آخرین خبرعکس | حضور رئیس قوه قضائیه بر مزار رهبر شهید انقلاب
19بازدید

شاهدان خرمشهر (3) + تصاویر؛

نوجوانی که غیرتش، زن خبرنگار را مجبور به حفظ حجاب کرد

به من که رسید، همچنان قهقهه می‌زد که همه اتاق با قهقهه‌های او می‌لرزید. چند لحظه بعد، جمله‌ای به زبان عربی به سربازها گفت و ناگهان مرا کشیدند و از کنار او بردند. نمی‌دانستم کجا می‌برندم. پس از یک راهرو، دری باز شد و دیدم حمام است که در یک لحظه مرا به داخل آن هل دادند. سرم را زیر دوش گرفتند و آب را باز کردند!

نوجوانی که غیرتش، زن خبرنگار را مجبور به حفظ حجاب کرد
سرویس دفاع مقدس ـ مهدی طحانیان، نوجوان سیزده ساله ای بود که در عملیات بیت المقدس در نوزده اردیبهشت 1361 به اسارت دشمن بعثی درآمد. مهدی همان نوجوانی است که یک سال پس از اسارت، در برابر درخواست خانم خبرنگاری بی حجاب برای مصاحبه، خطاب به شرط مصاحبه را محجبه شدن آن خبرنگار قرار داد و او مجبور شد تا حجاب خود را رعایت کند و همرزمش علیرضا رحیمی شعر زیر را خواند:

ای زن به تو از فاطمه این گونه خطاب است    ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است

به گزارش «تابناک»، خاطرات مهدی طحانیان که پس از دوران اسارت ادامه تحصیل داد و لیسانس علوم سیاسی گرفت ـ که اکنون از وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی بازنشسته شده ـ از روزهای اولیه اسارت و توصیف او از خرمشهر چند روز پیش از آزادی شنیدنی است. البته خاطرات مهدی به زودی از سوی انتشارات پیام آزادگان چاپ و منتشر خواهد شد، خاطراتی شنیدنی و گاه، بی نظیر که به مناسبت حماسه فتح خرمشهر گوشه هایی از آن را که با خبرنگار ما در میان گذاشته است، تقدیم حضور می کنیم:

پس از آن‌که با آتش کاتیوشا که در چند قدمی آتشبار آن بودیم، مستفیض! شدیم، وقتی به یکدیگر نگاه کردیم از چهره‌هایمان تنها سفیدی چشمانمان معلوم بود و بقیه چهره از دود و خاک و باروت، سیاه شده بود. تازه این حکایت چهره بود و لباس‌ها و موهایمان که قسمت هیچ کافر و مسلمانی نشود که اصلا دیدن نداشتند. گوش‌هایمان هم حکایت دیگری داشتند، چون کاتیوشا چهل گلوله خود را در حالی که دست و پا بسته در چند قدمی قبضه کاتیوشا بودیم، شلیک کرد. با هر شلیک کاتیوشا، مرگ خود را از خدا می‌خواستیم ولی لامصب‌ها انگار تمامی نداشتند. اینها به خاطر این بود که به ما بفهمانند شوخی ندارند و حتی می‌توانند ما را برای تنبیه و گوشمالی، از پشت جبهه و نزدیکی بصره، به جبهه برگردانند و با ما این کار را بکنند، ولی تصمیم خود را گرفته بویدم و من از خودم خبر داشتم که به هیچ وجه تسلیم خواسته‌هایشان نمی‌شدم.


همان لحظه معروف که خبرنگار زن مجبور به رعایت حجاب شد

آن روز که دو، سه روز از اسارتم گذشته بود، پس از آن داستان آتشبار کاتیوشا، بلافاصله ما را که سه، چهار نفر بودیم، سوار جیپ کردند و حرکت دادند. کم‌کم به خرمشهر نزدیک می‌شدیم و از دور، تک تک ساختمان‌هایی که سرپا بودند دیده می‌شدند. در نخلستان‌های میان راه، آنقدر نیرو بود که انسان، حیرت می‌کرد. در یک جایی متوقفمان کردند. نیروهای آن محل را ـ که حدود یک تیپ بودند ـ جمع کردند. کسی که فرماندهی همراهان ما را بر عهده داشت، بلندگو را گرفت و شروع کرد به سخنرانی که: این طفلی را که می‌بینید، شش ساله است و او را به زور از مهدکودک آورده‌اند به جبهه. شما باید بدانید که نیروهای ایرانی همه به زور و اجبار به جبهه‌ها می‌آیند و هیچ انگیزه‌ای برای جنگ ندارند. ایران که با کمبود نیرو روبه‌رو شده و همواره از شما شکست می‌خورد، مجبور است به مهدکودک‌ها برود و اطفالی مانند این کودک شش ساله را از آنجا به جبهه بفرستد... .

او همچنان می‌گفت و نیروهای عراقی با تعجب به من نگاه می‌کردند. به من که به زعم او شش ساله بودم و از مهدکودک، به جبهه آورده بودند، این نمایش‌ها برایم تکراری بود و در این دو، سه روز اسارت، چند بار با این نمایش‌ها برخورد کرده بودم و می‌دانستم که چگونه او را «کنف» کنم.

فرمانده در برابر حیرت و بهت سربازان عراقی، به من گفت که خودم جریان به جبهه آوردنم را تعریف کنم. بلندگو را به من واگذار کرد، با توکل بر خدا شروع کردم به صحبت:

ـ من سیزده ساله‌ام و با میل خود برای دفاع از وطن و انقلاب اسلامی به جبهه آمده‌ام و هیچ کس مرا به زور به جبهه نیاورده است، بلکه من با اصرار و گریه برای اعزام، با رزمندگان همراه شده‌ام... .

ناگهان نیروهای عراقی مات و مبهوت شدند و دهان‌هایشان از تعجب بازماند. گاهی به من و گاهی به بغل‌دستی‌هایشان نگاه می‌کردند و شگفت‌زده بودند.

فرمانده و نیروهای ویژه‌ای که با ما بودند، عصبانی شدند و مترجم هم چپ چپ به من نگاه می‌کرد و یواش می‌گفت: مهدی! چه کردی؟ تو را می‌کشند.

آزاده بزرگوار مهدی طحانیان

من لحظه‌ای نترسیدم و خود را نباختم. با غیض و خشم بلندگو را از من گرفتند و دوباره سوار جیپ شدم و حرکت کردیم. وارد خرمشهر که شدیم، دلم سوخت چون از زیبایی آن شهر بندری، بسیار شنیده بودم ولی می‌دیدم که شهر کاملا ویران شده است و به جز چند ساختمان سر پا، هیچ ساختمانی پابرجا نبود. تازه ساختمان‌هایی که پابرجا بودند، هم پر از سوراخ بودند که نشان از ترکش‌ها و بمباران‌ها بود. شهر از بس خراب شده بود، نمی‌شد تشخیص داد کجا خیابان است و کجا خانه. خانه‌های ویران‌شده، جولانگاه تانک‌ها و نفربرها و کاملا هم‌سطح زمین شده بودند. از نظر نیرو هم، تا چشم کار می‌کرد، نیرو بود که مثل مور و ملخ در شهر پراکنده بودند؛ آن هم با حالت آماده و مسلح.

در بین نیروها، افرادی بسیار تنومند و قبراق دیده می‌شدند که روی لباس‌هایشان نوشته شده بود: «حرس الجمهوریه» یا «قوات الخاصه» که نیروهای ویژه و گارد ریاست‌جمهوری بودند. با دیدن آنها دریافتم که عراق برای رویارویی با حمله رزمندگان اسلام، حتی نیروهای گارد صدام را هم به خرمشهر آورده است.

از نظر تجهیزات نظامی هم، تانک و نفر‌بر و توپ و ... در شهر جولان می‌دادند و یا در حال آماده شدن بودند. در میان آنها، تانک‌ها و نفربرهای بسیار نویی بودند که هنوز.... آنها برداشته نشده بود و حتی پلاستیکشان هم دست نخورده بودند.

با دیدن آن همه نیرو و تجهیزات، یک لحظه به خودم گفتم: خدایا بچه‌های ما چگونه می‌خواهند با این همه نیرو و تجهیزات بجنگند و خرمشهر را بگیرند؟ خدایا مگر خودت کمک کنی. جیپ ما متواری در شهر حرکت کرد و من با دیدن این صحنه‌ها، همه چیز دستم آمد که عراق، به هیچ وجه نخواهد گذاشت خرمشهر، آزاد شود. پس از چند دقیقه، جیپ متوقف شد و من را از آن پیاده کردند و دو، سه نفر همراهم را در همان جا گذاشتند. من بودم و چند نفر از نیروهای ویژه و فردی که فرماندهی آنان را بر عهده داشت و یک مترجم که گویا عراقی بود؛ اما بسیار خوب فارسی حرف می‌زد و ترجمه می‌کرد. من در میان آنان بودم و از میان محل‌ها و خانه‌هایی که سرپا بودند، رد می‌شدیم؛ آن هم از سوراخ‌هایی که در دیوارهای بین خانه‌ها بود و من که قدم کوتاه بود، به راحتی از سوراخ‌ها رد می‌شدم، ولی آنها که قدهای بلندی داشتند، مجبور بودند با خم شدن، رد شوند.

پس از مدتی پیاده‌روی در میان خانه‌ها و ساختمان مخروبه به کنار رودخانه رسیدیم و درون ساختمانی شدیم بزرگ و چند طبقه که جای جای آن نشان از ترکش‌هایی داشت که در جنگ به آن خورده بود.

نمی‌دانستم آن محل کجاست. آسانسوری بود که داخل آن شدیم و ما را به زیرزمین برد. در آسانسور که باز شد، چند نفر که بسیار تنومند و هیکلی بودند، شروع کردند به تفتیش نیروهایی که مرا آورده بودند و حتی اسلحه آنها را هم گرفتند. سپس ما را به کمی جلوتر هدایت کردند و فرمان توقف در پشت در بزرگی دادند که بسته بود.

نمی‌دانستم چه می‌شود و چه اتفاقی خواهد افتاد یا چه کسی می‌خواهد مرا ببیند و به من چه خواهد گفت؛ اما از آن همه پرستیژ و تفتیش، معلوم بود که اینجا شخصیت برجسته‌ای از عراق است و یا اتفاق خاصی می‌افتد. یک ذره هم نمی‌ترسیدم، چون خودم را برای همه چیز آماده کرده بودم و از لحظه اول اسارت با خود شرط کرده بودم که تنها در اندیشه عزت جمهوری اسلامی ایران باشم و اجازه ندهم آنها مرا به خوراک تبلیغاتی خود تبدیل کنند.

چند دقیقه بدون آن‌که بدانم آنجا کجاست و چه خواهد شد، در همان محل، ایستادیم و هیچ کس هم حرفی نمی‌زد و من که زیرچشمی افراد اطرافم را نگاه می‌کردم، می‌دیدم که هیچ کس تکان نمی‌خورد؛ انگار مجسمه بودند! و این در حالی بود که نیروهای ویژه آن محل، پیرامون ما را احاطه کرده و خشک و نظامی به من نگاه می‌کردند.

مهدی طحانیان در سیزده سالگی زمانی که به اسارت گرفته شده بود

ناگهان آن در بزرگ باز شد و سالنی بزرگ و کشیده در برابر چشمانم ظاهر شد، با یک میز بزرگ بیضی شکل در وسط آن که دورتادور میز افراد ارتشی نشسته بودند و از قبه و درجه‌هایشان معلوم بود که باید فرماندهان یگان‌ها و لشکرهای عراقی باشند. روی دیوارها هم نقشه‌های بسیار بزرگ نظامی چسبیده شده بود. در قسمت ته سالن و بالای میز، فردی ارتشی با هیکل درشت و لباس نظامی که ده‌ها قپه بر دوش و سینه داشت در حال توضیح دادن نقشه‌ای بود که در مقابلش بود و همه، سراپا گوش بودند و محو سخنان او. فهمیدم آنجا اتاق جنگ عراق است.

پس از چند دقیقه که همانجا جلوی سالن ایستاده بودیم و او توضیح می‌داد، با پایان گرفتن سخنانش روی صندلی خود نشست. بعد نگاهش که به من افتاد، شروع کرد به خندیدن. بلند شد و در حالی که می‌خندید به طرف من آمد. هرچه به من نزدیک می‌شد، صدای خنده‌هایش بیشتر می‌شد و وقتی به من رسید، دیگر قهقهه می‌زد و ریسه می‌رفت.

بقیه فرماندهان هم با قهقهه‌های او شروع کردند به خندیدن و قهقهه و این در حالی بود که مرا نگاه می‌کردند و به یکدیگر نشان می‌دادند. اتاقش پر شد از قهقهه و صدای شلیک خنده‌های مستانه او و فرماندهان عراقی داخل سالن. نمی‌دانستم به چه می‌خندند، اما خیلی خشک ایستاده بودم. سرم بالا بود و خودم را محکم نشام می‌دادم و پلک نمی‌زدم، نکند نشانه ضعف من باشد.

به من که رسید، همچنان قهقهه می‌زد که همه اتاق با قهقهه‌های او می‌لرزید. چند لحظه بعد، جمله‌ای به زبان عربی به سربازها گفت و ناگهان مرا کشیدند و از کنار او بردند. نمی‌دانستم کجا می‌برندم. پس از یک راهرو، دری باز شد و دیدم حمام است که در یک لحظه مرا به داخل آن هل دادند. سرم را زیر دوش گرفتند و آب را باز کردند!

ناگهان با فشار آب، خاک و گل و باروت با رنگ سیاه از سرم به روی زمین ریخته شد و نفسی کشیدم تا می‌خواستم سرم را بشویم ناگهان مرا از زیر دوش بیرون کشیدند و در حالی که هنوز آب و گل از سرم می‌ریخت، حوله‌ای به من دادند تا سرم را خشک کنم. همانطور که سرم را خشک می‌کردم، مرا دوباره به همان سالن و نزد آن فرمانده که نمی‌دانستم چه کسی است، بردند؛ این جریان فقط چند دقیقه طول کشید چون وقتی به آنجا رسیدم، او هنوز در همان محل ایستاده بود.

به او که رسیدم و مقابلش ایستادم، دوباره از سر تحقیر خنده ای زد که باز هم اطرافیان او هم شروع کردند به خنده. از من پرسید که چند ساله‌ام و مترجم برای من ترجمه کرد. پرسید: چه جوری به جبهه آمدم؟ گفتم: داوطلبانه و با خواست خود به جبهه آمده‌ام. (متطول) او باز هم قهقهه زد و در بن قهقهه‌هایش از من پرسید که آیا تو با این سن و سال نترسیدی به جبهه بیایی و با این پهلوانان و قهرمانان بجنگی؟

ناگهان خدا به دلم انداخت که پاسخ او را بدهم؛ آن هم پاسخی دندان‌شکن. گفتم: ما که نیامده‌ایم با هم کشتی بگیریم. اینجا صحنه جنگ است. شما یک تیر می‌اندازید و من هم یک تیر. چون من کوچک و دارای هیکل ریزی هستم، از تیرهای شما در امان خواهم بود، اما شما که هیکل‌های درشت دارید به راحتی هدف تیرهای من قرار می‌گیرید.

مترجم سخن مرا در حالی که می‌لرزید و رنگ چهره‌اش سفید شده بود، ترجمه کرد و آن فرمانده با شنیدن جمله مترجم، ناگهان خنده بر لبش خشکید و صدای قهقهه‌اش خاموش شد و آن همه سرمستی و غرور، محو شد.

نگاهی خون‌آلود به من کرد. انگار تیر خلاصی به او زده باشم، قاتی کرد و خیلی به او برخورد. یکی از دلایل آن، این بود که من یک نوجوان سیزده ساله اسیر، با آن جثه نحیف و لاغر که چندین روز شکنجه شده و بدون آب و غذای درست  حسابی رنج‌ها کشیده بودم و با آن وضع لباس و سر و صورت، او را در برابر آن همه فرماندهانش، کنف کرده و پاسخی دندان‌شکن به او داده بودم.

نگاهش شیطانی و غضبناک بود، ولی من اصلا خم به ابرو نیاوردم و خود را به خدا سپردم، چرا که می‌دانستم این پاسخ را خدا به من الهام کرده بود. با عصبانیت جمله‌ای به زبان عربی به مأموران گفت و برگشت و رفت تا سر جایش بنشیند. وقتی برگشت، احساس کردم شکسته شده است آن هم در میان آن همه فرمانده و نیروهای خود.

مرا سریع از آنجا دور کردند و در بالا از راه خرابه‌ها به جیپ رساندند. در بین راه، مأموران که بسیار عصبانی بودند، چپ‌چپ به من نگاه می‌کردند و با غضب و خشم و عجله من را همراهی می‌کردند. مترجم هم شروع کرد به هشدار که: مهدی! چه گفتی؟ چرا این کار را کردی؟ نمی‌دانی این کی بود؟ تو را خواهند کشت. چرا به خودت رحم نکردی؟

اما من تنها به انگیزه اسلام و رضایت امام خمینی(ره) فکر می‌کردم و تنها به فکر اندیشه عزت اسلام و انقلاب بودم. با سخنان مترجم دریافتم که به خوبی آن فرمانده را شکست داده‌ام وخود را برای شهادت آماده کردم.

در راه بازگشت باز هم شاهد نیروهای مزدوران و مسلح و آماده و تجهیزات بی‌شمار عراق در خرمشهر بودم و در حالی که از کار خودم خوشنود بودم احتمال نمی‌دادم که خرمشهر آزاد شود. مگر آن‌که خدا کمک کند. این موضوع گذشت و به عقب جبهه آورده شدیم. چند روز بعد و پس از بارها شکنجه به اردوگاه عنبر برده شدیم و در آنجا بود که بلندگوهای اردوگاه، اطلاعیه‌ای از رادیو عراق پخش کردند که عراق از خرمشهر عقب‌نشینی کرده و آنجا بود که دریافتیم نیروهای رزمنده ایرانی، خرمشهر را فتح کرده‌اند.

نخست باور نمی‌کردیم، چون من با چشم‌های خودم آن همه نیرو و تجهیزات بی‌شمار را دیده بودم و شاهد جلسات سران ارتش بعث در آن سالن بودم که آن فرمانده عالی‌رتبه، ‌با جدیت نقشه را برای آنان بازگویی کرد که نشان‌دهنده حساسیت موضوع بود. با شنیدن چند باره خبر از رادیو عراق، باور کردم که به راستی خرمشهر آزاد شده است و عزیزان رزمنده توانسته‌اند خرمشهر را آزاد کنند؛ فتحی که جز به یاری خداوند، میسر نبود و به قول امام خمینی، «خرمشهر را خدا آزاد کرد».

آن روزها گذشت و من همچنان در اندیشه بودم که آن فرمانده که در برابر من شکست خورد، چه کسی بود تا آن‌که سال 67 یا 68 بود که ناگهان خبر رسید که «عدنان خیرا...»، وزیر دفاع عراق در یک سانحه هوایی کشته شده است.

هنوز هم برایم مهم نبود؛ اما وقتی عکس او را در روزنامه‌ها و تلویزیون عراق دیدم، دریافتم که آن فرمانده در آن سالن که قهقهه می‌زد و با کمک خدا، توانستم قهقهه‌هایش را خاموش کنم، کسی نبوده است ،جز عدنان خیرا... که به عنوان شخص اول نظام پس از صدام برای دفاع از خرمشهر به آنجا آمده بود.

چند سال پس از آزادی‌ام که به خرمشهر رفتم، ما را به موزه دفاع مقدس خرمشهر بردند و من به دنبال آن ساختمان بودم. به متصدی آنجا، جریان خود را گفتم و از او پرسیدم: آیا این موزه آسانسور هم دارد؟

پاسخ داد: بله. این ساختمان تنها ساختمانی در خرمشهر بوده که پیش از جنگ آسانسور داشته است. در آنجا بود که دریافتم، محلی که من با عدنان خیرا... ملاقات کرده‌ام، همین موزه کنونی دفاع مقدس خرمشهر بوده که در آن زمان به عنوان قرارگاه فرماندهی ارتش عراق در خرمشهر از آن استفاده می‌شده است.

تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

Googleافزودن تابناک به منابع ترجیحی گوگل

اشتراک گذاری

گزارش خطای خبر

اگر اشتباهی در این خبر دیدید، به تحریریه اطلاع دهید.

نظرات بینندگان

مهدی احدی۱۳۹۰/۰۳/۰۸ ۱۷:۵۴

مرد

mohamad mazaheri۱۳۹۰/۰۳/۰۸ ۱۴:۴۴

آقای مشایی بخونن ودرس عبرتی بشه براش.....

nts طاهری۱۳۹۰/۰۳/۰۸ ۱۴:۲۳

ای کاش میشد ماهم ان روزها بودیم دعایم کنید فقط از راه شهادت به معبود هستی برسم.التماس دعا

ناشناس۱۳۹۰/۰۳/۰۸ ۱۳:۴۲

دمت گرم

ناشناس۱۳۹۰/۰۳/۰۸ ۱۲:۱۶

راستی از حجاب گفتید. اگر ب ادارات دولتی ونیمه دولتی سری بزنید بد نیست.از حجاب که بگزریم شوخی و رفتار زننده بیداد میکند مخصوصا مدیران با زنان و دختران زیر دستشان .راستی نوامیس مردم در چه محیطی کار میکنند.اخلاق دینی اینست؟مارا چه شده؟بعضیها به خاطر اسلام وطن ونوامیس این وطن جان و هر انچه داشتن دادن.ما را چه شده.

سید علی۱۳۹۰/۰۳/۰۸ ۱۲:۰۷

یک عده جوان های بی اصل ونسب وشلوار پاره پاکن بی غیرت پند بگیرند وآدموار زندگی کنند .

محسن۱۳۹۰/۰۳/۰۸ ۱۰:۵۷

خيلي خوب بود اميدوارم خداوند شما را عاقبت بخير كند

ناشناس۱۳۹۰/۰۳/۰۸ ۱۰:۵۴

روحتان شاد ابر مردان غیور

ناشناس۱۳۹۰/۰۳/۰۸ ۱۰:۳۴

درود بر او و مهمتر کسی که ایشان را تربیت کرده.

ناشناس۱۳۹۰/۰۳/۰۸ ۱۰:۲۲

از خودم خجالت کشیدم دورود بر غیرت وشرفت

جباری بازمانده والفجر 8۱۳۹۰/۰۳/۰۸ ۱۰:۱۷

یک مطلب جالب دارم بگم کمی تعجب کنید مدیر یکی از سازمانهای دولتی از س÷اه استانم 3بار استعلام گرفته ببینه در سال 64که من دوم راهنمائی بودم در جنگ بودم یا برا خودم بسیجی درست کردم دو بار عدم نیاز برام زده ............اقای نظری من را میشناسی ؟من از فاو تا جماران 46شبانه روز پیاده اماده ام تاامام را ببینم .ودیدم ........

منصور محمودابادی۱۳۹۰/۰۳/۰۸ ۰۷:۳۹

هم اسارتی عزیز مهدی جان، یاد همون روزهای سخت اسارت ، یادت با تحمل سختی هاو شکنجه ها چگونه در اسارت پشت دشمنو خم کردیم ،اما حالا چی؟ همه فقط از ما بعنوان کالا تبلیغاتی استفاده می کنند ولی خبری از حل مشکلات معیشتی ما ها نمی خواهان داشته باشند!!!!!!!!!!!!!!

مهدی۱۳۹۰/۰۳/۰۸ ۰۳:۴۸

سلام لطفا این نظر رو بذارین
در رابطه با مصاحبه رییس جمهور با زن اسپانیایی که بعضی مطرح کردند باید حق رو گفت که اون زن با توجه به شالی که روی شانه اش بود میشد فهمید که در ابتدا موهاش پوشیده بوده اما در بین مصاحبه به طرز شیطنت آمیزی روسری خودش رو میندازه که با عکس العمل احمدب نژاد مواجه بشه که داره درباره نظریات انقلاب و جمهوری اسلامی صحبت میکنه و این عکس العمل در بین مخاطبان غربی تفکرات منفی رو القا کنه.به هر حال باید همه مسایل رو با هم در نظر گرفت تشکر

امیر۱۳۹۰/۰۳/۰۷ ۱۶:۴۱

سلام. خواهشمندم حتماً به سئوال من پاسخ دهید یا شماره تماسی از ایشان به من بدهید . شاید روزنه امیدی برای ما پیدا شود.

ناشناس۱۳۹۰/۰۳/۰۷ ۱۵:۲۰

بز رگان ملت ما باید از آقای مهدی ما در زمان اسارت الگو بگیرند

امیر۱۳۹۰/۰۳/۰۷ ۱۵:۰۲

با سلام. دائی من در همان سال مفقودالاثر شد و طبق خبرهایی که به ما دادند گفتند که با آقای طحانیان در یک بند بودند. ولی ما هیچ خبر دقیقی از ایشان نداریم. حال می خواستم که از آقای طحانیان بپرسم که آیا اسم آقای عباس گندمکار را در بند خود شنیده بودند و آیا از ایشان خبری دارند؟ اگر خبری دارند به ما اطلاع دهند چون خانواده ما هنوز امیدوار هستند که از ایشان خبری بدست آورند. از شما متشکرم.

صادق *ت۱۳۹۰/۰۳/۰۷ ۱۳:۵۶

خدا توفیقی دهد که ما هم ادامه دهنده راه این بزرگواران باشیم.

همدست۱۳۹۰/۰۳/۰۷ ۱۲:۰۸

به عنوان یک بسیجی از رشادت های ایشان قدردانی کرده و عزت ایران و حیات معنوی خود را در نظام الهی جمهوری اسلامی ایران مرهون فداکاری های آقا مهدی و امثال ایشان می دانم.

امير۱۳۹۰/۰۳/۰۷ ۱۰:۳۰

زمانيكه بچه هاتوجبهه پرپرميشدنداين آقايون كه بخاطر پست ومقام ميجنگند كجابودند چراهيچ خاطره اي ازجبهه شون تعريف نميكنند چراباحرفاشون دل رزمندگان رابدرد ميارند

ناشناس۱۳۹۰/۰۳/۰۷ ۱۰:۰۶

ایرانی غیور ودلاور است ایرانی مرد استایرانی شیر است .

شهاب۱۳۹۰/۰۳/۰۷ ۰۹:۱۴

مردانگی و شجاعت در خون ایرانی هاست.

ناشناس۱۳۹۰/۰۳/۰۷ ۰۸:۵۸

ماشا... ریس جمهور ومجلس حق همه اسرا را با قانون ماده 13 حمایت از آزادگان بعد از 21 سال خیلی خوب حواله کرد.

فرزان اسدي۱۳۹۰/۰۳/۰۷ ۰۷:۵۸

ياد آنزمان به خير - همان موقع اين موضوع مصاحبه را با اين خانم خبرنگار از تلويزيون ديدم و هنوز صحنه و تصاوير آنرا به خاطر دارم.

ali۱۳۹۰/۰۳/۰۷ ۰۵:۴۲

افرین دلاور خداحفظت کند ماشاالله

سید(از بچه های بعد از جنگ)۱۳۹۰/۰۳/۰۷ ۰۲:۱۲

ماشا الله.

محسن. عاشق کربلا۱۳۹۰/۰۳/۰۶ ۱۴:۲۲

برادر عزیزم شما هر چه از خاطرات و سختیهای جنگ برامون بگی ما حال میکنیم وروحیه میگیریم اما برا ای اینکه شما به اجر بیشتری دست پیدا کنیددر لابلای خاطرات کمتر از شکنجه ها و سختیها بگویید................ . اگه جسارتی شد شرمنده

علی۱۳۹۰/۰۳/۰۶ ۱۳:۳۰

سلام برهمه ایثارگران وازادگان سرافراز.درودبرهمبندعزیز اقامهدی بزرگوار.مهم حال فعلی افراد است(امام خمینی ره)

قاسم بهرامی زاده۱۳۹۰/۰۳/۰۶ ۱۲:۵۹

با سلام و درود به حضور با شکوه و عظیم آزاده بزرگوار مهدی طحانیان و دوستانش- مهدی جان هیچوقت آن صحنه تاثیر گذار فراموشم نمیشود. همونطور که با صداقت نابت گفتی این کارها و جملات و رفتارت با کمک خدا و الهام او به علت تقوای درونی تو بود.
پایدار و سربلند باشی. شفیعمان باش.

ناشناس۱۳۹۰/۰۳/۰۶ ۱۲:۰۲

جدا رئيس جمهور در برابر اين منطق چه حرفي دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

l محمدی از تهران۱۳۹۰/۰۳/۰۶ ۱۱:۴۹

درود خدا بررزمندگان جان برکف اسلام که امروز همه عزت نظام وملت سربلندایران علوی را از آن مجاهدان فی سبیل الله داریم. خداوند آنهایی را که شهید شدند با سید وسالارشان حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام محشور کند وآنهارا که جا ماندگان ره وصل هستند توفیق دهد که در راه دفاع از اسلام وقرآن جان شیرین خود را نثار کرده وعاقبتشان را به شهادت ختم کند . انشاءالله

سید علی۱۳۹۰/۰۳/۰۶ ۱۱:۴۲

درود خدا بر تمام کسانی که مانند این عزیز با نیت خالص و در راه خدا جهاد کردند

حسینی۱۳۹۰/۰۳/۰۵ ۲۳:۱۳

صد سال زنده باشی

عبدالله ولایتی۱۳۹۰/۰۳/۰۵ ۲۰:۴۸

ایکاش معنی ولایتمداری را محمود احمدی نژاد از خادمانی چون شما یاد
می گرفت

قشقایی۱۳۹۰/۰۳/۰۵ ۲۰:۰۴

ما شرمنده غیرت شما رزمنده هاییم.کاش اقایون این افراد را ببینند

ناشناس۱۳۹۰/۰۳/۰۵ ۱۸:۵۵

به ایرانی بودنم افتخار میکنم و دست همه مدافعان اسلام و آزادگی را میبوسم...

جواد۱۳۹۰/۰۳/۰۵ ۱۸:۳۸

آفرین برغیرت بچه شیعه، ما رو هم دعاکن

ناشناس۱۳۹۰/۰۳/۰۵ ۱۸:۳۰

حاکمان دولت امروز در آن روز کجا بودند که اصالت داران انقلاب را به دست که به کنار زدند وپروژه 400 میلیارد تومانی را به دون رعایت شرایط با یاد داشت میگیرند وامروز فتخار می کنند قرار ما از انقلاب این چز ها بود ؟؟؟

ناشناس۱۳۹۰/۰۳/۰۵ ۱۷:۴۸

خدا را شکر که توی این دوره زمونه همه مخصوصا رییس جمهور از بچه های دفاع مقدس الگو می گبرند

محمد۱۳۹۰/۰۳/۰۵ ۱۷:۳۷

ا عرض سلام و احترام به آقامهدي وهمه عزيزاني كه دلشون همواره تحسين كننده حق و مردانگي ميبا شد
من افتخار داشتم تا سالياني از عمر خود را دركنار آقا مهدي در اسارت باشم همه چيز با همين صفا وخلوص بود يادم است اين همه تعريفها در آن زمان كه در رسانه هاي ايران و خارجي از آن مصاحبه زيبا ، مقتدرانه و تاريخي شد در دوران اسارت وپس از آن هيچ تاثيري از نظر رفتاري روي آقا مهدي نداشت . اي كاش جمهوري اسلامي مي توانست از اين همه شجاعت و كرامت و استواري استفاده مي كرد و كشور را در مقاطع حساس كه به افراد آزمون پس داده نياز داشت و از دين و كشور و مردم خود به اندازه يك سر سوزن هزينه براي منافع خود نمي كردند به تنگنا نمي كشاند. ملت ايران بدانند هنوز راست قامتان جاويدي در ايران هستند كه الگوئي براي انسانيت و نشاندهنده اسلام واقعي باشند.همين را بگويم كه ما آزادگان دلمان براي آزادگي و جوانمردي بسيار تنگ شده و گاهي اوقات آرزوي آن روزها را داريم.

ناشناس۱۳۹۰/۰۳/۰۵ ۱۷:۱۵

کاشی امثال خاتمی هم یاد میگرفتن و به زن نامحرم دست نمی دادن اونم با لباسی که مدعی هستن لباس پیغمبر هست!!!

ناشناس۱۳۹۰/۰۳/۰۵ ۱۶:۵۹

آفرین - خداوند به همه ملت ایران عزت و سربلندی عطا کند.

م.م.د...۱۳۹۰/۰۳/۰۵ ۱۶:۳۹

سلام. کاش بعضی ها یاد می گرفتند غیرت ایرانی چیست؟....

ناشناس۱۳۹۰/۰۳/۰۵ ۱۶:۱۵

امام راحل هميشه ميفرمود ميزان / حال / مردمه نه گذشته اش. خداوند تمام رزمندگان اسلام رو رحمت نمايد چه انهايي كه شهيد شدند و چه انهايي كه زنده اند. امين يا رب العالمين

حسن۱۳۹۰/۰۳/۰۵ ۱۴:۰۲

فقط خواستم بگم که اشک توی چشمامه که اینها این طور جنگیدند و ماها الان فقط میخوریم و میخوابیم
شهدا شرمنده ایم

ناشناس۱۳۹۰/۰۳/۰۵ ۱۳:۳۵

خداوند سبحان را سپاس كه اين نوجوان معتقد ايران را جز تكيه بر الطاف خداونديش اميد ديگري نداشت را نجات داد و دشمن كثيف را خوار و ذليل كرد.

مهدی۱۳۹۰/۰۳/۰۵ ۱۳:۰۲

در مقابل این آزادمرد اکثریت دیگران به معنای واقعی از مرحله پرتند و نمی دانند به کجا دارند میروند

ناشناس۱۳۹۰/۰۳/۰۵ ۱۳:۰۲

اينها براي ما اسطوره هستند نه كساني بيشترين پولها را گرفتند ، بهترين تفريحها سالم و غير سالم را كردند و هيچ كمكي هم به مردم كشورشان نكردند فقط براي مشهور شدن خودشان كارغير سودمند كردند

هادی رضاپور۱۳۹۰/۰۳/۰۵ ۱۲:۵۸

کجایند این مردان بی ادعا وقتی ناقوس جنگ به صدا درمی اید شناخت مرد از نامرد اسان میشود دکتر چمران

ناشناس۱۳۹۰/۰۳/۰۵ ۱۲:۱۳

مهدي جان چنان مشتي در دهان آن جانور وهيولا كوييداي كه تاريخ فراموش
نخواهد كرد وشجاعت وشيرمردي تو وافرادي همچون تو بودكه امروزه به آن ميباليم

ناشناس۱۳۹۰/۰۳/۰۵ ۱۲:۰۳

خدای من! با بیش از 60سال سن گواهی که باچشمان اشکبار وخجالت از خودم ; میگویم که ما در برابر این بندگان صالح تو چیزی نداریم تا ارائه دهیم وحسرت از اینکه نتوانستیم چون این بزرگواران دین خودرا بدین تو ادا نماییم. الهی العفو

نظر شما

سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.