آخرین خبرعکس ماهواره‌ای حیرت‌انگیز از رشته‌کوه هیمالیا
0بازدید

روایتی تازه از شهادت حاج همت

روز هفدهم اسفند، در اوج درگیری ما با دشمن در جزیره مجنون،صدای حاج همت را شنیدم که گفت: «سعید، در قسمت شرقی جزیره جنوبی، دارند بچه‌های ما را اذیت می‌کند... من به عقب می‌رم تا به کمک به این بچه‌ها، از بقیه لشکرها قدری نیرو جور کنم و بیارم جلو».

به گزارش فارس، این مطلب خاطره کوتاه و ناب از فرمانده دریا دل لشکر۲۷ محمدرسول الله (ص) سردار شهید حاج «سعید مهتدی» از عملیات آبی - خاکی خیبر که به محضرتان تقدیم می کنیم. خوشا به سعادت او و یاران سفر کرده اش در آن پرواز جاودانی به آسمان قرب ربوبی، رسیدن شان به سدره المنتهای سعادت ابدی و نشستن بر سفره ضیافت الهی قبیله نور خواران و نور آشامان.

... روز هفدهم اسفند، در اوج درگیری ما با دشمن در جزیره مجنون، حوالی بعدازظهر بود که دیدم می‌گویند بی‌سیم تو را می‌خواهد. گوشی را که به دستم گرفتم، صدای حاج همت را شنیدم که گفت:

«سعید، در قسمت شرقی جزیره جنوبی، از طرف این شاخ شکسته‌ها، دارند بچه‌های ما را اذیت می‌کند... من به عقب می‌رم تا به کمک به این بچه‌ها، از بقیه لشکرها قدری نیرو جور کنم و بیارم جلو».

گفتم: «مفهوم شد حاجی، اجازه می‌دی من هم با شما بیام؟»

گفت: «نه عزیزم، شما چون نسبت به موقعیت منطقه توجیه هستی، همین جا باش تا خط رو تحویل بچه‌های لشکر امام حسین(ع) بدی و کمک‌شان کنی. هر وقت کارت تموم شد، بیا به همون سنگر... - منظور حاجی از اصطلاح «همون سنگر»، قرارگاه تاکتیکی حاج قاسم سلیمانی بود- ... بعد بیا اونجا؛ من هم غروب می‌آم همون جا، تا با هم صحبت کنیم».

برگشتم پیش بچه‌های‌مان در خط و کنارشان ماندم. دشمن که وحشت از دست دادن جزایر خواب از چشم‌هایش ربوده بود، حتی برای یک لحظه، دست از گلوله‌باران جزایر برنمی‌داشت. ما هم داخل سنگرها و کانال‌های نفر روبی که به تازگی حفر شده بود، پناه گرفته بودیم و از خط‌مان دفاع می‌کردیم. چند ساعتی گذشت. از طریق بی‌سیم با قرارگاه تماس گرفتم و پرسیدم: حاجی آمده یا نه؟!

گفتند: «نه، هنوز برنگشته!»

مدتی بعد، از نو تماس گرفتم و سراغ‌اش را گرفتم. جواب دادند: «نه، خبری نیست!» دیگر دلشوره رهایم نکرد. طاقت نیاوردم. خط را سپردم دست تعدادی از بچه‌ها،‌ آمدم کمی عقب‌تر و با یک جیپ ۱۰۶ که عازم عقب بود، راهی شدم به سمت سنگری که محل قرارم با حاج همت بود. وارد سنگر که شدم، دیدم حاجی نیست. از برادرمان حاج «قاسم سلیمانی»؛ فرمانده لشکر ۴۱ ثارالله پرسیدم حاج همت کجاست؟

ایشان گفت: «رفته قرارگاه لشکر ۲۷ و هنوز برنگشته.»

قرارگاه تاکتیکی ما در ضلع شرقی جزیره بود. گفتم: «ولی حاجی به من گفته بود برمی‌گرده اینجا، چون با من کار داره.»

حاج قاسم گفت: «هنوز که نیومده،‌ولی مرا هم نگران کردی، الان یه وسیله به شما می‌دم، برو به قرارگاه تاکتیکی لشکرتون، احتمال داره اینجا نیاد.»

با یکی از پیک‌های فرمانده لشکر ثارالله، سوار بر یک موتور تریل، رفتیم سمت قرارگاه تاکتیکی لشکر ۲۷ در ضلع شرقی جزیره، آنجا که رسیدیم، [شهید] حاج عباس کریمی را دیدم.

به او گفتم: «عباس، حاج همت اینجا بوده انگار،‌ولی اصلا برنگشته پیش حاج قاسم.»

عباس با تعجب گفت: «معلومه چی می‌گی؟! حاجی اصلا اینجا نیومده برادر من!»

این را که گفت، دفعتاً سراپای بدنم به لرزه افتاد و بی‌اختیار سست شدم. فهمیدم قطعا بایستی بین راه برای همت اتفاقی افتاده باشد.

عباس ادامه داد: «... حاجی اینجا نیومده، ولی با قرارگاه مرکزی که تماس گرفتم، گفتند حاجی اونجا نیست و شما هم دیگه در بخش مرکزی جزیره مسئولیتی ندارید، گفتند گردان لشکرتان همونجا باشه، ما خودمون لشکر امام حسین(ع) رو می‌فرستیم بیاد اونجا و خط رو از گردان شما تحویل بگیره.»

عباس که حرف‌اش تمام شد، خودم گوشی بی‌سیم را برداشتم. با قرارگاه تماس گرفتم و گفتم: «پس لااقل بگذارید ما بریم گردان رو عوض کنیم و برگردیم به اینجا.»

از آن سر خط جواب دادند: «نه، شما از این طرف نرید. شما از منطقه شرقی جزیره تکان نخورید و به آن طرف نرید.»

یک حس باطنی به من می‌گفت حتماً خبری شده و مرکز نمی‌خواهد که ما بفهمیم. روی پیشانی‌ام عرق سردی نشسته بود. همین‌طور که گوشی بی‌سیم توی دست‌ام بود، نشستم زمین و گفتم: «بسیار خوب، حالا حاج همت کجاست؟»

جواب آمد: «فرماندهی جنگ اونو خواسته، رفته اون دست آب.»

رو کردم به شهید کریمی و گفت« «عباس، بهت گفته باشم؛ یا حاجی شهید شده، یا به احتمال خیلی ضعیف، زخمی شده».

او گفت: «روی چه حسابی این حرف رو می‌زنی تو؟!»

گفتم: «اگه حاجی می‌خواست بره اون دست آب، لشکر رو که همین‌جوری بدون مسئولیت رها نمی‌کرد، حتما یا با تو در اینجا، یا با من در خط تماس می‌گرفت و سربسته خبر می‌داد که می‌خواد به اون طرف آب بره.»

عباس هم نگران بود. منتها چون بی‌سیم‌چی‌ها کنار ما دو نفر نشسته بودند، صلاح نبود بیشتر از این، در باره دل‌نگرانی‌مان جلوی آن‌ها صحبت کنیم. آخر اگر این خبر شایع می‌شد که حاجی شهید شده، بر روحیه بچه‌های لشکر تاثیر منفی و ناگواری به جا می‌گذاشت، چون او به شدت مورد علاقه بسیجی‌ها بود و برای آن‌ها، باور کردن نبودن همت خیلی، خیلی دشوار به نظر می‌رسید.
چشم که بر هم زدیم، غروب شد و دقایقی بعد، روز کوتاه زمستانی هفدهم اسفند، جای‌اش را با شبی به سیاهی دوزخ عوض کرد. آن شب، حتی یک لحظه هم از یاد همت غافل نبودم. مدام لحظات خوش بودن با او، در نظرم تداعی می‌شد. خصوصا آن لحظه‌ای که از «طلائیه» به جزیره جنوبی آمدیم، آن سخنرانی زیبا و بی‌تکلف حاجی برای بچه‌های بسیجی لشکر، بیرون کشیدن او از چنگ بسیجی‌ها، ورودمان به سنگر فرماندهان لشکرهای سپاه و شلوغ‌بازی‌های رایج حاجی، رجزخوانی‌های روح‌بخش او، بگو بخندش با احمد کاظمی، لبخندهای زین‌الدین در واکنش به شیرین‌ زبانی‌های حاجی و بعد، آن پاسخ سرشار از روحیه احمد کاظمی به رده‌های بالا، پای بی‌سیم و در حالی که نیم نگاهی به حاجی داشت و گفته بود: «همین که همت با ماست، مشکلی نداریم!»

شب وحشتناکی بر من گذشت. به هر مشقتی که بود، صبر کردیم تا صبح. دیگر برای‌مان یقین حاصل شد که حتما برای او اتفاقی افتاده. بعد از نماز صبح، عباس کریمی گفت: «سعید، تو همین‌جا بمون، من می‌رم به سر قرارگاه نجف، ببینم موضوع از چه قراره!»

رفت و اصلا نفهمیدیم چقدر گذشت، که برگشت؛ با چشم‌هایی مثل دو کاسه خون، خیس از اشک، عباس، عباس همیشگی نبود. به زحمت لب باز کرد و گفت: «همت و یک نفر دیگر سوار بر موتور، سمت «پد» می‌رفتند که تانک بعثی‌ آن‌ها را هدف تیر مستقیم قرار داد و شهید شدند».
درحالی که کنار آمدن با این باور که دیگر او را نمی‌بینم، برایم محال به نظر می‌رسید. کم کم دستخوش دلهره دیگری شدم؛ این واقعه را چطور می‌بایست برای بچه رزمنده‌های لشکر مطرح می‌کردیم؟! طوری که خبرش، روحیه لطیف آن‌ها را تضعیف نکند.

- هنوز هم باور نبودن همت برایم سخت است، بدجوری ما را چشم به راه گذاشت ... و رفت.

تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

Googleافزودن تابناک به منابع ترجیحی گوگل

اشتراک گذاری

گزارش خطای خبر

اگر اشتباهی در این خبر دیدید، به تحریریه اطلاع دهید.

نظرات بینندگان

احمد افراسیابی۱۳۹۰/۰۹/۱۲ ۰۹:۳۷

یاد شهید همت سردار عملیات خیبر بخیر یاد تمام شهدای خیبر بخیر.
انشا الله تا اخر عمر پاسدار حرمت خونشان باشیم.

سروش روزبهانی۱۳۹۰/۰۹/۱۱ ۱۳:۱۹

انشاءا... با شهدای کربلا محشور بشن
شهدا تا آخر عمر مدیونتون هستیم

abbas۱۳۹۰/۰۹/۱۱ ۰۰:۲۸

شهید همت واحمد کاظمی اگه الان بودن چقدر خوب بود خدا رحمتشون کنه

احمد۱۳۹۰/۰۹/۱۰ ۲۳:۳۰

در روز شهادت شهید همت در محضر شهید آقا مهدی زین الدین در جزیره مجنون بودم و دیدم که پیکی خبر شهادت همت رو آورد و دیدم چهره شهید زین الدین رو که در هم پیچید.
خدایشان بیامرزد

مراد خوب۱۳۹۰/۰۹/۱۰ ۲۲:۲۸

خداوندا :در این ایام حسینی با سالار کربلا محشورشان بفرما

ماه محرم۱۳۹۰/۰۹/۱۰ ۲۲:۱۵

تا حکمت راز گوشه چادر زینب مشخص نشه
راز حکمت گوشه دل شهید ،راز باقی می مونه.
ای کاش اوینی بود....

ناشناس۱۳۹۰/۰۹/۱۰ ۲۱:۵۲

اونها به حکم وظیفه رفتند ، ما که به خکم قضا و قدر ماندیم چه کرده ایم ؟؟؟

ناشناس۱۳۹۰/۰۹/۱۰ ۲۱:۱۵

من خودم جزیره مجنون بودم واقعا"مجنون بود یادش بخیر دستتون درد نکنه سعی کنید بازهم از این خاطرها را بذارید

تبریزلی ممد۱۳۹۰/۰۹/۱۰ ۲۱:۱۰

روح همه شهداء دفاع مقدس شاد.
یاد و نام بلند شهیدان همت ،زین الدین،بروجردی،جهان آرا و ...
و شهیدان باکری بر تارک افتخار این ملت خواهد درخشید.

جعفر۱۳۹۰/۰۹/۱۰ ۲۱:۰۹

درود وسلام خدا به روان شهید همت و همه شهیدانی که با یاد خدا از اسلام دفاع کردند . روحشان با شهیدان کربلا محشور ومتنعم از نعمت ها ی شهیدان کربلا

ناشناس۱۳۹۰/۰۹/۱۰ ۲۰:۲۸

حیف این همه دلاوری ، خداکنه حالا هم از این موارد زیاد باشه و همت های دیگر جای اورا پر کنند .

ناشناس۱۳۹۰/۰۹/۱۰ ۱۹:۱۱

و ما ماندیم و مسئولیت سنگین امانتی که بر دوشمان گذاشته اند..........

علی۱۳۹۰/۰۹/۱۰ ۱۷:۲۴

اون شهیدی که همراه شهید همت سوار بر موتور بودند وهمراه هم شهید شدند شهید سید حمید میرافضلی بود که مسئول تیپ اطلاعات عملیات 27 محمد رسول الله بود جالبه نامی هم از اون برده نشده

حمید۱۳۹۰/۰۹/۱۰ ۱۵:۱۳

و سلام بر بندگان خدا که بی نام و نشانند ...

اولیائی تحت قبایی لا یعرفهم غیری ...

امین۱۳۹۰/۰۹/۱۰ ۱۴:۴۵

مردان بزرگ هنگام جنگ وروزهای سخت کشف می شود خداوند تمامی کسانی که در جنگ 8 ساله زحمت کشیداند من ازته دل برای ان بزرگ مردان دعا میکنم

mohsen۱۳۹۰/۰۹/۱۰ ۱۴:۴۱

یاد و خاطره شهید طرحچی و دیگر سرداران دفاع مقدس شاد باشد و جاویدان

ماکویی۱۳۹۰/۰۹/۱۰ ۱۴:۳۶

خداوند متعال روحش اش شاد کند انشالله

حمید دعائی۱۳۹۰/۰۹/۱۰ ۱۴:۰۹

بیاد فرمانده دلاور بسیجان خط شکن شهید حاج همت که شجاعانه باتفاق رزمندگانش جزایر مجنون را فتح کردند. همچنین بیاد فرماندهان دلاور جهاد سازندگی، سنگرسازان بی سنگر شهیدان، حاج مرتضی شادلو (که اینجانب در شبهای اولیه آزادسازی جزایر در معیت ایشان با هاورکرافت عازم جزیره شدیم). حاج اسداله هاشمی، حاج حبیب اله مجد، حاج غلامرضا بوغیری، حاج نصرت اله میری که در کنار سایر جهادگران با احداث جاده خاکی 13 کیلومتری از خاک ایران تا جزایر، نقش بسزایی در کمک رسانی به رزمندگان اسلام داشته و موجب تثبیت فتح جزایر شدند. درود بی پایان الهی به ارواح آن عزیزان. خاطرات در باب این شهدا زیاد است ... آیا توفیق خواهد شد روایت شود و بگوش و دل عاشقان پاکباخته برسد؟

ناشناس۱۳۹۰/۰۹/۱۰ ۱۳:۲۴

خدا این منافقین را لعنت کند که نفوذ می کردند و زمان و نقشه ی عملیات ها را لو می دادند.بچه های نازنین ما می رفتند جلو ومی دیدند عراقی ها منتظرشان هستند. همه ی امکانات پیشرفته ی جاسوسی که در اختیار عراق بود یک طرف، این جاسوس های وطن فروش یک طرف!
کاری که این نامردها با هموطنانشان کردند، هیچ دشمنی در حق جوان های ما نکرد.
امیدوارم همشه سرگردان و بی وطن بمانند.

mhasan۱۳۹۰/۰۹/۱۰ ۱۳:۲۴

واقعاً برای لحظاتی که این مطلبو می خوندم زمان از دستم رفت نمی دونم اینا چه آدمایی بودن....
"بدجوری ما را چشم به راه گذاشت ... و رفت"

علیرضا امامی۱۳۹۰/۰۹/۱۰ ۱۳:۱۱

روحش شاد.یکی از شهیدایی که واقعا" و قلبا" بهش ارادت دارم شهید همته.

نظر شما

سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.