یک گردهمایی، 20 سال پس از آزادی + تصاویر
بچهها دیدید ناگهان چقدر زود دیر شد؟
این دو روز وصل نمیدانم چرا غمی ناخوانده در سینه داشتم. جوانانی پر شور و شر بودیم که از هم جدا شدیم. حالا همدیگر را یافته بودیم در سربالایی زندگی/ «صارم» فرمانده شجاع که در بلندای قامت و فراخی سینه یکتای اردوگاه بود. به زحمت با چوبدستی هایش جابه جا میشد. سکته مغزی زمینگیرش کرده بود/ بچهها دیدید روزگار چه زود گذشت و آسیاب عمر شقیقه هایمان را هاشور زد؟
چند روز پیش آزادگانی که در دوران اسارت در اردوگاه موصل 2 با هم روزگار سپری کرده بودند، پس از 20 سال گرد هم آمده بودند تا یادی از آن داشته باشند.
به گزارش «تابناک» این همایش که به همت موسسه فرهنگی آزادگان و جمعی از بچه های موصل 2 از 23 تا 25 مهر در مجتمع آیه های مشهد برگزار شد، متن و حاشیه های جالبی داشت که برادر آزاده احمد یوسف زاده گزارش اختصاصی آن را به شرح زیر برای ما ارسال کرده است:
همه آمده بودند. همه که نه، شاید 1400 نفر آمده بودند. این یک رکورد جهانی است. بی شوخی میگویم، حداقل من نشنیده ام که اسرای جنگی یک اردوگاه پس از 20 سال با این تعداد دور هم جمع بشوند. این همایش مهم بدون حتی یک خبرنگار از صدا و سیما یا یکی از خبرگزاریها برگزار شد.
این، یکی از اتفاقات نادر دفاع مقدس بود، میشد از این دیدار گزارشها نوشت و مستندها ساخت، اما دریغ...

دکور زیبای اردوگاه
همه آمده بودند، با همان خصوصیات اخلاقی که توی اردوگاه داشتند. بذلهگوها همچنان شوخ و شنگ و محجوبها همچنان آرام و باوقار. در توصیف چهرههای جدیدشان فقط میتوانم بگویم به بازیگرانی میماندند که گریم شده بودند برای اجرای سکانس «20 سال بعد»

احمد بندری و دوقلوهایش
نوجوانها، میانسال شده بودند، جوگندمی و همچنان قبراق و پرانرژی. میانسالها پیر شده بودند با سر و صورتی کاملا سفید. پیرمردهای اردوگاه اما در همان پیرمردی شان مانده بودند.
قوه بازشناسی من خیلی قوی است، بیشتر اسرای آزاد شده را اگر نه به اسم، ولی به هر حال میشناختم. حتی میتوانستم بگویم که فلان کس در اردوگاه موصل سرگرمی اش چه بوده و با چه کسی بیشتر دمخور بود. خودم را ولی کمتر میشناختند. گویا بسیار تغییر کرده ام. حق دارند، 45 کیلو بودم و حالا 77 کیلو! چطور بشناسند. کسی که مرا میشناخت برای شناساندنم به دوستش میگفت، احمد یوسف زاده ، یادت نمیاد؟ همون لاغره که والیبالش خوب بود، قرآن با صوت میخوند، ... همین یکی دو آدرس کافی بود که شناخته بشوم.
این دو روز وصل نمیدانم چرا غمی ناخوانده در سینه داشتم. جوانانی پر شور و شر بودیم که از هم جدا شدیم. حالا همدیگر را یافته بودیم در سربالایی زندگی.
«صارم» فرمانده شجاع که در بلندای قامت و فراخی سینه یکتای اردوگاه بود. به زحمت با چوبدستی هایش جابه جا میشد. سکته مغزی زمینگیرش کرده بود.

«زمانی» نوجوان اهل آشتیان که در اردوگاه از ضعف باصره رنج میبرد و عینکهای ته استکانی داشت هم آمده بود. فکر میکنید به چه حالی؟ پسرش دستش را گرفته بود و دنبال خود میبردش. دیدن این منظره بدجوری پریشانم کرد. راستی اگر او 7 سال اسیر نبود، حتما میتوانست چشمانش را درمان کند. لابد حالا دیگر خیلی دیر شده است.
«احمد بندری» همان بچه سرخوش اردوگاه که خوره والیبال و توپ بود، با دوقلوهایش آمده بود. دو پسر 18 ساله خوش لباس چشم سبز و خنده رو. محل اسکان بسیار بد بود، احمد خودش دوست داشت سختی محل اسکان را تحمل کند و شب را در میان دوستان قدیمی اش بماند، اما در عین حال نگران بچهها بود نکند بهشان سخت بگذرد. شنیدم به بچهها میگفت، اگه اینجا سختتونه میریم توی شهر هتلی جایی پیدا میکنیم. یکی از بچهها با لهجه غلیظ ماهشهری گفت، بابا! شما این همه راه اومدی با دوستات باشی، کجا بریم؟ جوانک بعد عبارت قشنگی به کار برد که نشان دهنده مرام و معرفتش بود، گفت، ... بابا! مُ درکِت میکُنُم، راحت باش.
توی جمع، اسرای روحانی هم بودند. با عمامههای سیاه و سفید، رفتار دوستانه آزادهها با آنها اصلا شبیه رفتاری که ما با روحانیت داریم، نبود. بچهها به آنها مشت میزدند، بغلشان میکردند و حتی شوخیهای ناجور میکردند و البته احترامشان هم سر جایش.

محل اسکان خوب نبود ولی ارزشش را داشت
برخلاف همه برنامه ریزیهای خوب همایش، جای خواب آنهمه آدم نه در شأنشان بود و نه متناسب با سن و سالشان. شاید برنامه ریزان فکرش را نکرده بودند که با مشتی آدم چهل، پنجاه ساله روبه رو میشوند نه با جوانان نوزده، بیست ساله آن روزها.
![]()
نمایش آمارگیری
اجتماعات در کنار سالن اسکان قرار داشت. دکورش برشی از اردوگاه بود که هنرمندانه طراحی و نصب شده بود. برنامهها با نمایشی از آمار صبحگاهی شروع شد. بازیگران نمایش از میان آزادگان انتخاب شده بودند. کسانی که این نقش را هشت سال روزانه اجرا کرده بودند. برنامههای متنوعی اجرا شد، از آنهمه برای من زیباترین قسمت برنامه تلاوت قرآن توسط دکتر محمدتقی فخلعی بود، همو که وقتی صدای گرمش توی یکی از آسایشگاهها میپیچید همه گوش به پنجرهها میگذاشتند تا صوت داودی اش را بشنوند. فخلعی با موهایی نازک شده در اثر شیمی درمانی و تنی رنجور و البته روحی بسیار بزرگ از بستر بیماری به جمع ما آمده بود.

علیرضا ولیپور ـ سلیمان اورکی ـ سید اصغر هاشمی
به من هم فرصتی دادند که شعری، چیزی بخوانم. این متن را خواندم و لحظههایی دوستانم را به اردوگاه موصل 2 بردم:
سلام بچههای خیبری، بچههای رمادی ،بچههای موصل 3 و 1، سلام احد عباسیان، سلام محسن شیرازی، سلام آقا شعبان که شک ندارم روحتان الان گوشهای به تماشای ماایستاده.
بچهها دیدید ناگهان چقدر زود دیر شد؟ روزگار چه زود گذشت و آسیاب عمر شقیقه هایمان را هاشور زد؟
الهی صد مرتبه شکر که حالا اینجا، در جوار آقا امام رضا یک بار دیگر دور هم جمع شدیم. بعد از 20 سال! باورتان میشود؟ از روزی که سر مرز خسروی همدیگر را به خدا سپردیم و زدیم به دل جاده سرنوشت، 20 سال گذشته است!
از هم که جدا شدیم پرت شدیم توی زندگی، درسهای عقب افتاده را خوانده و نخوانده که دو تا چشم سیاه آمد توی سرنوشتمان و شدیم عاشق زار و یک سال بعد ونگ ونگ بچه و حقوق بخور و نمیر کارمندی و کرایه خانه و هزار جور دغدغه که توی چهار دیواری موصل دو، یکیش هم نبود.
ناوارد بودیم، اما بالاخره شروع کردیم به ساختن زندگی جدیدی که روزگار گذاشته بود پیش پایمان. طول کشید، اما بالاخره عقب افتادگیها را جبران کردیم، دانشگاه رفتیم، مدرکی گرفتیم، یکی شد دکتر، یکی مهندس، یکی کارمندبانک شد، یکی رانند رئیس، یکی نماینده مجلس، یکی آبدارچی بخشداری. گذشت و کم کم دست و بالمان بازتر شد، سرپناهی ساختیم، غارغارکی خریدیم و هی ... الحمدا... آرام آرام زندگی ، سنگینی بارش را از دوشمان کم و کمتر کرد. چند وقت بعد اگرچه بال هایمان هنوز پر از تمنای پرواز بود، اما بازِ نشسته شدیم یا بهتر بگویم بازنشسته شدیم. سرمان که خلوت شد، یادمان آمد کهای دل غافل! ما دوستانی داشتیم مثل آب روان که سالها با هم توی یک اردوگاه، یک آسایشگاه و یک گروه و سرِ یک ظرف آش خورده ایم، کوله هایمان را به یک میخ آویزان کرده ایم، با هم از جلو آسایشگاه تاریک و دم کرده13 راه میافتادیم، میرسیدیم به آشپزخانه میپیچیدیم به سمت زمین فوتبال، خسرو اهرابیان، محسن قطبی، عبدالرضا لهراسبی، کاظم آزادی و بقیه کاردرستهای فوتبال اردوگاه با کتانیهای دست ساز گرم مسابقه بودند و شعبان خدابیامرز کنار زمین داشت با لهجه غلیظ شمالی تیمش را هدایت میکرد.
آنطرفتر توی زمین والیبال اصغر بابایی از یک طرف و سمیعی جوانک سبزه بانمک بیرجندی از طرف دیگر آبشار میکوبیدند. مسعود جوان بالابلند چپ دست همیشه متبسم زابلی و اسماعیل قلیچ، همان ترک غیرتمند و دوست داشتنی تبریزی هم توی زمین بودند و بازی را دیدنی میکردند. از زمین والیبال که رد میشدیم، میرسیدیم به قلمرو جعفر سایه آفتابی، یعنی زمین بسکتبال که سبدش چسبیده بود به سینه دیوار سفید سیمانی بلند.
باز هم میپیچیدیم به سمت چپ، میرسیدیم به آسایشگاه نصفه نیمه 16. اگر به داخل آسایشگاه سرک میکشیدی، میدیدی که عدهای هنردوست ، شایق یزدی را دوره کردهاند و آموزش خط میبینند. کنارشان غلامعلی قاسمی دزفولی دارد به عدهای جامع الدروس میآموزد.
آسایشگاهها را رد میکردیم، میآمدیم آسایشگاه 15، آنجا از پشت پنجره میشد صدای خوش تقی فخلعی را شنید که صوت و لحن قرآن به شاگردانش میآموخت. میخواند: «وسیق الذین التقواربهم الی الجنه زمرا»
در آسایشگاه بعدی محرم بلوکی داشت به شاگردانش کونگ فو یاد میداد. گیپ! سنسرو!
رو بروی آسایشگاه 16، کنار یکی از باغچه ها، میان گلهای مشهدی عباس، پیرمرد بهبهانی میایستادیم. مشهدی عباس میگفت، اگر خسته جانی بگو یا علی، میگفتیم، یا علی. میگفت اگر ناتوانی بگو یا علی. میگفتیم یا علی. مشهدی عباس بعد مثل همیشه با عشقی تمام نشدنی برای هزارمین بار در آن روز میگفت، بر محمد و آل محمد صلوات.
اللهم صل علی محمد و آل محمد
به گزارش «تابناک» این همایش که به همت موسسه فرهنگی آزادگان و جمعی از بچه های موصل 2 از 23 تا 25 مهر در مجتمع آیه های مشهد برگزار شد، متن و حاشیه های جالبی داشت که برادر آزاده احمد یوسف زاده گزارش اختصاصی آن را به شرح زیر برای ما ارسال کرده است:
همه آمده بودند. همه که نه، شاید 1400 نفر آمده بودند. این یک رکورد جهانی است. بی شوخی میگویم، حداقل من نشنیده ام که اسرای جنگی یک اردوگاه پس از 20 سال با این تعداد دور هم جمع بشوند. این همایش مهم بدون حتی یک خبرنگار از صدا و سیما یا یکی از خبرگزاریها برگزار شد.
این، یکی از اتفاقات نادر دفاع مقدس بود، میشد از این دیدار گزارشها نوشت و مستندها ساخت، اما دریغ...

دکور زیبای اردوگاه

احمد بندری و دوقلوهایش
نوجوانها، میانسال شده بودند، جوگندمی و همچنان قبراق و پرانرژی. میانسالها پیر شده بودند با سر و صورتی کاملا سفید. پیرمردهای اردوگاه اما در همان پیرمردی شان مانده بودند.
قوه بازشناسی من خیلی قوی است، بیشتر اسرای آزاد شده را اگر نه به اسم، ولی به هر حال میشناختم. حتی میتوانستم بگویم که فلان کس در اردوگاه موصل سرگرمی اش چه بوده و با چه کسی بیشتر دمخور بود. خودم را ولی کمتر میشناختند. گویا بسیار تغییر کرده ام. حق دارند، 45 کیلو بودم و حالا 77 کیلو! چطور بشناسند. کسی که مرا میشناخت برای شناساندنم به دوستش میگفت، احمد یوسف زاده ، یادت نمیاد؟ همون لاغره که والیبالش خوب بود، قرآن با صوت میخوند، ... همین یکی دو آدرس کافی بود که شناخته بشوم.
این دو روز وصل نمیدانم چرا غمی ناخوانده در سینه داشتم. جوانانی پر شور و شر بودیم که از هم جدا شدیم. حالا همدیگر را یافته بودیم در سربالایی زندگی.
«صارم» فرمانده شجاع که در بلندای قامت و فراخی سینه یکتای اردوگاه بود. به زحمت با چوبدستی هایش جابه جا میشد. سکته مغزی زمینگیرش کرده بود.

«احمد بندری» همان بچه سرخوش اردوگاه که خوره والیبال و توپ بود، با دوقلوهایش آمده بود. دو پسر 18 ساله خوش لباس چشم سبز و خنده رو. محل اسکان بسیار بد بود، احمد خودش دوست داشت سختی محل اسکان را تحمل کند و شب را در میان دوستان قدیمی اش بماند، اما در عین حال نگران بچهها بود نکند بهشان سخت بگذرد. شنیدم به بچهها میگفت، اگه اینجا سختتونه میریم توی شهر هتلی جایی پیدا میکنیم. یکی از بچهها با لهجه غلیظ ماهشهری گفت، بابا! شما این همه راه اومدی با دوستات باشی، کجا بریم؟ جوانک بعد عبارت قشنگی به کار برد که نشان دهنده مرام و معرفتش بود، گفت، ... بابا! مُ درکِت میکُنُم، راحت باش.
توی جمع، اسرای روحانی هم بودند. با عمامههای سیاه و سفید، رفتار دوستانه آزادهها با آنها اصلا شبیه رفتاری که ما با روحانیت داریم، نبود. بچهها به آنها مشت میزدند، بغلشان میکردند و حتی شوخیهای ناجور میکردند و البته احترامشان هم سر جایش.

محل اسکان خوب نبود ولی ارزشش را داشت
برخلاف همه برنامه ریزیهای خوب همایش، جای خواب آنهمه آدم نه در شأنشان بود و نه متناسب با سن و سالشان. شاید برنامه ریزان فکرش را نکرده بودند که با مشتی آدم چهل، پنجاه ساله روبه رو میشوند نه با جوانان نوزده، بیست ساله آن روزها.
نمایش آمارگیری
اجتماعات در کنار سالن اسکان قرار داشت. دکورش برشی از اردوگاه بود که هنرمندانه طراحی و نصب شده بود. برنامهها با نمایشی از آمار صبحگاهی شروع شد. بازیگران نمایش از میان آزادگان انتخاب شده بودند. کسانی که این نقش را هشت سال روزانه اجرا کرده بودند. برنامههای متنوعی اجرا شد، از آنهمه برای من زیباترین قسمت برنامه تلاوت قرآن توسط دکتر محمدتقی فخلعی بود، همو که وقتی صدای گرمش توی یکی از آسایشگاهها میپیچید همه گوش به پنجرهها میگذاشتند تا صوت داودی اش را بشنوند. فخلعی با موهایی نازک شده در اثر شیمی درمانی و تنی رنجور و البته روحی بسیار بزرگ از بستر بیماری به جمع ما آمده بود.

علیرضا ولیپور ـ سلیمان اورکی ـ سید اصغر هاشمی
به من هم فرصتی دادند که شعری، چیزی بخوانم. این متن را خواندم و لحظههایی دوستانم را به اردوگاه موصل 2 بردم:
سلام بچههای خیبری، بچههای رمادی ،بچههای موصل 3 و 1، سلام احد عباسیان، سلام محسن شیرازی، سلام آقا شعبان که شک ندارم روحتان الان گوشهای به تماشای ماایستاده.
بچهها دیدید ناگهان چقدر زود دیر شد؟ روزگار چه زود گذشت و آسیاب عمر شقیقه هایمان را هاشور زد؟
الهی صد مرتبه شکر که حالا اینجا، در جوار آقا امام رضا یک بار دیگر دور هم جمع شدیم. بعد از 20 سال! باورتان میشود؟ از روزی که سر مرز خسروی همدیگر را به خدا سپردیم و زدیم به دل جاده سرنوشت، 20 سال گذشته است!
از هم که جدا شدیم پرت شدیم توی زندگی، درسهای عقب افتاده را خوانده و نخوانده که دو تا چشم سیاه آمد توی سرنوشتمان و شدیم عاشق زار و یک سال بعد ونگ ونگ بچه و حقوق بخور و نمیر کارمندی و کرایه خانه و هزار جور دغدغه که توی چهار دیواری موصل دو، یکیش هم نبود.
ناوارد بودیم، اما بالاخره شروع کردیم به ساختن زندگی جدیدی که روزگار گذاشته بود پیش پایمان. طول کشید، اما بالاخره عقب افتادگیها را جبران کردیم، دانشگاه رفتیم، مدرکی گرفتیم، یکی شد دکتر، یکی مهندس، یکی کارمندبانک شد، یکی رانند رئیس، یکی نماینده مجلس، یکی آبدارچی بخشداری. گذشت و کم کم دست و بالمان بازتر شد، سرپناهی ساختیم، غارغارکی خریدیم و هی ... الحمدا... آرام آرام زندگی ، سنگینی بارش را از دوشمان کم و کمتر کرد. چند وقت بعد اگرچه بال هایمان هنوز پر از تمنای پرواز بود، اما بازِ نشسته شدیم یا بهتر بگویم بازنشسته شدیم. سرمان که خلوت شد، یادمان آمد کهای دل غافل! ما دوستانی داشتیم مثل آب روان که سالها با هم توی یک اردوگاه، یک آسایشگاه و یک گروه و سرِ یک ظرف آش خورده ایم، کوله هایمان را به یک میخ آویزان کرده ایم، با هم از جلو آسایشگاه تاریک و دم کرده13 راه میافتادیم، میرسیدیم به آشپزخانه میپیچیدیم به سمت زمین فوتبال، خسرو اهرابیان، محسن قطبی، عبدالرضا لهراسبی، کاظم آزادی و بقیه کاردرستهای فوتبال اردوگاه با کتانیهای دست ساز گرم مسابقه بودند و شعبان خدابیامرز کنار زمین داشت با لهجه غلیظ شمالی تیمش را هدایت میکرد.
آنطرفتر توی زمین والیبال اصغر بابایی از یک طرف و سمیعی جوانک سبزه بانمک بیرجندی از طرف دیگر آبشار میکوبیدند. مسعود جوان بالابلند چپ دست همیشه متبسم زابلی و اسماعیل قلیچ، همان ترک غیرتمند و دوست داشتنی تبریزی هم توی زمین بودند و بازی را دیدنی میکردند. از زمین والیبال که رد میشدیم، میرسیدیم به قلمرو جعفر سایه آفتابی، یعنی زمین بسکتبال که سبدش چسبیده بود به سینه دیوار سفید سیمانی بلند.
باز هم میپیچیدیم به سمت چپ، میرسیدیم به آسایشگاه نصفه نیمه 16. اگر به داخل آسایشگاه سرک میکشیدی، میدیدی که عدهای هنردوست ، شایق یزدی را دوره کردهاند و آموزش خط میبینند. کنارشان غلامعلی قاسمی دزفولی دارد به عدهای جامع الدروس میآموزد.
آسایشگاهها را رد میکردیم، میآمدیم آسایشگاه 15، آنجا از پشت پنجره میشد صدای خوش تقی فخلعی را شنید که صوت و لحن قرآن به شاگردانش میآموخت. میخواند: «وسیق الذین التقواربهم الی الجنه زمرا»
در آسایشگاه بعدی محرم بلوکی داشت به شاگردانش کونگ فو یاد میداد. گیپ! سنسرو!
رو بروی آسایشگاه 16، کنار یکی از باغچه ها، میان گلهای مشهدی عباس، پیرمرد بهبهانی میایستادیم. مشهدی عباس میگفت، اگر خسته جانی بگو یا علی، میگفتیم، یا علی. میگفت اگر ناتوانی بگو یا علی. میگفتیم یا علی. مشهدی عباس بعد مثل همیشه با عشقی تمام نشدنی برای هزارمین بار در آن روز میگفت، بر محمد و آل محمد صلوات.
اللهم صل علی محمد و آل محمد
تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
كساني كه با خدا معامله كردند هيچگاه از اين معمله پرسود پشيمان نمي شوند،چرا كه ثمن آن ،بهشت رضوان پروردگار است.
"ان الله اشتري من المؤمنين انفسهم..."
ياد ايامي كه درگلشن ............
عمر انسان ميگذرد . اما اي كاش انسانيت ما نمي گذشت ! !
خداوند یار همه آزدگان سر افراز باشد
با سلام خدمت همه دوستان آزاده و خصوصا برادر آزاده آقای یوسف زاده.
بعنوان یک آزاده 8 ساله بسیار خوشحال از قلم شیوای توصیف و نیز دلگیر فراغ دوستان گردیدم. ضمنا از تابناک که این مجال را فراهم نمود تشکر مینمایم. امیدواریم در همین حد تجلیل نیز مستمر بماند!
جای بسی تعجب و تامل است که این گرد همایی چرا در دهه ی اول یعنی 10 سال پیش برگذار نشد آیا دوستان به فکر تجدید دیدار بودند یا . . . .
ما که همراه این عزیزان بودیم ولی سعادت شهید و جانباز شدن را نداشتیم و افتخار همراهی با آزادگان بزرگوار را نداشتیم ولی با آنها با هم خاک مناطق عملیاتی را به چهره داشتیم و با هم با آواز سوت خمپاره و توپ و راکتهای ... روی زمین می خیز یدیم چی؟ کسی حالمون را نمی پرسه؟!
باسلام چقدرخوب بود این کار رابنیادشهید بعهد می گرفت وبرای اردوگاه های دیگر این برنامه ریزی باامکانات می کرد
دلم هواي آن ايام كرده بگو چه چاره كنم ؟ چطور و چگونه آن صفا و وفا را نظاره كنم /
با سلام. من خطاب به عزیزی که نظر چهارم رو نوشتند میخوام بگم که دوست عزیز اونها از دولت یا حکومت طلبکار نیستند که حالا بخوان اجرشون رو بگیرند. اجر این زحمات رو خدا باید بده که میده! اونا خودشون این رو خوب میدونند و اگر هم باز (خدای ناکرده) جنگی در این کشور رخ بده مطمئن باش که بسیجیا مهلت به بقیه نمیدن
کاش در اسارت بودند ولی درپیچ و خم زندگی فراموش نمیشدند
سلام
اونجا بودم از هتل های پنج ستاره هم زیباتر و گواراتر بود . درست مثل اردوگاه دو سه تا پتو عرض کمتر از یک متر و طول 5/1 متر چهره هایی مصمم و باقی بر عهد خویش صادق و مومن با صفا و صمیمی در آغوش گرفتن هاشان لبخند هاشان یاد آوری خاطرات به یکدیگر و اما در این میان جای خیلی ها خالی بود . بعضی ها نشده بود بیایند و اما بعضی ها دیدار را به قیامت گذاشته بودند.
یاد ایام اسارت یاد باد
یاد هر لحظه شهادت یاد باد
یاد بعقوبه رمادی الانبار
موصل یک موصل دو سه و چار
یاد تک سلولی تار و نمین
یاد ساعت ها نشستن بر زمین
یاد فریاد و دعای عاشقان
زیر ضربتها و توهین خسان...
ارزومان کربلابودو نجف/جان و سر دادیم در راه هدف/چفیه هامان رنگ وبوی یاس داشت/رنگ وبوی بیرق عباس داشت/یاد شبهاییکه ما بودیم و مین/جستجوی مرگ در زیر زمین/حمله کردن.خط شکستن ساده بود/حسرت رفتن در این دل مانده بود/عاشقان رفتندوماجامانده ایم/ زیربارغصه هاوامانده ایم/دست وپایم سخت درگل مانده است/حسرت رفتن در این دل مانده است
با سلام
يادمان باشد بوديم .
اين صفحات تاريخ پرافتخار ايران است كجايند آنهاييكه بايد اين برگهاي ذزرين را حفظ و چاپ كنند تا آيندگان آنها را بياد دارند
راستي اگر آخرين ما ازادگان ازاين دنيا رفت چطوري اين خاطرات پرارزش وگرانبها را بياد فرذزندانمان ياد آوري كنيم .
حيف از اين مخارج حفظ آثار دفاع مقدس براستي آثاري از اين بزرگواران با ارزش است كه بايد حفظشان كرد (فخري )
سلام دوستان عزيزم.
خيلي متاسفم كه سعادت حضور در اين جمع با صفا را نداشتم ولي منو سالها به عقب برد و يادي از اون دوران كردم هرچند كه فراموش نميشه ولي زندگي روزمره كاري كرده كه كمتر ميتونيم از اون ياد كنيم.
از احمد عزيز هم سپاسگزارم كه با قلم زيبايش يه چيزائي رو به تصوير كشيد.
من خيلي از دوستان اردوگاه رو گم كردم .خواهش ميكنم هر كدوم از بچه هاي اردوگاه موصل 2 كه اين نوشته را ميخوانند با من تماس بگيرند.
داوود از بهداري اردوگاه
من از پاریس می نویسم
این گزارشها بوی ایران می دهد و ایرانی . بوی خوب خاکی ها ی آسمانی
بوی کاهگلهای بارانی بویی خودمانی بوی یک ایرانی این گزارشها تاریخ نویسی نیست تاریخ است . اصلا اصل تحقق واقعیت است در جغرافیا ولی افسوس که در اینجا پول و قدرت قسط نمی کردند و پوشش خبری و تحلیلی و هنری داده نشده است . ای وای ...
من دوست دارم ایرانی را که خود باشد و نه بوی بیگانه دهد و نه بوی قهوه تلخ
بوی رفتار ایرانی دهد و لو اشتباه باشد خودش باشد و جمعشان خودی باشد نه بیخودی و همه احساس خودی کنند ... همه ولو بعضی از بعضی دیگر خوششان نیاید ولی هیچ کس احساس غریبی نکند و هیچ کس جرات زیاده خواهی و این ایران بوی محله می دهد محله های ایراین و این یعنی بوی زندگی ... قربونتون
سلام و درود ما به همه شون برسانید بگید خاک پاتون هستیم . یاد امام و یاد شهدا بخیر
رفتيم، 7 سال از بهترين دوران عمرمان گذشت ، خدا مي داند و آزاده ها كه چه بر ماها گذشت .حالا هم كه ميگن ميتونستي نري ! كي گفت كه بري جبهه ! اصلا تقصير شماست كه كشور به اين روز افتاده ! ولي در اروپا بازماندگان جنگ جهاني دوم هنوز در اوج عزت و احترام زندگي ميكنند. ولي ما چي !
یک شعر براتون میذارم از زنده یاد سپهر به یاد همه رزمندگان , جانبازان و آزادگان سرافراز وبیاد ایرانیهایی که آن طرف دنیا دلشان برای ایران و اسلام می طپد :
يه روزي روزگاري ، دو تا بچه بسيجي
نمي دونم كجا بود تو «فكه» يا «دوعيجي»
تو «فاو» يا «شلمچه»، تو «كرخه» يا «موسيان»
«مهران» يا «دهلران»، تو «تنگه حاجيان»
تو اون گلوله بارون ، كنار هم نشستن
دست توي دست هم ، با هم جناق شكستن
با هم قرار گذاشتن، قدر هم رو بدونن
براي دين بميرن، براي دين بمونن
با هم قرار گذاشتن كه توي زندگيشون
رفيق باشن و ليكن اگر يه روز يكيشون
پريد و از قفس رفت اون يكي كم نياره
به پاي اين قرارداد، زندگيشو بذاره
سالها گذشت و اما بسيجي هاي باهوش
نمي ذاشتن كه اون عهد، هرگز بشه فراموش
يه روز يكي از اون دو، يه مهر به اون يكي داد
اون يكي با زرنگي، مهر گرفت و گفت: "ياد "
روز ديگه اون يكي رفت و شقايقي چيد
برد و داد به رفيقش ، صورت اونو بوسيد
گل رو گرفت و گفتش: "بسيجي دست مريزاد "
قربون دستت داداش گل رو گرفت و گفت: "ياد "
عكسهاي يادگاري ، جورابهاي مردونه
سربندهاي رنگارنگ ، انگشتري و شونه
اين مي داد به اون يكي ، اون يكي به اين مي داد
ولي هر كي مي گرفت ، مي خنديدو مي گفت: "ياد "
هي روزها و هفته ها از پي هم مي گذشت
تا كه يه روزي صدايي اينطور پيچيد توي دشت
يكي نعره مي كشيد: "عراقيها اومدن
ماسكها تون بذارين كه شيميايي زدن "
از اون دو تا يكيشون در صندوقشو گشود
ماسك خودش بود ولي ماسك رفيقش نبود
دستشو برد تو صندوق ، ماسك گازشو برداشت
پريد، روي صورت دوست قديمي گذاشت
همسنگر قديمش ،دست اونو گرفتش
هل داد به سمت خودش، نعره كشيد و گفتش:
"چرا مي خواي ماسكتو رو صورتم بذاري؟
بذار كه من بپرم تو دو تا دختر داري "
ولي اون اينجوري گفت: "تو رو به جان امام
حرف منو قبول كن، نگو ماسك رو نمي خوام "
زد زير گريه و گفت: اسم امام نبر
ماسكو رو صورت بذار ، آبرو ما رو بخر
زد زير گوشش و گفت: كشكي قسم نخوردم
بچه چرا حاليت نيست؟ اسم امام رو بردم
اون يكي با گريه گفت: فقط براي امام!
ولي بدون بعد تو ، زندگي رو نمي خوام!
ماسكو رفيقش گرفت، گاز توي سنگر اومد
وقتي مي خواست بپره، رفيقشو بغل زد
لحضه هاي آخرين، وقتي ميرفتش از هوش
خنديد و گفت: برادر "يادم ترا فراموش "
آهاي آهاي برادر ، گوش بده با تو هستم
يادت مياد يه روزي باهات جناق شكستم
تويي كه روز مرگيت ، توي خونه نشونده
تويي كه بعد چند سال هيچي يادت نمونده /عكسهاي يادگاري ، جورابهاي مردونه
سربندهاي رنگارنگ ، انگشتري و شونه
هر چي رو بهت ميدم ، روي زمين مي ندازي
ميگي همه اش دروغ بود "ياد " نمي گي، مي بازي
کاش پولهایی که به کرزای دادند را خرج شما مردان خدا می کردند وچنین همایش هاییکه لیاقتش را دارید بهتر برگزار می کردند .
خدا به همه شما عزيزان خير دهد
ان شا الله که همه شما ختم به خير شويد
با سلام اميدوارم مستند سازي مناسبي شده باشد اين خاطرات باز مانده از دوران دفاع مقدس معارف والاي بشري است كه در سايه دين باوري پديد آمده است
همتتان عالیست. عزتتان مستدام باد
یادباد آن روزگاران یاد باد .(جامی)
ما از طرف ملت عزیز ایران از شما عزیزان تقدیر می کنیم و شرمنده تا ابدتاریخ که هیچ وقت نتوانستیم حق مطلب را به جا بیاوریم و قدر شما را درک نکردیم
تصاویرخیلی کمه.کاش بیشتر و بهتر گزارش می نوشتید و خبرنگاری اعزام می کردید.ضمناً برای مسئولین دیر نشده باز هم می توانند از این تجمع ها بذارند وبرنامه های جالب تری رو برگزار کنند
زيبا بود
اگرچه در جمع دوستان قدیمی نبودم ولی این مطلب و شیرینی توصیف دوروز گردهمائی برای دقایقی خاطره انگیز شد.نامها چه زود قیافه ها را به چشم می آورند . درحالیکه شاید در این 20 سال اصلا فراموش شده بودند و شما هم - احمد جان - چه زیبا قلم زده ایی . هر کجا نوشته ای از تو میبینم و میخوانم هنوز هم آن پاکی و صداقت را تجربه می کنم که در وجود تو بود. باوری دارم و آن اینکه اگر بخواهیم از آن 7 سال اسارت بگوئیم و بشنویم شاید 7 سال هم کم باشد.برای من که شیرین ترین عمرم بود اگرجه تلخ ترینش نیز بود.
رسول آقابالازاده
واقعا به چه شکل می شه از کشی 8 سال از عمرش رو اسیر بوده،جانباز شده تشکر کرد؟؟؟
حکومت ما برای این بزرگان چه کرده است؟؟؟
فکر می کنید با این رفتاری که با آنها شده جوانان امروز ما در صورت جنگ آینده خود را نمی بییند؟؟؟
چقدرخوب به خاطرات پرداختین مرا یاد پدرم انداختیدپدرم درسال اول جنگ شهید شدند اگر بودند حتما الان مثل همرزمان شما پیر شده بودند بازهم ازاین گزارشها تهیه کنید
من از بلژیک کامنت می دم
بخدا خاک پای همه شما هستیم ولی افسوس که بیراهه رفتیم
بابا ايول اله چه عجب يكي يا چندتايي يه تكون اين شكلي به خودتون داديد.ولي ايكاش يه آسايشگاه همون شكلي درست ميكرديد چندتايي منتخب رو يه شب و روز دوباره به ياد آون روزها زندگي خاطره درست ميكرديد ولي چه دل خوشي دارم من... نه ... غم نون زن و بچه و ... راستي اين چيزها الان خريدار داره يا نه ... بگو نه ... چرا چون حداقل يه خبرم اگه شما نمي گفتي هيچكدام از رسانه نگفتند ... ولي بازهم دمتون گرم ... دم همه اسرايي كه با زحمت اسير روزگارن و ميسوزن و ميسازن گرم ... دم همه مردان خدا گرم ... راستي شبهاي اول موصل 2 يادتونه ... خدا نگهدار
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.