته از كتاب «شهداي غريب»
تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
آنهاباخدامعامله کردن.روحشان شاد
می توان از آنها به عنوان شبه معصوم یاد کرد.جانم به فدایشان
شما توجه کرده اید به فیلم های هالیوود که در مورد جنگ جهانی و ویتنام میسازند با اینکه متجاوز بودند اما چرا ما در زمینه جنگ و این حوادث مهم با اینکه دفاع مقدس داشتیم چرا اینقدر ضعیف هستیم.کاش به جای اینکه هنر مندان انچنانی را با هزینه بیت المال بفرستیم مکه می امدیم چند تا فیلم در مورد حقایق جنگ و این خاطرات که شاید چند سال دیگر بعضی ها باور نکنند برنامه می ساختیم.
آنان که در قرب درگاه الهی جا دارند وبه خدا قسم که در راه او صبر و مجاهدت کردند .خداوندا آنان را در آن دنیا شفعای ما در جنت قرار ده و رهروان راهشان در این دنیا وشیعیان واقعی امامان غریب.اللهم الرزقنا شهاده
سیدواقعاالگویی ناب برای مسئولین وکارگزاران نظام است.لطفا اززندگی وساده زیستی اومطالبی رابرای الگوی دیگران ذکرکنید!
بغض گلویم را می فشارد اشک چشمانم را می شوید. خدا بحق فاطمه زهرا(س) تمام شهدا را قرین رحمت نماید. مگر ایثار و شهادت آنان می گذارد به آرمانهایشان آسیب یرسد امیدوارم خدا نا اهلان را هدایت کند. آمین
خدایا بحق همون شهدایی که در غربت ومظلومیت اقتدا به مولا وصاحبشون کردند و عاشقانه وعارفانه باتماتم غربت ومظلومیت جان بجان آفرین تسلیم حق کردند ما را نیز از رهپویان واقعی وحقیقی مولا وآقایمان قراربده ومرگمان را در رکاب اشان منظور بفرما انشاالله
هیچ پرنده ای را در زندان نکش زندان بزرگترین درد یک پرنده است یادشان همیشه گرامی و بزرگ
خداوندا ما را شرمنده این شهدا نکن،
من نیز افتخار7سال خدمت درجبهه ها ودرپیش برادران ازجان گذشته رادارم که همه وجودخودرادرطبق اخلاص گذاشته وهدیه مردم ومملکتشان ودینشان میکردند ولی افسوس که ان حالات روحانی که انموقع بود ازبین رفته
من خیلی گریه کردم
بياد حاج آقا ابوترابي؛
" پـاك بـاش و خدمتـگزار "
سلام عليكم ان الجهاد باب من ابواب الجنه فتحه الله لخاصه اوليائه شهيد ابو ترابي جهادگر عرصه جهاد اصغر و جهاد اكبر بود اميد است ايشان ما جهادگران عرصه جهاد اصغر را به حق ببي رهراي اطهر شفاعت كند .
الهم صلي علي محمد وال محمد (يا زهراء س)
الهي به ولايت علي شكر .شادي شهداي اسلام صلوات
قابل توجه روشنفكران ، قابل توجه غرب شيفته هاي فراهاني ، قابل توجه خانم هاي در انتظار بي حجابي، قابل توجه ... اگر اينها را بفهمند كه نمي فهمند.
امروز زنده نگهداشتن ياد شهدا كمتر از شهادت نيست . (مقام عظماي ولايت)
شادي روح همه شهدا ازصدراسلام تا كنون و امامان شهدا صلوات
قابل توجه مسئوليني كه بيخبرند
خوش به حال همه شهدایی که رفتندومحشورشدندخوشابه حالشون که نیستن واین روزاروببینن ودلشون ازاینهمه معصیت هاوگناهایی که توجامعه است بشکنه.ماروهم دعاکنین
ایکاش دولت مردان مااین مطالب رامیخواندند *یاد وخاطره شهدا گرامی باد
با سلام
اينكه اينان مخلص بودنند شكي نيست ولي اميدوارم اين مملكت از گزند جنگ ،دروغ و خيانت بدور باشد تا اين ملت عزيز از اين چنين سرنوشتي بدور باشند و هميشه يكي از ممالك پر افتخار جهان باشند كه اين امر مهيا خواهد شد در صورتيكه جلوي فساد، چاپلوسي، دزدي و خيانت به ملت گرفته شود
شهيدان شمع محفل ماهستند .درودبيپايان برروح پاكشان
یا زهرا یا زهرا یا زهرا...بیاد آن سید عزیز
ما كه كاري براي خونهاي ريختهشدشان نكرديم. اميدوارم از ما درگذرند. آمين.
اللهم کن لولیک الفرج
فارغ از هرگونه گرایش سیاسی ""شهدا سند افتخار این ملت هستند""
خداوند روحشان را شاد و با امام حسین ع محشور گرداند
یاد شهدا و اسرا به ادم ارامش میده خدایا میدونم نمیتونم مثل اونا باشم اما عاشقانه دوستشون دارم مثل خودت
خداوند روح پاک مرحوم ابوترابی را با اجداد طاهرینش محشور وشهدای والامقام احرار مارا سیدالشهدا محشورفرمایید
شرمنده ايم... شرمنده.......
سلام و درود بر مولایمان امام زمان علیه السلام- سلام و درود بر جانشین برحقش امام خامنه ای- سلام و درود بر همه شهدا و امام شهدا
دوست عزیزمان علی : این بنده حقیر 10 به لحاظ سن 10 سال از شما بزرگتر هستم و توفیق داشتم مدتی را در کنار مجاهدان و شهدا تنفس کنم و خدا را از این بابت شاکرم من نیز مانند شما همیشه به خدای خود می گفتم که چرا زودتر به دنیا نیامدم تا بتوانم مدت بیشتری در دانشگاه انسان سازی جبهه حضور داشته باشم چون من 15 ساله بودم که این توفیق نصیبم شد و تا آن موقع 6 سال از شروع جنگ گذشته بود اما میخوام بگم که این مهم نیست که انسان در جهاد اصغر موفق بشه همانطور که پیامبر اکرم اصحاب را به جهاد اکبر توصیه و سفارش کرد که همان جهاد با نفس است امیدوارم در این عرصه نهایت سعی و تلاش خود را بکنیم و همیشه در رکاب ولایت سرباز باشیم نه سربار . التماس دعا
یادشان بخیر وروحشان شادوشهادت کوارای انان که در جوار رحمت الهی متنعمند.فقط می توان گفت خوشا به سعادت انها که رفتند ولی برای همیشه ماندند.حقیقتا شرمنده انان هستیم
هر موقع این خاطره ها را میخونم اشک تمام صورتم را پر می کنه يا حسين شهيد!
اشاره
حجت الاسلام و المسلمین سیدعلی اکبر ابوترابی، دلاور مردی است که بیش از ده سال رنج اسارت را به جان خرید و در سیاه ترین ایام تاریخ معاصر، هدایت نسلی را به عهده گرفت که با استقامت خونین خود، صفحات زرّینی در سینه تاریخ به ثبت رساندند. او هدایت و رهبری را به اردوگاه دشمن کشانید و شمّه هایی به یاد ماندنی از صفحات پسندیده الهی را در برابر آنها به معرض نمایش گذاشت، و این باعث شد که دشمن بارها به عظمت او اعتراف کند. سرانجام آن مجاهد خستگی ناپذیر، در دوازدهم خرداد سال 1379، در حالی که به همراه پدر بزرگوارشان آیت الله سیدعباس ابوترابی عازم مشهد مقدس بودند، به دیدار دوست شتافتند.
اين خاطرات براي صرفاً خواندن نيست براي عمل كردن به شيوه و روش اين غزيزان است . راستي تاحالافكر كرده ايد چه چيزي اين افراد را اينقدر استوار كرده بود كه تادم مرگ نيز از خدا غافل نمي شدند ؟ اما بعضي افراد كه در پستهاي مملكتي هم هستند با يك آب نبات خريده مي شوند و كيان و هستي مملكت خود و مردم خودرا مي فروشند؟ چه يه اين بچه ها اموخته شده بود كه استقامت مي كردند و خم نمي شدند . اگر ما اين عزيزان را الگو خود قرار دهيم بي شك در دنيا و آخرت موفق هستيم .
بعدازشهداء ماچه کردیم
سلام
تا حالا فکر کردید چرا همه فقط شهید شهید میکنند وکسی دست شهدای زنده رو نه میگیره و نه میفشره ونه تحویلشون میگیره ؟ منظورم همین عده نه خیلی زیاد جانبازای عزیز دلم و اسرای ازاد شده که مثل چوب دو سر طلا هستند(پای همشون رو میبوسم ) را میگم . جواب : چون زبان دارند و میتوانند حرف بزنند چون چشم دارند و میبینند وچون عقل دارند ومیتونند تحلیل کنند و نتیجه بگیرند خلاصه اینکه چون هنوز زنده هستند .
اسیر ازاد شده با 8سال ونیم سابقه (دلم داره از بیکسی و غریبی میترکه )
زندگی زیبا ست وزیبا ترازان شهادت است که هنرمردان الهی خداست راهشان پررهروباد.
بغض گلویم را گرفته برای مظلومیت شیعه اما ما در ای بحر کجاییم
....:: پاک باشیم و خدمتگذار ::...
واقعا شرمنده شهداییم
آنان بزرگواران رفتند و دنيا به كام بعضيها شد
واي از آن روزي كه در مقابل اين عزيزان بايستيم و از شرمندگي نتوانيم سرمان را بلند كنيم كه بعد از شما چه بلايي سر دين مملكت آرديم
خدارحمتشون كنه لعن ونفرين خدا براونايي كه به راحتي با سرمايه هاي اين مملكت هركاري كه دلشون مي خواد مي كنن خدايا....
سوال اينه که چرا بعضي براي قهرمان ملي شون نظرمنفي دادن
اگر متدين نيستيم حداقل بعلت اينکه براي خاک وناموس ما جان فشاني کردن براشون احترام قائل باشيم.
براي بعضي از خبرها آقايون ميليوني ميان پيام ميذارن که کلا ارزشش به اندازه خاک کف پاي آقاي ترابي نيست.
مردم نکند کاری بکنیم که شرمنده خدا و ائمه و شهدا بشویم مسئولین محترم مواظب باشید که این پستهای دنیوی فریبمان ندهد
و اینک شهدا رفته اند و ما مانده ایم با هزاران هزار تارهای عنکبوت وار بر دور خودمان که خود تنیده ایمشان و بعد می گرییم بر رفتنشان و غم غربت زده اشان را با نگا ههای حسرت الودمان می نگریم ... و لختی بعد تمام می شود همه احساسمان و باز دوباره غفلت و دنیا پرستیمان و اینبار تاری دیگر بر امانت الهی بر روی زمین ...اللهم الرزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک
واي به حال ما چقدر از شهدا و آرمان هاي آنها دور شديم . خدايا خودت كمك كن
شرمنده شهداییم.
یاد و خاطره همه شهدا گرامی باد
خیلی جالبه! بعضیا با پر افتخارترین فرزندان این سرزمین هم دشمنند!
در این مواقع آدم با خودش می گوید کاش شهدا و ایثارگران نبودند و فقط این آدمها در این سرزمین ساکن بودند تا دشمن دمار از روزگارشان در می آورد!
هر موقع این خاطره ها را میخونم اشک تمام صورتم را پر می کنه و بهشون قبطه میخورم.من 30 سالمه و موقع جنگ بچه بودم.یک موقع هایی تو خلوت خودم باخدا اشک میریزم و به خدا میگم چی میشد من 10 سال زود تر به دنیا می اومدم.خوش به حالشون که توی اون روزگار به دنیا اومدن و چنین فرصتی را داشتن.خدا را شکر می کنم که توی این مملکت مسئول نشدم چون جواب دادن روز قیامت به شهدا خیلی سخته.واقعا ما چه کردیم؟
وای برما که چگونه میخواهیم جواب شهدا را بدیم!وای برما ...
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.