چند روایت زنانه از شیرهکشخانههای زابل
شب از نیمه هم گذشته و بهخلاف خیابانهای خلوت زابل، پاتوقها و شیرهکشخانههای زابل شلوغ است؛ شیرهکشخانههایی که مرد و زن، دختر و پسر و پیر و جوان را گرد تا گرد هم نشانده و همگی گرد سفید کراک دود میکنند.
شب از نیمه هم گذشته و بهخلاف خیابانهای خلوت زابل، پاتوقها و شیرهکشخانههای زابل شلوغ است؛ شیرهکشخانههایی که مرد و زن، دختر و پسر و پیر و جوان را گرد تا گرد هم نشانده و همگی گرد سفید کراک دود میکنند.

به گزارش تسنیم، حکایت اعتیاد در زابل، روایتی است از زندگی زنان، دختران، کودکان و جنینهایی که قصه هر روز و ساعتشان در شیرهکش خانههای این شهر رقم میخورد؛ چاردیواریهایی که شاهد حکایتهای رنگپریده زنان فروخته شده، دختران آسیب و کودکانی است که در پیچ زندگی گم شدهاند؛ روایتی از شیرهکش خانههای زابل...
روایت نخست؛ پاتوق حسینآباد
پوست تیره تن نیمهلخت پسربچه 10ساله زیر نور شعله کمرمق آتش برق میزند؛ زل زل نگاهمان میکند؛ با دندانهای شیری یکی در میانش، پوست ورآمده کنار ناخنش را میکند؛ میخندد و صورتش را پشت پیراهن محلی زنی که روی شعله آتش خم شده قایم میکند؛ زن، سیخ داغ را به سنجاق نزدیک میکند و دود غلیظ سفید را میبلعد...
- «پدر و مادرشون هر دو معتادن؛ یک سالی هست که مادرشون پشت میلههاس؛ علی 10سالهاس و «این» 11ساله»؛
«این» را به خدیجهای میگوید که موهای کوتاه، پیراهن و شلوار پسرانه و صدالبته برق چشمهایش از او یک پسر ساخته؛ پسری تمامعیار... زندایی جوان اینها را میگوید و شروع میکند به کام گرفتن؛ کام میگیرد و از علی و خدیجه میگوید...

- «وقتی باید براشون شناسنامه می گرفتن، پدر و مادرشون زندان بودن؛ حالا هم که شناسنامه گرفتن، می گن خیلی از درس و مدرسه عقب افتادن... الانم مدرسه نمی رن.» بوی تند شیشه و کراک، سه لیوان شیشه ای کبره بسته، یک کتری دودزده فلزی، متکایی پارچه ای، پارچ قرمز پلاستیکی و تکه سنگ نسبتا بزرگی که به اندازه یک کف دست، رویش آتش شعله ور است، تمام آن چیزی است که از یک اتاق 12 متری و 7 پتوی چرک مرد، یک پاتوق ساخته؛ یک شیره کش خانه تمام عیار.
به جز علی و خدیجه و زن دایی، پیرمردی غریبه و دختری جوان هم دور آتش نشسته و سیخ سرخ به سنجاق می چسبانند؛ «زهرا» 28 ساله است ولی رنگ پوست تیره و حالت چشم هایش، معصومیت دخترانه اش را بیشتر کرده؛ آرام حرف می زند و در میان کلماتش، نفس کم می آورد؛ هر از گاهی مجبور است کلماتش را بخورد و حجم زیادی از هوا را به درون سینه بکشد. از خرج اعتیاد و چفت و بست دخل و مصرف هر روزش می پرسم؛ می خندد و با لهجه محلی اش می گوید: «هر چقد پول باشه همون قد ایکشم؛ اگه 20 تومن داشته باشم، 20 تومن ایکشم اگه 10 تومنم داشته باشم 10 تومن ایکشم»؛ حرفمان گل انداخته؛ شوخی می کند و می خندد؛ از زمانی می گوید که برای شرکت فرش، قالی گره می زده ولی بعد از تک کار کردن کلیه هایش، دور گره زدن تار و پود قالی را خط کشیده... «زهرا» این روزها برای زن های زابل کار می کند؛ کلفتی...
از ازدواجش می پرسم؛ جواب نمی دهد؛ سِوِر می شوم و پیگر شوهرش؛ نفسش بند می آید؛ چشمها را می بندد و منقطع و عمیق نفس می کشد؛ هنوز نفس را کامل تو نداده که چشم هایش خیس می شود؛ آنقدر خیس که اشک روی گونه های استخوانی اش هم نشت می کند؛ بغض، نفس کشیدنش را سخت تر کرده؛ منقطع تر و عمیق تر نفس می کشد...
- «طلاق گرفتم»
نفسی چاق می کند و کلمات بریده اش را از سر می گیرد:
- «مادرم جوان مرگ شد؛ پدرم هم معتاد بود و منو معامله کرد».
- معامله؟
- (چشم های خیسش را می بندد و اشک هایش روی پوست تیره صورتش لیز می خورند؛ تلخ می خندد و سر تکان می دهد) 18 ساله بودم که پدرم منو با یه افغانی معامله کرد.

- (متعجب نگاهش می کنم و او ادامه می دهد)
- پدرم معتاد بود؛ منو با پول به یه افغانی معامله کرد. با 13 میلیون...
- چند وقت با اون زندگی کردی؟
- (اشک هایش را پاک می کند) 9 ماه.
- جدا شدی؟
- نه اونو افغان گیری کردن لب مرز. منم رفتم خونه پدرم؛ ولی پدرم منو... (و کلماتی گنگ و نامفهوم را از میان بغض و نفس های عمیق و مننقطع اش بیرون می دهد...)
نشتی چشم های مشکی و درشتش، هر لحظه بیشتر می شود و قطره های درشت اشک از روی گونه های استخوانی اش، روی پیراهن قهوه ای و بلندش شره می کند.
کم نبوده اند زن ها و دخترهایی که اشک شان را به چشم دیده ام ولی نمی دانم چرا اشک های زهرا تمامی ندارد؟ حسابی دست پاچه شده ام؛ زن دایی هم در گوشه شیره کش خانه، دنباله روسری اش را روی صورتش کشیده و به هق هق افتاده؛ خدیجه و علی هاج و واج نگاهمان می کنند.
اشک و هق هق زنانه فضا را آنقدر سنگین کرده که شتابزده، سر حکایت تلخ گذشته اش را درز می گیرم و به امید زنده کردن رویاهای دختری 28 ساله، از آرزوهای زهرا می پرسم؛ سرش پایین است و نمی دانم چرا «آرزو» تیرخلاصی می شود و می نشیند روی دلش؛ اشک هایش فوران می کند؛ محکم می گوید «مرگ»؛ اشکها امانش را می گیرند؛ با یک دست روسری اش را روی گونه ها و پوست تیره صورتش می کشد و با دست دیگر لبه پیراهن بلندش را تا بینی بالا می کشد و اشک و بینی اش را پاک می کند... فضا آنقدر سنگین است که خدیجه هم می خواهد با لبخندهایش سنگینی و سکوت را بشکند ولی هق هق زن دایی و زهرا سنگین تر از این حرف ها است...
روایت دوم؛ 12 متری پشت کانال
ساعت 10:15 شب پنجشنبه است؛ در خلوتی خیابان ها و کوچه های 12 متری پشت کانال، 10 – 15 سگ ولگرد، زنی را دوره کرده اند؛ زن سرعتش را کم می کند، دست هایش را تکان می دهد و به زبان محلی چیزی می گوید؛ سگ ها آرام می شوند؛ از کنارش می گذرند و او راهش را ادامه می دهد...
در بیغوله ای متروکه و از روزنه و فضای خالی بین چند تیر آهنی که نامرتب روی هم تلنبار شده اند نور ضعیف آتش نیمه مرده ای، سو سو می زند؛ مردی حدوداً 40 ساله از لا به لای تیرآهن ها، خمیده و نیم خیز بیرون می آید؛ ما را می بیند، چند کلمه ای زابلی و نامفهوم می گوید و راهش را کج می کند و می رود.

از لای تیرهای آهنی سرک می کشم؛ زنی 30 – 35 ساله و مردی بلوچی، به زور خودشان را در فضای بین تیرهای آهنی جا داده اند؛ فضایی در حدود 2 تا 3 متر مربع که ارتفاعش با ارفاق، شاید یک متر شود. زن روی دو کنده زانو نشسته و آتش زیرخاکستر را باد می زند و مرد سیخ داغ را به سنجاقی کج و کوله می کشد و دود می گیرد...
سلامی می کنم و نیم خیز، دست و پایم را از لابه لای یکی دو تیرِ آهنی رد می کنم؛ هنوز چند متری با زن و مرد فاصله دارم ولی جلوتر رفتن برای کسی در ابعاد من، قطعاً غیر ممکن است؛ از همان فاصله سیگاری تعارفشان می کنم و سر صحبت باز می شود... میهمان نوازند و مهربان؛ مرد بلوچ یک نخ سیگار گوشه لبش می گذارد و او هم به رسم ادب تعارفی می زند و به سیخ های سرخ اشاره می کند...
مرد بلوچ سیگار را کنار می گذارد و لول فلزی را بین لب هایش می گذارد و می گوید ««این» مثه خواهرمه؛ هر از گاهی میام اینجا و چند تا دود می گیرم و می رم»؛ «این» را به زن می گوید... اسمش مریم است؛ 3 سال است که هر شب و روزش را لای همین تیرهای آهنی می گذراند؛ شیره کش خانه ای 2 – 3 متری و نقلی؛ کم حرف است و خجالتی؛ با تکه مقوای کوچکی آتش زیر خاکستر را باد می زند تا الو بگیرد.
- حاج خانم اینجا چه کار می کنی؟
- زندگی...
- چند وقته؟
- سه سالی هست که اینجام.
- اهل کجایی؟
- همینجا. زابل.
- چند وقته ازدواج کردی؟ (ناخودآگاه چشمم روی مرد کنار دستی اش می چرخد)

- (رد نگاهم را می خواند؛ شوکه می شود؛ دست از باد زدن ته مانده های خاکستر می کشد؛ مضطرب کلماتش را تکه تکه ادا می کند) من؛ ازدواج... (مردد است) من ازدواج کردم ولی خونه ام خراب شده... یه دختر هم دارم که شهرستانه... شوهر کرده و با شوهرش شهرستانه...
دست پاچگی اش آنقدر هست که خیلی پا پی اش نشوم؛ می گوید چند باری ترک کرده ولی الان حدود 8 ماه است که کراک می کشد؛ می گوید تمام پاتوق های زابل را کراک گرفته؛ همان کریستال زابلی...
- اینجا برای یک زن جوان و تنها سخت نیست؟منظورم مردها و ... (جمله را نیمه تمام رها می کنم)
- (سرش پایین است و آرام و مردد جواب می دهد) سخت؟ سخت که هست ... ولی نه؛ اذیتی نمی کنن... میان اینجا می کشن و می رن.
- خسته نشدی؟ نمی خوای از اینجا بری؟
- (سرش را بالا نمی اورد) تا وقتی اعتیاد دارم نمی تونم برم.
رضا با لهجه محلی اش از همانجا که حرف مریم تمام می شود ادامه حرفش را می گیرد و در میان کام گرفتن از لول فلزی می گوید: «خو ترک کن دیگه؛ تا آخر که نمی شه اینجا بمونی؛ سه سال چهار ساله اینجایی...» رویش را به سمت ما بر می گرداند و ادامه می دهد: «هر بار که میام اینجا بهش می گما؛ همین یه ساعت پیشم داشتم بهش می گفتم که جمع کن و برو برا خودت یه خونه گیر بیار...» مریم همچنان ساکت است و نگاهش را به آتش دوخته...

شیره کش خانه مریم آنقدر کوچک است که مجبوری هر چند دقیقه یکبار روی زانوهایت جا به جا شوی؛ بوی تند پلاستیک سوخته و مواد با هم مخلوط شده و ته حلق را می سوزاند... به بهانه سِر شدن و گزگز کف پایم بیرون می زنم؛ خداحافظی می کنم و نیم خیز نیم خیز عقب می آیم؛ رضا می گوید مواظب کمرت باش به تیرآهن نگیره...
بیرون شیره کش خانه ایستاده ام؛ مصرف رضا تمام شده؛ بیرون می آید و بدون آنکه ما را ببیند به طرف روشنایی پارک می رود؛ سایه مریم از پس شعله لرزان آتشی که رو به خاموشی است، روی تیرهای آهنی شیره کش خانه اش کش می آید و می رقصد؛ جارو به دست، خاکسترهای کف خانه اش را جارو می کند...
روایت سوم؛ محله شیبک ها
در اتاق 10 متری محصور به دیوارهای دود زده، سه مرد، دو زن و یک پسربچه 15 ساله دور یک گله آتش نشسته اند و سیخ های فلزی را روی شعله گاز پیک نیکی داغ می کنند؛ سر زده وارد می شویم؛ دوربین را که می بینند شوکه می شوند و معذب؛ تنها کسی که در آن میان راحت سیخ سرخ به سفیدی کراک می چسباند و دود می گیرد، همان پسر 15 ساله است؛ لباس زابلی قهوه ای به تن کرده و رو به مردی که از همه عصبانی تر است، می گوید «خب کاری با ما ندارن...» مرد عصبی است و چند فحش آب کشیده حواله اش می کند ولی جسارت پسربچه 15 ساله بیش از این است که با این حرف ها، میدان را خالی کند؛ دوباره لول فلزی اش را به لب می گیرد و با ولع دود سفید را به ریه هایش می کشد و پشت بند هر دود، کامی از سیگار می گیرد...
به هر ضرب و زوری که هست راضی شان می کنیم چند دقیقه ای کنارشان بمانیم؛ حمید شروع می کند به صحبت؛ همان پسر بچه جسور، ولی مرد کنار دستی اش سقلمه محکمی به پهلویش می کوبد و برایش خط و نشان می کشد؛ حمید ساکت می شود و سرش را به داغ کردن سیخ های روی گاز پیک نیکی گرم می کند...
سر صحبت باز می شود؛ می پرسم اینجا که زندگی نمی کنید؟! مرد چهل ساله ای که بین حمید و دختری جوان نشسته، سر تکان می دهد و می گوید: «چرا؛ ما اینجا زندگی می کنیم؛ من و «این»»؛ «این» را به دختر کنار دستش اش می گوید... حمید باز هم وسط حرف مرد می پرد و می گوید: «ولی ما فقط میایم اینجا می کشیم؛ بعد می ریم خونه هامون»... به قول خودش اصلش بچه زابل است ولی مشهد زندگی می کند؛ با مادرش که چند سالی است بیوه شده و حالا او تنها نان آور خانه است؛ در کارگاه ذغال سازی کار می کند؛ یک سالی هست که کراک می کشد؛ می گوید عملش حاصل هم پیاله گی با دایی اش است؛ دایی اش که برای تسکین درد دست و پاهای حمید کراک دستش داده... خلاصه دنیایی حرف دارد برای گفتن؛ آنقدر که فقط سقلمه ها و فحش های آب کشیده صاحب شیره کش خانه دهانش را می بندد...
صاحب شیره کش خانه مردی 40 ساله است و دختر جوانی که کنارش نشسته؛ اسمش «صحرا» است؛ از اعتیادش می پرسم؛ نگاهش روی زمین خیره می ماند؛ دوربین حسابی کلافه اش کرده؛ یکی از عملی ها چیزی می پراند و مرد 40 ساله فحشی حواله اش می کند؛ صحرا هول شده؛ سرش را بالا می گیرد و می گوید «2 سال».

- چند سالته؟
- متولد 69 ام...
- چند وقته ازدواج کردی؟
- (مِن مِن می کند) سه ساله..
- بچه چی؟
- ی دونه داشتم...
- داشتی؟!
- آره. مُرد
- چرا؟!
- بخاطر بدبختی؛ بخاطر آوراگی و بیچارگی مون...
- چند سالش بود؟
- 5 – 6 ماهه بود.
- با همسرت مصرف می کنی؟
- اره
- چی؟
- کراک...
مردش چشم غره ای می رود و زبان صحرا بند می آید...
سراغ زن دیگری که در گوشه شیره کش خانه یک پایش را زیر بدنش گذاشته و پای دیگرش را ستون نیم تنه اش کرده می روم؛ روسری بزرگ و پهن گل درشتش را به شیوه مردهای بلوچ دور سرش بسته و صورتش را در میان آن پنهان کرده؛ لباسش کاملاً مردانه است و سرش را آنقدر پایین انداخته که صورتش را نبینی؛ لام تا کام حرف نمی زند؛ اسمش را می پرسم؛ سرش را بالا نمی آورد با تکان دادن سرش به چپ و راست می فهماند که قصد حرف زدن ندارد. مرد کنار دستی اش می گوید: «با توئه خب؛ اسمت رو بگو» ولی دختر، همانطور که سرش پایین است و نگاهش را به بازی انگشت های زمخت و چاک خورده اش که با هم گلاویز شده اند دوخته، لام تا کام حرف نمی زند... مرد آرام می گوید «روش نمی شه»... سرش را به گوشم نزدیک می کند؛ دود سیگار مخلوط به کراک را از سینه اش بیرون می دهد و در حین حرف زدن توی صورتم فوت می کند و می گوید: «می گن افسرده اس؛ همش گریه می کنه؛ از صبح تا شب کراک می کشه و گریه می کنه...» نمی دانم چرا دوباره اسمش را می پرسم؟ مرد شوکه می شود؛ چشم هایش را گرد می کند و لب پایین اش را با دندان می گزد؛ چشمکی می زند و بلند می گوید اسمش محمده... سرش را دوباره بیخ گوشم می آورد و می گوید نمی خواد کسی بدونه که دختره؛ اونم یه دختر تنها؛ می فهمی که؟» با این که درست منظورش را نفهمیدم، به نشانه فهمیدن، سر تکان می دهم.

روایت چهارم کنج خرابه؛ حاشیه معصوم آباد
روی دیوار دودزده سه کنج خرابه ای متروکه، سایه سیاه شبح کوچک و لاغری از پس سو سو زدن های کم رمق شعله ها، کج و معوج تکان می خورد؛ می رقصد؛ بوی تعفن فضولات انسانی، تمام فضای متروکه را پر کرده؛ شبح نحیف، با دیدن ما تکانی به خودش می دهد تا فرار کند؛ سایه ها روی دیواره سه کنج، تلوتلو می خورند و تقلا می کنند ولی آنقدر کم رمق اند که دیگر دیر شده... شبح، یک زن است، نحیف و لاغر؛ با شکمی برآمده... با دیدن دوربین، خیالش راحت می شود و می گوید: «فکر کردم از این مردایید که می خواید اذیتم کنین... » پالتوی یقه خز سفید و چرک مردش را محکم دور استخوان ها و شکم برآمده اش می پیچد؛ خودش ادامه حرف را می گیرد و با صدای بمی که از بین دندان های یکی در میانش بیرون می آید، می گوید:
- «اونجا (به سمت پشت خرابه اشاره می کند) آدمای ناجوری دور آتیش نشسته بودن؛ منم یه زن حامله ام؛ اومدم اینجا نشستم»
- تنهایی این وقت شب؟
- تنهایی بهتره از اینه که پیش اونا بشینم و برام حرف درس کنن.
- شوهرت...
- شوهرم هم کراکیه؛ نمی تونه خرج منو بده؛ منم با این حالم (به شکم برآمده اش اشاره می کند) مجبورم بیام «لاک» جمع کنم...
- اولین بچه اته؟
- نه. (می خندد) سومیه. یکی 5 سالشه و یکی هم سه سالش.
- اونا هم معتادن؟
- نه نه نه... اونا سالمن؛ اونا رو دادم دست مادرشوهرم که نگهشون دارن... آخه آدمیه دیگه؛ گفتم اگه دست خودم باشه ... (و حرفش را می خورد)
- (نگاهش می کنم)
- ولی خدا رو شکر اونا پسرن؛ دختر نیستن...
- مگه دختر بده؟
- نه بد نیس ولی خب... (باز حرفش را می خورد...)
چند تار موی سیاه و وز کرده اش را به زور زیر روسری اش که دور سر پیچانده و روی پیشانی اش گره زده می کند... با سیم هایی که دور سه انگشتش حلقه کرده بازی می کند؛ از مصرفش می پرسم؛ می گوید: «چی مصرف می کنم؟ مگه به غیر از این مواد سفید جدیدی که توی زابل پیدا شده، چیز دیگه ای هم هست؟ خدا نگذره از اونایی که این مواد جدید رو آوردن... شوهرم توی پاتوق می خوابه و من مجبورم تا این وقت شب کار کنم...»
- (اشاره می کنم به شکمش) اینم معتاده؛ نه؟
- (دستش را روی پیراهن چرک مرد روی شکمش می کشد و با نگاهش رد انگشت های لاغرش را دنبال می کند) معتاد؟ خب آره ولی نمی ذارم معتاد بمونه؛ به دنیا که بیاد نباید بهش مواد بدی.
- گناه نداره؟
- خب چی کار کنم؛ به خدا از وقتی حامله شدم مصرفم رو کم کردم ولی...(باز هم حرفش را می خورد و انگشت ها استخوانی اش را روی پلک های خیس اش می کشد)
از نیمه شب هم گذشته و برخلاف خیابان های خلوت زابل، پاتوق ها و شیره کش خانه های زابل شلوغ است؛ شیره کش خانه هایی که مرد و زن، دختر و پسر و پیر و جوان را گرد تا گرد هم نشانده و همگی گرد سفید کراک دود می کنند... زن ها و دخترهایی که روایت شان از شیره کش خانه های زابل، کابوسی است تلخ و دائمی؛ کابوسی از جنس ترس و دلهره؛ کابوسی به رنگ ناامنی...

روایت نخست؛ پاتوق حسینآباد
پوست تیره تن نیمهلخت پسربچه 10ساله زیر نور شعله کمرمق آتش برق میزند؛ زل زل نگاهمان میکند؛ با دندانهای شیری یکی در میانش، پوست ورآمده کنار ناخنش را میکند؛ میخندد و صورتش را پشت پیراهن محلی زنی که روی شعله آتش خم شده قایم میکند؛ زن، سیخ داغ را به سنجاق نزدیک میکند و دود غلیظ سفید را میبلعد...
- «پدر و مادرشون هر دو معتادن؛ یک سالی هست که مادرشون پشت میلههاس؛ علی 10سالهاس و «این» 11ساله»؛
«این» را به خدیجهای میگوید که موهای کوتاه، پیراهن و شلوار پسرانه و صدالبته برق چشمهایش از او یک پسر ساخته؛ پسری تمامعیار... زندایی جوان اینها را میگوید و شروع میکند به کام گرفتن؛ کام میگیرد و از علی و خدیجه میگوید...

به جز علی و خدیجه و زن دایی، پیرمردی غریبه و دختری جوان هم دور آتش نشسته و سیخ سرخ به سنجاق می چسبانند؛ «زهرا» 28 ساله است ولی رنگ پوست تیره و حالت چشم هایش، معصومیت دخترانه اش را بیشتر کرده؛ آرام حرف می زند و در میان کلماتش، نفس کم می آورد؛ هر از گاهی مجبور است کلماتش را بخورد و حجم زیادی از هوا را به درون سینه بکشد. از خرج اعتیاد و چفت و بست دخل و مصرف هر روزش می پرسم؛ می خندد و با لهجه محلی اش می گوید: «هر چقد پول باشه همون قد ایکشم؛ اگه 20 تومن داشته باشم، 20 تومن ایکشم اگه 10 تومنم داشته باشم 10 تومن ایکشم»؛ حرفمان گل انداخته؛ شوخی می کند و می خندد؛ از زمانی می گوید که برای شرکت فرش، قالی گره می زده ولی بعد از تک کار کردن کلیه هایش، دور گره زدن تار و پود قالی را خط کشیده... «زهرا» این روزها برای زن های زابل کار می کند؛ کلفتی...
از ازدواجش می پرسم؛ جواب نمی دهد؛ سِوِر می شوم و پیگر شوهرش؛ نفسش بند می آید؛ چشمها را می بندد و منقطع و عمیق نفس می کشد؛ هنوز نفس را کامل تو نداده که چشم هایش خیس می شود؛ آنقدر خیس که اشک روی گونه های استخوانی اش هم نشت می کند؛ بغض، نفس کشیدنش را سخت تر کرده؛ منقطع تر و عمیق تر نفس می کشد...
- «طلاق گرفتم»
نفسی چاق می کند و کلمات بریده اش را از سر می گیرد:
- «مادرم جوان مرگ شد؛ پدرم هم معتاد بود و منو معامله کرد».
- معامله؟
- (چشم های خیسش را می بندد و اشک هایش روی پوست تیره صورتش لیز می خورند؛ تلخ می خندد و سر تکان می دهد) 18 ساله بودم که پدرم منو با یه افغانی معامله کرد.

- پدرم معتاد بود؛ منو با پول به یه افغانی معامله کرد. با 13 میلیون...
- چند وقت با اون زندگی کردی؟
- (اشک هایش را پاک می کند) 9 ماه.
- جدا شدی؟
- نه اونو افغان گیری کردن لب مرز. منم رفتم خونه پدرم؛ ولی پدرم منو... (و کلماتی گنگ و نامفهوم را از میان بغض و نفس های عمیق و مننقطع اش بیرون می دهد...)
نشتی چشم های مشکی و درشتش، هر لحظه بیشتر می شود و قطره های درشت اشک از روی گونه های استخوانی اش، روی پیراهن قهوه ای و بلندش شره می کند.
کم نبوده اند زن ها و دخترهایی که اشک شان را به چشم دیده ام ولی نمی دانم چرا اشک های زهرا تمامی ندارد؟ حسابی دست پاچه شده ام؛ زن دایی هم در گوشه شیره کش خانه، دنباله روسری اش را روی صورتش کشیده و به هق هق افتاده؛ خدیجه و علی هاج و واج نگاهمان می کنند.
اشک و هق هق زنانه فضا را آنقدر سنگین کرده که شتابزده، سر حکایت تلخ گذشته اش را درز می گیرم و به امید زنده کردن رویاهای دختری 28 ساله، از آرزوهای زهرا می پرسم؛ سرش پایین است و نمی دانم چرا «آرزو» تیرخلاصی می شود و می نشیند روی دلش؛ اشک هایش فوران می کند؛ محکم می گوید «مرگ»؛ اشکها امانش را می گیرند؛ با یک دست روسری اش را روی گونه ها و پوست تیره صورتش می کشد و با دست دیگر لبه پیراهن بلندش را تا بینی بالا می کشد و اشک و بینی اش را پاک می کند... فضا آنقدر سنگین است که خدیجه هم می خواهد با لبخندهایش سنگینی و سکوت را بشکند ولی هق هق زن دایی و زهرا سنگین تر از این حرف ها است...
روایت دوم؛ 12 متری پشت کانال
ساعت 10:15 شب پنجشنبه است؛ در خلوتی خیابان ها و کوچه های 12 متری پشت کانال، 10 – 15 سگ ولگرد، زنی را دوره کرده اند؛ زن سرعتش را کم می کند، دست هایش را تکان می دهد و به زبان محلی چیزی می گوید؛ سگ ها آرام می شوند؛ از کنارش می گذرند و او راهش را ادامه می دهد...
در بیغوله ای متروکه و از روزنه و فضای خالی بین چند تیر آهنی که نامرتب روی هم تلنبار شده اند نور ضعیف آتش نیمه مرده ای، سو سو می زند؛ مردی حدوداً 40 ساله از لا به لای تیرآهن ها، خمیده و نیم خیز بیرون می آید؛ ما را می بیند، چند کلمه ای زابلی و نامفهوم می گوید و راهش را کج می کند و می رود.

سلامی می کنم و نیم خیز، دست و پایم را از لابه لای یکی دو تیرِ آهنی رد می کنم؛ هنوز چند متری با زن و مرد فاصله دارم ولی جلوتر رفتن برای کسی در ابعاد من، قطعاً غیر ممکن است؛ از همان فاصله سیگاری تعارفشان می کنم و سر صحبت باز می شود... میهمان نوازند و مهربان؛ مرد بلوچ یک نخ سیگار گوشه لبش می گذارد و او هم به رسم ادب تعارفی می زند و به سیخ های سرخ اشاره می کند...
مرد بلوچ سیگار را کنار می گذارد و لول فلزی را بین لب هایش می گذارد و می گوید ««این» مثه خواهرمه؛ هر از گاهی میام اینجا و چند تا دود می گیرم و می رم»؛ «این» را به زن می گوید... اسمش مریم است؛ 3 سال است که هر شب و روزش را لای همین تیرهای آهنی می گذراند؛ شیره کش خانه ای 2 – 3 متری و نقلی؛ کم حرف است و خجالتی؛ با تکه مقوای کوچکی آتش زیر خاکستر را باد می زند تا الو بگیرد.
- حاج خانم اینجا چه کار می کنی؟
- زندگی...
- چند وقته؟
- سه سالی هست که اینجام.
- اهل کجایی؟
- همینجا. زابل.
- چند وقته ازدواج کردی؟ (ناخودآگاه چشمم روی مرد کنار دستی اش می چرخد)

دست پاچگی اش آنقدر هست که خیلی پا پی اش نشوم؛ می گوید چند باری ترک کرده ولی الان حدود 8 ماه است که کراک می کشد؛ می گوید تمام پاتوق های زابل را کراک گرفته؛ همان کریستال زابلی...
- اینجا برای یک زن جوان و تنها سخت نیست؟منظورم مردها و ... (جمله را نیمه تمام رها می کنم)
- (سرش پایین است و آرام و مردد جواب می دهد) سخت؟ سخت که هست ... ولی نه؛ اذیتی نمی کنن... میان اینجا می کشن و می رن.
- خسته نشدی؟ نمی خوای از اینجا بری؟
- (سرش را بالا نمی اورد) تا وقتی اعتیاد دارم نمی تونم برم.
رضا با لهجه محلی اش از همانجا که حرف مریم تمام می شود ادامه حرفش را می گیرد و در میان کام گرفتن از لول فلزی می گوید: «خو ترک کن دیگه؛ تا آخر که نمی شه اینجا بمونی؛ سه سال چهار ساله اینجایی...» رویش را به سمت ما بر می گرداند و ادامه می دهد: «هر بار که میام اینجا بهش می گما؛ همین یه ساعت پیشم داشتم بهش می گفتم که جمع کن و برو برا خودت یه خونه گیر بیار...» مریم همچنان ساکت است و نگاهش را به آتش دوخته...

بیرون شیره کش خانه ایستاده ام؛ مصرف رضا تمام شده؛ بیرون می آید و بدون آنکه ما را ببیند به طرف روشنایی پارک می رود؛ سایه مریم از پس شعله لرزان آتشی که رو به خاموشی است، روی تیرهای آهنی شیره کش خانه اش کش می آید و می رقصد؛ جارو به دست، خاکسترهای کف خانه اش را جارو می کند...
روایت سوم؛ محله شیبک ها
در اتاق 10 متری محصور به دیوارهای دود زده، سه مرد، دو زن و یک پسربچه 15 ساله دور یک گله آتش نشسته اند و سیخ های فلزی را روی شعله گاز پیک نیکی داغ می کنند؛ سر زده وارد می شویم؛ دوربین را که می بینند شوکه می شوند و معذب؛ تنها کسی که در آن میان راحت سیخ سرخ به سفیدی کراک می چسباند و دود می گیرد، همان پسر 15 ساله است؛ لباس زابلی قهوه ای به تن کرده و رو به مردی که از همه عصبانی تر است، می گوید «خب کاری با ما ندارن...» مرد عصبی است و چند فحش آب کشیده حواله اش می کند ولی جسارت پسربچه 15 ساله بیش از این است که با این حرف ها، میدان را خالی کند؛ دوباره لول فلزی اش را به لب می گیرد و با ولع دود سفید را به ریه هایش می کشد و پشت بند هر دود، کامی از سیگار می گیرد...
به هر ضرب و زوری که هست راضی شان می کنیم چند دقیقه ای کنارشان بمانیم؛ حمید شروع می کند به صحبت؛ همان پسر بچه جسور، ولی مرد کنار دستی اش سقلمه محکمی به پهلویش می کوبد و برایش خط و نشان می کشد؛ حمید ساکت می شود و سرش را به داغ کردن سیخ های روی گاز پیک نیکی گرم می کند...
سر صحبت باز می شود؛ می پرسم اینجا که زندگی نمی کنید؟! مرد چهل ساله ای که بین حمید و دختری جوان نشسته، سر تکان می دهد و می گوید: «چرا؛ ما اینجا زندگی می کنیم؛ من و «این»»؛ «این» را به دختر کنار دستش اش می گوید... حمید باز هم وسط حرف مرد می پرد و می گوید: «ولی ما فقط میایم اینجا می کشیم؛ بعد می ریم خونه هامون»... به قول خودش اصلش بچه زابل است ولی مشهد زندگی می کند؛ با مادرش که چند سالی است بیوه شده و حالا او تنها نان آور خانه است؛ در کارگاه ذغال سازی کار می کند؛ یک سالی هست که کراک می کشد؛ می گوید عملش حاصل هم پیاله گی با دایی اش است؛ دایی اش که برای تسکین درد دست و پاهای حمید کراک دستش داده... خلاصه دنیایی حرف دارد برای گفتن؛ آنقدر که فقط سقلمه ها و فحش های آب کشیده صاحب شیره کش خانه دهانش را می بندد...
صاحب شیره کش خانه مردی 40 ساله است و دختر جوانی که کنارش نشسته؛ اسمش «صحرا» است؛ از اعتیادش می پرسم؛ نگاهش روی زمین خیره می ماند؛ دوربین حسابی کلافه اش کرده؛ یکی از عملی ها چیزی می پراند و مرد 40 ساله فحشی حواله اش می کند؛ صحرا هول شده؛ سرش را بالا می گیرد و می گوید «2 سال».

- متولد 69 ام...
- چند وقته ازدواج کردی؟
- (مِن مِن می کند) سه ساله..
- بچه چی؟
- ی دونه داشتم...
- داشتی؟!
- آره. مُرد
- چرا؟!
- بخاطر بدبختی؛ بخاطر آوراگی و بیچارگی مون...
- چند سالش بود؟
- 5 – 6 ماهه بود.
- با همسرت مصرف می کنی؟
- اره
- چی؟
- کراک...
مردش چشم غره ای می رود و زبان صحرا بند می آید...
سراغ زن دیگری که در گوشه شیره کش خانه یک پایش را زیر بدنش گذاشته و پای دیگرش را ستون نیم تنه اش کرده می روم؛ روسری بزرگ و پهن گل درشتش را به شیوه مردهای بلوچ دور سرش بسته و صورتش را در میان آن پنهان کرده؛ لباسش کاملاً مردانه است و سرش را آنقدر پایین انداخته که صورتش را نبینی؛ لام تا کام حرف نمی زند؛ اسمش را می پرسم؛ سرش را بالا نمی آورد با تکان دادن سرش به چپ و راست می فهماند که قصد حرف زدن ندارد. مرد کنار دستی اش می گوید: «با توئه خب؛ اسمت رو بگو» ولی دختر، همانطور که سرش پایین است و نگاهش را به بازی انگشت های زمخت و چاک خورده اش که با هم گلاویز شده اند دوخته، لام تا کام حرف نمی زند... مرد آرام می گوید «روش نمی شه»... سرش را به گوشم نزدیک می کند؛ دود سیگار مخلوط به کراک را از سینه اش بیرون می دهد و در حین حرف زدن توی صورتم فوت می کند و می گوید: «می گن افسرده اس؛ همش گریه می کنه؛ از صبح تا شب کراک می کشه و گریه می کنه...» نمی دانم چرا دوباره اسمش را می پرسم؟ مرد شوکه می شود؛ چشم هایش را گرد می کند و لب پایین اش را با دندان می گزد؛ چشمکی می زند و بلند می گوید اسمش محمده... سرش را دوباره بیخ گوشم می آورد و می گوید نمی خواد کسی بدونه که دختره؛ اونم یه دختر تنها؛ می فهمی که؟» با این که درست منظورش را نفهمیدم، به نشانه فهمیدن، سر تکان می دهم.

روی دیوار دودزده سه کنج خرابه ای متروکه، سایه سیاه شبح کوچک و لاغری از پس سو سو زدن های کم رمق شعله ها، کج و معوج تکان می خورد؛ می رقصد؛ بوی تعفن فضولات انسانی، تمام فضای متروکه را پر کرده؛ شبح نحیف، با دیدن ما تکانی به خودش می دهد تا فرار کند؛ سایه ها روی دیواره سه کنج، تلوتلو می خورند و تقلا می کنند ولی آنقدر کم رمق اند که دیگر دیر شده... شبح، یک زن است، نحیف و لاغر؛ با شکمی برآمده... با دیدن دوربین، خیالش راحت می شود و می گوید: «فکر کردم از این مردایید که می خواید اذیتم کنین... » پالتوی یقه خز سفید و چرک مردش را محکم دور استخوان ها و شکم برآمده اش می پیچد؛ خودش ادامه حرف را می گیرد و با صدای بمی که از بین دندان های یکی در میانش بیرون می آید، می گوید:
- «اونجا (به سمت پشت خرابه اشاره می کند) آدمای ناجوری دور آتیش نشسته بودن؛ منم یه زن حامله ام؛ اومدم اینجا نشستم»
- تنهایی این وقت شب؟
- تنهایی بهتره از اینه که پیش اونا بشینم و برام حرف درس کنن.
- شوهرت...
- شوهرم هم کراکیه؛ نمی تونه خرج منو بده؛ منم با این حالم (به شکم برآمده اش اشاره می کند) مجبورم بیام «لاک» جمع کنم...
- اولین بچه اته؟
- نه. (می خندد) سومیه. یکی 5 سالشه و یکی هم سه سالش.
- اونا هم معتادن؟
- نه نه نه... اونا سالمن؛ اونا رو دادم دست مادرشوهرم که نگهشون دارن... آخه آدمیه دیگه؛ گفتم اگه دست خودم باشه ... (و حرفش را می خورد)
- (نگاهش می کنم)
- ولی خدا رو شکر اونا پسرن؛ دختر نیستن...
- مگه دختر بده؟
- نه بد نیس ولی خب... (باز حرفش را می خورد...)
چند تار موی سیاه و وز کرده اش را به زور زیر روسری اش که دور سر پیچانده و روی پیشانی اش گره زده می کند... با سیم هایی که دور سه انگشتش حلقه کرده بازی می کند؛ از مصرفش می پرسم؛ می گوید: «چی مصرف می کنم؟ مگه به غیر از این مواد سفید جدیدی که توی زابل پیدا شده، چیز دیگه ای هم هست؟ خدا نگذره از اونایی که این مواد جدید رو آوردن... شوهرم توی پاتوق می خوابه و من مجبورم تا این وقت شب کار کنم...»
- (اشاره می کنم به شکمش) اینم معتاده؛ نه؟
- (دستش را روی پیراهن چرک مرد روی شکمش می کشد و با نگاهش رد انگشت های لاغرش را دنبال می کند) معتاد؟ خب آره ولی نمی ذارم معتاد بمونه؛ به دنیا که بیاد نباید بهش مواد بدی.
- گناه نداره؟
- خب چی کار کنم؛ به خدا از وقتی حامله شدم مصرفم رو کم کردم ولی...(باز هم حرفش را می خورد و انگشت ها استخوانی اش را روی پلک های خیس اش می کشد)
از نیمه شب هم گذشته و برخلاف خیابان های خلوت زابل، پاتوق ها و شیره کش خانه های زابل شلوغ است؛ شیره کش خانه هایی که مرد و زن، دختر و پسر و پیر و جوان را گرد تا گرد هم نشانده و همگی گرد سفید کراک دود می کنند... زن ها و دخترهایی که روایت شان از شیره کش خانه های زابل، کابوسی است تلخ و دائمی؛ کابوسی از جنس ترس و دلهره؛ کابوسی به رنگ ناامنی...
تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
این مسایل زاییده افکار و اعمال غیر کارشناسی مسئولین محترم است چون تریاک که ریشه در سنت و فرهنگ ایران و بخصوص شرق ایران زمین دارد و ترک کردن آن بسیار ساده بود جمع آوری و گران کردند و در عوض شیشه و کراک و ... را به حد وفور و مبلغ ناچیز رها کردند. حال آنچه برجای مانده لاشه های زنده و متحرک است که هیچ توانی برای ترک مواد در آن یافت نمی شود.
خییلی گزارش خوبی بود کاش باز هم از این گزارشها کار بکنی تابناک جان
من شرمندم فقط همین.....
مسئولین اگر از این درد بمیرند کم است
واسلام
وقتی از هامون وهیرمند سیستان یادی نمی کنید. وقتی ما فراموش شدگان 18 ساله خشکسالی رو یادتون نمیاد وقتی هیچ صنعت و کارخونه ای نیست و صیادی و کشاورزی تعطیل شده چه باید کرد ؟ آیا نباید از این غصه ها دق کرد ؟ مائیم و آخرت و پل صراط و کم کارها
آنجا که مرز کشور هست درقلب پایتخت صداها برابرصحنه های زشت و چندش آور مصرف اعتیاد توسط زنان و مردان جوان و کم سن وسال بطور علنی در پارکها را شاهدیم
بفرستید برای مسئولین که بخونند! برای ما منتشر میکنید که چی بشه!؟
ای کاس عکسشون رو شطرنجی می کردین.اعتیاد یک بیماریست و مثل همه بیماریهای دیگر نیاز به درمان دارد. و نشان دادن چهره فرد صحیح نیست.
2 سال در نقطه صفر مرزی زابل و با حداقل امکانات سرباز بودم و در این 2 سال 1 بار به مرخصی آمدم و تمام هم و غم من ورود مواد مخدر به کشور بود.....خدایا گواهت گرفتم در تمام شب های بیدارم که نگهبانی می دادم و حالا مواد مخدر در کشور فاجعه شده انسانها به فکر باشید......................
واقعا جاي تاسف داره مسيولين بخوانند
اگر دردم یکی بودی چه بودی
اگر غم اندکی بودی چه بودی
#برتولت_برشت
بی سوادی را چنین تعریف می کند :
بدترین نوع بیسوادی، بیسواد سیاسی است، بیسواد سیاسی کور و کر است، درک سیاسی ندارد و نمیداند که هزینههای زندگی از قبیل قیمت نان، مسکن، دارو و درمان همگی وابسته به تصمیمات سیاسی هستند.
او حتی به جهالت سیاسی خود افتخار کرده، سینه جلو میاندازد
و می گوید که:
“ از سیاست بیزار است "
سلام. معضل اعتیاد و درماندگی در تمام کشور گسترش دارد و مختص زابل و مناطق مرزی نیست. براحتی در پارکها و گوشه و کنار شهرهای برخوردار هم میتوان این مسائل و حتی فجیع تر را مشاهده کرد. در زابل با توجه به معضل خشکسالی و طوفان و همسایگی با افغانستان تشدید شده است. شاید بخش عمده ای از معتادان مهاجران شهرهای دیگر باشند. نیاز است که برخورد شود و راه حل برای این معضل خانمانسوز پیدا کرد.
از خوندن این مطالب بازم از زندگی سیر میشم.چهل ساله ازدواج کردم .وشوهرم معتاده فرق من با افراد بالا اینکه به لطف حدا ما پولداریم.یه وقت فکرنکنید پدر ومادر پولدار داشتیم ؟نه اینطور نیست.همسرم فردی بسیار باهوش وکار افرین بوده وهست.او بود که دست اعضای خانوادش وهرکسی رو که تونست گرفت وبهشون کمک کرد.ولی متاسفانه چون نگاهش به مواد مخدر نوعی تفریح بود گرفتار مواد شد.باتمام وجودم اونها درک می کنم برای همین وقتی حرفاشونو میخونم به اندازه همونا زجر می کشم.تاکسی با افراد معتاد دمخور نباشه نمی فهمه اعتیاد یعنی چی؟ اعتیاد همه رو نابود می کنه فرقی بین فقیر وپولدار نیست.ما باهم زندگی می کنیم ولی از لحاظ احساس بیچارگی وبد بختی فرقی با اون افراد نداریم.بخاطر موقعیت اجتماعیمون کسی نمیتونه به ما حرفی بزنه تازه بارها دیدم که تاییدم می کنند که داره دوست داره حالشوببره.ولی هیچکس نمیدونه که همسرم بالای ده بار ترک کرد وموفق نشده تا جایی که حاضر شده خودشو بکشه بلکه راحت بشه.کسی نمی دونه من چند بار خواستم طلاق بگیرم وعطای این زندگی رو به لقاش ببخشم.کسی نمیدونه خانواده ما با زجر در کنا همند. وهیچکس نمیدونه داریم زجر می کیشم تا بمیریم.خداییش این حق هیچکداممان نبود.تاکسی بافرد معتاد دمخور نباشه نمیفهمه اعتیاد یعنی چی.فرق ما با این ادما این که ما از دید مردم خوشبختیم ولی باطنمون مثل اونهاست .
بسیار متاسف شدم-سیستان مهد دلیران با آن موقعیت استثنایی تاریخی و جغرافیایی
تابناک حق نداری گزارشت رو با غرض ورزی بعضیها همراه کنی ! جرا نام شهرستان رو بردی ! جرا از زیر گوش خودتون تهرون گزارش نمیگیری وبا نام تهرون بخش نمیکنی ؟ جرا از درد خشکسالیشون ،بیکاریشون ،مهاجرتشون و... نمیگی ؟ محتوای گزارش جی می خ.است بگه ؟ یعنی علل اعتیاد در شهرستانهای بزرگ جیز دیگه است ؟ اینا همه جا گیره ،این گزارشت هیج جیز نداشت غیر از برانگیختن احساسات مردم باک سیستان !
من که دلم به درد میاد تو همین تهران هم زن و مرد معتاد خیلی زیاد شدن اگه کسی یه شیشه مشروب دستش باشه میگیرنش ولی اگه شیشه و وسایلش دستش باشه کارش ندارن وسط بزرگراهها هم معامله و هم مصرف علنی شده متاسفم برای جامعه و نگرانم برای جوانها و فرزندانمون ....حتما شمس و اشرف دارن مواد وارد میکنن
میشه خواهش کنم حداقل به این خانم ها قرص های ضدبارداری بدید؟؟؟ یا لوازم پیشگیری در اخیارشون بذارید؟؟؟ خیلی خیلی خیلی برای اون طفل معصوم هایی که فرزند این ها هستند ناراحتم...
روز روشن در خیابان ولی عصر تقاطع فاطمی جلوی چشم نیروی معزز انتظامی را ول کرده ای رفته ای زابل که مرکز مواده
اینها مختص زابل فقط نیست وضعیت اعتیاددرشهرهای دیگرکشوربدتراززابل هست به جای شعارفرزندبیشترهمین فرزندانمان رانجات دهیم وازاعتیادبیشترجلوگیری کنیم
اعتیاد کل کشور رو فرا گرفته - مختص زابل نیست - اینو بگم که زابل کار نیست و فقر و بیکاری بیداد میکمه - مسولین به خودشون بیان.
واقعا شرم اوره نماينده زابل
این جمله رو به یاد داشته باشید
وقتی جامعه ای سقوط میکنه در همه جنبه ها سقوط میکنه.
سلا متاسفانه فقط زابل نیست نمیدونم چرا واقعا مسولین هیچ کاری نمیکنن بنده خودم توی کاشان در محله ای به نام قربتی ها میشینم که این افراد قربتی به راحتی مواد ومشروبات الکلی میفروشند و به تازگی فحشا هم اضافه شد و ماهم در محاصره این افراد قرار داریم چون هیچ کس منازل مارو نمیخره وجالب اینجاست که پاسگاه ونیروی انتظامی سر کوچه ما هستن ولی دریغ از یک پاک سازی
این را یک زبالی شیعه در مشهد بهم گفت:
زابلیهای شیعه از شدت فقر دارند به مشهد فرار میکنند. خانه و زمینها خشکیده شان را به پشتوهای وهابی و دیگر سنیها میفروشند.
لاقل این زبلیها را کار بدهید رد چاهبهار یا عسلویه. اینها فارسی زبانا اصیل و وطن پرست شیعه هستند.
حضور ان دوستی که گفته بودند اگر میتونستیم کاری میکردیم بله کمک کردن فضیلت است اما ما نماینده انتخاب کردیم مسوول انتخاب کردیم که هر کدام دروظیفه تعریف شده خودشان بایدتبحروقابلیت داشته باشند نه اینکه مردم را در هر زمینه ای به چالش بکشیم مردم هم باید اقتصاددان باشند هم سیاست مدار هم مدد کار اجتماعی وهم غیره پس وظیفه این سازمانها و دستگاه های عریض و طویل چیست مگر این نیست که به وظیفه تعریف شده خودشان عمل نمی کنند که این معضلات به وجود می اید یادم هست یک بیمارستان روانی را وظیفه سازمان مربوطه ای است یک مدت رها کرده بودند یک عده خیرین هم از سر دلسوزی یک مدت بود که با هزار مصیبت تامین می کردند یک بنده خدای گفت این دلسوزی نیست که شما میکنید باید سازمانی که عهده دار این مسولیت است باید به وظیفه اش عمل کنه به سازمان مبارزه با مواد مخدر باید گفت شما بیا جای ما کار کن و مالیات بده مابریم به درد اینه برسیم
اين چيزها پيگيري مي خواهد
من به جاي مسئولين شرمم مي شود ، هرچند در هيمن پايتخت هم نتوانسته اند بيغوله ها را از اين بساط پاك كنند .
اين مصيبت كه مرز نشينان ما در خط مقدم گرفتاري اعتياد قرار دارند بسيار ناراحت كنندست ولي ازين شيره كش خانه ها در تمام شهرهاي ايران پيدا مي شود . نيروهاي انتظامي هم اگاهي كانل دارند . ولي چه كنيم كه دولت عزمي جدي براي مبارزه ندارد . متاسفم براي اينكه نمي توانم اينده فرزندانم را پيش بيني كنم . فقط اگر اينطور پيش برويم شايد هر ايراني يك معتاد داشته باشد .
درد نام ديگر من است/ مرا به نام ديگرم صدا كنيد
همه شهرهاي ايران اين پاتق ها را به طور مختلط و فساد انگيز دارد نميدانيم جنين هايشان را چكار ميكنند اعتياد كه جاي خود دارد و البته شاهد فراگير شدنش هم هستيم و كسي كاري از دستش تا كنون برنيامده سري به اطراف اصفهان بزنيد!!!!!!!!! سري به كناره هاي شهر ها بزنيد در تاريكي ها در برخي خانه هاي پاتقي!!!! ببينند بچه هاي مردم را چه جوري به دام مياندازند. تو متروي تهران را هم كه ديدم
خدا رو شکر که از این صحنه ها تو تهران نمیبینیم و مختص زابله.
شما یه سر به پارکهای سمت شوش-مولوی- راه آهن انبار نفت خزانه بزن ببین. تازه اونا دیگه انقدر آب از سرشون گذشته با دوربین و خبرنگار هم مشکلی ندارن....
دلم گرفت
آقا واقعا اینجا ایرانه!!!
مسئولای این استان و نمایندههای مجلس اونجا خوابن
مشکل مردم زابل فقط اعتیاد نیست.
بیکاری، فقر، خشکسالی، طوفان های گرد و غبار، عدم برخورداری از حداقل رفاه اجتماعی، و فقر فرهنگی را هم می توانید اضافه کنید.
مردم زابل سالهاست که در غبار خشکسالی و فقر به فراموشی سپرده شده اند.
یا الله مددی
بادیدن این صحنه ها بغض فقر و فحشا و کودکان کار و هزار ویک ناهنجاری دیگه که توگلومون گیر کرده میخواد بترکه اما اگه بترکه هم متاسفانه گوش شنوا و چشم بینایی از طرف مسئولین نیست که رسیدگی کنه فقط تاسف برا مملکتی که بیش از پانصدهزارتا شهید وجانباز داده وداعیه اسلامی بودنش گوش عالم رو کر کرده
اینگزارش فقط غرزورزی است که ابروی سیستانیهارا ببرند اینهاهمه برنامه ریزی شده است نمایندگان زابل چکار میکنن
لطفا بنویسید غرض ورزی.
فاجعه اعتیاد از حرف و دلسوزی و حتی انتقاد گذشته است
همه در خطرند، امروز در زابل و میدان شوش و فردا کنار خانه من و شما و خدای نکرده فرزندان ما
باید به پا خاست
عزم ملی لازم است
در زمانه به خواب رفتن صدا و سیمای میلی و نیز مسئولین ناشایسته لازم است مردم زمام مبارزه با اعتیاد را بدست گیرند و کاری کنند و گرنه این فاجعه دامن همه ما را خواهد گرفت
پیشکسوتان، بزرگان، فرهنگیان، هنرمندان، فرهیختگان به داد این ملت برسید به سیاستمداران امیدی نیست، انها سرهای خود را زیر برف کرده اند
زابل! دیار رستم! سیستان! سرزمین مردان و زنان فرهیخته شاهنامه! مهد پهلوانان ایران!
هدف از این گزاش چیه ا گر ما خوانندگان این گزارش کوتاهی کرده ایم کوتاهی ما را متذکر شوید نماینده محترم آیا در جریان این مسایل هست؟
خوش به حال مسئولین
خيلي دمتون گرم ... كه خبري از اين مردم بنده خدا چاپ كرديد. .كاش دستمان ميرسيد و كاري مي كرديم . .......
میگم راستی چرا مواد مخدر که باعث بدبختی و نکبت است حرام اعلام نشده ولی مشروب شده؟البته بنده مشروب خور نیستم ولی ندیدم تاحالا کسی برا مشروب به فلاکت بیفته...به نظر شما عجیب نیست
حرفی برای گفتن ندارم،اعتیاد درد بزرگی هست که متأسفانه جامعه رو درگیر میکنه نه افراد رو.
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.