آخرین خبرترامپ در پی تغییر رژیم در ایران بود، اما این تغییر ابتدا در آمریکا رقم خورد
1بازدید
۸۶۷

ماجرای شلیک مامور گشت ارشاد به ملی‌پوش بوکس

«ماریا عارفی و همسرش رضا مرادخانی به همراه دخترشان، روز هشتم اردیبهشت 1401 در پارک پردیسان تهران به قصد ورزش‌کردن در حال قدم‌زدن بودند که ورود گشت ارشاد، تذکر بابت حجاب و درگیری‌های پس از آن بین این خانواده و مأموران گشت ارشاد، به شلیک گلوله ختم می‌شود.»

ماجرای شلیک مامور گشت ارشاد به ملی‌پوش بوکس

به گزارش تابناک، شرق نوشت: سه‌نفری به دفتر روزنامه آمده‌اند؛ زن، شوهری که به سختی پله‌های دفتر روزنامه را بالا می‌آید و دختر 1‌1ماه‌ای که در آغوش مادر است. هشتم اردیبهشت با آنها تماس گرفته بودم تا درباره حادثه‌ای که گفته می‌شد در پارک پردیسان برایشان رخ داده با آنها گفت‌وگو کنم. به خاطر حادثه‌ رخ‌داده در پارک، در بیمارستان و درگیر جراحی بودند و گفتند شرایط گفت‌وگو ندارند.

 

چند روز بعد مجددا تماس گرفتم، این بار گفتند که نمی‌خواهند فعلا حرفی در‌این‌باره بزنند و اجازه می‌دهند تا روند قانونی شکایتشان طی شود؛ اما اکنون چند روزی است که تصمیمشان تغییر کرده است.

پرونده شکایتی که بابت شلیک یکی از نیروهای گشت ارشاد به مرد این خانواده شده بود، نه تنها پیش نمی‌رفت، بلکه با سویه‌هایی روبه‌رو شد که این خانواده ترجیح دادند ماجرا را با رسانه‌ها در میان بگذارند.

مرادخانی که سال‌ها بوکسور تیم ملی ایران بوده و مدال‌های آسیایی و جهانی متعددی در کارنامه ورزشی‌اش دارد، حالا و پس از آن حادثه نه‌تنها زندگی ورزشی‌اش با خطر روبه‌رو شده بلکه معاش خانوادگی آنها نیز که با تکیه بر مربیگری بوده، مورد تهدید واقع شده است.

آنها چیزی نمی‌خواهند جز اجرای عدالت. بار اصلی این گفت‌وگو بر عهده ماریا است و در بخش‌هایی از مصاحبه، نظرات مضروب این حادثه یعنی رضا را خواهید خواند.

مشروح این گفت‌وگو را در ادامه می‌خوانید.

‌از دقایقی پیش از حادثه شروع کنیم.

ساعت 6 یا 6:30 روز هشتم اردیبهشت امسال بود که ما یک بعدازظهری مثل همیشه عصرها که شوهرم از سر کار می‌آید، برای اینکه حال و هوایی عوض کنیم، برای پیاده‌روی رفتیم. ماشین را پارک کردیم و برای پیاده‌روی و ورزش راهی شدیم.

بیشتر بخوانید

‌کلاه سرتان بود؟

نه. روسری بود. کاش کلاه سرم بود. روسری سرم بود. ما خودمان چند سال است داریم در این سیستم زندگی می‌کنیم. در تیم ملی کشوری بودیم و به مسابقات خارج از کشور رفته بودیم که همیشه باید اصول را رعایت می‌کردیم. خودتان می‌دانید که تیم‌های ملی‌ چطوری هستند، اصلا نباید حجابت مشکلی داشته باشد، در مسابقات حتی یک لحظه مقنعه نباید از سرمان بیفتد. نمی‌آییم سر لخت به خیابان برویم که.

همسرم هم که سال‌ها ملی‌پوش بوکس ایران بوده و مدال‌های آسیایی زیادی برای ایران به دست آورده است. همه موازین مرتبط با قوانین کشور را هم می‌دانیم. همان روسری را آن مرد موقع درگیری به راحتی از سرم کشید و دوباره خانم‌هایی که در اطراف بودند روسری من را از زمین برداشتند و به من دادند.

‌اجازه بدهید قدم به قدم پیش برویم. شما وارد پارک پردیسان شدید و چند دقیقه بعد چه اتفاقی افتاد؟

ماشین را پارک کردیم و شاید صد قدمی راه رفتیم و از قسمت ورودی باغ‌وحش وارد پارک شدیم و داشتیم با همدیگر صحبت می‌کردیم. محو حرف‌های خودمان بودیم. به قول معروف شاد و شنگول رفته بودیم یک هوایی عوض کنیم. چند لحظه‌ای رضا دو قدم از من جلوتر رفته بود که ناگهان یک ماشین جلوی من ایستاد، از این ماشین‌های گشت ارشاد. خانمی که لب پنجره بود گفت: خانم کد ملی‌تان را بدهید؟ گفتم کد ملی من؟ برای چه؟ گفت حالا شما بدهید، الان معلوم می‌شود. من همین‌طوری ترسیدم و گفتم برای چه؟ بعد همسرم برگشت. گفت خانم فقط می‌خواهیم استعلام کنیم ببینیم مشکل اخلاقی داری یا نه؟ گفتم چه مشکل اخلاقی‌ای؟

‌همان موقع گفتید که ورزشکار تیم ملی هستید؟

بله. همان موقع گفتم هم اسم من و هم اسم همسرم را در گوگل بزنید، مشخص می‌شود چه‌کاره هستیم. نیامدیم در خیابان علافی کنیم. اسمم را بزنی نیازی به کد ملی ندارد. بعد شوهرم گفت چه شده؟ گفتم می‌گوید کد ملی بده ببینم مشکل اخلاقی داری یا نه! شوهرم گفت چی؟ خانم من چه مشکل اخلاقی داشته باشد؟ خیلی به شوهرم برخورد. همین لحظه یک مأمور آقا از جلو پیاده شد. در را باز کرد و گفت آقا! شما بیا این‌ور و دخالت نکن. داره با خانمت حرف می‌زنه! همسرم گفت که خودت می‌گویی خانمت، پس به من ربط دارد. خانم من چه مشکل اخلاقی دارد؟ من داشتم به خانمه می‌گفتم خانم! تو رو خدا روز ما را خراب نکنید. ما آمدیم پیاده‌روی و یک هوایی بخوریم. چرا بیخودی گیر می‌دهید؟

رضا خودش خیلی روی این قضیه حساس است. ما یک سال و خرده‌ای برای مسابقات در ترکیه زندگی کردیم. شوهرم در آنجا برای تیم فنرباغچه مسابقه می‌داد و من آنجا هم حجاب داشتم. حتی شوهرم اجازه نمی‌داد با آستین کوتاه در باشگاه تمرین کنم. من در آنجا بدون حجاب نبودم. بعد من چطوری بیایم بیرون بدون روسری پیاده‌روی کنم؟

‌چند نفر بودند؟

دو آقا و چهار خانم. کم‌کم همه پیاده شدند. یکی از آقایون با لباس شخصی بود و یکی هم لباس نظامی به تن داشت (لباس سبز). بعد همه پایین آمدند و رضا گفت: نه، می‌خواهم بدانم خانم من چه مشکلی دارد؟ اگر چیزی هست من باید بدانم دیگر. همسرش هستم. اصلا قانون هم این را می‌گوید؛ می‌گوید دفاع از همسر مشروع است.

رضا: تازه به جز همسرم دختر کوچک‌مان هم در آغوش ماریا بود. مثلا خانوادگی برای یک فعالیت سالم به پارک رفته بودیم.

درگیری از کجا جدی شد؟

مشغول همین حرف‌ها بودیم که همان کسی که لباس نظامی به تن داشت جلو آمد و به رضا گفت: می‌گویم به تو ربطی ندارد. به شوهرم گفت خیلی داری حرف می‌زنی. شوهرم هم گفت این چه طرز حرف‌زدن است؟ من فقط می‌پرسم همسرم چه مشکلی دارد؟ اینجا بود که همان فرد دست به اسپری برد. من که این صحنه را دیدم، ترسیدم.

گفتم آقا یعنی چه؟ چرا دستت را سمت اسپری فلفل می‌بری. این را که گفتم اسپری را سر جایش برد. آقای دیگری هم که با آنها بود، لباس شخصی (لباس سرمه‌ای) داشت و همشهری خودمان هم بود.

‌ از کجا فهمیدید همشهری شماست؟

رضا: من به خانمم به لُری گفتم که آرام باش و چیزی نیست.

بعد به رضا گفت که اینها به شما گیر دادند، یک معذرت‌خواهی کنید و بروید تمام شود. رضا هم گفت با اینکه کاری نکردم؛ اما به هر حال خانواده هستیم و بهتر است ادامه پیدا نکند. اگر صدایم را یک مقدار بالا بردم معذرت‌خواهی می‌کنم، تمام شود.

رضا رفت پیش آن مأمور مرد گفت: من کاری نکردم اما معذرت می‌خواهم؛ ولی طرف ول‌کن نبود. گفت: نه، تو خیلی ادعای گردن‌کلفتی‌ا‌ت می‌شود، گول هیکلت را نخور. پررو شدی و هِی داری (دور از جان رضا) زر‌زر می‌کنی. بعد من گفتم آقا! چی داری می‌گی؟ همین‌طور یک حرف زشت به من زد (حالا جایش نیست اینجا بگویم) و بعد گفت دهنت را ببند. رضا هم برگشت گفت: خودت دهنت را ببند.

این را که گفت –ضارب که اسپری را آماده کرده بود- شروع کرد به اسپری‌زدن سمت ما. جفت هم ایستاده بودیم و دخترم هم در آغوشم بود. آن فرد اسپری را دو، سه بار آورد و به سمت رضا پاشید که روی سر دخترم و روی دهن من هم ریخت که تا پایان شب همه دهنم می‌سوخت. رضا هم که تحت‌ تأثیر اسپری فلفل چشم‌هایش را گرفت و افتاد زمین.

رضا: فقط می‌ترسیدم نکند در چشم زن و بچه‌ام هم اسپری بزند. از این به بعد دیگر رضا با چشمان بسته با آن مرد با هم گلاویز شدند. من هم داشتم جیغ و داد می‌کردم. آن مردی که بار اول وساطت کرده بود، رفت جدایشان کرد. رضا هم اصلا نمی‌دید. دیگر مردم هم جمع شده بودند و جیغ می‌زدند. زن‌ها و مردها همه داد و بیداد که جوان مردم را زدند و فلان. نیروهای گشت ارشاد که رفتند مردم را متفرق کنند و اجازه ندهند فیلم‌ بگیرند، رضا از زمین بلند شد و هی تلوتلو می‌خورد؛ چون چشم‌هایش جایی را نمی‌دید. مدام من را صدا می‌کرد.

‌دخترتان هنوز در آغوش خودتان بود؟

نه. زنی از بین مردم آمد و دخترم را گرفت؛ چون خانواده‌های دیگری هم آنجا بودند و بچه‌های کوچک هم جمع شده بودند.

رضا: خدا رحم کرد به بچه‌ها تیر نخورد.

‌چه زمانی فرد مذکور دست به اسلحه برد؟

من نفهمیدم چه شد. فقط یک لحظه به خودم آمدم و صدای تیر شنیدم. مأمور مردی که وساطت می‌کرد خیلی آدم درستی بود. فریاد می‌زد: شلیک نه، شلیک نه، تیراندازی نکنید، هی داشت اسمش را می‌گفت که تیراندازی نکن، تیراندازی نکن. اما آن مأمور اصلا گوش نمی‌داد. تیر اول را هوایی زد. فکر کردم همین است و خواسته ما را بترساند؛ اما دومی و سومی را هم زد.

‌سه تا تیر هوایی بود؟

نه، فقط تیر اول هوایی بود.

رضا: من صدای تیر اول را که شنیدم همان اطراف بودم، ولی جایی را نمی‌دیدم. صدای تیر اول را که شنیدم برگشتم به سمت صدا که تیر دوم را از پشت به من زد.

‌فاصله‌تان چقدر بود؟

رضا: حدود دو متر. وقتی تیر خوردم و جایی را نمی‌دیدم در شوک بودم که باز هم شلیک کرد و یک تیر دیگر هم به پایم خورد.

همین که دیدم رضا تیر خورده، من هم خودم را که مأمورها من را گرفته بودند، رها کردم و بدو‌بدو به سمتشان رفتم. دیدم مأمور بالای سر رضا رفت و کُلت هم دستش بود؛ ناگهان خودم را روی مرد (که روی همسرم روی زمین بود) پرت کردم و او را هل دادم و او هم به زمین خورد.

زمین که خورد، دستم را مقابل لوله تفنگش گذاشته بودم. با خودم می‌گفتم اگر به دستم تیر بزند که نمی‌میرم؛ ولی حداقل تیری به سر یا قلب رضا برخورد نکند. تعداد تیرها وقتی زیاد شد، حتی فکر کردم مشقی‌اند؛ ولی مشقی نبودند و تیرها به آسفالت برخورد می‌کردند. سپس همان مردی که لباس شخصی داشت، آمد مرد با لباس نظامی را بلند کرد و رفت؛ اما مگر ول می‌کرد؟ افتاده بود دنبال یک زنی که از صحنه فیلم گرفته بود.

رضا: گوشی بیشتر آدم‌ها را گرفتند و همه چیز را پاک و موبایل‌ها را ریست‌فکتوری کردند؛ اما در اندک ویدئوهای به‌جامانده کاملا معلوم است که همان آقا دارد می‌رود دنبال خانمی که گوشی‌اش را بگیرد. دیگر خون از پای رضا می‌رفت و من هم بالای سرش گریه و زاری کردم و مردم هم همین‌طور دورمان بودند. اول که با هم درگیر بودیم، اصلا کسی جرئت نکرد نزدیک رضا شود. خب به هر حال مردم می‌ترسند دیگر، تیر است، می‌کشد.

بعد که تمام شد و رضا روی زمین نشسته بود، همه دور رضا حلقه زده بودند و می‌گفتند زنگ بزنید آمبولانس و بعد مثلا می‌گفتند آب نخور. بعد دیدم از شکمش هم خون می‌رود که اینجا دیگر واقعا ترسیده بودم تیر به جای خطرناکی خورده باشد. همین لحظه ضارب که کمی مردم را متفرق کرده بود، دوباره سمت ما برگشت. ناگهان دستبند را آورد که دست رضا را ببندد؛ اما همان آقایی که وساطت می‌کرد، گفت دیگر دستبند نزن. مردم هو کردند که می‌خواهی دستبند بزنی؟

رضا می‌گفت می‌خواهی به من دستبند بزنی؟ دستش را که این‌طوری کرد و یک دستش را با دستبند بست و دومی را نگذاشتیم ببندد و همین‌جوری معلق بود. دیدم با لگد به صورت رضا زد. در تمامی این لحظات رضا تمام تلاشش را می‌کرد که بیهوش نشود و اتفاقی برای ما نیفتد.

رضا: تو‌رو خدا این نحوه امر به معروف و نهی از منکر است؟ چند ثانیه بعد آن مرد آمد و دستبند را باز کرد و گفت الان آبروی‌مان می‌رود. دیگر خلاصه خیلی منتظر آمبولانس ماندیم.

خودشان هی زنگ می‌زدند، مردم زنگ می‌زدند و خود مأمور (آقای لباس‌شخصی) زنگ زد. آمبولانس آمد و رفتیم. تکنسین‌های آمبولانس چشم‌های رضا را شست‌و‌شو دادند. رضا گفت چشم‌هایم دارد می‌سوزد. گفتند تکان نخور. با یک سرم مدام چشم‌هایش را شست‌وشو می‌دادند و من هم بالای سرش نشسته بودم. آنها هم تعجب کرده بودند. هی می‌پرسیدند گشت ارشاد هم مگر تیراندازی می‌کند؟

‌‌کدام بیمارستان رفتید؟

بیمارستان رسول اکرم در خیابان ستارخان؛ چون نزدیک‌ترین بیمارستان آن منطقه بود. ما را به آنجا رساندند. بعد از پنج دقیقه یا کمتر، تمام آنجا شد مأمور. نه لباس نظامی‌ها؛ همه‌شان لباس ‌شخصی بودند. من پشت در اتاقی که رضا بود، ایستاده بودم و داشتم گریه می‌کردم. چند مرد پیشم بودند که لباس ‌شخصی بودند؛ ولی خب از چهره‌شان معلوم است که آدم معمولی نیستند. نمی‌دانستم اصلا چه کسانی هستند. گفتم شاید همراه مریض هستند. آن موقع استرس داشتم، الان یادم می‌آید چه کسانی بودند.

هی می‌آمدند می‌گفتند خانم، اشکال ندارد، یک وقت فیلمی چیزی بیرون ندهی‌ها، به خدا برایتان بد می‌شود و دردسر است. گفتم گوشی من را که آن مرد گرفت و پرت کرد. من فکر کردم شکسته، ولی بعدا یکی از خانم‌هایی که آنجا کمک می‌کردند و وسیله‌هایمان را جمع کرده بودند، گوشی را آوردند به من دادند. گفتم گوشی من را آن آقا گرفته و اصلا فیلم نگرفتم. اگر هم فیلمی بیرون بیاید، من نیستم. مردم همه آنجا فیلم گرفتند. گفت نه، اگر از طرف شما باشد فردا برای شما بد می‌شود. هی داشت غیرمستقیم تهدید می‌کرد.

من به یکی از آشناهایمان زنگ زدم و گفتم من یک وکیل می‌خواهم. سریع تلفنی یک وکیل به من معرفی کرد. بعد وکیل شماره بازرسی کشور را داد و گفت فعلا به بازرسی نیروی انتظامی زنگ بزن و آنها را در جریان بگذار. اما بعد از تماس فهمیدم خودشان قبل از تماس من آنجا آمده بودند. نمی‌دانم چه کسی به آنها خبر داده بود.

‌یعنی از مسئولان بازرسی به بیمارستان آمده بودند؟

بله؛ همه آمدند.

‌خودشان را معرفی می‌کردند؟

اول نه ولی کمی بعد معرفی کردند. من پیش یکی‌ از آنها رفتم؛ به پلیس نظامی که در کیوسک جلوی در است، گفتم من می‌خواهم شکایت کنم، کجا بروم؟ می‌خواهم به بازرسی زنگ بزنم. آن پلیس نظامی گفت اینها برای بازرسی هستند که آمدند و از من خواستند ماجرا را توضیح بدهم.

من برای پنج نفر توضیح دادم و فقط نوشتند. کمی بعد یک آقایی گفت از طرف نماینده دادستان است و خواست اظهاراتمان را بگیرد. همسرم به‌هوش بود و هنوز به اتاق عمل نبرده بودندش، چیزهایی را که می‌دانست، گفت. بعد پیش من آمدند که هفت، هشت،10 نفر با دوربین بودند. من و دخترم مدام گریه می‌کردیم.

می‌گفتند آرام باش، چیزی نیست، ما پشت شما هستیم، کنارتان هستیم و چیزی نشده. گفتم آقای قاضی! چیزی نشده؟ همسرم الان زنده‌ است، یعنی باید می‌مُرد که می‌گفتید اتفاقی افتاده. می‌دانید ما این چند ساعت چه کشیدیم با این بچه؟ چه بلایی در این دو، سه ساعت سرمان آمد؟ چه چیزی به چشم خودم دیدم؟ خلاصه خیلی دلجویی کرد و گفت دخترم نگران نباش، من آمدم حرف‌های شما را بشنوم.

‌این را چه کسی گفت؟

قاضی‌ای که آمده بود.

‌نماینده دادستان بود؟

بله؛ گفت من قاضی این پرونده هستم. بازرسی هم با او بودند.

رضا: بالای سر من آمد و وقتی گفتم ما لُر هستیم. گفت من از غیرت شما خیالم راحت است. یعنی می‌دانست که اشتباه از طرف خودشان بود.

‌تا چه زمانی در بیمارستان ماندند؟

تا آخر شب که تقریبا دیگر همسرم عمل شده بود و همه مانده بودند ببینند چه می‌شود. چون دکترها یک حدسی زده بودند که اگر تیر به روده‌ یا به مثانه‌اش خورده و رد شده باشد، مجبور می‌شوند روده را به سطح پوست منتقل کنند و این یعنی تا آخر عمر باید از سطح پوست مدفوع کند؛ آن‌هم کسی که 12 سال در تیم ملی و قهرمان بود و می‌خواست ورزش کند. فکر کنید دیگر ورزش تمام.

برادرهایمان رسیده بودند و نگران اینکه آیا جراحی کنیم یا نه که البته راه دومی هم نداشتیم. رضا را ساعت 11، 12 به اتاق عمل بردند و سه شب بیرون آمد. پزشکان گفتند تمام شکمش را باز کردیم و گشتیم، خدا را شکر به روده‌ آسیب نزده. تیر هم از پشت خورده و از جلو خارج شده بود؛ چون فاصله شلیک کم بود.

رضا: گفتند چهار تا تیر خوردی. من نمی‌دانم؛ 10 تا تیر طرف من انداخت. یکی از پشت زده، یکی از جلو زده، دو تا از پا زده. دکتر که از اتاق عمل بیرون آمد گفت خدا را شکر دو تا را درآوردیم. این را به من گفت و من شنیدم. اما فردایش که آمدیم و گفتیم ما خلاصه پرونده را می‌خواهیم، گفتند اصلا تیر در شکمش نبوده!! این هم باز برای ما یک ابهام است.

یکی‌شان گفت فقط یک تراشه مانده در عضله. گفتیم دربیاورید، گفتند نه، مشکلی ایجاد نمی‌کند و بعدا ممکن است خودش به سطح پوست برسد و با یک جراحی کوچک دربیاید. قرار شد دو، سه روز در بیمارستان تحت نظر بماند و یک قسمت شکمش را هم پاره کرده بودند و یک شلنگ بهش وصل کرده بودند که تقریبا آن شلنگ تا 15 روز روی بدنش بود که خون‌آبه بیرون می‌آمد. فردا صبحش که من نبودم، همسرم گفت دوباره تیمی بالای سرم آمده بود. رئیس پلیس امنیت اخلاق کشور.

‌پلیس امنیت اخلاقی نیروی انتظامی؟

بله. امنیت اخلاقی نیروی انتظامی تهران. کلی دلجویی و معذرت‌خواهی کردند و گفتند نگران نباشید، خودمان پیگیر هستیم و هرچه هزینه باشد می‌پردازیم. آرامش کرده بودند که به کسی حرفی نزنی و‌... . چون رضا در تیم ملی است، کافی بود به فدراسیون یا به هم‌تیمی‌هایش اطلاع‌رسانی کند. حتی می‌خواستند پست بگذارند که تو ورزشکار مملکت هستی نباید با تو چنین می‌کردند، چهار روز دیگر چطور می‌خواهی ورزش کنی، اما رضا گفته بود دست نگه دارید.

‌بعد از سه روز مرخص شدید؟

بله. عصر آن روز که می‌خواست مرخص شود، گفتند ما خودمان ترخیصش می‌کنیم. یک مأمور هم در آنجا گذاشته بودند. دو، سه ساعتی ماندیم که یک نامه از طرف همین پلیس امنیت اخلاقی آمد که به بیمارستان گفت این آقا مشکلی ندارد و اجازه دهید مرخص شود، ما با شما تسویه می‌کنیم.

‌یعنی پول را نیروی انتظامی داد؟

بله. طبق یک نامه‌ محرمانه که از امنیت اخلاق کشور با یک ماشین فرستادند. یک مأمور هم آنجا منتظر بود که نامه برایشان آمد و بعد به ما گفتند شما مرخص‌اید.

‌بعد از اینکه به خانه برگشتید بازهم با شما در تماس بودند؟

بله. تا سه، چهار روز از یک شماره‌ دو، سه‌رقمی به من، به برادرهای من و رضا زنگ می‌زدند و احوال می‌پرسیدند که آقارضا چطوره؟ مشکلی ندارد؟ بخیه‌هایش چطوره؟ کلا تا سه چهار روز اول خیلی پرس‌و‌جو می‌کردند.

‌از چه سازمان‌ها یا نهادهایی زنگ می‌زدند؟

مثلا آقایی به من زنگ زد و گفت از بازرسی نیروی انتظامی است. گفت اگر یک وقت کاری بود، این شماره من است و هر وقت تماس بگیرید ما هستیم. گفتیم خدا خیرتان بدهد. اتفاقا پیگیر هم بود. مثلا سر تأخیر بیمارستان زنگ می‌زد. اما این پیگیری‌ها فقط یک مدت کوتاهی ادامه داشت. 10، 12 روز که از ماجرا گذشته بود، یک شب حال رضا بد شد و کیسه‌ای که کنار شکمش گذاشته بودند پاره شد و خون‌آبه از شکمش بیرون می‌زد.

ما به اورژانس زنگ زدیم و گفتند ما برای این مورد به منزل نمی‌آییم. ساعت سه شب بود. ماشینمان از یک سمت خراب بود و رضا هم که اصلا نمی‌توانست راه برود. دخترمان هم که خواب بود.

با یک دردسری پایین آمدیم و نشستم پشت فرمان. فردای آن روز زنگ زدم به آقای ... و گفتم دیشب این‌طوری شده، شما گفته بودید به هر ارگانی که برویم و اسممان را بدهیم، آنها با ما بر سر مسائل درمانی حداقل همکاری می‌کنند، اما دیشب حتی یک آمبولانس هم برای ما نفرستادند. عذرخواهی کرد و گفت بازهم خدا را شکر که به خیر گذشته و خطر رفع شده است. بعد از این تماس هم دیگر خبری نشد.

‌در بیمارستان هم کسی به شما وعده همراهی و حمایت داد؟

در بیمارستان بعد از اینکه رضا از اتاق عمل بیرون آمد، ما بالای سر رضا رفتیم و یک مقدار خیالمان راحت شده بود که دیدیم دو مأمور دم در ایستاده‌اند. علت را پرسیدیم که مگر ما جرمی مرتکب شده‌ایم؟ گفتند نه، سو‌ء‌تفاهم نشود، اینها آمده‌اند که کسی برای شما دردسری درست نکند و برای حفاظت از شماست. بعد هم خواستند به دفتر سرهنگ ... در بیمارستان برویم. من و برادرم به طبقه پایین رفتیم که با او صحبت کنیم.

آقای ... هم کلی با ما صحبت کرد و از‌قضا همشهری ما هم بود و دو ساعت با ما شروع کرد به زبان خودمان صحبت‌کردن و خاطره تعریف‌کردن. می‌گفت این یک اتفاق بود و ممکن است برای همه پیش بیاید. خیلی از ما دلجویی می‌کرد و می‌گفت نگران نباشیم. بعدتر فهمیدیم که ایشان، رئیس خود امنیت اخلاق است (فکر کنم برای قسمت غرب تهران) و آقای ضارب که رضا را زده بود نیز از نیروهای همین سرهنگ بود.

‌پس این گفت‌وگو هم با دعوت شما به آرامش و وعده حمایت گذشت؟

بله. مدام ما را به آرامش دعوت می‌کرد. البته برادرم خیلی گلایه کرد. می‌گفت بابا این مرد داشت می‌مرد. بچه کوچک همراه این خانواده بود. اگر تیر به قلب یا سرش می‌خورد، چه گِلی به سرمان می‌گرفتیم؟ برادرم خودش ورزشکار است و پنج طلای جهان دارد. هفت سال کاپیتان تیم پاس ناجا بود. می‌گفت من این همه زحمت برای این مملکت کشیدم، خواهر من را شما زیر سؤال بردید.

این مردی که به او شلیک کردید، 12 سال در تیم ملی زحمت کشیده است. آدم‌های علاف و الکی نبودند که در خیابان ول بگردند. سرهنگ هم کلی معذرت‌خواهی کرد و به برادرم می‌گفت آقا میلاد ما از این به بعد حواسمان هست و هر وقت زنگ بزنید هستیم.

ما با وجود همه ساعات سختی که گذراندیم، آرام شده بودیم و گفتیم حتما جبران می‌کنند. حتی شب برادرم یک پست در اینستاگرام در‌این‌باره گذاشت، ولی همسرم زنگ زد و گفت سریع بردار. فکر کنم دو دقیقه نبود که سریع پست را برداشت.

‌چه پستی گذاشته بود؟

شرح ماوقع بود. همین که یکی از ورزشکاران تیم ملی را در پارک زدند. همین.

‌هزینه بیمارستان چقدر شد؟

پنج میلیون و خرده‌ای. از ما فقط کارت ملی گرفتند و تا شب زمان برد که نیروی انتظامی هزینه را پرداخت کند و ما هم ترخیص شویم.

‌پس از آن روند شکایت شما چطور طی شد؟

ما به دادسرای نظامی شکایت کردیم و فکر می‌کردیم نمی‌گذارند حق ما پایمال شود. سؤال‌های زیادی از آنها کردند و من خودم سؤال‌ها را دیدم. گفتند نیروی انتظامی یک هفته وقت دارند که پاسخ دهند.

برای تسریع در رسیدگی به پرونده نامه را آقای دالوند که وکیل ما بود خودشان شخصا به بازرسی پاوا فاتب تحویل داد. چند روز بعد که رفته بود پیش بازپرس، مشخص شد مهلت یک هفته تمام شده است و جوابی ندادند. ب

عد از پیگیری مشخص شد که پاوا نامه را به بازرسی فاتب تحویل داده است، به همین دلیل سراغ قاضی رفت و اینجا بود که مشخص شد آنها ادعاهایی خلاف واقع کرده‌اند؛ مثلا گفتند من اصلا روسری سرم نبوده یا با لباس آستین کوتاه و بدون حجاب بوده‌ام. که خب ما شاهد داریم این حرف‌ها واقعیت ندارد.

من با همان لباس در ماشین اورژانس نشستم. تکنسین‌ها هم من را دیدند. در بیمارستان هم که کسی برایم لباسی نیاورد. بعد گفتند رضا اسپری را از پلیس گرفته بود.

رضا: همان شب بعد از این اتفاق که به بیمارستان آمده بود، همه مأمورها دیدند. ضارب اصلا 22-23 سالش بود. یک فرد ۲۲‌ساله همراه با اسلحه چطور باید اطلاعات لازم برای امر به معروف و نهی از منکر را داشته باشد.

‌همین ادعاها باعث شده سراغ رسانه بیایید؟

وکیل ما گفت نیروی انتظامی این موارد را برای بازپرس نوشته و شما در معرض اتهام قرار دارید؛ هم به اتهام کشف حجاب و هم احتمالا تمرد نسبت به مأمور نیروی انتظامی و از طرفی احتمال دارد پرونده را با قرار عدم صلاحیت به دادگاه عمومی ارجاع بدهند. من گفتم از همان روز اول هم چند خبرنگار به من زنگ زده بودند، اما ما هم شرایط خوبی نداشتیم و هم فکر می‌کردیم به حق ما رسیدگی می شود.

رضا: ما ماندیم و ماندیم و هرچند که به ضرر ما شد، ولی بالاخره گفتیم چون آمدند احترام گذاشتند و خواستند حرفی نزنیم، آرام باشیم. حتی ما سعه صدرمان خیلی بیشتر از آن چیزی بود که آنها انتظار داشتند. یک ماه تمام درد و رنج داشتیم و فقط خدا به ما رحم کرد. دو هفته شب و روز خواب نداشتم. همه‌‌اش صحنه‌ها جلوی چشمم بود.

نابود شدم.

حتی قرار بود جلسه‌ای با ما بگذارند. سرهنگ‌ گفته بود تلفنی نمی‌شود و باید حضوری حرف بزنیم. قرار ملاقات داشتیم ولی هرچه زنگ زدیم جواب ندادند. ما که شخصیت‌مان را از سر راه پیدا نکرده‌ایم. ما هم وقت داریم، زندگی داریم و وقتی می‌گویید فردا بیا یعنی فردا بیا دیگر. حتی پیامک هم به ایشان زدم که آقا! ما منتظر هستیم. قرار بود به ما یک ساعت ملاقات بدهید. حتی وکیل ما دادگاهش را به تعویق انداخت تا به این جلسه برسد اما دستمان را در پوست گردو گذاشتند.

سه روز اول مدام زنگ می‌زدند و حالمان را می‌پرسیدند. سه روز با شماره‌های مختلف تماس می‌گرفتند اما به محض اینکه حال رضا کمی بهتر شد و آب‌ها از آسیب افتاد، ما را فراموش کردند. این شد که تصمیم گرفتیم صدایمان را از طریق این رسانه داخلی به گوششان برسانیم بلکه از این طریق صدایمان را بشنوند.

‌الان توقع‌تان از آن ارگان که حالا اینجا نیروی انتظامی است، چیست؟

اول اینکه چیزی را که واقعا بوده، به نمایش بگذارند؛ یعنی طرف مأمور خودشان را نگیرند. چیزی را که واقعیت بوده، بگویند. ما شاهد داریم؛ شش، هفت نفر از خانم‌های همان‌جا همان روز رفته بودند در کلانتری همان محل شکایت کرده بودند که اسمشان و کد ملی‌شان همه‌چیز هست. حتی دو نفرشان به پزشک قانونی رفته بودند.

‌ارتباطی با آنها دارید؟

شماره‌هایشان را دارم؛ ولی متأسفانه دو نفرشان که به آنها نامه داده بودند و به پزشک قانونی رفته بودند، گفتند که همسرمان گفته دیگر اجازه ندارید دنبال این قضیه بروید. نمی‌خواهم در این حاشیه‌ها وارد شوید و شما زن هستید و ما با شما آن لحظه نبودیم، فردا مردم یک فکر دیگر می‌کنند. ترسیده بودند. گفتند دیگر ما دنبال این قضیه نیستیم.

رضا: چند نفر بعد از اینکه من به بیمارستان رفتم، به پاسگاه مرزداران می‌روند و آنجا شهادت می‌دهند. کد ملی و شماره تلفن و همه‌چیز را گذاشتند.

‌شغل شما هم بعد از آسیب‌های جسمانی دچار مشکل شده است؟

من مربی هستم و همه درآمدم با همین کار می‌چرخد. حالا تا حدود یک سال نمی‌توانم ورزش کنم. همه جا باید با کمربند باشم. شاید دیگر هیچ‌وقت نتوانم در رینگ بوکس بروم. ما درخواست اشد مجازات را برای ضارب داریم.

‌شما درخواست غرامت هم کردید؟

صد البته. ما خیلی آسیب دیدیم. واقعا توقع داریم حق را به حق‌دار برسانند و حرف‌هایشان را پس بگیرند. واقعیت آن چیزی بوده که ما و تمام شاهدها تعریف کردیم. اجازه دهند عدالت اجرا شود.

گزارش: نیلوفر حامدی/شرق

تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

Googleافزودن تابناک به منابع ترجیحی گوگل

اشتراک گذاری

گزارش خطای خبر

اگر اشتباهی در این خبر دیدید، به تحریریه اطلاع دهید.

نظرات بینندگان

ناشناس۱۴۰۱/۰۵/۲۳ ۰۲:۲۵

واقعن خجالت آوره

اح۱۴۰۱/۰۵/۱۵ ۰۰:۳۹

ماموربایدبه حبس ۲۰سال محکوم شود

علی۱۴۰۱/۰۴/۰۴ ۱۷:۱۹

چقدر داستانش زیبا بود .دم نویسنده درد نکنه

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۳۰ ۱۳:۱۱

بری پیشینه اون پلیس رو ببینی متوجه میشی که تحصیلاتش زیر دیپلمه

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۳۰ ۰۱:۰۳

خداروشکر گشت ارشادیها دارن شخصیت خودشون نشون میدن

مهندس سید داوود حجازی۱۴۰۱/۰۳/۲۹ ۱۰:۳۱

با سلام ودرود خدمت خبر نگاری وروزنامه های ایران زمین..درگفته ها اومده سرهنگ فرموده این یک اشتباه است ممکن است برای هر کسی پیش بیاید یعنی الان ممکن است بنده با همسرم ودخترم بعدازظهر بریم قدم زدن یا ورزش کردن الکی بریزن خانواده منو گلوله باران کنند مگه ما هواپیما ی اوکراینی هستیم که گفتن خطای انسانی بود وتمام به نظرم باید هر چه زودتر به این خانواده محترم وافتخار ایران زمین ورزشکار وحرفه ای رسیدگی شود..تمام از طرف مردم آذربایجان جناب آقای مرادخانی عزیز دوستت داریم ابراز همدردی میکنیم وافتخار میکنیم به وجود شما خداوند نگهدارتان باد

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۸ ۱۱:۱۶

اولا در آمريكا به خاطر پوشش نمى آن ازت مدرك شناساسى بخوان. دوما آمريكا يه غلطى مى كنه ما هم بايد همون غلط رو بكنيم؟

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۸ ۰۹:۲۹

آتش به اختیار یعنی همین دیگه مگر معنی دیگری دارد

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۶ ۲۲:۱۵

همه میدونیم شلیک بخاطر حجاب نبوده
درگیر شدن ادامه درگیری شلیک کرده
متاسفانه ما نظم می‌خواهیم ولی مامور نظم نه
ولی مقاومت درگیری با ماموری ک سلاح داره اشتباه بزرگتر

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۶ ۱۹:۰۱

شما هم چرت نگویید فقط یکی نیست. صبح تا شب این موارد اتفاق میفته. الان یکیش رسانه ای شده.

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۶ ۱۸:۵۹

خدا میدونه الان نرخ چقدره که میان زیر تک تک کامنت ها، از ظالم حمایت میکنن و الکی توجیه میکنن. اقا یا خانم ناشناس، در یک کشور قانونمند، پلیس حق نداره الکی از کسی کد ملی بخواد. یک ادم عادی حق داره که خودش رو معرفی نکنه. پلیس هم اگر به موضوعی مشکوک شود اعلام می کنه که اقا من طبق قانون فلان شما رو موقت بازداشت می کنم و اونجاست که فرد باید همکاری کنه. هر چیزی روال خودش رو داره. خیر سرمون قانون داریم. باید طبق اصول پیش رفت. نمیشه که الکی به یکی شلیک کنی. بعد هم اگر پلییس به کارش اطمینان داشته باشه و ریگی به کفشش نباشه چرا باید بگه فیلم نگیر و تمام فیلم ها رو پاک کنه؟ در یک کشور قانون مند پلیس حق نداره دست بزنه به مدارک. حق نداره چیزی رو از بین ببره. باید حکم دادگاه بگیره. ا

ناشناس‍۱۴۰۱/۰۳/۲۴ ۲۰:۱۸

ناشناس ۱۰:۲۹
چه مقایسه کودکانه‌‌ای میکنی. مردم فقط پلیس رو به رسمیت میشناسن که یک موضوع بین المللی هست. اما گشت ارشاد رو مردم قبول ندارن و به رسمیت نمیشناسند و در قانون رسمی کشور هم اسمی از آن برده نشده است. طرف از همسرش دفاع کرده و گردن کلفتی رو اون مامور انجام داده. اینجور مواقع مقایسه با امریکا مشکلی نداره. کاشکی همه چیز رو با آمریکا مقایسه میکردین.

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۴ ۱۹:۱۴

باز خوبه دو نفر مامور همشهری بودند و گرنه اوضاع بدتر میشد مامورها باید برای اینکار آموزش ببنند.

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۴ ۱۰:۰۶

متن پیامها نشون میده الحمدلله همه قاضی هستند و چقدر هم توانمند، بدون حضور شاکی و متشاکی با چند خط گزارش و عکس حکم قطعی رو صادر می کنند. الحمدلله دانش، سواد و تجربه موج میزنه

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۴ ۱۰:۰۴

کجای دنیا چنین چیزی سراغ دارید ؟این چه مملکتیه

تیهو۱۴۰۱/۰۳/۲۴ ۰۸:۲۴

باید مسلح شد

من۱۴۰۱/۰۳/۲۴ ۰۱:۵۳

متاسفانه تاریخ این کشور با قدرت نمایی دائمی نظامیان و اسلحه بدستان همراه بوده. هرگز جا نیفتاده که شان نیروی انتظامی به برقراری نظم و آسایش بخشیدن به شهروندان است. جا نیفتاده که پلیس و محتسب بودن هم شغلی است مانند سایر مشاغل و شان مامور به داشتن قدرت و اسلحه نیست بلکه به مردمداری و دلسوزیش برای جامعه است نه برقرای نظم با ایجاد رعب و وحشت. البته در بین عزیزان انتظامی هم آدم دلسوز فراوانه ولی فرهنگ حاکم در اون فضا امر و نهی بی چون و چراست. انتخاب نیروهای پلیس باید با دقت و اطمینان از سلامت روان و نداشتن گرفت و گیرهای روانی انجام بشه تا این قشر یاد بگیره این شغل به معنی قدرت نمایی برای مردم و زورگویی نیست...

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۲۱:۱۱

دراخر این خانواده محکوم می شوند وپول تیرهای شلیک شده را هم از انها خواهند گرفت ودختر ده ماهه به دلیل عدم حجاب محکوم به ۵۹ صربه شلاق خواهد شد

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۲۰:۳۹

اگر یکی تخلف کرده بود که دردی نبود،متاسفانه مامورین نیروی انتظامی کلا بی تربیت و بی جنبه و تشریف دارن ،اگه هر کی بگه نه یا از خودشونه،یا ایران زندگی نمی کنه یا از خونه بیرون نمی باد.

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۸:۵۰

بابا این امل بازی ها رو بزارید کنار چی کار به 2 تا تار موی جوان ها دارید

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۷:۵۳

از کجا معلوم راست میگید. یک طرف برید قاضی راضی برمیگرید .چطور تو خارج برای یه آدامس جریمه می‌کند به‌به و چه چه برای بافرهنگیشون میکنید ولی در مقابل قانون کشورتون که اثر اجتماعی داره. می ایستید

حسن۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۷:۰۹

عملکرد گشت ارشاد جز بدنامی و نارضایتی تراشی چیز دیگری در برندارد .

مجید۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۶:۵۳

این مامور عقده ای بود.تازه به دوران رسیده بود.خیلی از این اینا داریم.اصلا گشت ارشاد چه معنی داره

سلمان۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۶:۳۳

پلیس امر به معروف اسمش روشه تفنگش واسه چیه با تفنگ که امر به معروف نمیکنن ضمنا پلیس باید دوربین روی لباسش باشه که بشه بهش استناد کرد چون هرکس میخواد به نفع خودش حرف بزنه
ولی این که دوربین‌های مردم رو پاک کردن یعنی خودشون می‌دونستن چکار کردن

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۶:۳۲

شاید طرف بوکسور بوده خواسته لات بازی کنه

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۶:۲۹

وای بحال کسانیکه خبر از حقیقت خبر ندارند و قضاوت میکنند خدا به دادتان برسد

ابوالفضل۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۶:۲۹

باشهادت شهودووکیل تاحتی دیوان شکایت کنید،رضایت هم ندید.قاضی رای دقیق میده.

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۶:۱۹

ناشناس چی میگی!

تو امریکا مامور حبس ابد می خوره و از کار بی کار میشه، تو این سیستم مامور ارتقا درجه پیدا می کنه

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۶:۱۷

به مامور حمله کردن عواقب دارد

علی بابا۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۶:۱۵

باسلام، من بعضی از دیدگاههای خوانندگان مطلب را خواندم و به قضاوت سطحی شان متأسف شدم ، از این که این قضیه تلخ برای هم وطن عزیزم رخ داده متأسفم ولی اگر بخواهیم حتی قضیه را با نوشته نگارنده قضاوت کنیم باید قضیه را از تمام جوانب آن بررسی کنیم نه یکطرفه ! کار پلیس ( چه انتظامی و چه اخلاقی) برخورد با جرایم مشهود است در قانون مجازات اسلامی هرگونه بدحجابی و بی حجابی جرم تلقی شده و برای مرتکلین آن مجازات تعین شده هر چند ورزشکار حرفه ای و صاحب نام باشند و پلیس وظیفه اش دستگیری و معرفی مجرم به مقام قضایی است اگرچه در بیشتر مواقع به تذکر بسنده می کنند ولی در قانون مجازات چنین تذکری پیش بینی نشده است پس در وهله اول این خانم مرتکب جرم کشف حجاب شده و برخورد پلبس بر اساس قانون بوده در مراحل بعدی هم که با مقاومت و دخالت آقا رضا مواجه شدند اینجا هم کار آقا رضا بعنوان همسر خانم بی حجاب در مداخله در انجام وظایف پلیس تمرد و جرم تلقی شده و نهایتا با ادامه مقاومت همسر خانم فوق کار به درگیری و استفاده از اسپری و شلیک تیر کشیده شده و اسلحه مأمور اسباب بازی نبوده و یرای استفاده در چارچوب قانون بکارگیری سلاح بیان شده است بنظرم اگر خانم بی حجاب فقط به احترام قانون کشورمان حجابش را رعایت می کرد و همسرشان با خضوع و خشوع بدون در نظر گرفتن موقعیت خود و بدور از قدرت فیزیکی خود، از همان ابتدا ایراد خودشان را می پذیرفتند و حتی در صورت اصرار مأمورین به مقر پلبس می رفتند قضیه با همان خوشی و خوبی ختم می شد. بعضی از دوستان فورا به جرایم دزدی و اختلاس اشاره می کنند ، در قانون مجازات اسلامی خیلی از عناوین مجرمانه هستند که تعریف و مجازات مشخصی دارند، کشف حجاب،، استفاده از آنتن های ماهواره ای و..... قتل و زورگیری و شرب خمر و تهمت و افترا و تجاوز و...... همه در قانون جرم محسوب می شوند و تا زمانی که در قانون عنوان مجرمانه دارند وظیفه پایس و دستگاه قضایی مقابله و مجازات مرتکلین را ادامه خواهند داد پس بیائید بجای احساسی برخورد کردن با قضایا ( هر چند تلخ و ناخوشایند) قانونمند باشیم و به قانون احترام بگذاریم هر چند برخلاف نظر و عقیده شخصی مان باشد از خدا برای آقا رضای عزیز آرزوی سلامتی و برای خانواده محترمشان آرزوی موفقیا در زندگی و برای مأمورین عزیز آرزوی موفقیت توأم با سعه صدر را آرزومندم

حسن۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۶:۱۴

کاری نداره ما که قانون نداریم سمت معلوم بره یکی از خانوادش اون مامورو پیدا کنه سرش رو ببره نه باتیستا درس بشه برای دیگران

بی نام۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۶:۰۰

هیچ کس از امنیت بدش نمیاد.نیروهای گشت ارشاد حداقل باید افرادی باشند آموزش دیده با برخورد مناسب و انسانی نه عقده ای.بعدشم الان دیگه وقتش نیست چیزی رو به زور تحمیل کنیم باید فرهنگ سازی بشه.متاسفانه بعضی از نیروها با رفتارشون کاری می کنند که اعتماد مردم سلب بشه و باعث میشه مردم نظرشون نسبت به باقی نیروها عوض بشه.به قولی تا این اتفاق برای خودت پیش نیاد نمیدونی این بنده خداها چی گشیدن

علی۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۵:۵۷

با سلام ... من به شخصه نمیتونم چیزی رو که ندیدم بتونم نظر بدم ..ولی در مورد بعضی از مامورین ناجا باید گفت که این حقیقت وجود داره که بی مورد به مردم گیر میدم و مشکل درست میکنن انگاری که مشکل شخصی باهاشون داریم ..

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۵:۱۳

بعضی ها میگن که اون های که ما نتو میپوشن بی حجابن ولی اصلا این طور نیست من خودم مانتو ی هستم و با حجاب هستم اون هایکه میگن مانتوی ها حجاب ندارن اشتباه میکنن چون حتما شما قسمتی زندگی میکنین که همه خونه هاشون لوکسه ولی ما این پایین ها این جوری نیستیم شما اول محل زندگی تو نگاه کن

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۵:۰۶

وقتی که دست یک مأمور ناپخته و خام و با 5 کلاس سواد اسلحه بدی نتیجه همین هست که دیدیم!!!

مریم۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۵:۰۲

سلام .معلوم نیست چه کار کردی که.مامور مجبور شده دست به اسلحه بشه بنده خدایی

مهدی۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۴:۴۷

وقتی مامور امربه معروف یک جوان خام باشد از این بهتر نمیشود

امیر آشفته۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۴:۲۱

شما که از خشونت پلیس آمریکا بر علیه مردم و سیاهپوستان داستان سرایی می کنید و هیئت های عزاداری راه می اندازید این خبر را هم پوشش می دادید تا خشونت پلیس کشورمان که بارها تکرار شده برای مردم مشخص شود.

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۴:۱۴

آقای گشت ارشاد ونیروی انتظامی اگه واقعا دنبال امر به معروفی برو یقه اختلاس گر هارو بگیر هر چی فساد وفقر وفحشا هست زیر سر هموناست که متأسفانه شما هم ازش حمایت میکنید

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۴:۱۳

حالا این بنده خدا معروف بوده رسانه ای شده. در روز چندین مورد هست کسی خبر نمی دهند
تازه هنور مجوز استفاده از اسلحه مجلس تصویب نکرده او تصویب بشه چه خواهد شد
تگزاس

حسین۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۳:۳۳

مأمور گشت غلط کرده اصلأ تفنگ به دست گرفته که بخاد شلیک کنه. غلللللطططط زیادی کرده

محمد۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۳:۲۹

واقعا متاسفم براتون ، خدا لعنتتون کنه
هر جور حساب میکنم ، یه خانواده که واسه تفریح و ورزش رفتن بیرون مستحق اینجور رفتاری نبودن که بهشون شده، ته تهش اگه کاری کردن باید بازداشت میشدن ، نه که با کلت بزنیشون، الان فک میکنم اگه واسه خودم اتفاق بیفته چکار کنم و نتیجه اینه که یه چاقو همیشه همرام باش دخل طرفو بیارم

علی۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۳:۰۲

نه به گشت ارشاد

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۲:۵۶

اینا همش الکیه واقعا اونایی که باور کردن خیلی خنگ هستن اینا رو الکی ساختن که نیروی های انتظامی و ارشاد رو خراب کنن

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۸:۴۵

نیروهای انتظامی با این کارهای وحشیانه خودرا در مقابل ملت منفور کرده اند

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۲:۵۳

کجای قرآن صحبت از حجاب اجباری هست؟
آدرس ایه و سوره را بدین

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۸ ۱۱:۳۲

درست ترش اينه كه بگى كجاى قرآن گفته به زن و بچه مردم حمله كنيد.

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۲:۵۳

شما حرفت به جایی نمی‌رسد چون نیروی انتظامی پشت اون مامور خاتی هست
فقط دو تا وکیل گردن کلفت بزار روی پرونده

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۴ ۱۱:۳۴

خاطی

فریدون فرهادی سردشت۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۲:۴۸

با این اقدامات دولت وسیستم حکومت مشروعیت مردم داری از دست میده !!

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۴ ۱۱:۳۴

از دست داده خیلی وقته

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۲:۳۸

همین اتفاقات باعث شده ک آدم از اینو اونور میشنوه ۲۰% افراد جامعه اسلحه گرم دارند واقعا جای تاسف داره پلیسی ک تو رسانه هاست ۱۸۰ درجه با پلیس واقعی اختلاف داره

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۲:۲۱

مردم دارن از گشنگی میمیرن اونوقت گیر دادین به حجاب

ناشناس۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۲:۲۰

لعنت بر هر. چه مرد بی غیرت که زنش بی حجاب است

دسته بیل بلند۱۴۰۱/۰۳/۲۳ ۱۷:۲۵

لعنت بر هر مردی که ایمانش به یه تار مو بنده.

نظر شما

سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.