آخرین خبرعکس | حضور رئیس قوه قضائیه بر مزار رهبر شهید انقلاب
5بازدید

گفتیم: مریض داریم، گفتند: بگذارید بمیرد... + تصاویر

با اين کار، مي‌خواست همه بي‌سوادان اردوگاه را باسواد کند. حتي زماني که بچه‌ها به او مي‌گفتند: «ما در اين وضع فقط به فکر اين هستيم که تا کي در اينجا خواهيم ماند و آيا تا ده روز ديگر زنده هستيم يا نه، اما شما در فکر سوادآموزي هستيد»، پاسخ مي‌داد: «من به اين چيزها کاري ندارم؛ تا هستم، کار مي‌کنم. اگر گفتند فردا به ايران برو، مي‌رويم و اگر هم نگفتند که اينجا هستم و به کارم ادامه مي‌دهم».

گفتیم: مریض داریم، گفتند: بگذارید بمیرد... + تصاویر
سرویس دفاع مقدس «تابناک» ـ روایت زیر، حکایت شهيد محمد فرخي راد، معلمي است كه در اسارت نيز از تعليم و تعلم دست نكشيد تا آنكه به همين جرم به شهادت رسيد و اکنون به مناسبت هفته بزرگداشت مقام معلم و با امید دستگیری در روز جزا تقدیم حضور می شود:
 
«در شب هشتم ماه رمضان خواب ديدم كه در خانه شما هستم، مي‌خواستم به خانه خودمان بروم. ناگهان يكي از دوستانم كه شهيد شده است، جلو آمد و گفت: «امشب بايد نزد ما بماني». او زياد اصرار كرد و ادامه داد: «امشب عروسي دو خواهر كوچكم است. نرو و پيش ما بمان». من ناچار شدم نزد او بمانم. در آن هنگام از خواب بيدار شدم. ساعت دو نيمه شب بود، بلند شدم و قرآن را باز كردم تا معني خوابم را پيدا كنم، برايم خيلي خوب آمد».

معلم شهید محمد فرخی راد
 
اين جملات، بخشي از آخرين نامه شهيد «محمد فرخي راد» است كه براي عمويش در دوران سخت و تلخ و اما پر خير اسارت نگاشته شده‌اند؛ روزهاي سخت و تلخ اسارتي كه هر روزش با دغدغه‌هاي شهيد فرخي‌راد براي تعليم و آموزش سواد به اسرا به همراه شكنجه‌هاي وحشيانه و غير انساني سربازان بعثي مي‌گذشت و او كه در عمليات رمضان در تاريخ 26 /4/ 61 در غرب خرمشهر به اسارت نيروهاي بعثي درآمد.
 
نمونه‌اي از نامه‌هاي شهيد فرخي به خانواده اش در دوران اسارت
 
شهيد فرخي راد، در دو سالي كه در اسارت بود، به دليل كلاس‌هاي سوادآموزي كه براي ديگر اسراي آزاده برگزار مي‌كرد، بارها مورد شكنجه نيروهاي بعثي قرار گرفته بود، ولي هرگز اراده او در اين راه مقدس، سست نشد.
 

تصويري از شهيد فرخي در هنگام معلمي در روستاها به همراه گروهي از دانش آموزانش

برادر آزاده محمد حاجي خلف همرزم شهيد فرخي‌راد مي‌گويد: به ياد دارم در روزهاي نخست ورودمان به اردوگاه شهر موصل، پتو و زيرانداز نداشتيم و در وضع بدي بوديم؛ اما شهيد فرخي اصلا به اين چيزها فکر نمي‌کرد. او به محض ورود به اردوگاه به جمع‌آوري چوب پرداخت. بعد چوب‌ها را آتش زد تا از زغال آنها به جاي گچ و قلم در کلاس درس استفاده کند.

شهيد فرخي کلاس سواد‌آموزي را روي زمين سيماني شروع کرد و چون اسيران کاغذ و قلم نداشتند، از زمين به جاي تخته و دفتر استفاده مي‌کرد. با همه سختي‌هايي که بود، او کلاس ها را گسترش داد و بي‌سوادان را تشويق مي‌کرد که به کلاس بيايند. از آنهايي هم که سواد داشتند، مي‌خواست تا در اتاق هاي خود براي بي‌سوادان کلاس تشکيل دهند. او براي اين کار دفتري درست کرده بود که به آن «دفتر مادر» مي‌گفت. در آن دفتر، مطالبي را که مي‌خواست به سواد‌آموزان بياموزد، مي‌نوشت و از روي آن به اسيران بي‌سواد درس مي‌داد. به کساني هم که سواد داشتند، روش تدريس را مي‌آموخت.

شهيد فرخي، با اين کار مي‌خواست همه بي‌سوادان اردوگاه را باسواد کند. حتي زماني که بچه‌ها به او مي‌گفتند: «ما در اين وضع فقط به فکر اين هستيم که تا کي در اينجا خواهيم ماند و آيا تا ده روز ديگر زنده هستيم يا نه، اما شما در فکر سوادآموزي هستيد»، پاسخ مي‌داد: «من به اين چيزها کاري ندارم؛ تا هستم، کار مي‌کنم. اگر گفتند، فردا به ايران برو، مي‌رويم و اگر هم نگفتند که اينجا هستم و به کارم ادامه مي‌دهم».
 

تصويري از شهيد فرخي در هنگام اعزام به جبهه

برادر آزاده اسماعيل باميان درباره شهيد محمد فرخي‌راد مي‌گويد: من دفترچه‌اي در دوره اسارت داشتم که شهيد فرخي در آن داستاني از امام سجاد(ع) را نوشته بود. اين داستان درباره کاروان‌هاي مکه بود.

يک روز که من و يکي از دوستان نزديک شهيد فرخي مشغول خواندن آن داستان بوديم، سربازان عراقي به اتاق ما آمدند. دفتر و خودکار مرا گرفتند و پرسيدند: اين دفتر و خودکار را از کجا آورده‌اي؟

گفتم: آنها را نيروهاي خودتان در اردوگاه قبل به من دادند. معلوم بود که حرف مرا قبول نکردند. ما دو نفر را به نزد فرمانده اردوگاه بردند. او دستور داد ما را ده روز بازداشت کنند و هر روز شکنجه دهند. آنها مي‌خواستند بفهمند مطلب را چه کسي نوشته است و خودکار مال کيست؟

سرانجام پس از ده روز آزاد شديم و فهميديم که شهيد فرخي با وجود اين، باز کلاس درس را تعطيل نکرده و به کار خود ادامه مي‌داد.

به سبب برپايي کلاس درس و آشنا کردن اسيران با ظلم حکومت عراق، فرخي را از اتاق ما به اتاق ديگري بردند. او هم مجبور شد، کلاس درس ما را در نيمه‌هاي شب تشکيل دهد. با اينکه مي‌دانست عراقي‌ها در اتاق‌ها جاسوس گذاشته‌اند و از تشکيل کلاس دوباره آگاه خواهند شد.

همينطور هم شد. وقتي آنها باخبر شدند که فرخي دوباره کلاس تشکيل داده است، او را به شدت شکنجه کردند و از آن به بعد بيشتر مواظب او بودند.

پس از مدتي دوباره شهيد فرخي براي ما کلاس تشکيل داد. اين بار خودکار براي نوشتن نداشتيم. با پيشنهاد او خاک باغچه اردوگاه را الک مي‌کرديم و با چوب روي خاک صاف، مي‌نوشتيم. او حتي به همين طريق هم از ما امتحان مي‌گرفت.

با وجود اين سختي‌ها، شهيد فرخي سوادآموزي را به دقت دنبال مي‌کرد. بچه‌ها را هم به ياد گرفتن بيشتر تشويق مي‌کرد.
 

تصويري از پيكر شهيد فرخي پس از شهادت

سيد آزادگان مرحوم ابوترابي درباره ايشان مي گفت: من علاقه خاصي به آقاي فرخي داشتم. من و او در بيشتر اردوگاه‌ها با هم بوديم. به سبب برگزاري كلاس سوادآموزي همه ما از او تشكر و قدرداني مي‌كرديم. يك روز ديدم آقاي فرخي آمد. (در آن زماني كه كاغذ و قلم و نوشت افزار ممنوع بود، در موصل 4) و يك كتاب سوادآمورزي آورد. تعجب كردم كه در اردوگاهي كه قلم و كاغذ ممنوع است، او چگونه كتاب سوادآموزي را رنگي و به صورت خيلي زيبا نقاشي كرده و به شكل كتاب درآورده است!

گفتم: آقاي فرخي تو چه كار مي كني؟
گفت: مي بينيد.
گفتم: شما مي توانستيد اين درس ها را روي كاغذ سيگار بنويسيد. آن وقت مي داديد دست افراد بي سواد. مثلا اين درس اول. دو سه روزي دستش بود. مچاله مي شد و اگر پاره هم مي شد، مي انداختي دور و يكي ديگر مي نوشتي.

گفت: درست است. مي شد اينطور ساده عمل كنم، ولي من معلمم و مي دانم اسير با اين شرايط سختي كه دشمن در اينجا به وجود آورده، با آن كاغذ سيگار اشتياق اينكه درس بخواند پيدا نمي‌كند، اما اگر كتاب مرا با اين شكل ها و رنگ ها ببيند به وجد مي آيد.

گفتم: آخر ممكن است به قيمت جانتان تمام شود.
گفت: مانعي ندارد. من يك معلمم و حاضرم در اين راه ـ اگر خدا توفيق دهد ـ در حل مشكل بي سوادي بچه‌ها انجام وظيفه كنم و اگر كشته شدم مهم نيست.

او سرانجام با خود ما به سه اردوگاه تبعيد شد. به خاطر كار معلمي از موصل 4با هم به موصل كوچك و از آنجا به بين القفسين تبعيد شديم. در آنجا آن جلاد معروف به نام حميد عراقي آمد و مثل كسي كه مي خواهد مالخري كند، ما را تک تک جدا مي كرد و مي گفت: اين برود اين اردوگاه. آن برود آن اردوگاه و همين طور تا آخر تقسيم مي كرد.

من خودم را زدم به مريضي. او گفت: اين پيرمردهايي كه مريضند، بفرستيد به موصل. بعدا گفته بود كه اگر آن روز ابوترابي را شناخته بودم، پوستش را مي كندم. مرحوم شهيد فرخي را فرستادند به اردوگاه موصل. وقتي كه فهميدند معلم است با لگدهايي كه توي شكم ايشان زده بودند، ظاهرا روده هايش به هم پيچ مي خورد و دردهاي بسيار شديدي عارض اين بنده خدا مي شود.


تابلوي يادبود شهيد فرخي راد در زادگاهش دزفول

يك شب كه ديگر دل درد او بسيار شديد مي شود، هر چه برادران صدا مي زنند كه بابا مريض داريم، دشمن اعتنا نمي‌كند. مي گويند: موت! موت! باز هم اعتنا نمي‌كنند.

عراقي‌ها كه مي بينند بچه‌ها همه دارند دسته جمعي در آسايشگاه فرياد مي زنند و صدا در اردوگاه پيچيد، مي آيند پشت پنجره آسايشگاه. يكي از آنها مي پرسد: مريض چه كسي است؟ بعد كه متوجه مي شوند، فرخي است، مي گويد: بگذاريد بميرد.

ساعت 8 صبح كه مأموران عراقي براي گرفتن آمار آمدند، همه متوجه شدند كه او شهيد شده است.

جسم پاك شهيد فرخي را همچون دیگر شهيدان در اسارت به خاك سپردند و پس از بیست سال، پیکر مطهر این شهید والامقام همراه با پیکر دیگر شهدای آزاده در سال 81 به میهن بازگشت و در گلزار شهيدآباد دزفول به خاک سپرده شد.

روحش شاد و راهش زنده و پر رهرو باد!

تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

Googleافزودن تابناک به منابع ترجیحی گوگل

اشتراک گذاری

گزارش خطای خبر

اگر اشتباهی در این خبر دیدید، به تحریریه اطلاع دهید.

نظرات بینندگان

عبدالله ابن عبدالله ابن عبدالله۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۱۱:۴۸

خدايش بيامرزد. خيلي كم در مورد آن شهيد نوشته شده است. خيلي شجاع و نترس بود و در همان جا بمن مي گفت كه تو فقط ترجمه كن آنچه را من مي گويم. مي گفتم ممكن است شما را بزنند مي گفت اشكال ندارد بايد اين سربازها را روشن كنيم كه براي چه كسي دارند خدمت مي كنند.
دائما علاوه بر تدريس با سربازان عراقي بحث مي كرد و از همان اول بخاطر عقيده خودش پرونده قطوري براي خودش نزد عراقيها درست كرده بود.شهيد فرخي يك سرباز به تمام معناي امام بود چه در جبهه تعليم و چه در جبهه جنگ.
روحش شاد و راهش پر رهرو باد

ناشناس۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۱۱:۴۱

خدايش رحمت كند

امیر۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۱۱:۳۱

بنام خدا

آیا تاکنون ازخود پرسیده ایم که ما در قبال این عزیزان چه کرده ایم؟

بخدا قسم روز قیامت ما پیش اینها شرمساریم. آنان بخاطر رضای خدا با خدای خویش معامله کردند.و با شعار جانم فدای رهبر به دیدار معشوق شتافتند.و امروز از ته دل فریاد می زنیم برادر شهیدم راهت ادامه دارد.

سيدمحمد۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۱۱:۰۱

خداوند رحمتش كند و با شهداي كربلا محشور باشه انشا الله
سيدمحمد از روماني

اميرآقاگل خليج هميشه فارس۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۱۰:۳۳

قابل توجه معلم هاي امروزي

قاسم احمدی۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۱۱:۴۵

مگه معلمهای امروزی نمیتونند مثل این شهید بزرگوار باشند؟
همین الان مدارس کمتر از جبهه نیست.
باید معلم بشی تا درک کنی.

ناشناس۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۱۰:۳۲

خدا رحمت كند اين شهيد عزيز راو خوب است همه معلمين از او درس بگيرند

ناشناس۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۱۰:۲۳

اميدوارم مردم و مسئولين محترم م اين افراد را فراموش نكنند . و شما تابناكي ها به اين وظيفه مهم ادامه بدهيد.

محمد رضا۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۱۰:۱۷

من را مقابل اين شهدا در قيامت شرمنده هستم اين شهدا بركت نظام و انقلاب هستند و نبايد هيچ موقع خاطراتشان فراموش شود و نسل حاضر بايستي شهدا الگويشان باشد شهدا بخاطر راحتي ما جانشان را فداي مردم و نظام مقدس جمهوري اسلامي و كشور ايران كردند روحشان شاد

حسین۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۱۰:۰۷

افتخار شهر دزفول امثال شهید فرخی‌ها، بیدخی‌ها و درولی‌ها هستند.
گلزار شهیدآباد دزفول موزه ی افتخارات چنین راد مردانیست که آرام و بی ادعا در آنجا آرمیده اند. توصیه میکنم اگر روزی گذزتان به دزفول افتاد، پیش از آنکه به سراغ جاذبه های توریستی شهر بروید، سری به این مقبرة الشهدا بزنید تا اخلاص این اولیای الهی را نظاره کنید.

ناشناس۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۰۹:۴۸

روح و روانش پاک . خداوند با امام سجاد محشورش فرمائید

جواد۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۰۹:۳۰

آري انهادشمن بودند دوستان ما بيماررا از بيمارستان در بيابان جهت تسريع درمردن مي اندازند .ديگر كار دشمنان عيب نيست

ناشناس۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۰۹:۲۹

کجا یید ای شهیدان خدایی .....

سيدعارف موسوي نسب-پتروشيمي اميركبير۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۰۹:۱۸

با دين اين عكس هاياد آن نوحه افتادم كه آهنگران ميخواند كرببلا اي حرم و تربت خونبار حسين اين همه لشگر آمده عاشق ديدار حسين. خداوند روح اين معلم شهيد و تمامي شهداي جنگ تحميلي را با حسين (ع) محشور بفرما.

ali۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۰۹:۰۹

درد و بلاش بخوره تو سر یه مشت بی عرضه که امروز ادعای خدایی میکنند و هنوز بی سوادند

ناصر۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۰۹:۰۲

خوشا آنان باعزت زگیتی رفتند

شهرام۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۰۹:۰۲

آن فروريخته گلهاي پريشان در باغ/كز مي جام شهادت همه مدهوشانند/نامشان زمزمه ي نيمه شب مستان باد/تا نگويند كه از ياد فراموشانند

امیر احمد اکبری اسبق از تبریز۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۰۸:۵۹

خدا رحمتش کنه
اللهم صلی علی محمد و آل محمد

ناشناس۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۰۸:۵۶

روحش شاد. قابل توجه معلمین پر مدعا

عل محمدي۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۰۸:۴۸

كارگزاران بخوانند ايا به اندازه ايشان وامثال او خدمت كرده اند

م - ك۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۰۸:۴۵

خداوندا به ما توفيق بده تا در روز قيامت شرمنده خون شهيدان نباشيم

خاتون۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۰۸:۳۳

دوست دارم شمع باشم در دل شب ها بسوزم روشني بخشم به جمعي و خودم تنها بسوزم . روحش شاد و يادش گرامي.

ابوالفضل۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۰۸:۳۱

خدارحمت کند ایشان را و خدا لعنت کند یزیریان زمان را

ناشناس۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۰۸:۱۳

روحش شاد يادش گرامي باد

محمد حسن ازبوشهر۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۰۸:۰۹

برای انسان به اندازه تلاشش جزای خیر می دهند. خدایش رحمت کند . شادی ارواح مقدس شهداء واموات الفاتحه .

علي۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۰۷:۵۸

الله اكبر به مردان ايراني

احد۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۰۷:۴۶

خداوند او را با معشوقش که همانا مولا امیر المومننین است محشور کند
و خداوند از دروغ گویانی که با ایثار اینان به نون و نوائی رسیدند و به این کشور خیانت میکنند نگذرد انشالله

ناشناس۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۰۷:۳۸

بي ادعا كه ميگن اينا هستند . . .

ناشناس۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۰۷:۳۳

خداوند رحمتش كند معلم واقعي واصيل بوده كه شهادتش گواهي معلمي اوست

ناشناس۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۰۷:۲۲

شهادت هنر مردان خداست

lمجتبی۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۰۶:۵۷

رضوان الله علیه.اللهم ارزقنا شفاعته

karem۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۰۱:۵۸

: إِنَّ الَّذِينَ أَجْرَمُوا كَانُواْ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا يَ ضْحَكُونَ لا حول ولا قوه الا بالله العلي العظيم ان سنه الله ولن تجد لسنة الله تبديلا

ناشناس۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۰۱:۳۹

اجرش با سيدالشهدا

ناشناس۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۰۰:۰۱

واقعا تحت تاثير قرار گرفتم. خداوندا کمک کن تا فرداي قيامت در نزد اين شهيدان والا مقام روسياه نباشيم.

عباس۱۳۹۰/۰۲/۱۳ ۲۱:۵۹

خدايش رحمت كند

ناشناس۱۳۹۰/۰۲/۱۳ ۲۱:۵۰

خدا رحمتش نماید

ناشناس۱۳۹۰/۰۲/۱۴ ۰۸:۵۷

اینکه منفی داده یا اشتباهی کلیک کرده یاحتما منافق بوده و گرنه همه ملت ایران از هر قوم و گروهی قدر شهیدان گرانقدر را می دانند

نظر شما

سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.