آخرین خبرعکس ماهواره‌ای حیرت‌انگیز از رشته‌کوه هیمالیا
13بازدید

روزی که امیرکبیر گریست

در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است

مطلب حاضر شاید به گونه ای تکراری به نظر برسد، ولی بازنشر آن خالی از پند و عبرت نیست:

تصویری از امیر کبیر واقعی
سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد.
به گزارش مشرق، در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود.

هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند
روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي.. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم.. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.

 

چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد...

در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست.

امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم.
ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند.

امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم.. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند.

روحش شاد یادش گرامی

تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

Googleافزودن تابناک به منابع ترجیحی گوگل

اشتراک گذاری

گزارش خطای خبر

اگر اشتباهی در این خبر دیدید، به تحریریه اطلاع دهید.

نظرات بینندگان

حسین۱۳۹۰/۰۴/۰۱ ۱۵:۰۶

هر کسی که به سادگی وبی زحمت امیر کبیر نمیشود . درود بر این مرد بزرگ . یک موضوع که من شنیده ام قبر این بزرگوار و قبر رائیس علی دلواری در کشور عراق ودر نجف اشرف است . و خیلی محجور وغریب افتاده اند .بهتر است مقبره ای در شان این عزیزان برایشان درست کنیم .

ناشناس۱۳۹۰/۰۴/۰۱ ۱۵:۰۵

مردان بزرگ درد مردم را دارند

دانشجو۱۳۹۰/۰۴/۰۱ ۱۴:۴۱

بسم الله الرحمن الرحیم

انشا الله خداوند روح این بزرگ مرد را غریق رحمت خویش بگرداند.

برای شادی روحش صلواتی نثار فرمایید.

ناشناس۱۳۹۰/۰۴/۰۱ ۱۴:۴۱

احسنت بر این احساس مسئولیت

ناشناس۱۳۹۰/۰۴/۰۱ ۱۴:۳۵

منبع تابی جون منبع

ناشناس۱۳۹۰/۰۴/۰۱ ۱۴:۳۴

روحش شاد ولي بنده خدا خبر نداشت اگه مردم باسواد هم بشن دست از خرافات و جهل برنميدارن

حامي۱۳۹۰/۰۴/۰۱ ۱۴:۱۴

مردان بزرگ هميشه جزءمردمان نيك روزگارند

سعید۱۳۹۰/۰۴/۰۱ ۱۴:۱۴

روحش شاد و یاد و راحش زنده و پر رهرو باد
مرد واقعا بزرگی بوده و هست
و ما باید از ان بزرگوار درس بگیریم و کشور خودمونو بسازیم
جاوید ایران

سعید۱۳۹۰/۰۴/۰۱ ۱۴:۰۶

خداوند آن بزرگ مرد تاريخ را بيامرزد ...

امین زمانی۱۳۹۰/۰۴/۰۱ ۱۴:۰۲

بسمه تعالی
با سلام
من هم می خواهم مطلبی از امیرکبیر بگویم که بفهیم وی علاوه بر اینکه آدم بزرگی بود بزرگواری نیز بود.مطلب اینه بعد از مرگ امیرکبیر بزرگی وی را در خواب می بیند و امیرکبیر را در وضعیتی بسیار مناسب و راحت و خوش رویت می کند و از او می پرسد که آیا خدمات شما به ایران سبب این قرب و منزلت در برزخ است امیر کبیر می گوید خیر . آن بزرگ علت را جویا می شود امیر پاسخ می دهد ان لحظه ای که در حمام فین کاشان رگ دستم را زدند خون بسیاری از بدنم رفت و تشنگی شدیدی بر من مستولی گشت خواستم آب بنوشم که یاد تشنگی مولایم حسین افتادم و آب ننوشیدم پس از مرگم مولایم به نزد من آمد و این ارادت مرا جبران کرد .
روحش شاد

ناشناس۱۳۹۰/۰۴/۰۱ ۱۳:۵۳

قبلا خونده بودم اینا. واقعا تاثر گذار بود روم. ممنون که دوباره اینجا این داستانا گذاشتین

صفری۱۳۹۰/۰۴/۰۱ ۱۳:۴۸

بعید است به این زودی ها روزگار فردی مثل امیر کبیر تحویل جامعه دهد روحش شاد و غضب خدا بر کسانی که نگذاشتند خدمات امیر ادامه پیدا کند

یه آدم۱۳۹۰/۰۴/۰۱ ۱۳:۴۴

واقعا مرد بزرگی بود
کاش در این دوره زمانه مثال او زیاد بود که متاسفانه نیست

ناشناس۱۳۹۰/۰۴/۰۱ ۱۳:۴۰

روحش شاد

ناشناس۱۳۹۰/۰۴/۰۱ ۱۳:۳۹

مردي از تبار مردان ايران زمين

ناشناس۱۳۹۰/۰۴/۰۱ ۱۳:۳۰

گرامي باد ياد بزرگمردي كه تا ابد نامش زنده خواهد ماند

ناشناس۱۳۹۰/۰۴/۰۱ ۱۳:۲۶

منم گریم گرفت

ناشناس۱۳۹۰/۰۴/۰۱ ۱۳:۲۲

درود به شرفش، هممون یاد بگیریم

نظر شما

سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.