دکتر علیرضا مخبر دزفولی، در یادداشتی نوشت: آن دستهای گره خورده، آن سینههای پر از مهر، آن چشمهای مهربان ... کجاست؟
آن شعارهای روحانی، آن نیّتهای نورانی، آن قلمهای مطهر، آن قدمهای راسخ ... کجاست؟
ای اهل قافله!
هنوز راه دراز است، مَشکها و توشهها را خالی نکنیم!
هنوز جادّه پر از حرامی است، ای چشمهای بیدار، نخوابید.
هنوز صد خطر در پیش است، شمشیرها را در برابر دشمن غلاف نکنیم و پلکها را بر هم نگذاریم.
دستها را از هم جدا نکنیم که شرک در باطل خود متحد است و ما در حقّ خود متفرق!
مشعلی روشن کنیم، دوستان اهل قافله را از نو باید شناخت!
ستارههای هدایت را گم نکنیم که راههای باطل و بی فرجام بسیار است.
ای اهل کاروان!
بیرق قافله را بشناسید و ساربان را
بیر قها برافراشتهاند، رنگین و دلفریب! اما ساربان یکی است، به کسی دیگر اقتدا نکنیم.
لباس را نشان دوستی نگیریم، حّتی اگر همرنگ باشد!
سخن آیت همدلی نیست، حتّی اگر دلنشین باشد!
گذشتهها و پیشینهها آینه آینده است.
عبرتهای دیروز، چراغ راه فرداست.
کی از تفرقه سودی بردهایم و کجا از تشتّت خیری دیدهایم که دوباره شیطان، این سموم مهلک را که گوینده و شنونده را به هلاکت میافکند، حتّی بر زبان علمداران کاروان جاری کرده است؟
از این نوشتههای زهرآگین و گفتههای آتشین، جز رهزنان قافله چه کسی دلشاد میشود؟
فردا هیچ عذری را از ما نمیپذیرند، اگر امروز به آرمانهای آنها که جان بر سر گشودن این راه آسمانی نهادند پا نهیم.
هنوز هم میتوان راه امام خمینی بزرگ را به وضوح تشخیص داد: «قد تبین الرشد من الغی»، چرا که دستاویز متین ولایت در دسترس است: «فقد استمسک با العروة الوثقی».
مباد که نقشههای شوم شیطان در صفوف حق رخنه بگذارد.
مباد که تنازع دوستان استیلای دشمنان را به ارمغان آورد!
مباد که بر دوستان سختگیرتر از دشمنان شویم.
مباد که «اشدّاء بینهم» باشیم و «رحماء علی الکفار»!
مباد که پیشکسوتان شهادت و خون از ذهنها و زبانها فراموش شوند.
مباد که چرب و شیرین زندگی دنیا، از یاد خدا غافلمان کند.
مباد که سودای دانهچینی طایر قدسی، دلهایمان را به دام شیطان بنشاند.
اگر دست ما از قبای موسی کوتاه است، ردای هارون که هست.
و اگر دست پیامبر انقلاب بر سر ما نیست، دست علی سر پناه ماست.
و مباد که این سر، بی سر پناه بماند.
حالیا، دست کریم تو برای سر ما سر پناهی است در این بی سر و سامانیها... .
آن شعارهای روحانی، آن نیّتهای نورانی، آن قلمهای مطهر، آن قدمهای راسخ ... کجاست؟
ای اهل قافله!
هنوز راه دراز است، مَشکها و توشهها را خالی نکنیم!
هنوز جادّه پر از حرامی است، ای چشمهای بیدار، نخوابید.
هنوز صد خطر در پیش است، شمشیرها را در برابر دشمن غلاف نکنیم و پلکها را بر هم نگذاریم.
دستها را از هم جدا نکنیم که شرک در باطل خود متحد است و ما در حقّ خود متفرق!
مشعلی روشن کنیم، دوستان اهل قافله را از نو باید شناخت!
ستارههای هدایت را گم نکنیم که راههای باطل و بی فرجام بسیار است.
ای اهل کاروان!
بیرق قافله را بشناسید و ساربان را
بیر قها برافراشتهاند، رنگین و دلفریب! اما ساربان یکی است، به کسی دیگر اقتدا نکنیم.
لباس را نشان دوستی نگیریم، حّتی اگر همرنگ باشد!
سخن آیت همدلی نیست، حتّی اگر دلنشین باشد!
گذشتهها و پیشینهها آینه آینده است.
عبرتهای دیروز، چراغ راه فرداست.
کی از تفرقه سودی بردهایم و کجا از تشتّت خیری دیدهایم که دوباره شیطان، این سموم مهلک را که گوینده و شنونده را به هلاکت میافکند، حتّی بر زبان علمداران کاروان جاری کرده است؟
از این نوشتههای زهرآگین و گفتههای آتشین، جز رهزنان قافله چه کسی دلشاد میشود؟
فردا هیچ عذری را از ما نمیپذیرند، اگر امروز به آرمانهای آنها که جان بر سر گشودن این راه آسمانی نهادند پا نهیم.
هنوز هم میتوان راه امام خمینی بزرگ را به وضوح تشخیص داد: «قد تبین الرشد من الغی»، چرا که دستاویز متین ولایت در دسترس است: «فقد استمسک با العروة الوثقی».
مباد که نقشههای شوم شیطان در صفوف حق رخنه بگذارد.
مباد که تنازع دوستان استیلای دشمنان را به ارمغان آورد!
مباد که بر دوستان سختگیرتر از دشمنان شویم.
مباد که «اشدّاء بینهم» باشیم و «رحماء علی الکفار»!
مباد که پیشکسوتان شهادت و خون از ذهنها و زبانها فراموش شوند.
مباد که چرب و شیرین زندگی دنیا، از یاد خدا غافلمان کند.
مباد که سودای دانهچینی طایر قدسی، دلهایمان را به دام شیطان بنشاند.
اگر دست ما از قبای موسی کوتاه است، ردای هارون که هست.
و اگر دست پیامبر انقلاب بر سر ما نیست، دست علی سر پناه ماست.
و مباد که این سر، بی سر پناه بماند.
حالیا، دست کریم تو برای سر ما سر پناهی است در این بی سر و سامانیها... .